آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

در من زنی چموش سر در گم است ...

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۲۳ ب.ظ

امروز کلاس زبان بحث شرکت در آزمون تولیمو(tolimo)  داغ بود ، طبق معمول به دلیل اسپکینگ داغانم صدا از دیوار در بیاید ولی از من در نمی آید ، شنونده ی خوبی بودم ؛ گاهی درباره ی تصورات بچه ها نسبت به خودم فکر میکنم که همیشه اینقدر آرام و خجالتی و بی هیچ کامنتی هستم . نتیجه ی صحبت هایشان این شد ، آیلتس و تافل به کار ایران نمی آید و همان دیپلم هم از سرمان زیادی است و اینجا آزمون تولیو حکم آیلتس را دارد.

بعد از کلی اصرار از دوستان و انکار از طرف من که عمرا و اصلا و ابدا نمیتوانم شرکت کنم با اعتمادبنفس پایین و در گیری ذهنی از کلاس بیرون زدم ، تا مسافت کوتاه ایستگاه اتوبوس در ذهنم با خودم حرف می زدم ،  

که چرا هیچ کاری را به اوج نمی رسانم ؟ چرا اینقدر کوتاهی کردم برای زبان و سه سال و نیم عمرم را به فنا دادم و نتیجه ش در این حد است خودم ،خودم را قبول ندارم؟ چرا از این شاخه به آن شاخه میپرانم ، از همان زمان دبیرستان یک سال ریاضی، یک سال تجربی .حالا بیست و سه سالم است و دیگر بچه نیستم. 

نشستم روی یکی از  صندلی های ایستگاه اتوبوس دوباره از نوع شروع کردم به خودخوری ، اگر انصافا از جان و دل برای زندگی ام مایه میگذاشتم الان این آخر و عاقبتم نبود؛  به شروع دوباره ی زبان فکر کردم ، به چهار ماه مانده به کنکور تجربی و پول مفت برای  کتاب های تنفر انگیز خیلی سبز ،مبتکران و نشر الگو را خریدم .

بعد به آسمان شب خیره شدم ، ماه لا به لای ابرهای سفید قایم شده بود ، همچنان لذت میبردم از این خنکای  زمستانی و بازی چراغ آسمان با اهل زمین، تا به خودم آمدم اتوبوس مسیرم رد شد و متوجه توفقش در ایستگاه  نشده بودم ،

دوباره نشسته ام و برای گریز از فکر و خیال روزهای لعنتی ام، هنذفری ام را توی گوش هایم گذاشتم و یک آهنگ ترکی پلی شد. 

فایده ی نداشت اصلا حواسم به آهنگ نبود از واقعیت زندگی نمی شود فرار کرد.

اتوبوس آمد.در گیرهای ذهنی ام را از نو سر گرفتم. 

حول و حوش ساعت هفت و هشت شب به خانه رسیدم. 

کلید را از جیبم در آوردم و مسیر اتاقم را پیش گرفتم. 

زمزمه های یک مرگ در خانه پیچیده بود ، بیشتر از آنکه تعجب کنم و عکس العملی را نشان دهم و سوالی بپرسم ، سرعت قدم هایم را تند تند پیش رفتم و درِ اتاقم را بستم ،تکیه به در چوبی اتاقم زدم و آرام چهار زانو به زمین نشستم و کوله پشتی ام را بغل گرفتم و فکر کردم که چقدر از مرگ میترسم  و می تواند چقدر ناگهانی باشد .

روزهای که غرق زندگی می شوم واژه ی مرگ به سراغم می آید و تق تق یا همانند یک پُتک سنگین به سرم می کوبد.

+عنوان: تکتم_کافی

۹۵/۱۰/۲۰
آنالیز

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی