آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

چار چوب در ایستاده ام  با چادر گل گلی و دست راستم قرآن  دست چپم کاسه ی آب مامان رو بدرقه میکنم برای سفر مشهد الرضا
حالا تنهای تنهام با وجود یک نفر در خانه ولی قهر 
وقتی بالشت اتاق را جابه جا میکنم ظرف ها در سینگ ظرف شویی شستم خانه را جارو برقی میکشم میز تلویزیون را گرد گیری میکنم شام و ناهار های فریز شده را رو گاز میگذارم گرم شود 
وقتی تنهایی روی تراس حیاط مینشینم به ماه خیره میشوم و مامان نیست از حسم برایش به صورت مبسوط بگوییم 
در دلم زمرمه وار میخوانم
چرا رفتی چرا من بی قرارم به سر سودای آغوش تو دارم
۲ نظر ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۵۱
آنالیز


شیش ماه از سال میگذرد و من هیچ غلطی نکردم :l

سه ماه بهار 94 کلنجار رفتن با دانشگاه و امتحانات و کسب مدرک بی خود لیسانس گذشت حتی یه کلمه ی صنایع غذایی یادم نیست کاملا فلش شدم 

سه ماه تابستان 94 تصمیم بر زندگی شاد و پر انرژی درستو حسابی داشتم 

تیرماه خودمو توجیح کردم ماه رمضان و انجام کارهای روزمره بسی بسیارسخت فقط سالی یبار مثل آدم مشغول عبادت باشم قرآن بخوانم و 40 صباح دعای عهد که برعکس سال های دیگه هیچ کاریم روال نداشت 

مرداد ماه تصمیمم بر این بود برم کلاس خیاطی یا کلاس بستکبال 

 آموزش آشپزی و شیرینی پزی

 دنبال یک زندگی شاد و پر انرژی

 خواندن کتاب های مورد علاقه و یه دل سیر تماشای فیلم و سریال خارجی 

 wake up ساعت 8 صبح و پیاد روی صبح ها 

کوبلن دوزی 

رسیدگی به گلدان های شمعدانی و حسن یوسفم الان بدبخت شمعدانیم خشک شد:( حسن یوسف برگاش پژمرده شده

مرتب بودن اتاقم الان دقیقا بازار شام و سگ میزنه گربه میرقصه 

هر روز زبان خواندن و گوش دادن به برنامه های نصرت ... اگه به اجبار کلاس زبان نبود حتی همون نیم ساعت قبل از کلاس هم نمیخوندم

شروعی دوباره برای خواندن کتاب ها و جزوه های دانشگاه پیش به سوی ارشد... که اصلا یهو نا امید شدم ...یهو تصمیم به تغییر رشته گرفتم ... یهو خسته شدم و بی هدف دارم پیش میرم

مسافرت شمال و مشهد... کاش امام رضا مهر بطلب مثل پارسال مجردی ...کلی حرف دارم که بابد بیام یا امام رضا بطلب 

نمازهای مغرب و عشا مسجد محل نماز بخونم که حرفی نزنم دیگه سنگین ترم تو خونه هم قضا میشه بعضی وقتام اصلا نمیخونم :l

امیدوارم شیش ماه بعدی سال خوب پییشرفت کنم توی زندگیم درجا نزنم و غرق در غبطه و نا امیدی بی هدفی نباشم...

یه امیدواری قشنگ برای پاییز رنگی و زمستان سفید 

۲ نظر ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۵۴
آنالیز

1: زندگی مجموعه ای از فراز و نشیب هاست دلت میخواهد کار بکنی اما مجبوری کار دیگری انجام بدهی از چیزی ناراحتی اما می دانی که نباید باشی

2: موری پرسید:کسی را پیدا کردی حرف دلت را با او بزنی 

آیا در خدمت جامعه هستی؟ آیا می توانی به حدی که میتوانی یک انسان واقعی باشی؟

3: روزگاری به خودم قول داده بودم برای پول کار نکنم می خواستم به سپاه صلح بپیوندم میخواستم در زیبایی ها زندگی کنم به مکان های الهام بخش بروم

