آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

وقت های که اعصابم خورده یا بی حوصلم یا به ته خط میرسم و نمیدونم چه مرگمه 

فقط فقط فقط زیارت عاشورا با صدای استاد فرهمند میشوره می بره

پشت سر هم پلی میشه یک بار، دو بار،ده بار 

بعد چشمامو میبندم خودمو تصور میکنم زیر زمین حرم امام رضا کنار همون دیوار متصل به قبر 

این تصور یعنی ته آرامش 

امام حسین دمت گرم 

درست که با پاسپورت و ویزا و وره دل مرز بودنم نمیطلبی 

ولی همین زیارت عاشوراتم برام یه دنیاس 

اینو بعد از دو سال امشب خوب درک کردم 

دیگه سریچ نمیشه به زور دعوت نامه بخوام 

مهم همینه از این همه راه دور حتی یک بار هم بین الحرمینت رو ندیده باشم اما بتونم با تک تک آیه هات آرام بشم 

امام حسین مرسی حواست بهم هست 


۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۴
آنالیز

اعصابم بشدت خورده 

همین الان هر چی پول داشتم خرج کتاب کنکور عوضی و آشغال کردم 

تازه فهمیدم اون 40 تومن که برا جز از کل دادمو باید بزارم رو سرم حلوا حلوا کنم 

لامصب هر چقدر کتاب میخری باز ادامه داره 

مثل گداها نه مانتو دارم، نه کفش ،نه شلوار درست حسابی ،هیچییییی ندارم 

23 ساله من هر چی پول دارم خرج کتاب میکنم به هیچ نتیجه مثبتی هم نرسیدم در واقع هیچ غلطی هم نکردم 

امروز هزار تا فحش رکیک به خودم دادم 

خیر سرم هم امروز روزه مهندس 

مهندس بیکار بی عار مملکت 

از همه ی اینا بدتر فروشنده خون به جیگرم کرد 

فروشنده قبلی خودش دانشجو دکتراس نمیاد دیگه 

یه پسره امروز بجاش اومده بود ..خوشگل خوشگل از آدم دیوانه میشد دو دقیقه نگاهش کنه قد بلند چهار شانه با ادب اما بوی هزارتا سیگار و شیشه میداد 

معلوم بود داره میرسه به معتاد صفری 

وای میخواستم بشینم وسط مغازه های های گریه کنم و التماسش کنم تو رو خدا به فکر خودت باش 

وای مامان بدبختش چه میکشه :( جوان رعناش :( 

مث برف سفید بود پسره :( 

من دو تا داداش دارم با اینکه سر خونه زندگیشون هستن و سنو سالی دارن بازم مامان و بابام خیلی مراقب هستن


آخ کاش کارد میزدن تو قلبم که امروز این همه بدبختیو نمی دیدم 


+کامنت خصوصی رو میبندم 

شرمندم 

اصلا تعادل اخلاقی ندارم 



۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۵۵
آنالیز

امشب هم من و زهرا و سایه پیاده برگشتیم 

زهرا کاپشن کوتاهش را پوشیده بود و وسط پیاده رو با شیرینی کاکائویی دستش میخندید ,سوژه ش هم بماند :) او میخندید و گویی  من کنار دریا ایستاده ام و چشم دوخته ام به  موج های  که  پشت سر هم به ساحل میرسند و غرق در لذت و خنکا هستم .

اگر از من بخواهید بپرسید , پیاده روی شبانه نقطه عطف خوشبختی هر آدمی است .

آنقدر غرق در خنده ها و رویاهایمان بودیم که متوجه مسافت طولانی بیش از قبل تر مان نشدیم

 زمان همانند برق و باد میگذشت  و ما در رقص خنده هایمان و هزاران امید و آرزو فرو رفته بودیم 

گویی بوی ماه اسفند و شلوغی خیابان هایش برایمان بی معنی ترین زمان و مکان بود.

