آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

پیش بسوی تغییرات خوب برای یک زندگی ایده آل

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۳۵ ب.ظ

سه شنبه یکی از پسر های کلاس زبان ترفیع رتبه گرفته بود و شیرینی برایمان آورده بود؛  بعد هر چقدر بچه ها اصرار داشتن "دلیل شیرینی برا چیه؟ " اوشون هم انکار و " حالا شما دهنتونو شیرین کنید و یه دعا به جان من"

اینبار برای اولین بار به جمع نپیوستم و تا آخر در دلم زمزمه کردم انشاء الله برا هر کاری هست به خیر و خوشی باشه. 

آخر میدانید دو روز پیشش تصمیمم گرفتم از سوال پرسیدن های که هیچی ربطی به من ندارد و جنبه ی صد در صد فوضولی هم دارد دست بردارم:|  

خب راستش را بخواهید آدم زیاد فوضولی هم نیستم ولی گاهی این دوزم بالا میرود و هی دلم میخواهد بیشتر راجع به موضوع بدانم 0_o ، البته یکی از دوستان وبلاگی بیشتر در جریان است :))

بله عزیزان ما وبلاگ نویس شده ایم که بر روی عادت های هر از گاهی بدمان تمرکز کنیم تغییر بدهیم و خاص تر از ملت معمولی باشم.

و یک نصیحت : 

اگر شما میخواهید با یک نفر بیشتر آشنا شوید و یک رابطه ی دوستانه تر داشته باشید حالا شاید هم به قصد ازدواج ، هیچ وقت سر این موضوع با رد و بدل کردن کتاب های دوست داشتنی تان شروع نکنید :| اگر یک درصد هیچی بین شما تغییر نکند ،باید قید کتاب ها را بزنید ؛ مثلا الان ما بین دو نفر مانده ام ، هر دو از دوستان ، قرار است کتاب هایشان را نجات بدهم :| 

آقا و خانم لطفا با هر چی شوخی دارید دیگه واقعا کتاب نه،  دو نقطه خط وار رو به افق


و یک نکته: به مقدساتتان قسم من عاشق نشدم و هیچ خبری هم نیست ،فقط دلم خواست یک پستی بنویسم اندکی عاشقانه باشد،  حجم تبریک هایتان را عاشقم اصلا:D اگر از طرف من خبری بود حتما بنر میزنم :))) 

جالب است عکس این پست بک گراند گوشی ام بود؛  گوشی ام را به بابا دادم با خواهرم حرف بزند بعد از اتمام حرفش یک دقیقه به بک گراند نگاه کرد و یک دقیقه به چشم های بنده :| از خجالت  آب شدم در زمین فرو رفتم و سریع بک گراند را تغییر دادم .

 بابا یک گروه زده اند با هم رزمنده ها، هر روز یک طومار خاطرات می نویسنند و ریکورد میکنند در گروه میفرستن 

حالا بابا صدایم زده ، تفاوت آنلاین و ریکورد را  توضیح بدهم

گوشی ام را با افتخار بردم و جلوی چشمش روشن کردم  [یعنی بک گراندمو تغییر دادم ] :)) و گفتم بیا با گوشی من تمرین کنیم 

،نیم ساعت بعد صدایم میزند 

فاااطممهههههه بیییااااااا " چرا نیم ساعته چهار صفحه حرف زدم،  ولی صدام نیست؟؟ "

بعد دوزاریم افتاد ، بابا فکر کرده " وویس آنلاین همانند ریکورد است 

یک بار کلیک کنی خودش ضبط میکند" 

میگم: "بابا توی تلگرام بخوای حرف بزنی باید دستو رو میکرفونش نگهداری مثل ریکورد نیست " , بعد بالای سرش ایستادم ، یبار امتحان کند؛ میگه :" چرا بالا سر من وایسادی ،  برو درستو بخون یاد گرفتم" 

 :))) 

فکر میکنم این خاطرات نوشتن ژنتیکی است,  بابا آنقدر خاطراتش را مو به مو و ادبیاتی و قشنگ می نویسد , چندین بار خواستم بپرسم 

قبلا وبلاگ داشتی؟  

۹۵/۱۱/۲۱
آنالیز