آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

نزدیک قم یه قبرستان هست مسجد و پارک داره رفتیم بساط پهن کنیم ناهار بخوریم ، برای اولین بار هم از خانواده جدا شدم یه قدمی بزنم و مثل هر ایرانی تاریخ طلوع و وفات روی قبرها رو بخونم .شوهر خواهرم صدام زد برو این قطعه شهدای مدافع حرم هستند .اضافه کنم اولین بار بود به قطعه ی شهدای مدافع حرم میرفتم .راهمو کج کردم به سمت شون و ایضا عکس هاشونم گذری نگاه میکردم، چهره هاشون افغانی بود و بعد فهمیدم شهدای فاطمیون افغانی هستند .

چقدر اون لحظه دلم میخواست منم پسر بودم :( ، اکثرا حتی از من کوچیکتر بودن متولد ۷۵/۷۴ :(

همه ی قبر ها رو نرسیدم نگاه کنم چون داد وهوار زدن بیا زود ناهار بخوریم جمع کنیم بریم حرم .

چند دقیقه ی بیشتر سره یکی از قبرها وایسادم اصلا هم فکر نمیکردم اسمش یادم بمونه (شهید مهندس مصطفی کریمی) امروز توی اینترنت اسمشو سرچ زدم از نخبه های دانشگاه تهران بود !

یه لحظه جا خوردم ! و توی ذهنم گذشت چقدر زندگی رو جدی گرفتم یا گاهی هم بی هیچ جام حساب نمیکنم این نفس کشیدن و روتین بودن روزهامو ؟

چطوری میشه این همه تو زندگیت موفق باشی و همه رو بیخیال بشی بزاری بری جنگ که رفتنت با خودته و برگشتنت با خداس ؟

یعنی باید برا اعتقاداتت جان بدی؟

اصلا این زندگیه که در این حد کشک چرا ما خودمون غرقش کردیم.که چی بشه مثلا؟

همه ش زندگی نامه شو سرچ میزنم میخونم یا عکس هاشو نگاه میکنم 

نمیدونم اصلا چه حکمتیه ؟چرا اینطوری شروع شد ؟ 

اما همه ش رو به فال نیک میگیرم 

رفتن به مزار شهدای مدافعین حرم یکی از آرزوهام بود و خیلی دوست داشتم برم کهف الشهدا یا چیذر سر مزار محمد رضا دهقان.

یه امیدواری  و عشقی از طرف خدا داره تو قلبم چشمک میزنه 

من اصلا زیادی به قول بعضیا مذهبی نیستم یا حتی حجاب سفت و سختی داشته باشم 

فقط از یجای به بعد تصمیم گرفتم متفاوت با خدا حرف بزنم با قلبم خدا رو صدا میزنم حتی اگه یه عالمه بگم خدا خدا خدا و هیچ جوابی نشنوم در حقیقت هم همین بود خسته شده بودم از اینکه هر چی میخواستم نمی شد و خدا اصلا بهم محل نمیداد.

الان یکسال که خدا رو بخاطره خواسته هام صدا نزدم 

و هر خدا گفتنم بخاطره عشق به خودش بوده 

و هر آرزوی چه کوچیک و چه بزرگ به طرز عجیبی حتی یک درصدم بهش فکر نمیکردم چه زمانی براورده بشه به بهترین نحوه ممکنه براورده شده .

برا خودتون خیلی دعا کنید .چله بگیرید 

یس .زیارت عاشورا.دعای عهد و هر سوره یا دعای رو دوست دارین بخونین

خودم تو این یکسال ۱۲۰ بار بیشتر زیارت عاشورا خوندم 

خدا رو زیاد صدا کنید و ازش بیشتر بخواین .به عظمتش قسم همه جا هواتونو داره .اینو به یقین تجربه کردم 

زندگی و نگرانی هاتونو به یه قدرت بیکران بسپارین 

هیچ وقت به خودتون و آدم های دیگه تکیه نکنید.


