آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

حالم بد بد بده 

مدت طولانی یه هر ساعت هر دقیقه هر ثانیه حالت تهوع دارم 

افسردگی محض که نه با اشک ریختن خوب میشه نه هر غلط دیگه به ذهنم خطور نمیکنه 

دلم میخواد یه غروب سرد دی ماه شال و کلاه کنم تنهایی بزنم بیرون و سه ساعت پیاده روی کنم خسته بشم باد سرد به مخ بزنه , وسط قدم زدنم گاهی فکر کنم به  زندگیم یا نه اصلا بزارم هر چی پیش آید خوش آید, دیگه توان فکر کردن و غم و غصه خوردن ندارم  

دلم میخواد جمعه برم کوهنوردی , تنها تو ارتفاع دو ساعت بشینم و سکوت باشه...نه صدای بوق ماشین باشه نه صدای آدما 

دلم میخواد برم توی حیاط خانه یه فرش پهن کنم بالشتمو ببرم دراز بکشم به آسمان آبی نیلی خیره بشم به پرنده های آسمان به ابر ها 

دلم میخواد... دلم برای دریا خیلی تنگ... برای صدای موج هاش برای غروب خورشید دریا... دلم میخواد روی شن های ساحل چهار زانو بشینم دوتا دستامو به عقب تکیه بدم و یه دل سیر دریا رو نگاه کنم, نفس عمیق بکشم از هوای خنک دریا 

به هچی فکر نکنم,  یا نه,  من کلا آدمی هستم تو زندگیم به هیچی فکر نمیکنم همه بهم میگن خوش خیال امیداور 

دلم میخواد... اَه اَه دل خدا نابودت کنه که زر اضافه میزنی تو که میدونی لامصب اینا یه مشت حرف نه شرایطش هست نه به مرحله اجرا میرسه...  

این درجا زدنه رو اعصاب

این مثل خرسه قطبی تا لنگ ظهر خوابیدن رو اعصابم هست 

این چهار سال دانشگاهی که رفتم اونم آزاد و وقت تلف کردن الان شبیه یه فلشم که یک کلمه از اون همه جزو یادم نیست 

لعنت به هر چی بلاتکلیفی 

نابودم به معنای واقعی 

دلم کمی سبک شدن میخواد 

کمی رها شدن 

مثل همین عکس هدر وبلاگم 

۰ نظر ۲۸ دی ۹۴ ، ۱۲:۳۸
آنالیز


آخرین باری که یادم می آید با بابا خندیده ام اردیبهشت 94 بود همان روزها که نمایشگاه کتاب تهران بر پا بود و بعد از آن الان هشت ماه است

نه باهم خندیده ایم , نه باهم قدم زده ایم , نه سلام و علیکی , نه صحبت های دخترانه  و پدرانه

خانواده ما سریال نیست که بگویم "ما حق داریم باهم دعوا کنیم اما قهر نخیر"

قهر مان همان قهر است و هیچکس پیش قدم هم نمیشود برای آشتی ..

هشت ماه است میگذرد پدر و دختر قهریم قهر قهر به معنای کینه ی عمیق و حک شده در قلب

وقتی کلید می اندازام وارد خانه بشوم و یک نفر پشت درِ است که میخواهد خارج شود ...همدیگر را که ناخودآگاه میبینیم از هم روی بر میگردانیم

از گل فروشی سره کوچه از کنار هم میگذریم

دست به دست با پرستو همکلاسیم از کنار بابا همانند رهگذر های عادی گذشته ایم و من حتی  به ذهنیاتم خطور نکرد با شوق ذوق بگویم

"سلام بابا .. همکلاسیم پرستو ... پرستو ایشون بابام هستن "  پرستو هم بابای من را که همیشه سر کوچه کنارگل فروشی می ایستد غریب میخواند و میداند ...

مامان هم نباشد ناهار و شام هایمان هم مشترک نیست ... هیچکدام انتظار دیگری را نمیکشد برای سفره ی  مشترک و دو نفر صرف غذا 

مامان که نباشد ما هر دو از درد تنهایی به خودمان میپچیم فریاد نمیزنیم اما چشم های که تنهایی از آن میبارد تابلو است

گاهی صبح ها به اتاق بابا میروم و چهار قفسه کتاب هایش یک نگاه کلی میکنم  روی جلد کتاب ها را میخوانم روانشناسی کودک ، نوجوان،رفتار جوان بعد با زیر لب گفتن  "هی روزگار"  میفهمم نقش همه ی کتاب ها کشک است,  وقتی اخلاقی و رفتاری جز لاینفک زندگیت شود با هزار کتاب خواندن محال ست حذف شود