چرا همیشه عمر خوشحالی ما کوتاهس؟ چرا حالا که شیرینی دهنی هم دیگر را میخوریم و دنیا دنیا حرف مشترک داریم باید در ترم آخر اتفاق بیفتد؟ :(

بغض ها هجوم آورده اند :( 

 عمر خوشبختی چند روزه ست :(

+زهرا خنده هایت رایتینگ هر شب من است 

_____________________________________

شیرینی قبولی همکلاسی فول آف انرژی (دکتر معصومه) در آزمون Tolimo 

کسب نمره ی 500 از 600 

خوده معصومه در قسمتی از عکس :دی

کیفیت عکسا پایین ولی به بزرگی خودتون ببخشید 

بیشتر جنبه ی ثبت لحظه هامو داره :)


۰۴ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۶
آنالیز

حقیقتا پست زبان مادری آقا گل رو خوندم اما یک درصد هم به فکر شرکت نبودم :دی 

به یه دلیل اساسی، بنده تقریبا به یکی از گویش های کوردی کرمانشاه مسلط هستم و ایراد اصلی اینجا بود :)) 

غروبی وقتی کامنت با مضمون همکاری رو از طرف زاویه زیست خوندم ، خودش زحمت کشیده بود کاملا ترنسلیت رو انجام داده بود،  یک آن ذوق مرگ شدم :) 

یک بار خوندم برای پرستو جان فرستادم ببینم اوکیه و تلفظ اشتباه ندارم :) و ایشونم گفتن اوکیه :دی 

یه بیست بار دیگه صدا ریکورد زدم :))) یه خلاقیت مثل بقیه بلاگرا ایجاد کنم منتها دیروز بشدت خسته بودم و مخم ارور میزد توی صدامم مشهوده :) 

به بزرگی خودتون ببخشید اگه با انرژی نیست و این صوبتا :)

و از این تریبونم تشکرات فراوان از همشهری عزیزم که پرچم کرمانشاه ی عزیز مان را در جمع وبلاگ نویسان بیان به اهتزاز در آورد.

لینک دانلود


۰۴ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۳۸
آنالیز

قبل از نظرات سازنده م یک صلوات بفرستم ^_^ بعد از دو ماه تلاش های باوقف  تمام شد (آیم قهرمان :دی) 

بعد از چاپ متوالیش اندکی شک داشتم شاید همچین تعریفی نباشد و عام پسند است ولی خب تا فهمیدم داستان یک پرستار است دیگر تحمل نداشتم از دستش بدهم :)) (پرستاری عشق است) 

کتاب به صورت قرضی از شمال به دستم رسید.

یکی از دوستانم بهم می گوید تو همیشه یک آدم غرزن و ناراضی هستی کمتر میبینم از یک موضوعی اظهار رضایت داشته باشی و خیلی خواستم متقاعدش کنم اینطور که فکر میکند نیست اما نتوانستم .

 حداقل اینجا برای خودم می گویم "مگه میشه این کتاب 500 خورده ی صفحه رو بخونم بعد حتی یه کلمه ش راضیم نکنه؟  بیام واقع بینانه نظر بدم، هر کتابی مطئمنن ممکنه یه چیزی هر چقد کم به آدم اضافه کنه حتی شده یه تجربه اما کم تر نمیکنه که" 

بنا به همین، این کتاب حجمش خیلی زیاد و بیشتر جزئیات بود! 

یعنی اگر بخواهم بنویسم من از این کتاب چه یادگرفتم دو سطر می شود،والسلام 

یک جاهای حوصله ام را سر برد

یک جاهای جزئیاتش خوشایند بود. یادم هست به مُبهم جان گفته بودم ترجمه ش آنچنان شاهکار نیست 

الان هم پای حرفم هست ولی خب سطحش یکم بالاتر از متوسط است چون از لغت های ایرانی اصیل استفاده کرده بود و راحت و روان می شود خواندنش و تشکرات فراوان از مترجم خانم مریم مفتاحی 

در کل ایراد اصلی بر مترجم کتاب نیست به اصل خود کتاب است که حرف خاصی برای گفتن نداشت و آخر داستان دچار احساس متناقض نما میشوی مثلا تلف کردن وقت یا از این همه حجم جزئیات و روان بودن ناخواسته وابستگی ادامه ش پیش می آید. 

من که خودمو کنترل کردم جلد دومو نخونم، هر چند اصلا وقتم ندارم :)) 

از داستان زیاد توضیح نمیدهم

برای خودم هم در حد یک پارگراف گفتن و اواسط کتاب آخرش را حدس زدم ، جا دارد بگویم یکی از ضعف های بزرگ کتاب هم این است اصلا غافلگیر کننده نبود!

و اما راجع به فیلم 

لذتی و هیجانی که در کتابش هست اصلا قابل مقایسه نیست، فیلم کاملا خلاصه و از شخصیت هایش کم کرده بود، مثلا در کتاب ویل یک خواهر داشت اما در فیلم انگار تک بچه بود :| به دلیل هزینه ی که صرف  ساختن فیلم شده قطعا عام پسند و جذاب به نظر می رسید. 

پیشنهاد : اگر زبان نسبتا خوبی دارید بیخیال زیر نویس شوید شدیدا مضحک 

دو سطری که نتیجه گرفتم:

سعی کن زندگی روتینی نداشته باشی و تغییرات ایجاد کنی و جسورانه عمل کنی چون فقط ما یک بار حق زندگی داریم 

برای رسیدن به هدفت تلاش کن حتی اگر شکست خوردی و نا امید شدی، اگه تصمیمی برای زندگیت داری تا آخرش مصمم باشد شاید حتی اون تصمیمم غیر قابل باور باشه. 


دقیقا این سکانس دوست داشتم جیغ بزنم ولی خب نصف شب بود خانواده خواب بودن ، صبح بیدار شدم از سرم افتاد دیدم خیلی زود احساساتی شدم:)) و چه شانسی آوردم خودمو کنترل کردم مگه نه اشتباهی من الان بجای پست نوشتن تیمارستان تشریف داشتم وبیام ثابت کنم یه لحظه بخاطر یه فیلم جوگیر شدم ،کی باورش میشد :|

نتیجه میگیرم , هر فیلم عاشقانه رو 48 ساعت بعد نظر بدهیم :)

۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۲
آنالیز

علاوه بر محکم کوبیدن در ماشین هایشان توسط بی اعصاب ها باید در بی حوصلگی شان هم مسافر وراجم تحمل کنند. 

رفت :

امروز سوار یک تاکسی شدم، فقط من بودم با یک مسافر که صندلی جلو نشسته بود ، از آن زمانی که من سوار شدم تا مقصدم و پیاده شدنم، آن مسافر متکلم وحده بود و راننده تاکسی هم با تصدیق سر یعنی فرمایشات شما متین حتی رغبتی نداشت یک کلمه جوابش را بدهد و موضوع صحبتی هم گرانی و واریز نکردن حقوق ها بود.

برگشت :

ایضا همین موقعیت و فقط با یک تفاوت مسافر جلویی همکار قدیمی راننده بود. 

و راننده هم حال نداشت در بحثش شرکت کند در ده دقیقه مسیرم یک کلمه "آری" را دوازده سیزده بار تکرار کرد.

