آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

می توان عاشق بود ،

به همین سادگی 

من خودم ،

چند سالی ست که عاشق هستم

عاشق برگ درخت 

عاشق بوی طربناک چمن

عاشق رقص شقایق در باد 

عاشق گندم شاد ...

آری 

میتوان عاشق بود 

مردم شهر ولی میگویند ، 

عشق یعنی رخ زیبای نگار !

عشق یعنی خلوتی با یک یار !

یا بقول خواجه ،

عشق یعنی لحظه ی بوس و کنار !

من نمیدانم چیست 

اینکه این مردم گویند 

من نه یاری نه نگاری نه کناری دارم 

عشق را اما من ،

با تمام دل خود میفهمم !

عشق یعنی رنگ زیبای انار 

شعر: فروغ فرخزاد 

۲ نظر ۲۸ دی ۹۶ ، ۱۷:۳۵
آنالیز

خیلی مصمم رو به روی آینه مذکور ایستادم و گیسوان تا کمر کشیده خرمایی ام را برانداز کردم ، آخرین عکس را از آبشار خرمایی رنگ گرفتم و به سمت آرایشگاه همیشگی ام رفتم، بی مقدمه گفتم موهایم را یک مدل کوتاه و دو سانتی بزن ، از تعجب شاخ درآورد که حیف نیست؟ شوخی میکنی؟ و خانم ها که مشغول کاری بودند اطرافم جمع شدند و هر کدام نظری دادند، دختر یخورده پایین ش ُ هلالی بزن ، آخه پس فردا شوهر میکنی با موهای کوتاه؟ ، خوشبحالت چه موهای قشنگی داری، لبخند مصنوعی تحویل شان دادم  پراکنده شوند و تعداد نظرات مخالف منصرفم نکند.

رو به آینه برگشتم و یک لبخند ملیح تحویل خودم دادم هیچ چیز در این دنیا نمی تواند مرا وابسته ام کند ؛ آن ها که تا چند دقیقه پیش عقیده های خودشان را می خواستند در مغزم فرو کنند با اولین بُرش به موهایم، حریصانه هجوم آوردند و گفتند ، موهاتو نمیخوای؟ موهاتو به من میدی؟

در دلم خندیدم دلای هستم که آقای جیمزی را ندارم  موهایم را از ته بچینم و با عشق برای ساعتش زنجیره طلای سفید بخرم و او هم شانه ی صدفی که همیشه آرزویش را داشتم ، بی تردید  جوابشان را دادم (نه ، نمیخوام).

و در حال حاضر که برای شما تایپ میکنم ، لبخندی میزنم در اوج آزادی :)


پی نوشت:لطفا کامنت نگذارید ، مبارک باشه :)) با تشکر

۸ نظر ۲۸ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۳
آنالیز

روزهای که برام جهان تیره و تار میشه و انگیزی به ادامه نیست، چشمام اطراف زندگیم میچرخه و سعی میکنه زیبایی ها رو همچو مو از ماست بیرون بکشه و این سیکل رو به سلامت از سر بگذرونم. این روزها چشمام در جستجوی روزنه های امید زندگیم هست، به طور مثال، سه شنبه ها که با باز آی به کوه میزنیم و با قدم های آهسته و پیوسته پیش میرم  توی ذهنم با خدا صحبت  میکنم ،آدمی که از شدت خستگی روحی بریده رو کمک کن با رسیدن به قله غصه هاش فراموش بشه و یا چهار تا گلدونی که از سرمای زمستون به اتاقم پناه آوردن ، همدم و هم راز شدن، میشینم روی سنگ کنار پنجره و براشون تعریف میکنم یه زمانی هم پیش میاد جهانُ از هر زوایه ی برانداز میکنی دقیقا چهره ای قناس و قُزمیتشُ بهت  نشون میده و یا این پست لافکادیو رو با ترجمه ی صوتی دوستم  بارها بارها تلگرام پلی میزنم و گوش میدم ، تلفیق متن و صدا این احساس پوچیُ  بشوره و ببره، و یا کتابای درسیم رو اطرافم چیندم و در انتظار جواب تکمیل ظرفیتم که معجزه کنه و یا پیاده روی های که با حال پریشان و سرگردان  منُ به کوچه ی  امید میرسونه.