مامان توی گوشم میخواند " خجالت نمیکشی تا کی میخوای این مسخره بازی رو ادامه بدی ?تو کوچیکتری، باید تو صورت باباتو ببوسی آشتی کنی هر چندم حالا تقصیر او باشه

تو اصلا مثل گربه بی چشم رو هستی ... بابات اگه تو رو دوست نداشته باشه پول ماهانه کارت به کارت نمیکنه برات ،بابات اگه خوشش از قیافه تو نیاد نمیره تو یخچال نگاه کنِ پاکت شیرت تمام شده باشه برا کمبود کلسیم تو هر هفته بره پاکت پاکت شیر بخرِ"

چشم هایم را میبندم میگویم " مامان بس کن عزیز من همه ی چی مادیات نیست شوهر تو دست به مادی بودنش خوب "

بابا از روی دو چرخه می افتد اعضای خانواده داداش ها و مامان بدو بدو توی کوچه به سمتش میدوند و من بیخیال در اتاقم نشستم

بابا به مسافرت می رود ... اعضای خانواده خداحافظی میکنن با بابا و آب و قرآن بدرقه و من همچنان در اتاقم بیخیال نشستم

"سین" که با پدرش دعوا میکند میزنن به تیب و تاپ هم، با اشک و آه ناله زنگ میزند به من " هنوز با بابات قهری؟؟ منم دیگه حوصله شو ندارم، رو اعصابم هر دقیقه مانور میره منم قهرم ؛" بعد که حداکثر دو روز بعدش آشتی میکند زنگ میزند  میگوید "عجب دلت گنده س تو دختر"

ذره ذره آب شدن از محبت و ببخش و رئوف بودنم را با چشم هایم نگاه میکنم 

کاش یک نفر بفهمد کینه ی بودن "مدام تکرار ویدیو چک آن سیلی در مخچه و صدای ضربه ش در گوش هایم "بهای نابود شدن خودم را دارد

منی که خون در رگ هایم و باطنم پر از کینه ست من که باطنم تبدیل به انتقام شده است

روز پنجشنبه سه بار تکرار  سریال پشت بام تهران را میبینم به عشق این سکانس  که اشک گرمم از چشم هایم سُر بخورد و چانه م از شدت بغض بلرزد

"  پدر: تو الان ناراحتی دلخوری

 دختر : من دلخورم آقا جون دلخورم

دخترا وقتی دلخور میشن باید بتونن خودشونو برا باباهاشون لوس کنن بعد باباهاشونم ناز اونا رو بکشن چون اگر باباهاشون ناز اونا رو نکشن یه غریبه پیدا میشه نازشون رو میخره اونا رو از باباهاشون جدا میکنه

پدر : من دست به ناز خریدنم ملس بابا چشم

دختر : پس شب که اومدین خونه لطفا نازمو بکشین "

دلم طاقت نیاورد سکانس را ضبط کردم حالا بیشتر از 20 بار است در گوشی ام پلی میشود

کاش بابای من بگه : " من دست به ناز خریدنم ملس بابا چشم  "

یا پست این  وبلاگ را میخوانم

باباجی

پنجشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۰۱ ب.ظ

+ چه ساعتی تعطیل میشی بیام دنبالت؟

= بابا جانم...کلاس های من تموم شده دیگه. خونه ام الان

+ خودم میدونستم. میخواستم بهونه ای باشه برای آشتی. حالا آشتی؟

+ آشتی :)

یا این عکس اینستاگرام را اسکرین شات گرفتم هی نگاه میکنم ...


۹ نظر ۲۶ دی ۹۴ ، ۱۲:۱۳
آنالیز

وقتی یک ربع قرن از سن و ساله ت گذشته باشه  میفهمی از ویژگی های این بازه زمانی به بالاتر تنهایی مطلقِ و باید خودت مشکلات و غصه هاتو حل کنی , تو این دوره ی زمانی مراحل پختگی رو میگذرونی 

یعنی خودتو آماده کنی برای مرحله ی بعدی و باید متمایل به قوی رو سپری کنی....

