آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

برای زهرای کلاس زبان

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۵۰ ب.ظ

یک روز شماره ش را بهم داد برای تصحیح رایتینگ هایم ، اگه فکر میکنید دوستی ما از اینجا شکل گرفت سخت در اشتباهید!  

مثل همه ی شماره های دیگر سیو داشتم و هر از گاهی برای سوال پرسیدنی به زهرا پیام میزدم و مهربانانه و ایضا با انرژی مثبت جواب میداد, به اصطلاح برای رفاقت هایش زمان میگذاشت ,ماه ها مشوقم یادگیری زبان و اعتماد بنفسم بود و هست و شک ندارم در آینده هم خواهد بود (حتی همسن هستیم و با اختلافات  سه ماه از او بزرگترم) , شخصیتا حواسش به من و حتی همه ی همکلاسی ها بود ,از بعد به ورود به کلاس تا پایان و خداحافظی اصلا بزار بگویم همیشه ی خدا یک لبخند ملیح در قاب چهره اش نمایان است.

سعی داشتم یک قدم به او نزدیک شوم اما امکان پذیر نبود یعنی واضح تر توضیح بدهم ، مرحله ی رفاقت زمان میبرد!  

نمیخواستم یکهو به او عادت کنم و ترم بعد نباشد ،کاسه ی چه کنم چه کنم دستم بگیرم؛  

اصلا برای کلاس زبان ترمی نباید با هیچکس طرح دوستی داشته باشید، باید در تنهایت فرو روی . از طرفی هم رفیق های دو ساله خودش را داشت صدف و طاهره! پس واقعا هیچ راهی نبود!

بعد از سه ترم با هم بودنمان, تابستان امسال , تلگرام بهم پیام زد ،"این ترم با کی بر میداری؟ تیچر خودمان نیست " مضمونش دقیقا توی همین مایه ها بود. در حالی که این سوال همیشگی من از او بود ؟! لامصب در کنار این همه صفاتش مغرور است و قسمتی زیاد درون گرا،  بعد تر ها یعنی دو جلسه بعد فهمیدم صدف و طاهره ترم بر نداشته اند و زهرا تقریبا تنهاست، چرا میگویم تقریبا؟ هر چند تنهایی برای او بی معنی بود ؛ آنقدر این خنده ها و صدای دوست داشتنی و از همه مهمتر اخلاقش دلبری میکند که خیلی ها زودتر از من در این صف ایستاده بودند با او طرح رفاقت داشته باشن،  عرضم به حضورتان پوکر فیس رو به افق باز هم ناکام از داشتن یه رفیق.

تا اینجا شرح وقایا بود و وقتی می گویم پرسه ی رفاقت طولانی است حقیقتا قبول کنید.

از اواخر شهریور ورق برگشت!  

تا سره ایستگاه اتوبوسی که مقصدم بود همراهی ام میکرد , از کار حرف میزدیم ,از برنامه های آیندمان ,از آرزو هایمان ,از 206 مشکی که آرزویش را دارد, از کلاس های نت ورک مارکتینگ و دلم میخواست یک عالمه پول داشتم همه ی محصولاتش را می خریدم که او به 206 مشکی رنگش برسد .

یک خلوت دو نفره ^_^ این همان لحظه های دو نفری و دوستی بود که انتظارش را می کشیدم! 

قدر ثانیه های با اون بودن را میدانستم , وقتی میخندید سعی میکردم صدای ویراژ و بوق ماشین ها را در گوشم قطع کنم و غرق شوم در موج خنده هایش :)

وای خنده هایش, خنده هایش, خنده هایش , می توانم  هزار بار تکرار کنم عاشق خنده هایش هستم ؛ چقدر رها و بی کنترل میخندید کنارش احساس میکردم یک آن در اقیانوس خوشبختی غرق شدم:)

بعد تر قدم زدن های تنگ غروبی مان هم استارت زده شد, تایم بیشتری داشتیم راجع به هر چیزی غیر از زبان با هم حرف بزنیم,  مثلا درباره ی موها و پوست چرب من,  هوس فرنی او , هوس قورمه سبزی مشترک مان ,هوس مغازه چاکلت,  تبادل کتاب و فیلم و از اینجا دوستی ما صمیمی تر شد. 

اصلا قدم زدن معجزه وصف نشدنی دارد 

اگر میخواهید با یک نفر بیشتر دوست شوید دعوتش کنید به یک پیاده روی یک ساعت 

اگر میخواهید کدورت ها را منطقی با طرف مقابل تان حل کنید فقط پیاده روی 

اگر میخواهید به یک آرامش روحی و روانی برسبد پیاده رویی تنهایی و یک دنیا سکوت

از بحث اصلی منحرف نشوم:دی

مدل خاص خودش هست ,این را شدیدا دوست دارم وبه دنبال رفاقت های از این مدلی می باشم , حجم آدم های واقعی و تکراری اطرافم به طرز وحشتناکی حال بهم زن است ...

 حدس میزدم شاید یک عدد " دختر وبلاگ نویس" باشد . اولین باری که این تصور در کله ام شکل گرفت یک لبخند گل و گشادی در قیافه ام نقش بست :)) دو عدد وبلاگ نویس که خودشان را از هم انکار میکنند :دی  مثلا فکر میکردم او الان درباره من چه در وبلاگش نوشته است؟!  

بلخره امشب در هیاهوی شلوغی و آن باران ریز ریز که یکهو تبدیل شر شر شد و دقیقا دو قدم رسیده به میدان نفت ,بعد از هزار بار در دل گفتنم بپرسم یا نپرسم؟!  از دهنم در رفت " تو وبلاگ مینویسی؟ " تکذیب کرد:| که وقت نوشتن ندارم و سعی میکنم کارامو ذهنی انجام بدم و هر لحظه ی برام ذهنی ثبت بشه! من هم باور کردم او یک وبلاگ نویس ذهنی است و چندین بار داد زدم؟!  واقعا ولوم صدایم در حد جیغ بنفش بود :| کاملا یخ کرده بودیم و در یک مکان پر از صدای بوق و باق ماشین بودیم.

مکالمات زیر را با آخرین ولومه صدایمان تصور کنید  :))

من : لطفا زهرا بیا وبلاگ نویس باش,  این همه تو منو تشویق کردی برای کانورسیشن و داشتن اعتماد بنفس حالا ازت میخوام بنویسی 

زهرا: نمیتونم وقت ندارم 

من : ببین اون اتوبوس مسکنه؟ حتی شده یک خط بنویس , همین بنویس خستم و وقت ندارم و کامنتا رو هم ببند, بیا یه عکس بگیریم میخوام یادگاری بزارم وبلاگ ,میخوام این لحظه ثبت بشه 

زهرا: وای از دختر دیوانه بودن بعید نیست توی این شب و باران و پیاده روی

من: خییییلیییی خوب بود, مرسی که اومدی 

زهرا: ما قرار بود یه ایستگاه بیایم پایین تر, نصف راه رو پیاده اومدیم,  فلش گوشیم خراب شده 

من: وای نگووو من شارژ نداره گوشیم 

زهرا : آها گرفت گرفت گرفت 

من : پاتو جفت کن زهرا 

زهرا : باشه با خنده هاش 

چیلیک 

ثبت شد

اتوبوس تعاون آمد. 



عکس عجله ی :)) 

سمت راستی زهرا 

سمت چپی با مانتوی خیس آبی من :))

۹۵/۱۱/۲۷
آنالیز

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی