آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

سعی کنید از آن دسته آدم های باشید که غیر قابل پیش بینی هستند و ذهنیت اطرافیان به شخصیت شما ناشناخته باشد حتی اگر طرف 20 سال است با شما زیر یک سقف مشترک زندگی میکند و با اطمینان قسم میخورد همانند کف دستش کاملا شما را میشناسد 
سعی کنید گاهی بر خلاف میلتان عمل کنید تا مطمن شود شخصیت شما عجیب و غریبه س از کره مریخ آمده اید حتی: |  
نگذارید خصوصیات اخلاقی  خوبتان لو برود و  زبان زد خاص و عام شود معروف شدن مساوی است با بدبخت شدن  ...
 الان باید من در دل شب که میتوانم از سکوتش لذت ببرم و به آسمان,  ماه و ستاره نگاه کنم یا حتی از شدت بی حوصلگی بخوابم , باید توی رختخوابم چهار زانو بنشینم به چرتُ پرتای چندش آور یک نفر گوش کنم ...
چون خاک عالم به سرم آدم راز نگهدار و دهن قرصی هستم مثلا: | 
باید این شخصیت  یکنواختم را تغییر بدهم .
۵ نظر ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۵۰
آنالیز

خانم نمایشنامه نویس آینده 

دوست کتاب خوان عزیزم که کلی ازت نکته مثبت یاد گرفته م همیشه 

وبلاگ نویس با سلیقه و هنرمند 

عکاس نازنین با اون عکسای حرفه ایت :)

رفیق مطمن باش همیشه یادمه 22 بهمن تولدت :) 

تولدت خیییلی خیییلی مبارک باشه :) 

به قول خودت : دست دست شله شله آهااا قررر قرررر محدثه چقدر قشنگ تولدش مبارکش ببخشید :) 

ببخشید شماره ت خیلی وقت پاک شده نداشتم زنگ بزنم و اینستام هم تقریبا نتم ضعیف بود بیام برات اون طرف عروسی بگیریم برقصم با آرزوی سلامتی و موفقیت و یک دنیا شادی برای تو :)

۲ نظر ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۱
آنالیز
روز شماره ی ... مامان 3 روز دیگر می آید :) 
از دست یخت های خودم معده درد شدید گرفتم 
و بابا چقدر سعی دارد نقش مادری را بر عهده بگیرد ولی همچنان قهر 
شیرینی تازه میخرد برای خوشحالی من ولی همچنان قهر
ظرف های نشسته سینگ را میشورد ولی همچنان قهر
برای تهیه مواد غذایی به مامان زنگ میزنم " بهش بگو امشب میخام سالاد ماکارونی درست کنم ..یه بسته ماکارونی و خیارشور بیاره" جواب مامان: خاک تو سرت نمیدونم تا کی من میخام این وسط باشم 
مامان هم سعی در خوشحال سازی من دارد 
با خواهر به بازار تهران میرود و عکس سارافون میفرستد "کدام باب میلت هست بخرم؟؟ فردا نیام کرمانشاه بزنیش رو سرم بگی نمیخام و 100 تا عیبو ایراد بزاری "
خواهر جانم نور چشمی خانواده هم سعی در خوشحال بودن من دارد " 50 تومن برات کارت به کارت زدم برو بردار" و بعد من جواب میگم: " آخه این چکاریه تو میکنی من لیاقت دارم  دو روز میزنم الکی خرجش میکنم"
حالا هم فکر میکنم الکی خرج نمیشود نصفش بابت ثبت نام کنکور و مابقی شارژ اینترنت 
زنداداش هم در این یک ماه با غذا ها خوشمزه و دست پخت متنوعش هم از اعضای خانواده جا نماند تا این پروژه خوشحال سازی بنده با موفقیت به سرانجام برسد :) 
بله بله 
و به این صورت همه در این خیال هستن آب تو دل من تکون نخورده یه اپسیلون ناراحت باشم از این حجم تنهایی و دوری 
و اما دل بنده در این شب 
فقط میشمارد یکشنبه هر چه زودتر بیاید از بار مسولیت این خانه یک آن خلاص شود و نفس عمیق بکشد بگوید آخییییییش 
به نظر شخص شخصیم دلم خسته س موج از انرژی فراوان تو کله و گلویم در نوسان است ولی به یک توده منفی بر خورده  خنثی شده است  
یک غروب هم که لب پنجره اتاقم نشسته بودم و دلم فقط میخاست آسمان نارنجی را عمیقا دید بزنم هر چی به زنگ های تلفن خانه وسط هال بی اهمیت بودم ولی نشد ... تلفن خانه مدام روی پیغام گیر میرفت صدای داداشم می آمد سلام لطفا پیغام خود و دوباره قطع میشد 
از پشت پنجره دل کندم و به سمت هال رفتم و یه بله ضعیف و بی جان از حنجره ام و
"سین" در آن طرف خط نه برداشت و نه گذاشت و گفت تو یک وبلاگ نویس افسرده ی همه ی وبلاگ نویسا افسردن توام تو این موج گیر کردی وا بده بابا ...