مصطفی جان این نوشته های ضعیفمو تقدیمت میکنم 

چون وقتی اسمت یادم مونده فقط یه هدف داره چون خودت ازم خواستی بنویسم 

روحت قرین رحمت الهی باشه 

و ازت التماس شفاعت دارم 

+اگه دوست داشتین یه فاتحه بخونید .

۳ نظر ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۱۳
آنالیز

به رسم دو سال اخیر بهار خود را با زیارت حضرت معصومه و توسل به بانوی مهربان آغاز کردیم و از عمق قلبم مطمنم حداقل شیش ماه اول سال م بهترین اتفاق ها برایم رقم زده می شود:) 

و به سمت مسجد عشق جمکران رفتیم آن هم روز سه شنبه :)

دعاگوی دوستان وبلاگی هم بودم و دو تا همشهری عزیزم با چند نفر رو ناخودآگاه اسمشون نزدیک به ضریح بلند گفتم :) 


پی نوشت :با خانواده بنده اصلا نمیشه زیارتگاه بری .چرا؟ چون ده دقیقه زیارت و یک ساعت و سی دقیقه بازارگردی :|

جمکران هم چون نماز امام زمان باید میخوندیم .پونزده دقیقه مسجد جمکران بودیم ،چهل و پنج دقیقه بازار :|

یعنی تنها استثنا توی خانواده هم بنده م شوق و علاقه ی به بازار ندارم خصوصا وقتی نیتم حرم باشه 

به طرز عجیبی از بزرگترین عضو خانواده تا کوچیکترینمون پایه بازار رفتن هستن حتی اگه چیزی هم خرید نداشته باشن 

بخدا مشهدم میریم وضعیت همینه و هر چی استدلال میکنم شما به نیت زیارت و ارامش روحتون اومدین از این آت و اشغالا تو شهر خودمونم ریخته فت و فراوان تو گوششون نمیره :|

در نتیجه به حضرت معصومه گفتم والا من نمیدونم برا کارم.کنکورم.ایندم دعا کنم یا یه آدم (شوهر) پایه و هم عقیده و هم دل مثل خودم حداقل دو ساعت بی هیچ دغدغه ی بشینم یه گوشه یه دل سیر ضریحتو نگاه کنم 

اینا رو بعد ۲۳ سال (یک ماه دیگه میشه ۲۴ )زندگی نمیتونم تغییرشون بدم .والا

۱ نظر ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۴
آنالیز

زندگی مثل دوچرخه سواریه باید حرکت کنی تا تعادلت رو از دست ندی :)

بهار تان مبارک 

با آرزوی سلامتی و پر از خنده و لحظه های خوب خوب :)

خدایا هوای دل همه رو داشته باش

خدایا شکرت عمری بود و 96 رو هم دیدم 

۵ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۰
آنالیز
والا بنده نشسته بودم پای لپ تاپ با آرامش قسمت های پایانی شهرزاد را نگاه میکردم و دلم میخواست یک نفر را داشتم که پایه سینما رفتن بود و برویم خوب,بد,جلف را ببینیم 
یک نفر پایه بودن در این اثنای هیاهوی عیدی و همه درگیر هستند با خودشان و خریدهایشان از نعمت الهی محسوب می شود.
آمدم یه چرخی در وبلاگ ها بزنم که از پست میرزا فهمیدم بله ای دل غافل فردا روز مادر است و هم چنین امروز با تصمیمم یهویی خانواده بار دیگر حماسه آفریدند و غافلگیرانه فرمودند فردا عازم سفر هستیم :/
و بنده مجبور شدم از پول های نازنینم دل بکنم و بروم خرید عیدی برای خواهرزاده و برادر زاده و روز مادر حقیقتا شلوغی خیابان ها و دم عید را الان به وضوح کاملا درک کردم :/
 راستش از دوازده سالگی به بعد خرید آت و آشغال با عنوان لباس عیدی برایم تکراری و غیر قابل درک شد . مثلا خب که چی بشه :/ و خریدهایم متناسب با نیازم بوده (یعنی یه شلوار جینو جر واجر کنم بعد برم یه شلوار جین دیگه بخرم) و زمان خرید اصلا برایم مهم نیست  و از همه مهم تر آرامش  هنگام خرید بوده .
خلاصه بنده که قصد نداشتم یه ریال را به فنا بدهم الان شپش ته جیبم سالسا میرقصد :/
نه واقعا برام سوال؟؟
خب من  خیلی سال ه اصلا خرید عید ندارم و امروز برای اولین بار مجبور شدم دقیقه ی نودی برم خرید, یعنی این ملت همیشه در صحنه هم وضعیت مشابه منو داشتن؟ یا خیلی پول دار هستن؟ یا خیلی سر خوشن؟
تو پیاده رو اصلا جایی برا راه رفتن نبود که تا وسط خیابان مثل مور و ملخ آدم بود 0_o