باید یادبگیری  چطوری بغلتو محکم کنی و دلداری بدی وقتی یک نفر با چشمای پُر از غمش توی چشمای تو زل زده 

باید یاد بگیری حتی اگه غم خودت هم زیادِ و دست کمی از بقیه نداره چطوری خنده ی بی عاری و بی دردی سر بدی 

باید یاد بگیری حتی با داشتن  برادر فرض کنی هیچکس رو تو این دنیا نداری وتنهایی و روی پای خودت بایستی  میدونم خیلی سخت حتی کوه هم با اون همه عظمتش این موقع ها کم میاره

من من من 

نمیتونم.... بلد نیستم دلداری بدم...لبخندام تلخ زهر ماریه... آغوشم وا رفته س... خودم کم آوردم 

وقتی دکتر تُن صداشو ضعیف میکنه و میگه متاسفم مادرتون تومور به مغزش رسیده و تا 20 روز دیگه زنده س  ...

نه از سر دلسوزی و انسایت و زر اضافه زدن 

وقتی یک نفر رو دوست داری هر چند پنج سال یکبار هم ببینیش  با شنیدن این خبر 

حتی هضمشم برا خودم سخت سخت 

اینقدر سخت که میگم خدایا کاش من بمیرم اگه هم بمیرم به هیچ جای این دنیا بر نمیخوره ولی شریفه تنها نشه ...


#بیمارستان_امام_حسین 

#جمعه

#اتاق_5 

#icu

۰ نظر ۱۹ دی ۹۴ ، ۰۲:۱۹
آنالیز


#زندگی_یک_عدد_فارغ_التحصیل_بیکار 

بعلاوه یک ساعتُ چهلُ پنج دقیقه صحبت تلفنی با  best friend وبلاگ

از اول تا انتها بنده متکلم وحده بودم (همون وراج خودمون )

______________________

خوشبختی زمانیست 

که آنچه به آن اندیشی

آنچه به زبان می آوری 

و آنچه در عمل انجام میدهی 

هماهنگ باشد.


۱ نظر ۱۸ دی ۹۴ ، ۰۲:۴۸
آنالیز

وقتی شروع روز و صبح ملت ساعت هشت صبح هست ولی برای بنده از 12 ظهر

 یعنی با خوابیدن دقیقا نصف روزگارت گذشت و ادامه هم به بطالت وار میگذره ...

به زندگی ملت نگاه میکنم با مشکلات زندگی و مسئولیت های پر بار خیلی با انگیزه هستن در یادگیری و خلاقیت و لذت بردن از زندگی 

ولی من یک عدد فارغ التحصبل بیکار و با بییینهایییت وقت آزاد 

اگه زندگی حذف اکانت داشت خیلی عااااالییییی میشد .

شما راجبع به آیندتون تصمیم نمیگیرید 

شما راجبع عاداتتون تصمیم میگیرید 

و عاداتتون راجبع به آیندتون تصمیمم میگیرند


۳ نظر ۱۶ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۱
آنالیز

بینهایییییت دلم تنگ شده بود برای موزیک گوش دادن با هنذفری در نصف شبکی :)

 ای واااای یکسال میشد کلا یادم رفت بود شبا خوابم نمیاد چرا موزیک گوش نمیدم؟؟؟

ع چرررا من خودمو توی مضیقه میذاشتم این شب ها؟؟؟

وقتی خانواده در خواب شیرین بسر میبردن بنده تا صبح  توی تاریکی به در و دیوار خیره بودم

هییییی وااای من شور جوانی بطور کامل به دست فراموشی سپرده شده بود :) 

با آخرین ولوم صدای هنذفری محمد علیزاده جانمان را گوش میدهم

:)))))


عاشقتم من یجور خاص 

اونجوری که تو دلت میخواست 

کار دادی دستم که همه میگن شدم بی هوش و حواس

من تو رو دوست دارمت 

تو دلم هر روز دارمت 

ثانیه ی میشمارمت 

همینی که هست 

۲ نظر ۱۲ دی ۹۴ ، ۰۲:۱۵
آنالیز

پنج دقیقه دیر سره کلاس زبان رسیدم و استادم یه نگاه به ساعت مچی دستش انداخت بعد فرمود "you are late " 

منم سر مو پایین انداختم و با همون غم بی وجود سحر توی چهره م  جواب دادم "im sorry"

یه نگاهی به کلاس انداختم برا پیدا کردن یه صندلی خالی دیدم بله بعضی از چهره ها آشنا هستن ترم های قبل هم باهاشون داشتم ولی حتی در حد سلام و علیک هم نه در حد همکلاسی فقط (قابل توجه دوستانی که فکر میکنن من روابطه عمومیمم خوب اصلانم خوب نیست داغونه )

یه ربع ساعت اول استاد شروع به معرفی از نحوه ی تدریس و نمره خودش بود

چقدرر سختگیر بود و ایضا تازه فهمیدم چه غلطی کردم از سحر جدا شدم :/ فاتحه م خوندس این ترم افتادم :/ 