+ شرمنده شرمنده شرمنده ... کامنتا رو حتما بعدا جواب میدم ... بازم ببخشید

۲۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۲
آنالیز
تقدیم به مادر 
قلمم راست بایست!
واژه ها ...گوش به فرمان قلم!
همگی نظم بگیرید
مودب باشید!
صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر»
امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تک و تنها و غریبم!
تو کجایی مادر...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو....
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
جانِ من زود بیا
بغلم کن مادر...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو.
آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...
مادرم...مادر خوبم
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
تو که باشی مادر!
دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام
آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...
گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم
نه شعار است ،نه حرف!
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو.
بسلامتی همه مادر
------------------
وقتی توی یکی از گروه های تلگرامی این شعر را دیدم ,بیت سوم شعر را نخوانده همانند همین باران عصر نیمه بهمن ماه اشک هایم سرازیر میشود 
سه هفته س بی مامان بودن را تحمل میکنم هی تقویم را خط خطی میکنم به هفته ی.چهارم برسم ...این یک ماه بی مامان یکسال گذشت لامصب هر روزش کشششدار تر از دیروز و فردا میشود 
من که وقت خدافظی غمی نداشتم بی آنکه عمیق بغلت کنم و ببوسمت گفتم خدافظ نگران نباش من خیلی وقت با تنهاییم کنار اومزم , نگران غذا هم نباش یه چیزی میخورم دیگه نبودن های زیادت پوستمو کلفت کرده درست عادت نشده برام ولی معمولی میگذره 
همون هفته ی اولش سعی کردم خودمو به بیخیالی بزنم 
مامان وقتی دو ساعت سر پا کنارگازم و خسته هستم تازه آخرشم  کتلت هام از وسط واه میره میزنم زیر گریه اینقدر که یک ساعت زمان میره من اصلا حواسم نیست و تو دلم به خودم فحش میدم غلط کردم بعضی ها وقتا میگم دست پخت فلانی خوب تو جواب میدی آره همیشه مرغ همسایه غاز ... الهی من فدای خستگیت بشم سر گاز و غذا پختنت
مامان وقتی اتاقم یک هفته س بهم ریختس لباسام هر کدوم یه گوشه هیچکی نیست بهم حرف بزنم هیچکی نیست کمکم کنه جمعوجورش کنم 
وقتی از کلاس میام خسته و سره کوچه میبینم چراغا خاموشه با نا امیدی کلید میندازم و میام با همون مانتو تنم غذا ها رو گرم میکنم 
مامان الهی من فدات بشم که وقتی مسافرت هم میری قد همه ی نبودنت غذا فریز میکنی و برچسب میزنی کدوم طبقه س 
مامان الهی فدای صبر و حوصلت بشم که ما هر تایمی میایم خونه خم و راست میشی سفره پهن میکنی و خم به ابرو نمیاری ,
برا بار دوم که سفره پهن میکنم سر همه غر میزنم داد میزنم که ای بابا یعنی چی وقت ناهار شام همه باهم بیاین دیگه خسته شدم از بس سفره پهن کردم جمع کردم 
مامان تو نیستی دیگه هیچکی منتظرم نیست هیچکی حتی صدا نمیکنه بیا ناهار شام باهام بخوریم 
تو این نصف ماه 10 بار بیشتر تنهایی غذا خوردم, تنهایی غذا خوردن مثل کوفت خوردن بهترین غذا هم که دوست داشته باشی نه مزه تنهایی مزه زهر ماریه هی یه عاشق بخوری هی به در و دیوار نگاه کنی 
ع مامان ,من دارم تایپ میکنم و همینطوری اشکام میاد متوجه نیستم... 
مامان وقتی تو نیستی چایی و میوه خوردنامون تعطیل من که حوصله ندارم چایی دم کنم یا عصرا میوه بخورم 
مامان دیگه این مسافرت کی تموم میشه... 
دیگه این هفته ی لعنتی آخر بهمن کی تموم میشه... 
بعضیا وقتا از شدت تنهایی و دلتنگی 
ظرف میشورم اشکام سرازیر میشه,  جارو برقی میکشم میشینم بعدش وسط خونه های های گریه میکنم...  مامانم وقتی بعضی از روزها کارهای خونه رو انجام میدی و برا دوری و دلتنگی مامانت گریه میکنی , من بهت گفتم خدا رحمتش کنه 18 سال پیش فوت شده....  الان میگم مامان من غلط کردم من که جای تو نیستم نفهمیدم... 
مامان این یک ماه به اندازه کافی ادب شدم کاش این هفته ی چهارم لعنتی بهمن ماه زودتر تموم بشه... 
مامان ببخشید وقتی بهم زنگ میزنی سکوت میکنم و چند کلمه ی جواب میدم نمیخام فکر کنی بی احساس و حوصله حرف زدن ندارم نه بغضم اجازه حرف زدن نمیده...