+ حالا خریدهام

دو عدد کیف پول برای شاه آباج جان و مامان عزیز
یه تراش رومیزی برای نازنین خواهرزادم + یه جا مدادی 
اون کتاب هم زیر سیبیلی برا خودم رد کردم :)) (هیچ اراده ی ندارم در مقابل کتاب نخریدن)
اون سبزه هم  ژل آلوئه ورا برا خوشگلاسیون ^__^ (اولین باره میخوام استفاده کنم اگه تجربه در این زمینه دارین ممنون میشم راهنمایی کنید ) 
و چوب دارچین هم برا چایی خریدم که تو عکس نیست 

+خلاصه دیگه لاموجودی و کادو برای زنداداش جان و سامیار برادرزاده موند انشاءالله بعد عید 

بعد اومدم خونه با هزار تا شوق و ذوق مامانمو خوشحال کنم که خودم سوپرایز شدم :دی 
مامان میگه: تو هر چی پول داری کتاب میخری :دی اینا رو واسه تو خریدم 


دیگه دیگه همینا ولی این پست آخرم نیست به شدت غیر قابل پیش بینی هستم و ممکنه تا سه مین قبل سال تحویلم پست بنویسم :))

۶ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۵
آنالیز

از این پست های فرت و فرت بهارانه ی بلاگرها و سور و سات ماهی و سبزه فروش های کنار خیابان نزدیک خانه و دریافت زنگ های خاله زنکی"موهامو چه رنگی کنم؟ لباس چی بپوشم؟ فلانی چی خریده؟ "

باید به خودم بقبولانم با این عکسی که محرم تنهایی هایم و قوت قلب زمستانم بود خداحافظی کنم و بروم دوباره یک عالمه بگردم و یک عکس با بک گراند بهار پیدا کنم که یک دختر هم قد و قواره این (که شبیه خودم هست ) در کنار معشوقش داشته باشد. 

چه می شود من تک و تنها میتوانستم دنده سه گاز بگیرم و به سرعت فروردین را رد کنم تا نیمه ی اردیبهشق بروم و آنجا به انتظار شما ها بنشینم تا برسید. 


پی نوشت :چقدر مرگ دکتر افشین یداللهی بغض داشت :( 

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته :(

۱۱ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۳
آنالیز

اینجا را بخوانید 

فکر و خیال 

به روزهای که تنهایی هایم روز به روز عمیق تر میشد 

به روزهای خود خوری محض 

به روزهای بُریدنم 

به اندک اندک از لاک خودم بیرون آمدن 

به این سیکل تکراری 

یکتا جان از همین جا باز هم یک دنیا سپاس بابت متن خوب و ملموست. 


