آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

در حواشی تاسوعا و عاشورا

جمعه, ۲۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۷ ب.ظ

از دوران طفولیت ایام محرم عادت نداشتم بیرون برم.،مشتاق هم نیستم که برم ،دلیل خاصی هم ندارم شاید حال پیاده روی نداشته باشم ، آخه تو شهر ما با دسته های عزداری حرکت میکنن

در حواشی تاسوعا خونه بودم ،طبق معمول با خواهرم مشغول تمیز نمودن خونه  ،گاهی هم با گوشی نوحه های گوشیمونو پلی میزدیم و اما 

در حواشی عاشورا همین بس که ، دو نفر دونفرها دست تو دست ازنسل میان سال ها تاجوان ها باهم قدم میزدن و عشقولانه بهم نیگاه میکنن ، آقا ما دل نداریم اینارو کنار خیابان روز عاشورا ببینیم  ؟!

در حواشی عاشورا همین بس که،از شربت زعفرانی خنک نذریا هر دو قدم یه دونه من و  یه دونه "سین " که دوست نداشت من بجاش  دوتا در حد ترکیدن میخوردم آخرشم میگم ، ها اینا هیچکدوم شربت زعفرانی با اون تخم شربتیای مشهد نمیشه :)) 

(حالا انگار چند بار شربت زعفرانی مشهد رفتم خوردم همون یبار ،نیمه شعبان )

در حواشی عاشورا همین بس که ، منو ،سین و نون از این کوچه به اون کوچه در جستجوی غذا نذری بودیم :)) دوتا کاسب شدیم یه قورمه سبزی و یه قیمه ، برا قیمه گول خوردیم فکر کردیم خورشت خلال: | :) ( خورشت خلال غذای خوشمزه و محلی کرمانشاه ) 

بعلاوه اون دوتا غذا یجا دیگه میخواستیم غذا بگیریم: دی 

سین و نون غذاهاشون دادن دست من برن تو صف یعنی دو دست غذای خودم ،دو دست غذای سین و دو دست غذای نون جمعا 6 تا دستم بود هر کی رد میشد میگفت اینا رو از کجا گرفتی؟ یه دونه شو ب مام بده: | با بدبختی گوشیمو از جیبم در اوردم میگم( سین ،نکبت بدو بیا غذا خورد تو سرم شرفم رفت ،شدم سوژه تلگرام ملت :| ) و انصافا سریع اومدن موقعیت موردنظر رو سریع ترک نمودیم :|

آقا من به همون یه دونه غذای نذری به نیابت شفا راضی بودم 

دوستان ول کن نبودن به منم طمع کار بودن سرایت کرد: | 

نتیجه میگیریم با دوستان این نوعی مراسم عزاداری نریم: | 

و در شام غریبان برا اولین بار تو عمرم یه ربع ساعت حضور یافتم مجددا منو ،سین ،نون: )) این دفعه خدا روشکر با طمأنینه نشستیم انگار نه انگار ما همون سه تا شر صبح بودیم :)) 

و بعد زیارت عاشورا خوندیم  ،داداشم زنگ زد بیام دنبالت یا میمونی؟ 

من: الان بیا بیا... سین و نون خطاب به من:  کوفت گرفته بمون تا آخرش باهم میریم شمع روشن کنیم 

من : به نیابتم روشن کنید،عزاداریاهاتون قبول درگاه حق من رفتم خدافظ 

و ساعت ده شب و خواب: ) 


یه نکته دیگه اون وسطا مسطا یادم رفت ، نون و سین هی میگفتن یه سلفی بگیریم برا یادگاری و عکس العمل بنده خیره نگاه به دوربین: | همینو فقط کم داشتیم خُب: |



۹۵/۰۷/۲۳
آنالیز