حالا محور بحث شان 

مسافر:یادت فلانی رو کشتن ؟

راننده:آری 

مسافر: با گلوله زدن، چقدر گفتم فلانی اسلحه فروشی عاقبت نداره،یه روز توی داشتبردش خودم چند تا دیدم :| ،بهمانی هم تو این کار بود قاضی حکمشو داد

راننده: آری 

یک لحظه گریختم ،در عرض ده دقیقه داستان قتل چند نفر رو شرح داد :| 

+در پیرو همین تاکسی، چند وقت پیش یک کار بدی هم انجام دادم :| 

یک آقای میانسالی کنارم نشسته بود و کتاب روزنامه پیچی در دستش بود و میخواند، من هم سرم را گرفتم توی کتاب خط به خط با او میخواندم :| بعد آقاهه سرشو بالا گرفت با یه نگاه تاسف بر انگیز و ته افقش یه بی فرهنگم خوندم :|


عکس:پل هوایی؛  مونوریل عزیزمان که نوه های آینده خیرش را می بینند :|

۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۴
آنالیز


+سریال لیسانسه ها که همین یک ماه  پیش پخش میشد یادتان هست؟  (وای خدای من چقدر یک ماه زود گذشت:| ) 

همان پسر عند طنز و حرص در آور , پر ادعا , وابسته به خانواده که از خودش هیچ نداشت، خانه و ماشین و کار همه از پدر :| 

و پرو پرو هر روز با یک نگاه عاشق یک نفر میشد , در عین حال هم دوست داشتنی!  

بله این سریال برای خانواده ی ما آنقدر دور و غیر قابل درک نبود 

چون ما یکی از آن سه پسر طنز بنام حبیب در خانه داریم,  با تمام همین صفات! 

باور کنید قبل هر حرکتش در سریال , ما خانوادگی سریع حدس میزدیم :)) و اشاره داشتیم مثل میم ما :)) 

داداش "میم" بنده مو نمیزد با این شخصیت و با یک تفاوت او اندکی به حرف پدر و مادرش گوش میداد ولی برادر بنده نه :| حرف حرف خودش هست و همیشه هم میزند در کسری از ثانیه نابود میکند و پشیمان می شود. 

حالا چند روز است از مغازه میاید خانه با دو من عسل هم نمی شود خوردش , هر دقیقه بهانه های بی خود و غر غر زدن, چرا؟  چون آقا عاشق یک دختری در همان آپارتمان که زندگی میکند شده است،  بعد انتظار دارد ما یک مدت کوتاه صبر نکنیم ببینیم لحظه ای تصمیمم گرفته است یا نه واقعا عاشق است یا در جا بی تحقیق برویم خواستگاری :| 

در حالی که ما تجربه داریم و سر همین حرف گوش نکردن یک بار زد زندگی خودش را خراب کرد و هر چقدر به در و دیوار زدیم خودمان را این انتخاب اشتباهیه, سره یکسال هم دوام نمی آورد قبول نکرد. 

یکی نیست بهش بگوید "تو که دار و ندارت از بابات, عار و درد چند سال پیشتم نداری , انتخاب درست و حسابی هم بلد نیستی انجام بدی,  حداقل بزار خانواده ت از سر دلسوزی کمکت کنن یه انتخاب خوب داشته باشی" 


++ داداش کوچیکه هم با دوستش رفته است مهاباد برای فاکتور و خرید مغازه ش 

چقدر اصرار کردیم حالا بگذار بعد از این برف و باران برو جاده آنجا هم همه ش پیچ پیچی است,  او هم در جواب ما " نه, الا و بلا باید همین روز بروم و تا آخر هفته برگردم " ، حالا به دلیل برف و بهمن سه روز است بیکار در مهاباد مانده و نمی تواند برگرد. 

هر شب از خواب میپرم و صدقه خودش و دوستش را میدهم سالم به آغوش خانواده برگردند.


در پایان هم یک خودشیرینی بازی بیایم :) 

خواهرست دیگر بند بند وجودش دو تا داداش است اندازه ی آسمان خدا دوستشان دارد,  حالا هر چند به حرف خانواده کمتر گوش میدهند .

