آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران 

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون‌ نمیتوان کرد الا ( حتی) به روزگاران 

#سعدی_جآن 

۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۹
آنالیز

از غروب کوله را سبک بسته بودم و ده شب هم قصد خوسبیدن داشتم که 5 صبح شاد و پر انرژی بیدار بشوم . نمیدانم چه مرگ شده بود همانند ندید بدید ها از شوق و هیجان خواب به این چشم مان نیامد که نیامد و از طرفی فکرم درگیر یک موضوعی بود و بعد از پنج ساعت فکر و خیال بیهوده آلارم گوشیم زنگ زد . آماده شدم سر ایستگاه ایستادم تا مینی بوس قرمز آقا صابر بیاید .

قله ی که قصد صعود داشتیم دو ساعت با مرکز کرمانشاه فاصله دارد . در یکی از روستاهای شمال شرقی شهرستان صحنه به اسم قاسم آباد ( نام قدیمش بردینه ) 

در مینی بوس هم قصد داشتم بخوابم که از بی خوابی دچار سر درد نشوم و در حد همان قصد ماندم فقط بیست دقیقه ی حالت خواب و بیداری به سر بردم 

بعد از دو ساعت انتطار به روستای بردینه رسیدیم . 

اهالی روستا در خواب صبحگاهی بودند که گروه پرآو ساعت 7/30 شروع به حرکت کردند 

بنابر تصمیمات لیدر گروه سه راه رسیدن به قله بود ..1: دست به سنگ 2:شن اسکی 3:چشمه ها و پرتگاه ها 

لیدر ساده ترین راه را انتخاب کرد (دست به سنگ ) ... والا همچین راحتم نبود ... ولی هیجان انگیز  و آدرنالین را تا سه روز تامین می کرد .

45 دقیقه از دشت سر سبز عبور کردیم تا به این ارتفاع و دشت و دمن رویایی رسیدیم 

این شعر هم به لطف آقا گل 

کوه ها باهم اند و تنهایند

همجو ما باهمان و تنهایان 

و باز هم دو ساعت بی وقفه ادامه مسیر پشت سر راهنما دست به سنگ پیش رفتیم تا به چشمه میدان گاچال رسیدیم 

بعد از صرف صحبانه و شنیدن ملودی آب ( گورانی خوش ئآو ) 

 

 


دریافت
مدت زمان: 15 ثانیه 

به سمت پناهگاه سنگی پیش رفتیم و ساعت 12 رسیدیم ( فاصله پناهگاه و چشمه 40 دقیقه بود )

و ساعت 1 ظهر بر فراز قله ی نمازگاه ( نام قدیمیش امروله ) بودیم 

این هم آناناس و طالبی که در قله زدیم :) البته ماه رمضان و جای شما سبز :) 

 

ساعت 2 دوباره به سمت پناهگاه برگشتیم و ناهارمان را میل نمودیم ( منم طبق معمول چتر شدم با ناهار خورشت کنگر یسرا با دست پخته بسیار بسیار خوشمزه الهه (خواهر یسرا) ) 

 

+ این صعود نسبت به پرآو خیلی راحت تر و باصفاتر بود . از تعداد عکس های بیشمارم مشخص حالم خیلی خوبه و سختی کمتری کشیدم و همه ی این لحظه های خوبم رو مدیون تشویق های یسرام و صبوریه لیدر عزیز 

+ این صعود رو با یه همنورد خوش اخلاق و شاعر و مهربان آشنا شدم ... صد حیف همسن بابامه ولی خب من عاشقش شدم ! :)) یک عالمه برام شعر دلبر خواند :) ( البته همه ی کوهنوردا خوش اخلاقا ریا نباشه مثلا من :دی البته بستگی به روزش داره )

 

۴ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۹
آنالیز

_ قرار شد که شما شعر بخونین من فیلم بگیرم 

+ یه عالمه شعر خوندم تو کجا بودی؟ 

_اون طرفا عکس میگرفتم، خواهش میکنم دوباره بخاطر من همون شعر حافظ رو بخونین

+ این چهار بیتی رو ازم قبول ، حواسم جمع نیست فقط بیت آخرش را میشنوم ، " زنان لبریز از عشق و احساس / زنان موجودات زیبا سرشته اند " ...حالا تا آخر مسیر راه زیاده برات شعر میخونم  

توی ادامه مسیر نشسته ایم و چایی دم می کتد ، می پرسد حالا کدوم شعر حافظ رو گفتی ؟

_ با چشم های ذوق زده می گویم "  دلبر که جان فرسود از او " 

برایم از اول شعر را کامل می خواند  

من تا آخر شعر چشم به لب هایش دوخته ام و او بی خبر از غوغای درونم شمرده شمرده کلمات را با تمام وجودش ادا میکرد ...

