آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

فندک روشن را به دم گربه‌ام نزدیک می‌کنم. آن‌قدر نزدیک که چند تار موی دمش می‌سوزد و بعد بدون اینکه فندک را خاموش کنم آن را به سرم نزدیک می‌کنم. بوی سوختن چند تار مویم را حس می‌کنم. دوباره گربه را می‌سوزانم. دوباره و دوباره و دوباره...

و من هنوز انسان خوبی هستم. چون کسی نمی‌داند چه بلایی سر گربه آورده‌ام. کسی نمی‌داند در زندگی‌ام چه کارهایی کرده‌ام. حتی لازم نیست بعد از مرگم کسی هیستوری لپ‌تاپم را پاک کند چون به‌طور اتوماتیک هر یک ساعت خودش پاک می‌شود. و من حتی بعد از مرگم انسان موجه و خوبی خواهم بود. همیشه با لبخند به همسایه‌ها سلام می‌کنم. وقتی با بچه‌های کم سن و سال حرف می‌زنم صدایم را بچه‌گانه می‌کنم و تظاهر می‌کنم که از معاشرت با آن‌ها لذت می‌برم، در صورتی‌که گاهی دلم می‌خواهد سرشان را بکوبم به دیوار اما این‌کار را نمی‌کنم. خب آن‌ها هنوز به مرحله تولید مثل نرسیده‌اند و ژن‌شان را به نسل بعدی انتقال نداده‌اند و همین باعث می‌شود مثل همه انسان‌ها من هم در مقابل آن‌ها بیشتر دل رحم باشم تا خشن.

کسی در زد. گفتم که خودش را معرفی کند. گفت همان‌طور که می‌دانم برای کشتنم آمده است. ترسیدم. گفتم که در را باز نمی‌کنم چون دلم نمی‌خواهد امروز بمیرم. سعی کرد قانعم کند که مرگ بدون درد و سریعی خواهم داشت. آن‌قدر خوب و قانع کننده حرف می‌زد که به تیتر چند روز بعد صفحه حوادث روزنامه‌ها فکر کردم. «یک بازاریاب شبکه، جوانی را به قتل رساند». اما قانع نشدم. گفت پس با تبر من را خواهد کشت. آن‌قدر ترسیده بودم که مدام دور خودم می‌چرخیدم. نمی‌دانستم بیشتر نگران جانم هستم یا از اینکه بعد از مرگم نمی‌توانم ماکارونی بخورم ناراحتم و بعد به غذاهای خوشمزه دیگری فکر کردم. روی مبل نشستم و شروع کردم به گریه کردن. آن‌قدر ذهن و قلبم خالی بود که انگار واقعا فقط برای غذاهایی که دیگر نمی‌توانستم بخورم اشک می‌ریختم. نمی‌توانستم به پلیس زنگ بزنم. به هیچ‌کس نمی‌توانستم زنگ بزنم. فقط من بودم و گربه‌ای سوخته و مردی که با تبر به جان در افتاده بود. می‌دانستم نمی‌تواند در را بشکند. چون بهترین درِ موجود در جهان را برای خانه‌ام خریده بودم. یکی از آرزوهایم در کودکی این بود که بهترین در جهان را داشته باشم. دلیلش هم این بود که در کودکی خانه‌مان در نداشت. که البته دروغ می‌گویم. فکر کردم این قضیه می‌تواند شما را کمی با من همدل کند. اما واقعا بهترین درِ جهان را داشتم.

اما واقعا بهترین درِ جهان را داشتم. و بعد فکر کردم که شاید واقعا من سزاوار مرگم. چند ثانیه بعد به این فکر مزخرف پایان دادم. من باید زندگی می‌کردم. باید گربه‌های بیشتری را می‌سوزاندم و خودم را در قلب آدم‌های بیشتری جا می‌کردم. و لااقل حداقل یک‌بار سر کودکی را به دیوار می‌کوباندم. هنوز به صورت متناوب صدای تبر می‌آمد. مثل تیک تاک ساعت بود. و بالاخره توانست در را بشکند. یکی از آرزوهایم که فکر می‌کردم به آن دست یافته‌ام دود شد و به هوا رفت. لعنت به سفارش اینترنتی. مرد در را شکست و وارد خانه شد. گفتم اگر من جای تو بودم قطعا از پشت در ادای جک نیکلسون را در می‌آوردم. گفت حرف زدن آسان است وقت عمل که برسد اوضاع فرق می‌کند و آدم یادش می‌رود که قرار بود چکار کند. از او خواستم که بدون درد من را بکشد چون من خود قبلی‌ام را بدون درد کشته‌ام. گفت نمی‌تواند مطمئن باشد. گفتم بگذارد کشتن بدون درد تبدیل به یک عرف شود در این حلقه بی‌پایان. گفت: «کسی نمی‌تواند من را بکشد. حلقه‌ای وجود ندارد». دقیقا همان چیزی را گفت که من موقع کشتن خود قبلی‌ام گفته بودم. و بعد با تبر به جانم افتاد.