۱۹ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۵۷
آنالیز

   

همکلاسی تاپ 1B و 2A و 3B 

عادل ص.د.ی.ق.ی

بلهههه این آقای خجسته دی ماهی هستن و دو بار این ترم شیرینی تولدشو خوردیم 

یبار این شکلات کاکائویی 

یبارم شیرین خامه ای :) که دیگه روم نشد عکس بگیرم :) 

میپرسم ...عادل چه احساسی داری امروز تولدت و یک هفته س تو رفتی پیشواز تولدت؟؟

جواب میده: این شیرین فقط بخاطر شماست 

من یکی هم خوش باور :)) 

تو دلم جواب میدم موفق باشی پسرخرخوان امیدوارم بالا بالاها ببینمت :) 

خصوصیات ماهشو نخوندم هنوز 

ولی اینقدر این پسر دلش صاف :) هپی به شدت :) حسود :) البته در زمینه ی درسی چشم نداره کسی نیم نمره ازش بیشتر بشه ... دلسوز هم تقریبا و تقلب رسان درجه یک :) خوشتیپ :) همیشه ی خدا از نوک سرش تا کفش هاش دقیق و تمیز و اتو کشیده س 

دقیقا این خصوصیات من همه ش عکس عادل هستم :)

فقط اینکه این پسره وقتی دقیقا یک تایم و یک کلاس یهو باهم برداشتیم منو میبینه نیشش تا بناگوش  بازه ... هی من نگاه سر تا پام میکنم ببینم چه عیبی دارم :/ خجسته و الکی شاد 

حس میکنم این ترم آخرین باره که همدیگه رو میبینیم چون من از زبان این ترم انصراف میدم یا پاس نمیشم :/ وجدانن سخت شده منم آیکیوم ضعیف :(

دوباره تولدت مبارک عادل ... بیستو هشتم دی ماه 1394 ...27 سالگی عادل :) 

البته ما یکشنبه و سه شنبه شکلات و شیرینی تولدشو خوردیم :) 