 حالا من این  دو بیت را آنقدر در کوه با خودم تکرار کردم که از برحفظ شدم 

دلبر که جان فرسود از او

 کام دلم نگشود از او

 نومید نتوان بود از او

 باشد که دلداری کند...


۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۵
آنالیز

یکی از استعدادهای زمان دانشجوییم " نام گذاری اسم های مستعار " بود . یعنی چطوری ؟ مثلا یکی از پسرا که همیشه زرد می پوشید ، اسمش ُ " جایزه ایرانسل " گذاشتم . یکی  دیگه از پسرا که قدش بلندتر از حد معمول بود ، افتخار نام لوبیای سحرآمیز رو به دوش می کشید . یه دختری خیلی ادعای درس خوندن داشت ، اصلا ورودی هامون هیچکی دل خوشی از این بشر نچسب نداشت ، جالب اینجاست یه طبل تو خالی هیچ بار علمی نداشت ، منم نامردی نکردم بین همکلاسی ها به "کوشا جان"  معروفش کردم :)) . یه همکلاسی هم داشتم بیشتر به جا اینکه سر کلاس زیارتش کنم همیشه ی خدا به دنبال وام بانک ملی بود که ایشون هم " الی بانک ملی"  نام نهادم :دی و خب الهام همون روزای اول از حقش دفاع کرد اسم منو گذاشت " فاطی خیلی لاتی "  ! هر بارم تکرار میکرد با غیظ جواب می دادم‌ زهرمار ، یمان، کوفت :|  الهامم میگفت تا هر وقت عین آدمیزاد اسمم ُ درست ادا نکنی منم هزاران بار میگم .

اینجا بود که راه مستقیم به سمتم هدایت شد  :) 

و این استعداد کم کم به دست فراموشی سپرده شد .

حالا چند وقت ِ خودم به "مانتو چهارخونه قرمز و آبی دل منو بردی "  توی گروه های دانشگاه با نام مستعار  تگ‌ و هشتگ می شوم و حتی با " خانم چهار خونه قرمز و آبی " !

۱۰ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۴۴
آنالیز

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب ...

#محمد_علی_بهمنی

۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۳
آنالیز

چه کسی می فهمد در دلم رازی ، هست ؟

می سپارم آن را به خیال ِ شب و تنهایی خود ...

سهراب سپهری 

۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۳۷
آنالیز

جمعه از یسرا پرسیدم ، حالا تو شیش ماه پشت سر هم و در هفته دو بار منو توی کوه میبینی، به نظرت آنالیز مجازی و حقیقی چجوریاس؟ تفاوت داره؟

جواب داد: آنالیز مجازی خیلی غمگین تر ، با آرامش  اما آنالیز واقعی سر خوش به تمام و عصبی :) 

به نظر خودم‌ ، آنالیز تا مشکلاتش حل نشه دور و نزدیک هیچ تفاوتی نداره 

نشان به اینکه حتی تو کوه هم تک روی پیش میره و دوست داره همه ش تنها باشه و اونقدر غرق فکر بشه ببینه ادامه ی مسیر زندگیش رو چه خاکی بر سرش کنه ...

عنوان: عباس معروفی 

پی نوشت : حتی گاهی هم به صعودهای انفرادی فکر میکنم اما حیف که خانواده نمیزارن :(  

حتی نمیتونم دودرشون کنم تنهایی برم ، چون بابام باید قشنگ‌ مطئمن باشه همراه گروه هستم :( 

عکس : لطف همیشه رفیق یسرا جان ❤

۹ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۵
آنالیز

یکی از همکلاسی های دانشگاهم  که بعد 10 ترم فارغ التحصیل شد بلافاصله از ایران رفت و الان سوئیس اقامت گرفته، این همکلاسیم کلاس های رو یک خط در میان می آمد و هر چقدرم به مخ ش فشار می آورد اصول مهندسی ها رو به زور پاس می کرد ؛ چند وقت پیش لایو اینستا اومد و همزمان با یکی از دوستام که اون آلمان اقامت گرفته ( لایو اندر لایو) صحبت میکردن ، خب منم والا ندید بدیدم از اول تا آخر لایو آنلاین بود ... خیلی جالب اون دوستم که سوئیس بود الان به سه زبان صحبت میکنه ، انگلیسی، سوئیسی، عربی ،فارسی و کوردی حرف زدنم که خوراک‌ش هست .