نویسنده داستان:پدرام سلیمانی

۰ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۸
آنالیز

توی شهر همینطوری تنها می چرخیدم ، هدف و مقصدی نداشتم، دلم می خواست خودم با خودم خلوت کنم ، حوصله ی هیچ‌ بنی بشری رو نداشتم دعوت کنم به این سرگردانی، یه  مسئله های مختص خودِ آدماس ،حالا هر چقدرم بخوایم  درد و دل کنیم برای یه شخص دیگه حتی با ویژگی های که خودمون توی ذهنیاتمون تعریف کردیم مثلا قابل اعتماد، باشعور، دلسوز و از این دسته خصوصیات اما بازم روح سبک تر نمیشه و ذهن همچنان درگیر اون مسئله ست فقط فک بدبخت دو ساعت آسفالت شده و حامل حس های منفی به طرف مقابل بودیم، در همین راستا تصمیم گرفتم نه برای فرار از مسئله های ذهنیم بلکه برای حل ذهنی از خونه بزنم بیرون،پیاده روی تاثیری نداشت , نیمه راه مسیرم به سمت سینما تغییر کرد و چند قدمی به سینما همون مسیر رو برگشتم‌ و‌ دلم حرم امام‌ رضا رو خواست، روزهای که مشهدالرضا بودم ، مسیرم حرم _سوئیت و بلعکس  بود ، به معنای واقعی معنی غربت،مهمان نوازی امام رضا و آخرین تکیه گاه رو تا عمق وجودم درک کردم  . 

سوار اتوبوس شدم و ‌رفتم یه زیارتگاه ‌کوچیک وسط شهر 

یه گوشه نشستم با سیده فاطمه( از نوادگان امام موسی کاظم ) درباره مسئله های ذهنیم ، احساس بلاتکلیفی هام ، از این تلاش هام که سرانجام هاش چپکی میشه حرف زدم، دونه‌های اشکام که پشت سر هم سرازیر شد یه نشونه بود که همه ی حرفامو شنفته :) 

بعدش صورتمو شستم فین فینامُ  پاک کردم و از زیارتگاه بیرون زدم‌ :)

۴ نظر ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۸
آنالیز

چهار ماه پیش کادوهاشونو خریده بودن و‌ با شوق ذوق گفتن : بیا تولدانه 

گفتم : الان فعلا زمان برام از تولد مهم تر هست 

دو ماه و نیم بعد :

 سه تایی هماهنگ بودن و‌ توی گروه چهارتایی مون نوشتن ، خب دیگه شکر خدا الان تا دلت بخواد زمان هست و بهانه نداری فردا فلان ساعت بهمان مکان پاشو بیا  

گفتم:من واقعا شرمندم دوستان مهربانم ، دنیا دنیا دنیا متشکرم از لطف و‌محبتتون نسبت به بنده ، امشب‌ مسافر مشهد الرضا هستم 

سه هفته بعد :

سه تایی شون گفتن ، تو چه روزی وقتت خالی هست ما با تو هماهنگ میکنیم ( بعلاوه سه تا استیکر سیامک انصاری وار خیره به دوربین )

گفتم: یه هشت روزی زمان میخوام

فردا میخوام برم مسافرت شمال :)))  

یک هفته بعد: 

عاجزانه ازت تقاضا داریم بیا کادوهاتو در ده دقیقه تحویل بگیر فقط همین ؟! درخواست زیادی هست ؟ :(

گفتم: باور کنید درگیر کارام هستم ، من روم به دیوار خیلی شرمسار هستم :( 

یک روز بعد:

دوستان برای قرار فردا عصر باهاتون موافقم :))) 

و عکس المعلشون‌

زهرا:عجب !

مهسا :واقعا! 