___________________________________________________________

همه ی قصه  تولد بالا رو برای "ف"  تعریف میکنم آخر صحبتام میگم البته من بدم ازش میاد :/ 

"ف" با چشمای از حدقه بیرون زده میگه دروغ میگی؟؟؟آخه چرا؟؟ یک ساعت سر گوش من از کمالاتش گفتی :/ 

گفتم خب اینا هست واقعا ولی یک عدد آدم خودخواه هم هست یجورایی دوست داره تو دل استادا جا باز کنه با الکی شاد بودنش  و خر زدن بیش از حدش :/ خدا رو شکر این ترم استاد فلاح دیگه بهش رو نمیده که بشه عزیز دوردونه هی میزنه تو ذوقش :)) باور کن رقیب استاد ها میشه مثلا میخاد بگه من از توام بیشتر بلدم دیگه نمیدونم چرا کلاس میاد:/ نچسب و الکی سر خوش :/

منتظرم حرفای منو "ف" تایید کنه بگه آره حق باتوعه ...یهو جواب میده ...

ببینن فاطمه تو هنوز به درک و فهمیدن تفاوت ها نرسیدی تو انتظار داری همه شبیه خودت فکر کنن رفتار کنن ... تو خیلی پر توقعی ... انتظار داری دیگران برای تو کوتاه بیان هیچ وقت ندیدم تو کوتاه بیای ... خیلی راحت طرفو از زندگیت حذف میکنی یعنی چی آخه این رفتارت؟؟؟ الان عادل این همه خصوصیات خوب داره حالا دو تا منفی که از نظر من منفی نیست ولی دلیل نمیشه که شبیه تو نیست عقایدش رفتارش سریع این دو تا خصوصیت رو پر رنگش کنی و اون همه خوبی رو نادیده بگیری و همیشه به حالت آدمای که خوشت از قیافشون نمیاد نگاه کنی:/ والا دلیل هات خیلی بیخود و الکیه ... برام جالب چطوری تو با این اخلاقت دوستم پیدا میکنی (با حالت تمسخر بخوانید )

من جواب میدم: خب مجبورا دقیقا مثل تو اونا کوتاه بیان نه من :))) دوستی منو تو به این دلیل تو منو تحمل میکنی نه من تو رو

"ف" جواب میده: روانی :)

من: هی هی روانی تو عشق منی ....هی روانی که قولت رو میکشنی ....دردسر لجباز دوست داشتنی  :))

"ف" :)))

۳ نظر ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۴۸
آنالیز

چند روز پیش بعد از کلاس سره ایستگاه اتوبوس وایساده بودم که اتوبوس بیاد بعد یه دختره چادر عربی خوشگلی بهم لبخند زد و گفت سلام منم جواب دادم سلام ولی شماره رو نمیشناسم بعد خیلی دقیق آدرس داد که دانشگاه آزاد ساختمان کشاورزی شما رو دیدم بنده هم طبق معمول لبخند زدم پس من حواسم نبوده (قابل توجه فرشته توی دانشگاه هی به من تذکر میده نگاه ملت نکن سرت پایین باشه :/ )

خلاصه بچه محل هم بودیم و یه اتوبوس هم مسیر تا خانه ... از زندگی گفت و خیلی دنبال کار پیدا کردن بوده و یکی دوتا جا هم رفته خوب نبوده و شمارمو ازم خواست اگه کار متناسب من دیدم خبر بده 

منم شیش کیلو هندوانه دادم دستش که خدا خیرت بده تو الکی سره مسیر من قرار نگرفتی از هر دستی بدی دو برابر دیگه ش خیر میاد توی زندگیت و...