بعد صحبت کردم میشه چند لحظه برم پیش سرپرست زبان .... یهو کلاس از شدت خنده منفجر شد:/ 

استاد هم رو به من گفت :میخوای چنج کنی ؟؟منم جواب دادم : با اجازه 

رفتم پیش سرپرست زبان هر چی آه و ناله زدم  دلیل بیخود آوردم تایم و استادمو تغییر بدم قبول نکرد از بس بیشعوره همیشه ازش متنفربودم 

دست از پا درازتر با چیک چیک عرق سرد و لرزش بدنم از استرس اومدم نشستم سر جام بی هیچ صحبتی فقط به استاد گفتم قبول نکرد 

بعد از کلاس تنهاییمو بی سحر پر رنگ تر دیدم 

وقتی سره ایستگاه اتوبوس همیشه در حال حرف زدن بودیم :(

تنها دلخوشی من اون لحظه فقط غروب تاریک و سرد دی ماه بود

دستامو تو جیب پلیورم فرو بردم همزمان با قدم زدنای غمگینم به درخت کریسمس با چراغ رنگی رنگیش پشت ویترین مغازه ها نگاه کردم و اکسیژن سرده دی ماه رو با نفس عمیق به ریه هام کشیدم

بعدش جهت رفع غم و غصه هام یه مغازه رفتم و لوازم تحریر خریدم 

وایسادم ایستگاه اتوبوس تا اتوبوس مسیر خونه مون بیاد 

هنذفری رو توی گوش هام گذاشتم دوباره جهت فراموشی غم و غصه هام :(

اوج گرفتن این قسمت شعر 

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..
 
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی.


ذهنم درگیر این تصمیمم یهویی جدایی از سحر بود 


و به دو نتیجه اساسی رسیدم

1: من وقتی دارم وابسته میشم یا احساساتم از شور به در میشه سریع اون کار یا هر چی حتی آدم توی زندگیم باشه حذف میکنم 

2:  هشتیمن یا نهمین باره وقتی دوستام متاهل میشن فاصله ی من هر روز بیشتر و بیشتر میشه تا ماکزیمم میرسه و قید اون دوست رو توی زندگیم میزنم

 وقتی سحر متاهل شد احساس کردم دیگه نمیتونیم مثل قبلترها ببشتر باهم باشیم دیگه همیشه با من هم مسیر نیست پارک رفتن ها، دیگه حذف میشه بستنی خوردن و رستوران با مشترک زندگیش و با من حذف میشه ، مکالمه های تلفنیش با مشترک برای رعایت ادب با فاصله از کنارش قدم میزدم

نمایشگاه کتاب پارک شاهد رو امسال تنهایی رفتم و گاهی توی اتوبوس باهم بودیم بین ما کاملا سکوت بود درحالی تا همین تابستان برای حرف زدن وقت کم داشتیم و زمانو تقسیم میکردیم کی اول بگه خب نوبت تو تمام حالا نوبت منه ....فاصله ی دنیای دخترانه ی من و سحر خییییلی زیادتر شد.

شرایطت رو میدونم چقدر سختی کشیدی تو این 23 سال زندگیت از ته قلبم برات آرزوی خوشبختی و سپید بختی دارم بهترین رفیقم انشالله سالیان سال در کنار همسرت عشقتون پایدار و روز به روز افزون تر باشه با تنی سلامت و دل خوش از شادی  الهی آمین یا رب العالمین 


دریافت
حجم: 4.4 مگابایت
توضیحات: مآه و ماهی ...حجت اشرف زاده

۳ نظر ۰۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۱۶
آنالیز
این ترم برای دومین بار کلاس زبان از سحر جدا شدم و خودم انتخاب کردم کدام تایم را دوست دارم
سحر کامروای صبح است و من دوست عصرهای زمستانی
سحر برنامه کلاس های ارشدش مشخص نیست و صبحا کلاسا دانشگاه کمتر دارد و من فارغ التحصیل بیکار
هنوز مردد هستم احساس ترس و ناتوانی بی وجود سحر  هر لحظه همرام هست ، از نداشتن دوست صمیمی در کلاس جدید میترسم 
دوستی که با چند دقیقه دیر رسیدنم جای صندلیم کنار خودش محفوظ باشد ،ترجمه کلمه ی را بلد نباشم در کسری از ثانیه توی گوشم آرام بگوید و گرامری را نفهمیدم از وقت آزاد خودش بگذرد برایم توضیح بده ، سره امتحان ها لیسینینگ و ریدینگ را با او مشورتی علامت بزنم،همراه خوبی برای قدم زدن های قریب بهمن و اسفند ماه در پارک شاهد،هم مسیر تا خانه ،محرم صندوقچه اسرار دل ، هم صحبتی خوب و قرص آرام بخش برا روزهای بی حوصله و ناراحتم 
آیا حالا با این اوصاف من دوام میارم به خواسته ی دلم گوش کنم و این ترم را جدا از هم بگذرانیم ؟؟
من باید احساس ناتوانی و وابستگی را از خودم دوووورررر کنم 
باید تن به سختی ها بدهم و راحت طلبی را عادت خودم ندهم 
زندگی پر از فراز و نشیبی است باید تمرین کنم و تحمل سختی ها را تاب بیارم. 
۳ نظر ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۲
آنالیز

