آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

در چشم ِ همه، روی لبم خنده نشاندم

در حال ِ فرو خوردن ِ بُغضی سرطانی


آیا شده از شدت ِ دلتنگی و غصه،

هِی بُغض کنی، گریه کنی، شعر بخوانی . . ؟!



سید تقی سیدی



جواب شاعر: آری آری خییییلی فرااااواااان ... چرا نشده ... شده :(

۱ نظر ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۵۰
آنالیز
  A Silent hug
means a
 thousand
words to the
unhappy 
 heart  
یک آغوش بی سر و صدا به اندازه هزار تا کلمه برای یک قلب غمگین می ارزد

از طفولیت وقتی توی یک شرایط سخت بودم و تنهایی رو احساس کردم مجبور بودم خودمو گوشه و گوشه ترین اتاقم توی سکوت حبس کنم و اشک اشک روی گونه هام مثل ابر بهار بود تا قلب به آرامشی که میخواد برسه هنوز هم سال هاست که این عادتم رو ترک ندادم ولی اندکی متفاوت تر شده راه میرم غمگینم یک نفر باهام حرف میزنه به چشاش خیره میشم حرفاشو گوش میدم غمگینم میخندم ته دلم یاد آوری میکنم غمگینم
حالا دلم یک آدم میخواهد سکوت کند و هیچ نپرسد فقط سرم را بزارم روی سینه اش اینقدر اشک های بی امانم جاری شود که از این حس غمگین خالی بشوم 
اما اما و اما هیچ آدمی نیست حتی یک ربع ساعت هم وقت داشته باشد صبوری و سکوت کند اجازه بدهد من به آغوشش پناه ببرم ...

۱ نظر ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۱۶
آنالیز
میخواهم برای همشهریم بنویسم . سطر به سطر این پست برای همشهریم است که چهار سال منتطرش بودم با همه ی ایمانم 
حالا که وبلاگش را میخوانم با اصطلاحات عامیانه خودمان آشنا هستم ته قلبم آرامش میگیرد آنلاین بودن تلگرامش را چک میکنم لبخند بر لبانم تا بناگوش میرقصد :)
با همه ی دوستانم متفاوت است این را فقط خودم با قلبم میفهمم 
همراهی یافتم برای تنهایی هایم شادی هایم اشک هایم قدم زدن در پارک های این شهر سینما رفتن و همه ی علایق مشترک ما دو تا :)
دیگر درو دیوار این شهر بوی نبکت برایم نمیدهد آن احساس تنهایی در این شهر همین امشب و همین لحظه مرد برای همیشه خدایش بیامرزد 
یسرا از تمام وجود من است از خوشحالی دو چندانم یادم رفت معرفی کنم اسم قشنگش یسرا است 
همین که تو وبلاگ نویس هستی برایم کافیست 
کاش میشد تصور خوشحالی و خوشبختی ام را برایت نقاشی کنم 
چه خوب است هر دو اردیبهشتی هستیم از خصوصیات بارز ما مرام و معرفت است خوب میدانم گره ی دوستی ما ابدیست 
پیش بسوی قرارهای وبلاگی مان :) پیش بسوی این خوشحالی :)

 و یک تشکر به اندازه ی آسمان خدا به نگین مهربان ممنونم سپاسگزارم بی حدو اندازه بابت معرفی همشهری عزیزم :) 
۰ نظر ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۴۷
آنالیز

دیالوگ دردسرهای عظیم 2

(لطیف : جواد عزتی ): راز بود ؟! 

(ارسلان: امیر غفار منش) : آره

لطیف :بعد معنی راز هم میدونی چیه؟؟

ارسلان : آره راز یه چیزیه بین منو یکی دیگه الان بین منو تو آقا فرحان کسی نفهمه 

لطیف :باریکلا

ارسلان: خب آدم بهم میریزه یه چیزی میگه احساساتی شدم گفتم 

لطیف : آدم احساساتی میشه داد میزنه احساساتی میشه گریه میکنه احساساتی میشه میخنده ولی اینو الا من نمیفهمم.

پی نوشت 1:این پست صرفا جهت اطلاح خودم بود ...همیشه هیچ مکالمه ی راز برام محسوب نمیشه یا یادم میره که یعنی برام مهم نیست یا اینکه اگه بهم تاکید نکنن این یه راز ... آلو خیس نمیخوره میگم ...این اخلاقمو باید تغییر بدم ...سعی کنم هیچی به هیچکی نگم  چه مهم باشه چه نباشه ....