۳ نظر ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۵
آنالیز

این سریال سایه بان دیگه زده تو جاده خاکی ، برا خودش یه پا فیلم هندی شده :)) ، نمیدونم فکر میکنن ملت هالو هستن با چهار تا سکانس احساساتشون جریحه دار بشه؟ 

همین غروبی سر یه اتفاق با رفیق صمیمیم که  بعد از مدت ها فاصله مجددا خر درونم بهش اعتماد کرد و نتیجه ش  یه بغض خفه کن توی گلوم وسط خیابان بود ،حتی پتانسیلش رو داشتم بدون هیچ ترسی با چشم باز وایسم جلوی اولین ماشینی که با سرعت به سمتم حرکت میکنه منو دو متر بندازه هوا و بیفتم زمین جا در جا نفس آخرم رو بزنم تا این حد !

و خب طبق معمول نمیشه جریانات رو برای خانواده مبسوط کنی ، بلکه مخم سبک بشه زنگ میزنم شوهرخواهرم و اونقدر همه ی جزئیات رو براش توضیح میدم که دیگه اون حس خودکشی از سرم بپره ! گاهی وقت ها عمق تنهایی آدما این شکلیه، و تو این شرایط میفهمی احتمال99 درصد  انتخاب یه شریک زندگی و ازدواج اشتباهی چقدر میتونه تنهایی رو وسیع تر کنه .

بعد سعید و سهراب دم از رفاقت و معرفت میزنن، بابا کشک چی ، پیاده شو باهم بریم .

و مضحک ترین سکانسش بعد اون پنجاه میلیونی که سهراب به سعید داد و یه آب خنکم بالاش...

چند سال پیش پسر عمم یه خبطی کرده بود که باید ایل و تبار همه سند گرو میذاشتن که آزاد بشه و بابام حاضر نشد سند وثیقه بزاره برای خواهرزاده ی خودش! رک و پوست کنده به عمه جواب داد من تنها دارایم همین سند و برا بچه خودم عمرا بزارم و شاهزاده شما که سهله.

اون عشق به لجن کشیده ی آرمان که میخواد زر مفت بزنه و پیامش اینه خانواده در اولویت باید باشه، جهت اطلاعش باید بگم فرزند هیچ مسئولیتی در قبال پدر و مادرش نداره که منت سرش بزارن و اگه رشته ای از محبت بین اولاد و پدر و مادر وجود داشته باشه ربطی به این اراجیف بافی های اینا نداره

و بقیه تحلیل ها رو میزارم پای خودتون با این سریال های آبکی شون.


۳ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۰۱:۳۱
آنالیز

همون شبی که تهران رسیدم ، زلزله ی چهار ریشتری آمد ، توی تلگرام شدم مضحک دست دوستان، هر جا میری زلزله رو با خودت میبری 

روز بعدش یه مهمانی خواستم برم پنج ساعت توی ترافیک پل طبیعت بودیم ، با سردرد و حالت تهوع  رسیدم خانه ی میزبان و طرح پلاک زوج و فرد از در  ورودی خانه ها اعمال شد

و بعد اعتراض علیه گرانی ، اعتراضی شورشی خیابان انقلاب  

فیلترینگ  اینستاگرام و تلگرام و نصب سایفون

سر سلامت برسم شهرم صلوات 

درد و بلای وبلاگ هم  تو سر هر چی اپلیکیشن

۵ نظر ۱۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۲۰
آنالیز

غائله ارث و میراث با شورای حل اختلاف و دادگاه بلاخره ختم به خیر میشه و هر کی به حقش میرسه و امروز مهمانش هستم، توی آشپزخانه کنارش وامیستم، اون ماهی رو توی مواد میخواباند و سرخ میکنه، من براش از روزگار تلخ و شیرینی که از سر گذراندم تعریف میکنم ، هر چند دقیقه بوسم میکنه و نوبت خودشه که از سختی هاش برام بگه.