+ ++ البته عرض بنمایم بنده یک خواهر دارم "تمام وجود من است " یعنی اول خدا و بعد خواهرم :) و بعد مامان بابام و بعد داداشام :)

۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۲۶
آنالیز

من تو را دارم جانا

و دوست داشتنت 

برای من 

هر روز 

روزِ عشق محسوب می شود 

***********

هی میخواهیم درباره مسائل روزی که به ما ربطی ندارد ننویسیم نمی شود، نمیگذارند 

اینستا را هم حذف کردیم در جریان تقلید مضحک شان نباشیم ولی مگر میگذارند 

هر دقیقه عکس در گروه میفرستن یا پروفایل تلگرام تغییر میدهند 

این روز عشق خارجکی ها دقیقا چه زمانی است؟  

که ما باید یک هفته عکس های جعبه گل سرخ ،شکلات ،عروسک خرس و کفش دوزک را تحمل کنیم و هر روز شاهد 400 تا پیام با این محتوا باشیم ؛ واقعا درک نمیکنم این همه حجم شبیه هم بودن و به رخ کشیدن های بچگانه :| و ایضا تعیین روزهای شاد و غمگین 

مگر می شود حال دلت خوب نباشد وقتی همه شادن به زور خودت را شاد نشان دهی؟  یا وقتی ملت غمگین هستن و تو از ته وجود شادی .

این ها دو تا سوا از هم هستن نیاز به تقلید نیست 

لطفا خودتان باشید 

شخصا دلم نمی آید دویست هزار تومن بدهم یک جعبه گل سرخ بخرم و بعد هم خشک شود :| یا صد تومن عروسک خرسی بخرم ،مثلا که چه بشه:| فکرش را بکنید، اگر آن دویست هزار تومن را داشتم الان چند جلد کلیدر را خریده بودم بعلاوه یک مانتو:)


۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۹
آنالیز

اصلا دیگر نمی شود لحظه های خوبت را با رفیق هایت به اشتراک بگذاری 

عجب هاا 

میگویم بعد از کلاس پیاده برگشتیم اما توی کتش نمی رود :|

ویس "سین" که متنش را نوشتم

[کلا فاطمه با ما نمیاد بیرون!  

کار داره، کلاس داره، مشکل داره،

فاطمه اینا به ما نگو

ما هر وقت به تو گفتیم تو نشد بیای بیرون 

ولی تا اونجا که میدانم با بقیه بچه ها میشه بری بیرون

خیلی مهمه بعد من دیگه هیچ وقت به تو نمیگم،  تو هر وقت ما بهت گفتیم پایه نبودی؟ ! 

تو هیچ وقت پایه نبودی 

فاینال دارم،کوفت و زهر مار دارم 

تو یبار شده بگی بچه ها پاشین بریم بیرون]  

+ قبول من هیچ وقت پیشنهاد دهنده ی بیرون رفتن نیستم ،هیچ وقت هم حوصله و حس بیرون رفتن را ندارم 

اصلا 23 سال است که در این شهر زندگی میکنم نصف خیابان هایش را نمیشناسم چه برسد آمار کافه هایش را داشته باشم :|

ولی خب شما بروید 

اگر حسودی کردم 

اگر گفتم چرا رفته اید و به من نگفتید 

بزنید چشم را در بیاورید :|

نصیحت بعدی :| حس خوبتان را با حسودان به اشتراک نگذارید :| 

۲۸ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۵
آنالیز

گور بابای سرما خوردگی حسش فوق العااااده است

وای وای

 غرقم در احساس پیاده روی دیشب 

غرقم در باران 

غرقم در عکس این پست 

خیس خیس 

امشب دوز نصیحت هایم بالا گرفت :دی 

این را هم آویزه گوشتان کنید 

بروید دنبال آدم های شبیه خودتان به هر قیمتی که شده یک نفر مشابه اخلاقیت خودتان پیدا کنید 

مطمنن در آن باران قدم زدن تنهایی نمیچسبید.

 


۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۴
آنالیز