آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

با زبان روزه و گرمای اول تیر فقط تجربه غصه خوردن و اشک ریختن کم داشتم که اینم به تجربیاتم اضافه شد .

همه ی چیز از یه اپتومتریست شروع شد , سامیار( تنها برادرزادم) برای چکاپ دوره ی دو سالگی بردیم چشم پزشکی و بعد از معاینه گفت چشم چپش تنبلی داره باید یه مدت  روزی دو سه ساعت چشم راستشو ببندیم , تحمل بستن چشمش واقعا برای من که عمه ش هستم سخت , با اصرار منو خواهرم نوبت فوق تخصص گرفتیم که بابا اپتومتریست برا خودش حرف میزنه آخه بچه دو ساله هنوز جیش نگه نمیداره چه به چشم ضعیفی 

خانواده هم گفتن حالا که سامیار میره برا توام نوبت میگیرم( بنده از روز ازل کلاس اول دبستان تا البد الدهر عینکی بودم ,هستم ,خواهم بود :| آستیگماتیسم ) 

امروز ساعت دونیم ظهر اوج گرما سرخوش رفتیم چشم پزشکی 

بعد اینکه دکتر یه ربع به چهار اومد اون همه معطلی و دو بار برای اطمینان  در فاصله پنجاه دقیقه ی چشمای سامیار رو چک کرد 

رو به داداش و زنداداش گفت پسرتون چشماش بد ضعیف نیاز به عینک داره , عمه ش چشم راستش و برادرزاده ش چشم چپش , ژنتیکی هست 

وقتی اسم عینک اومد دیگه هیچی نشنیدم اون مطب دور سرم میچرخید

داداشام با خودش تکرار میکرد آخه این همه  ارث ژنتیکی چرا چشمای تو بابا

زنداداشم میگفت یعنی هیچ راهی نداره ,

تمام پله های که از اون مطب اومدم پایین 

صدای خودم تو گوشم میپیچید وقتی دستمو مثل میکرفون جلو دهنم میگرفتم خیلی جدی سامیار رو پیج میکردم , دکتر سامیار ن.ج.ا.ب.ی به بخش جراحی 

صدای سامیار تو گوشم تکرار میشد که به تقلید از من با خنده پیج میکرد آقای دکتر سامیار به اطلاعات 

برای همه آرزوهای که براش دارم کلاس زبان ,کلاس موسیقی ,دکتر بودنش 

به چهره ش نگاه میکردم آخه عینک چطوری رو دماغ تو جا میشه عمه ت دورت بگرده 

به غریبه ی زنداداشم تو شهر ما , کاش مامان زنداداشم کنارش بود بهش میگفت قوی باش دختر , خوب میشه پسرت , یه عینک ساده س 

هر پله ی یه خاطرات رو یاد آوری میکرد , هر پله یه حرف های تو سرم میچرخید 

یاد کلاس اول دبستان خودم ,همه ی سال های که عینک دست از سرم بر نداشت  و من هیچ وقت مثل آدم همیشه عینک نزدم 

یاده همه ی عکس های بچگیم که عینک رو چشمامه  

به یاد حرف های دوستم که میگفت وای من عینکمو بردارم دنیا جلو چشمام تاره , عینک برا خودش یه دنیایی 

بغض بغض بغض  چهره ی سامیار رو نگاه به اون چشمای مشکی خوشگلش بغض 

تو دلم میگفتم کاش عمه ت هر دو تا چشماش ضعیف بود ولی تو نه سامیارم 

عینکو روی چشمای سامیارم تو ذهنم تصور میشد 

اشکام بی اختیار  چکیده میشد..

من از عینک متنفرم ,هیچ وقت دوست ندارم رو چشمای سامیار عینک ببینم 

غمگین ترین لحظه ی زندگیم لحظه ی که عینک رو چشمای سامیار ببینم , من عمه شم عینکی هستم , دوست ندارم برادرزادم عینکی باشه 


---------

من برای یه عینک اینقدر ناراحت هستم فقط میتونم بگم  

خدایا خودت کمک کن به حال دل پدر مادرهای که بچه شون رو تخت بیمارستان مریض 

خدایا خودت هوای همه ی بچه های مریض که روی تخت بیمارستان هستن رو داشته باش 

۹۵/۰۴/۰۶
آنالیز

نظرات  (۶)