4: دل کندن و منفعل شدن بدین معنا نیست که نگذارید تجربه ای به شما نفوذ کند بر عکس اجازه دهید تا عمیقا تجربه کنید تنها این گونه است که به دل کندن می رسید

5: زندگی پر معنا: خودت را وقف جامعه پیرامونت بکن وقتت را صرف کاری بکن که به زندگیت معنا و هدف می بخشد

6: همه ما و من گمان میکنیم که نوارها و مانند عکس ها و وبدبوها تلاشی نومیدانه برای ربودن چیزی از چمندان مرگ هستند

7: یک آموزگار بر ابدیت اثر میگذارد و هرگز نمی تواند بگوید که نفودش در کجا متوقف می شود

8: کاه آنچه را می بینی باور نمیکنی مجبوری آنچه را احساس میکنی باور کنی و اگر قرار باشد کاری کنی که دیگران به تو اعتماد کنند باید احساس کنی که توهم می توانی به آنها اعتماد کنی حتی وقتی در تاریکی هستی حتی وقتی داری سقوط می کنی

9: خیلی ها زندگیشان بی معناست به نظر نیمه خواب می رسند حتی وقتی کاری را می کنند که به اعتقادشان مهم است انگار در خواب و بیداری هستند به این دلیل است که خواسته اشتباه دارند برای اینکه به زندگی خود معنا بدهید باید دیگران را عاشقانه دئست بدارید خودتان را وقف دنیای چیرامونتان بکنید چیزی خلق کنید به شمت معنا و هدف بدهد

10: واقعیت این است که این روزها اگر خانواده ای در کار نباشد بنیاد و مامنی وجود ندارد که مردم به آن تکیه کنند اگر حمایت و مهر و عشق خانواده را نداشته باشی می شود گفت که چیزی زیادی نداری

11: مسئله تنها عشق نیست اشخاصی که دارای خانواده هستند می دانند کسانی را دارند که از آن ها مراقبت کند این همان چیزی است که وقتی مادرم مرد از آن محرئم شدم چیزی جای خانواده را پر نمی کند نه پول نه شهرت و نه هیچ چیز دیگر

12: درباره ی تنهایی هم همین مطلب صادق است(دست می کشد رها می کنید می گذارید تا اشکتان سرازیر شود.آن را بظور کامل احساس می کنید و سر انجام به شرایطی می رسید که می توانید بگویید:بسیار خوب این لحظات تنهایی من بود. از تنهایی نمی ترسم اما حالا می خواهم این احساس تنهایی را به کنار بگذارم و به این توجه کنم که احساسات دیگری نیز در این دنیا وجود دارد می خواهم آنها را نیز تجربه کنم)

13: میچ: اگر می خواهی برای اشخاصی در رده های بالا تظاهر به دارندگی کنی بهتر است فراموش کنی آنها به هر صورت به تو به دیده حقارت نگاه می کنند.برای افراد واقع در رده های پایین هم تظاهر به بزرگی نکن تنها به حالت غبطه می خورند جاه و مقام تو را به جایی نمی رساند تنها با دلی با دریچه هی گشوذه هم جریان بقیه می شوی

_____________________________

سه شنبه ها با موری برایم رفت در لیست کتاب های که باید مداد در دست بگیرم سطر به سط بخوانم و خط بکشم 

ازاول کتاب یه سوال چند بار تکرارشد و مخمو مشغول کرده بود 

اگر بیاموزی که چگونه بمیری می آموزی که چگونه زندگی کنی؟؟

و در پایان

وقتی همه ی عزیزانش برای لحظه ای اتاق او را ترک کرده بودند تا در آشپزخانه فنجانی قهوه بنوشند موری از تنفس بازایستاد

و او از میان رفته بود 

فکر میکنم او به عمد این گونه مرد معتقدم نمی خواست کسی آخرین تنفسش را شاهد باشد . نمی خواست کسی تحت ناثیر آن صحنه قرار بگیرد.