الهام: الان من خوابم یا بیدار ؟!! باور کنیم تو‌‌ ‌دیگه مخالفت نکردی؟

من: دیگه از رو رفتم از بس مخالف بودم :دی‌

نتیجه اخلاقی :تک محوری بودن خوب نیست  مثل بنده که تمام فکر و ذکرش رو یک جا منعکس میکنه و از برنامه های دیگر عقب هست و‌دنبال تجربه و لذت یادگیری جدید نیست ، همه ش انتظار و استرس خروجی کارش رو داره و اگه موفق هم نباشه روحیه ش بد تخریب میشه 

تو این موقعیت ها آدمای انعطاف پذیر همیشه برنده هستند ، اگه این کار نتیجه دلخواهش رو نداره حداقل اون کاری که همزمان انجام داده میتونه روحیه ش رو متعادل نگه داره و حتی برنامه پذیرتر هستن، لذت بیشتری رو از زندگی میبرن تا تک بعدی ها.


۳ نظر ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۰
آنالیز
برای دومین بار که بهم پیام میزنن و برام می نویسن ، حرم امام رضا الان به یادت هستیم
اشک تو چشمام حلقه میزنه،بغض خوشحالی توی گلوم موج میزنه،زبونم بند میاد
تو دلم میگم خدایا خوشبختی از این‌ قشنگ ترم هست؟
امام رضا با واسطه های پاک و معصومت با من حرف میزنی؟‌
همین غروبی با کلیپ حرم امام رضا  که از تلویزیون پخش شد داشتم غر میزدم که امام رضا دمت گرم یه کاری کن واسم
داشتم خودمو مقایسه میکردم با یه زائر دیگه و آنالیز میکردم خوشبحالش اون اعتقاداتش خالص تر از من هست
وای من این کامنت رو چندین بار میخونم و اشک های خوشحالیم سرازیر میشه 
رفیق دلسوزم 
رفیق مهربانم 
رفیق همیشه در کنارم 
دوستی مجازی رسما اسمش کشک ، تو از صدتا دوست واقعی برام واقعی تری 
یک دنیا ازت متشکرم رفیق 
زیارتت قبول حق باشه 
زیر سایه ی امام رضا سلامت و حاجت روا باشی 
سفرت به سلامت عزیز جان
۴ نظر ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۲
آنالیز
مثال بارز اینجانب :) طبق برنامه ی که برای تابستان داشتم بعد از کنکور
1: ثبت نام کلاس فری دیسکاشن و استاد نعمتی جان
2: کلاس های آموزشی و امتیازی مسئول فنی ها
3: کلاس آموزش نویسندگی
4: ثبت نام آموزش رانندگی 
5: باشگاه و ثبت نام دوچرخه سواری 
کلا از اول زندگی ام را در آموزش بودم بعد آخر قضیه هم جالب اینجاست هیچیم به هیچی :/
اما دو دو تا چهار تا کردم فعلا الان داشتن کار در اولویت از خجالت هر ماه  آب میشم برا حقوق ماهانم از بابام و خواهرمم شماره کارت منو گرفته بی اطلاع هر ماه پول کارت به کارت میکنه بعد میگم خواهرم من خجالت میکشم نتیجه زحمت های سر کار رفتن تو رو مفتی خرج کنم خودتم که وام داری جواب میده یه خواهر که بیشتر ندارم همه ی دنیام تویی بعد من از لطف و محبتش اصلا نمیدونم چیکار کنم واقعا خجالت میکشم .
به این نتیجه رسیدم الان اولویت کاره کلاس نویسندگی رو خط زدم و کلاس فری دیسکاشنم پنج جلسه جا موندم بخاطره کنکور و مسافرت پس این موردم فرت و کلاس آموزش رانندگی یذره پول سیو داشتم که بعد از این همه کتاب خریدن در طی سال  گفتم حالا به تیپم بزنم دنیا به آخر میرسه  :)) 
البته نمیدونم چرا اصلا  رانندگی ترس توی وجودمه میگم به نفر رو بکشم خونش گردنم بشه حالا خودمم مردم عیب نداره
کلاسای آموزشی مسئول فنی هام پی گیرم و هر هفته به بابام میگم زنگ بزن  ببین تشکیل شده :/
باشگاه دوچرخه سواری هم کنسل شد به حوه قوه الهی :/ دوستام رفتن باشگاه والیبال و تنها بودم  
تا آخر تابستان اینطوری نگذره صلوات :/ 
یه احساسی دارم همینقدر بی خاصیت :دی دوستم (سین) میگه: خیلی ریلکس و بی استرس به زندگیت میخندی 
میگم: خب چیکار کنم قضیه من همون خنده ی تلخ من از گریه غمگین انگیز است کارم از گریه گذشته بدان میخندم :) 
قول داده بودم به خودم با یه حال خوب و انرژی مثبت بگردم و  غصه نامه نباشه وبلاگم 
من که خودم از این زندگی معلق میخندم شمام بخندین :)) 
بلاخره مشکلات بالا و پایین زندگی برا همه هست 
امید دارم به خدای بالا سرم که منتظره ببین من چقدر حرکت دارم خودش به زندگیم برکت بده :) 
خدایا هر چند ما چپل چلاق پیش میریم ولی خودت هوامونو داشته باش :)
 درباره کنکور و امیدم به قبولی پرستاری از تلگرام و اینجا پرسیده بودین  
خودم فکر میکنم کنکورم پنجاه پنجاه بود 
جوابای اولیه هفته ی بعدی میاد و ان شاء الله حتما میرم برای انتخاب رشته 
نتیجه رو توکل کردم به خدا 
فعلا تا اینجا رو داشته باشین چون یه اتفاق جدید در حال لود شدن می باشد و ببینم تا کجا پیش میرم  میام حتما مینویسم :)
۸ نظر ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۵
آنالیز