فک نکنم یه عینک این همه ناراحتی داشته باشه ؟!  
پاسخ:
اول: ببخشید بابت نوشته پر از غلط و بی ویرایشم 
دوم:برای شما این حجم  ناراحتی غیر قابل باور
 شاید چون از اول عمرتون تا یک چهارم از قرن سن عینکی نبودین ..
بابا اینقدر بزرگش نکن ...
منم عینکی بودم ...لیزیک کردم ..الان دیگه علم پیشرفت کرده ...نگرانی نداره ..اینجا بود که خدا لیزیک را آفرید :)))))
چه عمه ی خوبی هستی ها ....پس چی میگن عمه ها فحش خورشون ملسه:))))))))))))
پاسخ:
ستاره از بچگی توی همه ی عکسام عینک بود 
لیزیک تا سن بالاتر ولی الان همه ش دو ساله ش خیلی زوده از الان عینک بزنه
من دوست دارم سامیار دکتر بشه 
شرمنده به همین دلیل امروز حوصله نداشتم پیام جواب بدم 
ببخشید ..
عمه ها مظلومن دیگه :)
۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۹:۵۲ گربه بنفش
عمه ی مهربون:*
من حدودا یه سال ه عینک میزنم[فقط موقع مطالعه]دیگه انگار شده عضوی از بدنم،حتی یه بار با عینک رفتم حموم:))
غصه نخور فاطمه:((
پاسخ:
مگه فقط ریحان بگه عمه ی مهربان , اسم عمه ها بد در رفته :دی 
خدا روشکر فقط برای مطالعه س 
دیگه بهش اینقدر عادت نکن  , خوب نیست , هااا من الان یه پا فوق تخصص دارم بیستو اندی سال عینک دارم :))))
دوست جان برا عزیزترین زندگیت نمیشه غصه نخورد :(
۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۸:۴۹ محدثه کوهپایی
زن داداشم بچه ی بردارش یه حفره توی مغزش داره این حفره باعث میشه که نتونه تعادل داشته باشه و خوب ببینه....
فک کن به پدر و مادری که بچه شون یه سالش نشده بگن نمیتونه راه بره و چشماش نمیتونه ببینه....
برو خدا رو شکر کن
شکر کن که برادر زاده ات سالمه...‌‌
پاسخ:
دلم لرزید برای بچه ی که هنوز یکسالش نشده , خدا خودش کمک کنه به معصومیت و پاکی اون بچه 
خدا کمک کنه هیچ پدر و مادری نا امید نباش , براش دعا میکنم خدا به زودی زود شفا بده 
من سه روز برا یه عینک گریه کردم اصلا نمیتونم تصور کنم خدا نکنه غمگین بشن ..

+ خدایا شکرت , نماز شکر میخونم حتما 
+به یاد اون بچه هم هستم ان شاء الله  به حق این ماه عزیز بخاطر پاک بودنش شفا پیدا کنه دل خانواده ش شاد بشه , الهی آمین
۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۱ محدثه کوهپایی
بعد یه سوال :/
دکتر شدن با عینک زدن چه منافاتی داره؟:/
حالا که عینکی شده نمیتونه دکتر شه؟:/
پاسخ:
میگم جراح بشه یا خلبان , باید چشمامش ده باشه :/
گاهی وقتا دوست دارم طلبه بشه :) یه نمازی میخونه:) 

منم 20 ساله عینک میزنم 
از عینک متنفرم 
چشم چپ منم تنبلی داشت متاسفانه چشممو نبستم شیطونی کردم به حرف مامانم گوش ندادم چشمم دیدشو از دست داد و انحرافم داره
این برام درد بزرگیه که هیچوقت نمیتونم بدون عینک خوب ببینم 
حتی نمیتونم چشممو عمل کنم که از شر عینک خلاص بشم 
از ترس اینکه بچه خودمم مثل خودم بشه ازدواج نمیکنم 
عینک خیلی تلخه خیلــــــــــــــــــــی
امیدوارم برادرزادتون چشماش خوب بشه ولی حتما چشمشو ببندین :)
پاسخ:
منم دقیقا تو همین مایه ها از اول دبستان 
کاش یه آدرسی ایمیلی و وبلاگی میذاشتی 
منم سر به هوا بودم چشممو نبستم و عینک هم میگفتن بزن منتها نمیزدم چشم راست خودم ضعیف یعنی عملا با چشم چپم خیلی خوب میبینم,  به نظرم عینک بی تاثیری مگه تو سن خیلی کم, هر چی عینک بزنی وابسته تر میشی و بدتر میشه  , تنبل تر میشه (/نظر تخصصی خودمه ها :) به دکترا زیاد اعتماد نکن ) من الان بی عینک میبینم شاید دو سالی هست اصلا عینک نمیزنم
 حالا ما بزرگتریم اینقدر نا امید نباش,  کار نشد نداره 
مطمئمنم چشمات خوب میشه :) 
برادرزادمو مجدد یه دکتر دیگه بردیم فعلا گفتن عینک نزنه