۲ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۳۸
آنالیز
بعد از کلی تعریف و تمجید های سایه از عکس های پروفایل تلگرام آقای نون(استادتافل) و خانم ف (استاد زبانم) تلگرامو نصب کردم و عکس ها رو پشت سر هم نگاه میکنم 
بعد فکر میکنم، به زندگی آقای نون، خوشبحالش چقدر تو زندگی فعالِ و هر لحظه در حال تلاش،  بهترین استاد زبان و هم چنین مربی اسکواش مدام توی سفرهای مترجمی و اردو باشگاهی
بعد عکس های خانم ف رو نگاه میکنم, خوشبحالش چقدر قوی و توداره تو زندگیش , همیشه میخنده و با تمرکز درسشو میده تو اصلا درک نمیکنی چه وقت های ناراحت باشه , یا همیشه دنبال یادگیری زبان
هیچ وقت نشد با کلی اطلاعات نیاد سره کلاس , تتها دلخوشیم اینه با خانم ف یه احساس  مشابه ی دارم هر دو عاشق گل و گیاه هستیم
بعدم دوباره زدم تلگرام منهدم کردم 
من باید بشینم زندگیمو بسازم 
من باید مدل خاص خودم باشم
نباید هر لحظه درباره ی احساس آنی غم و شادی م بیام اینجا بنویسم یا با کسی حرف بزنم
مثل خانم ف قوی باشم , با نوشتن بدبختیم کسی نمیتونه دردی از من دوا کنه چه بسا بدتر یه احساس بد آنی رو به دیگران منتقل میکنم 
مثل آقای نون با اعتمادبنفس باشم و باید برم دنبال تجربه های جدید و تک محوری نباشم
حتی الانم فی البداهه از احساسات آنیم مینویسم
یه دلتنگی و وابستگی بهشون تو این سه سال :(  
خواهش میکنم وقتی یه کاری رو شروع می کنید یجوری به پاش انرژی و وقت بزارید که بعد از سه و چهار سال از نتیجه ش خوشحال باشین نه مثل الان من هر لحظه پوچ بودن خودم پی میبرم :(
و تو این سه چهار سال نقطه ضعفامو میدونستم ولی هیچ تلاشی برا رفعش نداشتم :(
و ایضا ته همه ی این قضایا به عادل هم فکر میکنم 
اون که خودش نخبه بود و چقدر عشقش زبان بود , چطوری بیخیال زبان شد؟ فقط دو تا کتابش مونده بود 
یعنی اون لحظه چه احساسی داشته به این انصراف یهویش؟
کاش شماره شو داشتم باهاش حرف میزدم مرهمی بود برا این لحظه هام :(
عادل هم یکی از الگوهای زندگیم بود 
توی سخت ترین شرایط , تلاش شو میکرد بهترین باشه 

۸ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۰
آنالیز

بعد از سه سال , آخرین روز زبان ... یادگرفتن زبان اینگلیسی برام به یه دیپلم ختم نمیشه 

چون متاسفانه بازم گند زدم بجای که تمرکزم رو بزارم برای یادگرفتن فقط به آخر خط و پاس فکر کردم 

تا حدود زیادی از خودم راضی نیستم 

زبانو در حد یه گرامر آبعکی و یذره دایره لغتم گسترده تر شد پیش رفتم

دختر مگه یه اشتباهی رو چند بار تکرار میکنن؟؟

اون از مدرک کشک لیسانست با تقلبم گرفتیش ولی به چه قیمتی؟؟

خسسسستتتههههم الان از کتابای زبانم حالم بهم میخوره ولی میدونم مقطعیه دو هفته بعد دوباره دلم براشون تنگ میشه

زبان برام به اینجا ختم نمیشه ولی دنبال تافل و آیلتس شم نیستم در حد یه تولیمو راضیم 

فعلا قید زبانو میزنم تا چند ماه دیگه 

 باید تمام فکر و ذکرم بشه کنکور پرستاری 

وای وای وای اگه قبول بشم 

زندگیم از این رو به اون رومیشه:دی 

امروز قرار بود بعد از آخرین امتحان زبان بریم جشن بگیریم ولی کنسل شد 

زهرا کاپشن نداشت و مدام غر میزد از سرما یخ زدم و سایه هم با اولین اتوبوس برگشت 

همیشه اونطوری که فکر میکنیم پیش نمیره

از ترم اول تا آخر کارشناسی هم هی گفتیم و هی قرار مدار گذاشتیم بعد از آخرین امتحان با فرشته و شیما بریم بستنی بزنیم که ماه رمضان بود و  ایضا اون قرار هم منهدم شد