خدایا به امید خودت 

خدایا لحظه به لحظه های زندگیم بابت تمام نعمت هام شکر گذارت

بودم و هستم و خواهم بود

خدایا من روز جمعه رو میسپارم دست خودت 

خودت کمکم کن از جلسه کنکور دست خالی بیرون نیام 

خدایا چهار سال کارشناسی یک دو راهی اشتباهی رو انتخاب کردم، شیش سال تاوان دادم 

خدایا خودت میدونی خواسته ی من بحث یک سال و دو سال نیست 

از سال87  توی بیمارستان امام علی همه ی وجودم پرستاری رو میخواست 

خدایا، خیلی بده آدم پیش خانواده ش و دوستاش ضایع بشه و خودتم در جریانی چقدر زیر بار منت خانواده هستم 

خدایا فقط همین یک شانس رو بهم بده، ازت خواهش میکنم 

من الان کورم، کرم ، عاشقم 

جز پرستاری هیچی تو این دنیا برام معنا نداره 

تمام زندگیم و روحم فقط برا پرستاری پر میکشه 

خدایا من تقدیر حالیم نیست ،ممکن یک مصلحت بهتر در پیش رو داشته باشم رو نمیخوام 

مگه خودت نگفتی با دعا میشه تقدیر آدما تغییر کنه 

من مامور به انجام وظیفه بودم و هر چقدر توان داشتم تلاش کردم 

بقیه ش رو از خودت میخوام 

خدایا آبروم رو سپردم دست خودت 

خدایا بیا یه 96 رویایی برام بساز 🙏🙏

۰ نظر ۱۳ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۶
آنالیز

چهار سال پیش بود، در آشپز خانه  بودیم او غذا می پخت و من برایش از هر دری حرف میزدم، یادم نمی آید محور صحبت هایم چه بود که دیدم وقتی برنج را آبکش کرد و یک لحظه رو به من بر گشت اشک هایش پشت سر هم سرُ می خورد،  گفت : (چهار سال رفت و آمد دانشگاهم نذاشتم صمیمی  ترین دوستم بفهمه که بابام پاشو بخاطر دیابت از زانو قطع کردن) 

میدونی وقتی بچه اول باشی و خرید خونه باهات باشه یعنی چی؟ 

میدونی بابات معلم سال های کلاس دبستانت باشه و کلی باهاش خاطرات داشته باشی یعنی چی؟ 

میدونی حتی با پا مصنوعی هم نمیتونه راه بره و بغلش کردم سرم را روی شانه هایش گذاشتم ،کف آشپزخانه نشستیم و با هم گریه کردیم .

سه سال پیش ، دانشگاه و همکلاسی ام "شین" وقتی داداشش بی خبر از خانه بیرون زده بود و چهار پنج روز از این پاسگاه به آن پزشک قانونی  در به در بود و بی آنکه سایه پدر بالای سرش باشد و تیکه گاه محکم داشته باشد با مادری که شب ها از درد شیمی درمانی بیهوش بود 


آن غروب لعنتی آذر ماه که زنگ زدم به گوشی اش و احوال مهدی را بگیرم خبری نیست ؟ پشت گوشی جیغ زد،  فاطمه "مهدی رفت پیش بابام" "داداش بدبختم به مظلومیت و غریبی رفت" با اشک های او اشک ریختم و مهر سکوت بر لبانم بود .