بعد از ناهار کنار همدیگه ، اون ظرفارو کف میزنه و من آب میکشم و از اصول همکاری در خانواده میگه و چقدر جایگاه زن براش ارزشمنده، میگم که قدیمیا راست گفتن خواهر زاده به دایی ش میبره؟ همه ش فکر میکردم این عشق به ظرف شستن با آب سرد رو کجا به ارث بردم ؟! بله ، از دایی زن ذلیلم، زنداییم که سینی چایی به دست به سمت هال میره قهقهه میزنه و میگه ، آقا محسن یه دونه بود که من بردمش و خواهرزاده ی زبان درازم که بنده باشم در جوابش میگم ، همینه که هزار ماشالله زنداییم مثل قالی کرمان هر چقدر پا میخوره جوان تر میشه:))

۱ نظر ۰۹ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۶
آنالیز


کتاب ، ملت عشق 

صفحه ی 393

۰۷ دی ۹۶ ، ۱۹:۱۵
آنالیز

از بین اهداف سال ۹۶ دو تا از هدف هام 

برنامه ریزی برای سیو یک میلیون پول بود، برای خریدن دوربین حرفه ای ، خب این پول رو با هزار تا گدا بازی و حذف هزینه های اضافی زندگیم جمع کردم و دو ، سه ماه هزاران جور فکر کردم و این دست اون دست که این پول رو پس انداز کنم حالا دوربین حرفه ای نخرم آخرین دنیا که نمیشه ؟ یا با فکر اینکه یه دوربین نیمه حرفه ای و گوشی مدل پایین تر بخرم یا اصلا طلا بخرم و برم تو بازار بورس قدم به قدم سرمایه گذاری کنم ؛ از طرفی هم دیجی کالا تفریحات مفرحم بود هر بار گوشی گلکسی A7 رو با حسرت نگاه میکردم و نظرات کاربراش رو میخوندم و تا آخر سال هم صبر می کردم بازم پولم اونقدر نمیشد که بخرم ، شب یلدا داداشم پیشنهاد داد بیا بریم به آرزوت برسی ، بقیه پولشو خودم میدم ^_^ و این چنین شد که دیگر آه در بساط ندارم و یک میلیون شیصد بیست پنج تومن گوشی خریدم و الان با گوشی جدیدم تایپ میکنم :)) 

البته کلاس رانندگی هم دیگه کنسل شد :( با همین پول هم میخواستم کلاس رانندگی برم

از خانواده و داداشامم نمیتونم پول قرض بگیرم چون همین ماه چهارصد تومن پول کفش کوهنوردی و ست ورزشیم شده  و باید سکوت اختیار کنم 

تازه یه کاپشن سبزم دیدم دلبری کرده ، پول ندارم بخرم :(

کلا یه زندگی نیمه ایده آل برا یک نفر آدم بالای دو میلیون در یک ماه هزینه برداشته، البته همچین اتفاقای مثل سال کبیسه چهار سال یبار برام رخ میده و همیشه خوشبحالم نیست

کلا با این افزایش قیمتا هر روز غصه میخورم :( حالا رویاها و هدفای خودم به اسفل سافلین ،یه پدر با درآمد متوسط که دو میلیون هم نمیشه چطور یه خانواده رو اداره میکنه :(

۴ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۲۰
آنالیز

یه کاسه تخمه از کابینت پر کردم چهار زانو نشستم روی اوپن در جوار مادر باشم و براش جیک‌جیک کنم :)) ، گفتم از اول آذر هر بار اینستا رو زدم اولین عکسی که میاد یکی از فالورا ازدواج کرده 

مادر در جواب فرمودند، شما هر وقت یادگرفتی بالای اوپن جای نشستن نیست، اتاقت مثل بازار شام پخش و‌ پلا نباشه ، آشپزی هم یاد گرفتی ، انشالله توام شوهر میکنی :|

برای خالی نبودن عریضه گفتم 

اول، بهترین سرآشپز جهان هم دستپختش به پای مامان من نمیرسه ، دیگه آشپزی چپل چلاق من که بماند