پنجشنبه  مشغول زبان خواندن بودم که دختره زنگ زد خیلی کوتاه آدرس یه شرکت رو داد و گفت ساعت 1/30 میبنمت کنار رستوران بامداد 

منم خب آدم سر خودی نیستم همه تو زندگیم دخالت میکنن و اظهار نظر میکنن الا خودم 

زنگ زدم با خواهرم صحبت کردم و از اول اینکه دختره رو کجا دیدم توضیح دادم که خواهر بنده با دادوهوار انگار دعوا داره نهههه نرررری به هیچ عنوان بلایی سرت بیارن آخه کدام اداره پنج شنبه تا این ساعت هست منم گفتم آخه دختره خوبیه چادری بوده از این صوبتا دوباره جییییغغغ بالا سرم به ظاهر آدما نمیشه قضاوت کرد تو معیار آدم خوبو هنوز بلد نیستی

 خواهرم پیشنهاد داد به دختره زنگ بزن دوباره بگو لطفا آدرس دقیق رو برام بفرست و من حتما با پدرم میام که اگه من من من  کرد دیگه نرررری 

منم دوباره به دختره زنگ زدم عین همین صحبت خواهرمو تکرار کردم ... دختره هم جواب داد آره حتما با برادر یا پدرت بیا من یادم رفت بگم خودت تنهایی سره ظهر نیا

خلاصه منو بابام همچنان قهرو هماهنگ کننده خواهرم بود آدرس و ساعت قرار رو به بابام گفت 

یه ربع قبل قرار از خانه زدیم بیرون

یجورایی هم بابام هول شده بود یا تو فکر بود حواسش به رانندگی نبود وسط خیابان زد به یه تابلو آهنی که روش نوشته بود "خطر " و سپر ماشین ضرب دید 

یعنی از این لحظه به بعد استرس شدید گرفتم و قلبم تو دهنم میزد ...اگه سره کاری باشه؟؟ اگه اتفاقی بیفته مقصرش منم اگه اگه دختره هم گوشیشو جواب نمیداد و بیش از 9 یا 10 بار زنگ زدم  در یه ربع ساعت 

من اصول اخلاقیم اینه به یه نفر بیشتر از دو بار بر نداره دیگه زنگ نمیزنم ... در این حد ترسیده بودم 

دختره بلخره گوشیشو جواب داد و عذرخواهی کرد سره آموزش بودم گوشیم سایلنت بود الان میام میبینمت 

شرکت تلاش کاران و... زیر نظر کار و صنعت و معدن ... خیلی هم شلوغ بود 

با استرس به در و دیواراش نگاه میکردم خدایا اینجا دیگه چطور جایی و ترسم بیشتر از این بود بابام چهارتا بهم فوش نده بگه علافمون کردی اینم سره کاریه 

دختره هم هی مسخره بازی در میاورد الان یه سورپرایز حالا خودت سره کلاس بری بیشتر آشنا میشی منم تو گوش دختره گفتم میدونی بابای منم خیلی حساس کاش یکم توضیح بدی براش دلش قرص بشه آرامش داشته باشه  ... یه مختصر کوتاه توضیح داد و با بابام رفتیم سره کلاس توضیح کار

مدرسش یه پسره 26/27 ساله بود معلوم بود تو عمرش خیلی کتاب خونده و حاضر جواب و روانشناسی رو مخت کار میکرد 

کار چی بود؟؟ شبیه سایت دیجی کالا بود ...یعنی ما حالت بازار یاب باشیم ... به قول مدرس یعنی تکنولوزی نوین نه سنتی ... بعد از این طرف زیر مجموعه تشکیل بدیم هر چی بیشتر بفروشیم بورسانت بیشتری میگیریم ... نیاز به هیچ سرمایه یی هم نداره ..خودت میخری از سایت و میفروشی از یه طرفم پورسانت میگیری پنج درصد سه درصد و حساب کتاب کرد که مثلا با صد هزار تومن شروع کنی بعد تعداد زیر مجموعه ت پنج نفر باشه در یکی دوسال آینده به هفت میلیون در ماه میرسی :/ و به قول خودش با این روند خیلی هم منطقی ... کیا کتاب پدر پول دار و پدر فقیر رو خوندن؟؟ افراد کلاس : :/ مدرس: خب مشکل ما اینه کتاب نمیخونیم ما ها نمیخایم آدم تغییر پذیری باشیم ما ها به حقوق کارمندی بخور و نمیر و اون چهار چوبی که برا خودمون ساختیم راضی هستیم ... شما ها فکر میکنین طرف ماشین صد میلیونی زیر پاشه باید حتما باباش پولدار باشه چرا خودت تلاش نمیکنی به آرزوت برسی ... کار هست فقط عرضه میخاد