تجربه به من آموخته شر و دعوا میشود :))

جالب اینکه اگه یه وقت سره این موضوع جر و بحثم بشه که چرا گفتم خیلی ریلکس میگم مهم نبود که :/ 

پی نوشت 2: این سریال رو خیلی دوست داشتم حتی اکثر قسمتاشو با قابلیت تکرار میدیدم 


۰ نظر ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۰۲
آنالیز

 محدثه اسم وبلاگ خودشو گذاشت بود ماهی ها عاشق می شوند واجب شد ببینم چه فیلمی که انقد دوستش داره 

موضوع فیلم رو بگدزم 

چندتا دیالوگ قشنگ توی فیلم بود بعلاوه آشپزخانه و ظرفای رانگا وارنگ ,غذاهای متنوع, مدل رنگ لباس خانما آدمو به وجد میاورد فیلم تمام شد دوباره پلی بزنی از اول برای دوباره دیدن با دقت بیشتر 

یه فیلم تاثیر گذار بود الان علاقه م برا آشپزی دو چندان شده :)

 و حالا دیالوگ های که منو مجذوب کرد

 1 : (گلی:مریم سعادت ) قوطی کنسرو و لوبیا و ماهی تن یعنی نه زن نه بچه یعنی یه زندگی تنها یعنی وقتی سرت رو میذاری رو بالشت تنهایی وقتی از جات بلند میشی تنهایی با خودت حرف میزنی 

2 : (گلی : مریم سعادت)آتیه هم با خودش حرف میزنه برا قابلمه ها شعر میخونه بهش نگین ها همین پری روزا شنیدم داشت با این قابلمه ها خدافظی میکرد 

عزیز(رضا کیانیان )خدافطی واسه چی؟

نمیدونم میگفت دلم میخواست برا همه تون شعله میذاشتم تا قل قل کنید برام آواز بخونیداما دیگه نمیشه

3: (گلی :مریم سعادت )همین این (چاقوی آشپزخانه) اگه یه روز باهاش کار نکنم هااا دلم براش تنگ میشه با اینکه گاهی شیطنت میکنه دستمو میبره ولی خب دوستش دارم 

4 : ( عزیز: رضا کیانیان)اون موقع های که خیلی جوون بودم همه دور سفره جمع میشدیم وقتی که غذا تموم میشد یه آه بلند بالا میکشیدم هی میگفتم کاش غذا تموم نمیشد کاش اولش بود نه بخاطره غذا چون همیشه بود فقط بخاطره جوی که میندوستم همیشه باقی نمیمونه

5 : (عزیز: رضا کیانیان) میدونی آدم های که میتونن گاهی وقتا یه شکم سیر گریه کنن چقدر شانس دارن؟

6: ماهی قرل آلا یا عاشق ماهی  بر خلاف جهت آب شنا میکنه (رضا: مهدی پاکدل)


---------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: چقدر تنوع اینجا کم توی رنگ قلم ها کلا چهار پنج رنگ داره :(


۰ نظر ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۳
آنالیز

گاهی فکر میکنم شاید نوشتن بهانه ی خوبیست که "من" را آنطور که دوست داریم بسازیم و بشناسانیم ولی گاهی یادمان می رود، نوشتن و خواندن برای پرورش ِ روح و شخصیت است، قرار نیست نوشته هایمان را بنویسیم و بعد فراموششان کنیم، ما در قبال هر کلمه و جمله ای که نوشته ایم مسئولیم..." 

ثریا شیری (بانوحه)

http://banoooche.blog.ir/

۱ نظر ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۱۹
آنالیز
از آرزوهای محالم این است 
بروم شمال لب دریا چپ و راست چیلیک چیلیک عکس بیندازم و از میان عکس ها یکی را انتخاب کنم برای پروفایل اینستا و فیس بوک
در تصوراتم آسمان آبی است و من در میان موج های دریا لبخند قرمز رنگ میرقصد بر لبانم :)



۱ نظر ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۱۰
آنالیز

همیشه هر احساسی یک روزنه ی کوچیک داره مثلا یک قلب رو تصور کنید با مداد رنگی قرمز کاملا رنگ آمیزی شده  اما یه نطقه ی هست
 ممکنه روزنه ی کینه باشه
ممکنه روزنه ی از دلشکستگی باشه
ممکنه روزنه از سالها دلتنگی باشه
ممکنه تنهایی مبهم باشه
همیشه یه نقاشی قلب یک دست قرمز رنگ نیست یه گوشه های کمرنگ یه گوشه عمیقا پر رنگ و یه گوشه های نقطه ی بی رنگ
و اینو شخصی میتونه خوب درک کنه دقت بالایی داره برای بعضیا شاید با نگاه اول یک دست
فکر میکنم دیده همچین شخصی از دو حالت خارج نیست یا قلب خیلی صافی داره یا اصلا به قلبش توجهی نداره افسار قلب رو دست عقلش داده
همیشه دوستم (سین ) بهم میگه احساسی برخورد نکن با منطقی پیش برو نظرمن برعکس چشمامو میبندم به ضربان قلبم گوش میدم ریتم همین ضربات باهم حرف میزنه ...
شابد تخیلی یا شدیدا مضحک به نطر برسه
میترسم از یه روزی که این روزنه ی کینه ی قلبم اگه وسط مخچه م بود تبدیل بشه به انتقام
این رورها که نه قبلنا هم یه روزنه های تنهایی مبهمی روی قلبم احساس کردم که این روزنه تبدیل به یه حفره ی عمیقتر شده
با اینکه تکنولوژی پیشرفت شده عضو گروهای مختلف اینستاگرام هست فیلم دیدن کتاب خوندن  دوستان متعدد حتی خانواده ی که دور و برم هستن بازم تنهایی مبهم هست
فکر میکنم تا آخر عمرم همراهمه به آینده که فکر میکنم میترسم نکنه داره عادتم میده پخته ترم میکنه از این بدتر بشه
تنهایی همیشه برای هر شخصی هست اصلا همینکه چند ساعتی در روز خودت باشی بهت آرامش میده به اصطلاح سرت سبک میشه
تنهایی مبهم سخت که نمیدونی خودت از خودت چی میخوای
به خانواده ت به عزیزترین آدمای زندگیت بی اعتماد میشی .