فکر میکنم می دانست که در رختخواب خودش خوابیده است می دانست که کتاب ها یاد داشت ها و گیاه کوچک با میه اش در نزدیکی اوست می خواست با آرامش بمیرد و این گونه مرد.




۲ نظر ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۱۱
آنالیز
بنده یک شخصیت به شدت عصبی هستم در نگاه اول و برخورد کلامی و پیامی ، تصویری که آدم های اطراف از من میسازند و برایم بازگو میکنند یک شخصیت شاد و صمیمی و دلسوز مهربان در حالی که تغییر کانال بدهم یا دو تا سیم های لخت توی سرم جرقه بزند یک دقیقه هم قابل تحمل نیستم 
 فاجعه س حتی خودم هم دیگر نمیتوانم اخلاق نحسم را تحمل کنم با کوچیکترین حرکت ممکن برخلاف میلم سر بگیرد صدایم را بالای سرم میندازم به قول اعضای خانواده دادو هوار میکنم دست به شعار دادنم عالیست (زندگی یعنی تحمل اختلاف نظرات) در واقیعت و عمل انجام شده باشم عمرا قبول کنم
سر کچلم با موهای کوتاهم را روی بالشت گذاشتم به سقف سفیده اتاقم زل زدم فکر کردم و حتی سکانس های صدای طنین اندازه جیییغ خودم در گوشم حک شده بود تکرار شد
چشم هایم را بستم 
به دامادمان همیشه خونسرد است و با آرامش صحبت میکند 
به عروس مان که در وقت اعصبانیت همیشه نگاه میکند و چند بار به او گوش زد کردم خیلی بی عرضه س از حقش دفاع نمیکند (از نطر من با عربده کشیدن باید دفاع کرد) 
و جالب اینکه فقظ با افراد درجه یک اطرافم آن روی دیگر خودم را نشان میدهم مرور زمان نیاز دارد تا شخصیت واقعی مرا ببیندد 
یادم است وقتی به اتاق کارشناس گروه رفتم برای انجام حذف واحدم جرو بحثم شد که خارج از محدودی زمانی آمدم( همه  یک ماه هم از شروع ترم بگذره حذف میکنن فقط برسه به من نمیشه) او از صندلیش بلند شده بود جملاتش را با عربده ادا میکرد 
و  جلب توجه نگاه دانشجویان رشته های دیگر و کارمندا شدیم 
برعکس من جیغ نکشیدم با حرکات دستم خواسته ام را بیان نکردم قلبم تالاپ تولوپ ضربانش در حلقم احساس میکردم ولی شمرده و آرام خواسته ام را توضیح میدادم 
همیشه کارشناس گروه خانم "ق" عصبی ترین انسان و پارتی باز دیدم و میدانستم
غافل اینکه خودم دو درجه اعصابم از خانم "ق" ضعیف تر است 
گذشت و گذشت تا با آقای دکتر "ص "دو تا سه واحدی برداشتم شیمی مواد غذایی یک و اصول 
خدای صنایع غذایی بود برای خودش و سخت گیر در امتحان هایش نمره هایم افتضاح بالاترینش 14 ولی هر ترم با علاقه ی وصف نشدنی واحدهایم ثبت میکردم با ایشان بیخیال نمره بودم اعصابم و دو کلمه هم مفید یاد گرفتن در اولویت بود 
والا از خوانندگان این وبلاگ چه پنهان در دلم آرزویم هست یک همسر دقیقا همانند دکتر "ص" نصیبم شود یا سواد و با اخلاق در همه ی امور:) در اوج اعصبانیت میخندید تا بناگوش قیافه ش کپی قصه های مجید است یادم می آید یک بار از 8 صبح تا 3 ظهر مدام با یک یا دو استراحت یک ربع برایمان تکنولوژی روغن تدریس کرد لحظه ی انرژیش تحلیل نرفت و گاهی جهت مزاح کلاس در برابر سوالات بیخودمان عصبی نشد رابظه ی خوبی با مدیر گروه موذیمان نداشت و هر ترم خودش در نقش استاد و مدیر گروه برنامه ریزی کلاس هایش را انجام میداد
بازدید کارخانه سقز سنندج هم روی اعصابش بودن بچه ها برنامه ریزیش را بهم زدنند از ساعت 8 صبح تا 5 بعد ظهر دریغ از یک قطره آب گرسنه و تشنه ما همه شل و وا رفتیم ولی قصه های مجید میخندید شاد و شنگول :) 
همه ی این داستان ها و مقایسات یعنی مسئله این است : سختی ها و فشار های زندگی انسان ها را میسازد بنده سختی زندگی نکشیدم فشار عصبی نداشتم که در برابرش مقاومت کنم و به مرور زمان پخته و صبور آرام بشوم  یکی از این دلیل ها این است پرور تر پرورش یافتم با کم ترین ناملایمتی از درون سریع به جوش میایم بر عکس آتشفشان که آرامتر است اما عکس العملم لحظه ی همانند آتشفشان دماوند میشود و انرژی گداخته ام پرتاپ میشود .