دوم،اون شخلتگی ذاتی نتیجه ی درصد خطای جنسیتیم بوده

سوم، آخ مامان یبار بیا بالا اوپن بشین ببین چه صفایی داره 

و مامان میگه دختری که حاضر جواب باشه هم شوهر نمیکنه :| 

حالا انگار گفتم، میخوام ازدواج کنم ، چپ و راست تیکه بارم میکنی 

نه تو رو خدا از دره خونه تو کوچه همه صف کشیدن خاطره خواه تو هستن، مام میگیم دختر شوهر نمیدیم دست از سر ما بردارین

الان نمیدونم یه عکس اینستا چه ربطی داشت به شوهر ،اینطوری با خاک یکسانم کنی؟

ربطم نداشته باشه تو باید رفتارتو اصلاح کنی بچه وضع بار آمدی که از اول تقصیر خودمم بوده بهت کار ندادم :|

انتظار داری از هفت صبح مثل تراکتور پاشم کار کنم 

 نگارنده از روی اوپن خیز برمیدارد و غار تنهایی را به صفایی اوپن ترجیح میدهد


۱ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۲:۱۳
آنالیز

بعد از اولین صعودم خیال بازآی یکم راحت شده بود که بدنم ورزید شده و میتونم از پس خودم بر بیام ولی زهی خیال باطل ، به سه تا دلیل که در ادامه میگم همون اوایل دامنه ی کوه جا زدم و قصد برگشت کردم که من نمیتونم قله بیام، بازی آی (محمد علی فردین) هم میگفت یا باهم برمیگردیم یا نمیزارم تنها بری اینجا خطرناکه ، در این اثنا یه آقای همنورد هم ما رو همراهی میکرد و شاهد تمام ادا و اطوارم بود ، شرفم به تمام معنا رفت از بس جلو اوشون وا رفتم و هر قدم پشت سرم بود ، کلا تعادلم ندارم یه چند باری کج شدم سقوط آزاد کنم و محکم با کوله و مانتوم گرفتم :| (کلا مرض دارم وقتی نمیتونم پا فشاری میکنم ادامه بدم) ، خلاصه بازی آی هم کوله منو گرفت و انداخت رو دوش خودش ، یعنی با کوله ی خودش همزمان دو تا ، من فقط خیلی سبک و آزاد خودم بالا میرفتم :| ، به ماند یه چند باری هم گرفتم گیس بازی آی نمیخوام خوبی کنی کوله مو بده :| این بشر حضرت عباسی یه اپسیلون اعصبانیت هم توی وجودش نیست فقط میخنده :) ، و با احتمال 95 درصد هم فکر نمیکردم با این اوصاف به قله برسم ولی رسیدم ^_^ و این دومین صعودی بود که دوباره با لطف خدا و بازآی و آقا سهراب (همنوردم) داشتم.

حالا چرا همون اوایل ارور زدم؟؟ 

1: نیم ساعت قبل از کوهنوری ناهار خوردم و سنگین بودم 

2: 10 دقیقه دیر رسیدن به تیم 

3: استارت رو با دویدن زدم و نفس کم آوردم 

پی نوشت 1 : یه مرام اخلاقی که از کوهنوردا یاد گرفتم صبور بودن و ازخودگذشتگی

یه گروه پنج نفره , 20 دقیقه کنار یه تخت سنگ علاف شدن تا اون 10 دقیقه دیر اومدن من جبران بشه و منو بازی آی و آقا سهراب بهشون ملحق بشیم 

پی نوشت 2: و شما نمی دانید بازی آی در آن ارتفاع از دستم چه میکشد ^_^ 

سرعتش زیاد بالا باشه غر میزنم‌ چرا تند میری :)) 

آرام آرام قدم بر میداره غر میزنم چرا مثل مورچه میری :))

بار سوم گفت آقا اصلا خودت جلو برو من پشت سرتم 😂

پی نوشت3: ببخشید صعود تکراریه باید هشت بار دیگه این مسیر رو تمرین کنم و بعد برم برای صعود فرخ شاد که شنیدم مسیرش خیلی سخته 

۳ نظر ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۲:۲۷
آنالیز