زودتر از همیشه برگشتم خونه سره راه یه چیپس فلفلی هم خریدم این گندی که این سه سال زدم به زندگیمو بشوره ببره :/ متاسفانه خوردن چیپس فلفلی هم افاقه نکرد و به پیشنهاد هانی about time  رو دیدم 

اه لامصب , چقدر این فیلم به موقع بود 

لذت نبردن از زندگی 

تکرار اشتباه و سعی در جبرانش

راست میگه زمان مثل طلا داره میگذره و سعی نمیکنم از اشتباهاتم مثل آدم درس بگیرم :(


۱ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۱
آنالیز

خوش اخلاق ترین وبلاگ نویس بیان که با همه ی نظرات متفاوت راه می آید و حواسش به همه ی ما ها هست چه در غم هایمان و چه در شادی هایمان :)

+ خدایا من نمیدانم به درگاهت چه کار خیری انجام دادم که بهترین آدم ها را سره راهم قرار میدهی, خدایا هزاران مرتبه شکرت برای دوست های خوبم

خدایا خودت هوای حال دل خوبشان را داشته باش 

غم 

شادی 

۲ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۷
آنالیز

استاد فرهمند جآن را پلی زده بودم و حدیث کسا میخواندم و اشک هایم گاهی جاری می شد از این احساس کلافگی جوانی ام، از این دو راهی ها، از این هیجان های که با صاعقه های منفی برخورد میکند ، از این خلاء وجود هدف ها و در نهایت تنهایی که گاهی دوستش دارم و لذتش را میبرم و گاهی هم قدرش را نمیدانم. 

در این اثنای که روز به روز تنهایی هایم را عمیق تر کرده ام و از آدم های واقعی و مجازی اطرافم بٌریده ام،  بی هیچ اراده ی چشم هایم را بستم و به بازآی پیام زدم و خواستم یک ساعت وقت بگذارد باهم به امام زاده سیده فاطمه برویم حتی برنامه ی نداشتم برای حرف زدن با او  , دوست داشتم فقط سرم را بگذارم روی شانه ش بگویم "ای دوست هوای گریه با من "

اما 360 درجه بر خلاف این تصوراتم پیش رفت :))

با اینکه ما همشهری هستم این قرار را بعد از یکسال خورده ای ترتیب دادیم و خودمان همین دوری را ترجیح داده بودیم، دوری برای شناخت بیشتر.

خب، اولش با یک کادو از طرف یسرا سورپرایز شدم :) بعد من چیک چیک خجالت کشیدم ای بابا چرا زحمت کشیدی:)) من اصلا به کادو در برخورد اول فکر نکرده بودم :)) من از این کارا بلد نیستم :))

کادوشو از ته قلبم دوست دارم ❤

و بعد گفت پاشو پاشو برویم یه چرخی بزنیم :))

قدم زدیم 

بستنی زدیم 

کتاب شهر رفتیم 

خندیدیم 

و یک عالمه حرف مشترک داشتیم 

و فکر میکنم این یکسال خورده ای چقدر دوریه خوبی بود برای ثبات بیشتر خودمان. 

فکر میکنم به این همه حجم اشتراک و یسرا چقدر تکمیل کننده ی روح من است. 

فکر میکنم به این معرفت بیش از حد مشابه :)

و بعد در مسیر خانه سوار اتوبوس یک لبخند پت و پهنی بر روی لبانم بود,  بماند چقدر به دیوانه بودنه خودم پی بردم چه برسد به ملت درباره این لبخند های سر خوشانه ام چه فکرهای در سر گذرانده اند :دی 

و در آخر از خدا خواستم اگر یه زمانی بنده متاهل شدم, یک نفر سره راهم بگذارد دقیقا در قالب اخلاق یسرا و قسمتم شود مث خود خود خود یسرا با جنس متفاوت :دی و قسم میخورم دیگر هیچ از خدا نمیخواهم :)

این همه آرامش 

این همه انرژی مثبت 

این همه شباهت ها و تفاوت های کاملا به اندازه مگر می شود؟؟  


کادو باز آی:)


۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۵
آنالیز