۲ نظر ۰۵ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۳۵
آنالیز
سیلی که با دست های پر قدرتش محکم بر طرف راست صورتم زد همانا و سوت کشیدن مخچه م همانند سوت قطار به کنار
میخواهم محکم و پر قدرت خودم را در برابرش نشان دهم بی اهمیت کار خودم را ادامه میدهم و بعد از چند ثانیه مکث ,چشم هایم تبدیل به قطره چکان می شوند و بی وقف قطره قطره روی گونه هایم سُر میخورد 
به سمت اتاقم هجوم میاورم و دره اتاقم را به شدت روی هم میکوبم عصبانیتم کاملا مشخص باشد هر چند میدانم ککش هم نمیگزد 
تکیه میدهم به پشت دره اتاقم و بطری قطره چکانم ته میکشد به گلدان های شمعدانی و حسن یوسف لب پنجره زل میزنم و سکانس سیلی خوردنم همانند ویدیو چک والیبال در سرم و چشمانم تکرار تکرار تکرار می شود 
این اولین بارم نیست برای طرز تفکر متفاوتم سیلی میزند نمیخواهد بفهمد درک کند آدم ها شبیه هم نیستن نمی خواهد بفهمد حرف زور را نمیتوانم از گلویم قورت بدهم با آب سرد تگری 
شاد بودن مرا با همخوانی موزیک حتی با صدای آرام نشانه جلف بودن میداند 
دوست دارم دستش را بگیرم و بچرخانم در این شهر ببیند ظاهر و باطن ها متفاوت هستن همان آشغالی که ادای خوب ها را در میاورد پشت پرده این دنیا چکارها که نمیکند
بفهمانم چشم گفتن زن نشانه ضعیف بودنش نیست لطف و مهربانیست که در حقت دارد و تو هیچ وقت از لب های من حتی لب خوانی چشم را نمیبینی چه برسد بشنوی  چون دیگر نمیخواهم به عادت مضحکت ادامه بدهی 
کاش درک کنی اختلاف سنی دارد مرا نابود میکند هر چه با تو همراه میشوم پس میزنی و به خیالت من روشن فکر بی دین و گستاخ هستم 
نمیگذاری ثابت کنم حرف خودت را در کله م به زور فرو میبری
تو بزن انقد سیلی بزن که قدرتت رو به اتمام برسد ولی به یاد داشته باش یک دهه ی دیگر این نیرویت زنده س و جان می سپارد و میمیرد مدفون میشد دلت برای آن روز خودت بسوزد که چه عکس العملی از من خواهی دید 
دو ساعت از سیلی زدنت میگذرد و من هنوز مرددم ببخشم نفهمی تو را یا نه 
کاش لمس کنی تامل در بخشیدن یا نبخشیدن عزیزانی که از خون خودت هستن چقددددررر دردناک است انگار در برزخی تنها ماندم 
بازهم مثل دیروز امروز و آینده از این خانه و شهرم متنفرم چند سالیست دلم یک جای دورررر میخواهد دیگر نای زندگی مسالمت آمیز با شما ها را ندارم
بروووم فراموشم کنید هم برای شما بهترست و هم برای من ..

۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۵۴
آنالیز