دقیقا همسن من ، شغل خودشو داره ، رشته ی خودمون رو به اسم تغذیه داره ادامه میده ، یه دختر کاملا مستقل از لحاظ مالی، فکری و نوع آزادی به اختیار خودش نه کشور و محدودیت خانواده .

بعد حالا بحث مهم لایو چی بود؟ کشیدن هندوانه ای از دو سیب سبک تر :)) و یک ساعت هم براش دلیل آوردن 

در حالی که من در آستانه ی25سالگی هستم و تو عمرم لب به قلیان و هیچی دود دیگه ی نزدم ، چون به خودم اعتماد ندارم اگه یک‌ بار امتحان کنم معلوم نیست خوشم بیاد دیگه حد و اندازه از دستم بره .

باید اعتراف کنم شخصیت تقریبا حسودی دارم .

توی تمام زندگی م اهل رقابت تو هیچ زمینه ی  نبودم ، درسی، ورزشی، عشقی و ..

با آرامش اعصاب راحت کنار میکشم ، اهل شعر گفتن هم نیستم ( خودم را با دیروز خودم مقایسه کنم ) اما از زمان دبیرستان تا حتی همین چند ثانیه پیش، دوستانی دارم که هر لحظه موقعیت من و خودشون رو مقایسه میکنن ؛ نمره ی آخرین مدرک زبانم ، نمره ی مدرک کارشناسی، تعداد کتابای کتابخانه م  و ... 

این دسته که شدیدا اهل رقابت هستن و خودشون رو خفه میکنن تا برتری داشته باشن رو شرافتا  نمیفهمم :|



۱ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۵
آنالیز

بعد از چند ماه کنسل شدن برنامه ی صعود به قله ی پرآو ، بلخره گروه کوهنوردی به  آرزوشون رسیدن و برنامه‌ برای جمعه 31 فرودین تنظیم شد و تازه خیلی قطعی هم نبود در حد حرف .

چند روز فرصت داشتم که منم وسیله هام رو برای صعود یک روز تکمیل کنم ، دست یسرا رو‌ گرفتم و رفتم تا آخرین ریال پول های عیدم رو به فنا دادم و البته یه آش خوشمزه هم به حساب یسرا چتر شدم  :)) 

این چند روز مدام لیست مینوشتم و خط میزدم که کوله م رو سبک ببندم و در این حین یسرا همه ش تاکید داشت که پرآو جز سخت ترین و بلندترین قله ی کرمانشاهست ، از یه مسیر کم شیب و سبک اول شروع کنم و یکی از پسرای همنورد میگفت ارتفاع زده میشی ، اول از دالاخانی شروع کن خلاصه من تصمیمم گرفته بودم فقط پرآو یا هیچ جا 

شب قبل از صعود از خوشحالی و هیجان مضاعف نخوابیدم و آدرنالین همینطوری ترشح میشد :دی 

ساعت4/30 صبح رفتم محلی که مینی بوس قرار بود سوارم کنه ، اولین نفرم بودم 

تقریبا ساعت5/30 صبح  از مسیر چالابه استارت کوه رو زدیم ، 

چون دولپی گروه هستم خیلی شل قدم بر میدارم ، لیدر گروه عمدا منو گذاشت اولین نفر که قشنگ تو رودربایستی باشم و تند راه برم ، همنوردا پشت سر بنده باشند :)) 

 زمان دوازده ساعت ما تقریبا دو ساعتی تقسیم بندی شده بود 

ساعت هشت صبح دشت دوزری 

ساعت ده صبحانه خسته نباشید یک 

ساعت دوازده ظهر پناهگاه 

ساعت یک‌ ظهر قله 

همه چی تقریبا خوب پیش رفت تا بعد از دو ساعت رسیدیم به دشت دوزری ،نزدیک‌چشمه ،  به شدت خسته بودم و ضعف داشتم، یکی از اشتباهاتم نخوردن سحری بود .

یه استراحت ده دقیقه ای اینجا داشتیم و آب ذخیره برداشتیم تا قله، چون در ببن راه دیگه چشمه و آب وجود نداشت (اسمش به فارسی میشه کوه پر آب ، اما خب برف زیاد داره )

بعد ادامه ی مسیر خرسنگ و شن اسکی 

خسته نباشید یک ، ساعت ده صبحانه خوردیم 

 تقریبا دو سوم مسیر رو با ضعف پیش رفتم و میل به خوردن هیچی نداشتم هر چی که همنوردا شکلات خرما بهم تعارف میکردن پس میزدم ، میگفتن شدیدا لج میکنی و یک دنده ای اما واقعا نمیدونم لج بود یا نه :| فقط دوست داشتم یادبگیرم خودم مراقب خودم باشم و مرکز توجه همه نباشم مثل یسرا که عادی مسیر خودش رو میرفت و بر عکس بنده شدیدا مورد لطف همنوردا بودم، یکی کوله رو سبک میکرد ،یکی آب بطریم رو ریخت کوله م سبک تر بشه ، یکی گیر داده بود کوله ی شما رو تا یه مسیری من بیارم خسته شدی، از شدت این توجه های زیاد اعصابم خورد شده بود ، احساس کردم خیلی بی عرضه م‌‌ :( 