و حالا "میم" همیشه خوش اخلاق و خندان،  از اول ماه رمضان دلش پر از غم است و یک کلمه هم به صمیمی ترین رفیق ها با قدمت بیست سال دوستی نمی گوید 

جواب آزمایش مامان اومده؟

آره 

خوبه؟ 

عمل اورژانسی

کدوم بیمارستان؟ 

ملاقات نداره، نمیخوام هیچکی بدونه 

و بعد از خصوصی میاید در گروه چهارتایی مان  ، استیکر خنده می فرستد چهار تا فحش طبق صمیمیت همیشگی اش بارمان میکند و میرود. 

 انصاف نیست بگویم خودت میدانی غم را مهمان ناخوانده ی چه کسانی کنی 

که تمام تلاش شان را میکنند زانو نزنن و تکیه گاه بقیه باشند

خدایا قربانت بروم سختی های پشت سره هم تا چقدررر؟ 

خدایا به حق مظلومیت رفقای قوی ام قسمت میدهم آرام بخش قلب هایشان باش

 باور کنید آدم جو گیری نیستم با احساسات کسی در این شب های عزیز بازی کنم ولی از شما میخواهم که روزه دار هستید و این شب ها جوشن کبیر میخوانید یک لحظه برای آدم های که نمی شناسید دعا کنید 

برای قوی های که روزهای سختی و درد کشیدن دست از سرشان بر نمیارد

و به ویژه مریض ها و طفل های معصوم روی تخت بیمارستان :(



۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۹
آنالیز

خب من هر چی میخواستم امسال تاریخ تولدم را از یاد ببرم و به این لوسی بازی خاتمه بدهم، نشد

خانواده و دوستان نگذاشتند 

اصلا همه 26 ام اردیبهشت را قشنگ در تقویم ثبت کرده بودند 

مورد داشتیم از 26 ام فروردین رفته پیشواز تولدم :دی و زنگ زده (رفیق وبلاگی عزیز و با معرفتم منِ مبهم) 

پی، نوشت: مخلص همه ی دوستان وبلاگی هستم که توی این شلوغی های دم انتخابات و زندگی خودشون چه از طریق اس ام اس ،زنگ، اینستا به یادم بودن ❤

پی نوشت 2:بابا شمع 22 سالگی خریده بود:دی الهی بمیرم خیلی دوست داشت الان 22 سالم باشه نه 24 :))))

پی نوشت 3: تولد آنالیز و شیخ شباهنگ هر دومون 26 ام اردیبهشت ِ:) 

از همین تربیون اعلام میکنم شباهنگ جان تولدمون مبارک :))

پی نوشت4: شرمنده فعلا کامنتا بسته :)

۰ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۴۲
آنالیز

۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۹
آنالیز

رویا: هیچ فقط فکر نکردین میشه از تنهایی در اومد

استاد: شما اگر منتظر کسی نبودید، سوار اون ماشین می شدید که از تنهایی در بیاین

رویا: نه، می گشتم دنبال آدمی که مثل خودم باشه

استاد: من نمی گردم، چون از خودمم خوشم نمیاد

رویا: آدمه عجیبی هستین 

استاد: شما هم همینطور


 

اگر شما یک هدف سنتی یا طبق چهار چوب قانون خودتان دارید پیش می روید و بعد یک نفر می آید شعار روشن فکرانه میدهد که این استایل زندگی ات قدیمی هست و مراحل زندگیت حتما نباید همرهنگ جماعت باشد، چشم هایتان را ببندید و سریع یک مشت حواله ی فک تحتانی طرف کنید اجازه ادامه اظهار نظر مضحک اش را نداشته باشد.

مثال بارز اش، یک همکلاسی قدیمی ام که در تهران زندگی میکند و شغل خودش را هم داشت همیشه مرا پند و اندرز میداد (برو دنبال عشق و حالت، شوهر میخوای چیکار، من که ازدواج نمیکنم .حیف این رهایی فکر و خیالم نیست) و امروز خبر اش رسید، شیش ماه از نامزدی خانم میگذرد و امروز هم عقدش است و جرات ندارد در اینستاگرام و گروه همکلاسی ها اعلام کند.

آخرش فقط برایش نوشتم "تو که به عقاید خودت پایبند نیستی، غلط میکنی برا بقیه نسخه میپیچی" ، واللا اعصاب مصاب ندارم

 

پی نوشت:خدایاااا چرا زندگی من گره زده شده به این فیلم :(

هر شب دقیقا یک دیالوگ 

 

۷ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۲۸
آنالیز