این ما بین صحبتاشم گیر داده بود بابای من :)) فکر میکرد بابام مبخاد بیاد تو این کار نمیدونست همراه منه :)) 

به بابا میگفتم پدر جان تو الان چند سالت؟؟ بابا: 54 سال مدرس: شما این رونده ما رو قبول دارین یا نه؟؟ غیر منطقی ؟؟ بابای منم کلاخیلی خونسرد برخورد بود هی میگفت تا حدودی و سوالاشو پرسید مجوزش از کجاس؟؟ تا چند سال مجوز داره؟؟ بعد با اون طرفی که مجوز داده بود دوست بود

بعد کلاس دختره اومد پیشم پرسید: خوب بود؟؟ راضی بودی؟؟ چهار جلسه دیگه کلاس رایگان داره 

اینم آدرس سایت و پلیس فتا و هرجا خواستید تحقیق کنید 

از پله های شرکت که اومدم پایین خواهرم زنگ زد منم خلاصه بهش گفت: حالت بازاریابیه جواب داد: بیخیال ول کن به درد نمیخوره 

خواهرم با بابام صحبت کرده بود گفت بود حالت روانشناسی رو مخت کار کنه با این شناختی که من از فاطمه دارم نه اینکار نیست سرشم کلاه میره هی اینم مانده دو روز دیگه چیزی بشه دنبال پاسگاه داداگاه برا یه دختر باشم :/

امروز (شنبه) دوباره دختره بهم زنگ زد...یه 40 دقیقه رو مخم مانور رفت بیا تغییر کن  نترس دل به دریا بزن هیچ ریکسی نداره حیف این پول دانشگاه نیست خرج کردی حداقل جبرانش کن باور میکنی مستقل بودن خیلی خوب تا کی میخای محتاج بقیه باشی منم مثل تو بودم ... یه جمله در میان هم میگفت هر طور میل خودت البته من دیدم دنبال کاری بهت معرفی کردم اینجا رو

منم الکی حالا اصلا داداشام خبر ندارن :/ گفتم داداشام نمیزارن دیگه میگن من از عهده اینکار بر نمیام چون داداشمم بازاری هست بهم میگه همون یکسال اول حوصله سر و کله زدن با مشتری داری بعدش دیگه حالو حوصله نداری تکراری و روتین ... بعد جواب داد میخای بفرستم با داداشت صحبت کنن خب داداش تو حق داره چون کاراش سنتی الان این فکر کاملا اشتباهس اینقدر تو ضمیر ناخودآگاه تو گفتن نه نمیتونی نمیشه اعتماد بمفست اومده پایین واقعا به این باور رسیدی که نمیشه ..بفرستم از پسرای مثل خودش که تو این کار هستن صحبت کنن من:: نهههه نهههه 

خلاصه نخاستم اینو بگم ولی یه سریشی بود ... به قول خواهرم من آدم شناس نیستم من خسته ای بی مسئولیت بی حوصله و بی اعصابم :/

از یه طرف فکر و ذکر منو درگیر صحبتاش برم ؟نرم؟ آیا یعنی من سرخودم ؟

۳ نظر ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۴۳
آنالیز

وقتی رابطه ای تمام می شود، یا حتی به جای تمام شدن به گند کشیده می شود، هروقت خواستید با بی احترامی، یا با نیش و دشنه حرف بزنید، یادتان بیفتد که با کسی که زمانی دوستش داشته اید، یا با کسی که حتی فقط زمانی زمانتان را با او گذرانده اید، هر چه کنید مستقیما دارید با شخصیت خودتان می کنید!! ثبات داشتن، حتی و حداقل و فقط و فقط در ادبیات و لحن و گفتار، چیز خوبی ست!


مهدیه لطیفی

۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۲۵
آنالیز