اگه این همه بی عرضه ام پس چرا اومدم وقت یه ملت هم تلف کردم به پای خودم :( 

اما اگه همین مهربانی و محبت بینهایت همنوردام نبود ، یک درصد هم امکان نداشت به قله برسم. 

 ساعت دوازده رسیدیم پناهگاه و هیچ انرژی نداشتم ، دقیقا به این صورت ولو شدم روی زمین

 با بی عقلی به سمت قله توی مسیر برف بدون گتر پیش رفتم 

به زور و جان به جان آفرین تسلیم شدن رسیدم قله ، دوست داشتم یک ساعت بی حرکت همون جا بشینم ولی سرعت باد خیلی بالا بود و از طرفی هم برف بود 

یک‌درصدم از شدت خستگی به عکس فکر نمیکردم 

و یسرا بود همه ش با قیافه ی داغان ازم عکس میگرفت :) 💚❤ 

همه ی این‌ صعود پر پیچ خم و سخت به کنار، وقت برگشت از قله هیچ تعادلی از خودم نداشتم 

و یه پا که میذاشتم روی برف دو سه تا کله ملق میشدم ، از بس خوردم زمین همون جا زدم زیر گریه که نمیتونم پایین بیام 

اینجا تصویر مستندش از یسرا :)) 


هیچ وقت توی عمرم اینقدر دلم به حال خودم نسوخت :( 

بین سه تا از همنوردا بودم که اونا توی برف محکم جا پا میزدن که من با قدم های اونا بیام پایین و دست منو میگرفتن سر نخورم 

تقریبا یک‌ساعت نیم وقت گروه بخاطر برگشت من خراب شد ، از این بابت خیلی ناراحتم :( 

حالا میفهمم خدا نکنه آدم به دیگران محتاج بشه، همه ی همنوردا در حقم لطف داشتن ، شدیدا مورد حمایت بودم ، خودشون میگفتن ما به سلامت رسیدم ، همگی هم به سلامت بر میگردیم 

اون یک ساعت قله جز سخت ترین قسمت زندگیم بود ، خیلی وابسته بود به دیگران.

راستی صعود به قله ی پرآو جز یکی از اهداف سال97 ام بود :) 

خدا میدونه چقدرررر چقدرررر چقدرررر آه و ناله کردم و نق زدم ، یسرا و همنوردام با صبوری بالا تحمل کردن ، خودم دیگه حالت تهوع داشتم از سوال " چقدر دیگه تا قله مونده؟؟" :| 

صعود به پرآو جز یکی از سخت ترین و شیرین ترین لحظه های زندگیم بود:)

هر چند که نذاشتن یادبگیرم مراقب خودم باشم 

اما یاد گرفتم آدم تا چقدر میتونه اراده ش فولادین باشه ، خودم همیشه خیلی زود جا میزنم

یادگرفتم توی اوج خستگی و هلاک بودن که دارم سر بالایی میرم ،تمام انرژیم رو جمع کنم برای یه لبخند زدن توی جمع :) 

یادگرفتم‌ رد بند کوله م‌ روی شانه هام باشه ، پام‌ تاول بزنه اما ضعف نشان ندم و قوی باشم :) 



پست پرآو شناسی با قلم یسرا  

و اولین صعود یسرا 


۹ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۰۰
آنالیز

کتاب تنهایی پر هیاهو دستمه و میخونم ، اما از فرط خستگی طول روز چشمام  همراهی نمیکنه و از طرفی هم دل ندارم کتاب رو ببندم ، ای کاش این آخر شبی یکی رو داشتم ، توی این سکوت دلپذیر شب که گاهی با عبور یه ماشین درهم میشکنه ، چشم هام ُ می بستم ، اون برام با  صدای ملایم کتاب میخوند و لا به لای کتاب خوندن درباره ی بعضی از قسمت های کتابم باهم حرف میزدیم .

پی نوشت: کاش این کتاب صوتی ها  آپشن تبادل نظر و هم صحبتی هم برای ما آدمای تنها اضافه کنه ...

پی نوشت ۲: با غر غر زدن هام دردی از من دوا نمیشه ، برم ادامه ی کتاب ُ بخونم

۷ نظر ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۲
آنالیز