۰ نظر ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۶
آنالیز

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟ 
تو صنم نمی گداری که مرا نماز باشد (سعدی)

به این فکر میکنم که چقدر راست سن پایین ترباشه بچه تر باشی مثل آب زلالی و پاک

بچه که بودم چقدر آدمای بزرگتر به من التماس دعا داشتن منم توی دلم خنده م میگرفت از آتیش پاره بودن من خبر ندارن اما اون سن و آتیشا هیچی نبود در مقابل الان با مویرگام با تک به تک سلولام از عمق قلبم به حرف همون بزرگترا که الان خودم به جمعشون پیوستم ایمان دارم کودک بودن یعنی زلال 

یادش بخیر قید بازی کردن با همسنو سالام رو میزدم با خانم خزایی و خانم حسین آبادی مامان دوستام میرفتم مسجد نماز میخوندم 

اون وقتا به گل گلی های چادر نمازم فکر نمیکردم به مهرم به تسبیح که چطوری باشه به اینکه امشب ساعت 9 سریال داره دیر میشه نماز خوندن با جماعت و یه ربع اول سریالو نمیبینم به اینکه  مسافت مسجد تا خونه دوره یا نزدیک

کودک بودن یعنی خالصانه ایمان داشتن 

اصل مهمتر بود تا فرع حالا بر عکس شده 

فکر میکردم بزرگتر بودن یعنی ایمانش از من بیشتره از من اطلاعات دینی وسیع تر داره

ولی حالا خودم تو سن بزرگسالیم  این خبرا نیست 

چرا ایمان و اعتقادات سست تر میشه 

نماز چهار رکعتی ها از رکعت دوم به بعد انگار دارم ورزش میکنم یا همه ی اموری مادیم یادم میفته که فلان کار رو نکردم به فلانی زنگ بزنم ....

چرا  نماز نمیخوم یا 17 رکعت صبح و ظهر عصر مغرب و عشا با هم تازه مهمتر اینکه آخر شب میخونم

الان هم مثلا دارم به بهبود نمازم میکنم 

اول وقت بخونم 

یا اینکه تمرکزم بیشتر بشه و عادت نکنم طوطی وار خوندن و به مادیات فکر نکنم ذکرام رو تغییر بدم 

یا اینکه زمانبدی کنم بیست دقیقه برا خودم... دنیا و متعلقاتش بره به درک 

گاهی هم فک میکنم تقصیر خودمونه به شیطان زیادی رو دادیم الان رخنه کرده اسیرش شده یم 

در جربان هستم الله به نماز خوندن و این اشک تمساح ریختن من هیچ احتیاجی نداره 

 من برای ارامش روحیم نیاز دارم به یه ربع بیست دقیقه رها کردن دغدغه های مضحکم

گاهی هم به همنشینی یا صحبت با دیگران دقت میکنم بعضیا بینهایت آرامش دارن اصلا دوست نداری دل بکنی خیلی خوبن یه آرامشی که بهت منتقل میشه وقتی کنارشون هستی 

به زندگی این دسته آدما نگاه کردم و دقت کردم یه ایمان قوی تری هست

 بگم به درجه عرفان رسیدن نه اینطوری نیست این دسته آدمای سرشار از آرامش

نذاشتن که شیطان کنه رخنه توی وجودشون   ....

یکی از همین دسته آدمای خفن و با آرامش با دو کلمه حرف زدن یهو جذبش شدم 

بین صحبتا برام یه دعای خیلی خوب کرد انشالله این دعا هم برای من و هم برای خواننده ی که داره سطر به سطر این وبلاگ رو میخونه اجابت بشه الهی آمین 

انشالله همیشه دستت توی دست عزیزای خدا باشه

+عنوان:شهر باران از محمد علیزاده


۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۴۰
آنالیز

به کجا میروم؟ آخر ننمایی وطنم  

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بود است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علوی است یقین میدانم

رخت خود باز بر آنم که همان جا فکنم 

۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۹
آنالیز