لاشه ی شمعدونی قرمز

رویِ ایوونِ خونه جا مونده

آژیرِ آمبولانسِ توو کوچه

دخترم رو حسابی ترسونده

 

پیرهنِ مشکیمو تنم کردم

بعدِ تو خونه مون سیاپوشه

بعدِ تو آسمون نمی خنده

پرده ای از غبارِ غم روشه

 

وقتی تو رفتی جاده ها اینجا

مثل یه شب، عجیب و غمگینن

رفتی و چند ساله این مردم

مرگو هر شب توو خواب می بینن

 

بعدِ تو شعرهام صف بستن

دست بُردم به پاکتِ سیگار

یه صدا تویِ گوشِ من می گفت:

دست از این عاشقانه ها بردار

 

مردمِ شهر ِ من سراغت رو

از گـُلایِ رو طاقچه می گیرن

مردم ِ شهر ِ تو دو سالی هست

که با این شهر ِ مُرده درگیرن

 

عطر موهای مشکی و صافت

کلِ شهرو حسابی پُر کرده

اون که میره از اینجا عاشق نیست

عشق باید یه روز برگرده

 

رفتی اما بدون تویِ این شهر

یک نفر هست، عاشقت مونده

عشق باید یه روز برگرده

عشق اینو به تو نفهمونده

 

#کامل_غلامی

 وبلاگ کامل غلامی


پی نوشت: این شعر رو بینهایت دوست دارم تو گوشیم تنها دکلمه ی هست بین آهنگ ها  وقتی پلی میشه رد نمیکنم

پی نوشت 2:من هر دفعه میخوام عنوان وبلاگم رو تغییر بدم تو گروه از دوستان بلاگر نظرات سازندهشونو میپرسم  .... دکتر غلامی جواب میده: نه خوب جدیده :)

دریافت
حجم: 1.38 مگابایت
توضیحات: لینک دانلود دکلمه با صدای کامل غلامی

۱ نظر ۰۶ دی ۹۴ ، ۰۱:۰۲
آنالیز

به تابلوی کائنات ایمان دارم و هر آنچه را یک روز با امید و آرزو نوشتم بدست آوردم .


1- خواندن قرآن کریم با ترجمه 

2-خواندن نماز اول وقت 

3- خواندن 40 صباح دعای عهد 

4-رفتن به کربلا 

5-آرزوی قلبیم برآورده بشه و پرستار بشم... برای برآورده شدنش تا آخر عمرم تلاش میکنم 

6- اگه پرستار نشدم, ارشد رشتمو یعنی ادامه ی صنایع غذایی رو میخونم

8-تا مهر سال 1395 تکلیف ادامه درسم ارشد یا پرستاری روشن شد که فبها و اگه نشد باید حتما دنبال کار برم 

7- دیپلم زبان اینگلیسی و آیلتس ...پیشرفت بیشتر تر تر در یادگیری زبان 

8-رفتن به کلاس خیاطی و یاد گرفتن بافتنی 

9-گرفتن گواهی رانندگی در صورتی که حتما ماشین بخرم (یک عدد206 سفید رنگ: )

10 :یک انسان باشم با ثبات عقیده و خوب با صبر و حوصله و خوش اخلاق

11:داشتن یک کتابخانه ی بزرگ و یک گلخانه ی کوچک 

12:همسر آینده ام  با تقوا,تحصیلکرده, شغل مناسب داشته باشه, خانواده ی خوب داشته باشه ,تفاوت سنی دو سه سال: ) ,ظاهر مرتب,  مستقل,  رازدار, خوش اخلاق, دارای ثبات فکری و شخصیتی 

13: در آتیه ی خیلی نزدیک سفر به شمال و دریا رفتن :) و سفر به قطعه ای از بهشت مشهدالرضا 

و فعلا همینا دوباره ادامه داره: ) 

۰۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۳۲
آنالیز