آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

+ اگه پسر بودم همین امشب همه وسایلمو جمع میکردم و میرفتم مشهد و تو محرم میموندم و چله میگرفتم...

اینجای جای من برای موندن نیست....

لینک وبلاگ:

دعاهای لاجوردی


خییییلی خییییلی  دلم تنگ امام رضاس ... به یه تنهایی عمیق نیازمندم 

یه زمانی فکر میکردم پول خیلی کارش درست و همیشه به مامانم میگفتم پول  داشته باشی هر جا خواستی بری زودتر طلبیده میشی  و الان دو هفته س به این نتیجه رسیدم که خیلی اشتباه کردم  همچین حرفی زدم :/

الان دومین باره که با داشتن پول و امکانات مهیا طلبیده نشدم نه مشهدالرضا و نه کربلا

نمیدونم کجای زندگیم دارم اشتباه میرم نمییییدونم واقعا 

ولی حدس میزنم نماز خوندانم خیلی خوب نیست از خدا میخوام فقط گرهی کارم همین باشه  نه مشکلی دیگه و زودتر خودمو اصلاح میکنم .


۶ نظر ۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۷:۴۱
آنالیز

فیلم her   پبشنهاده و معرفی دوستان بلاگر

حالا از دیدگاه شخصی من البته چون نه منتقد سینمام و نه تخصصی بلدم حرف بزنم , در حد من 
به نظرم فیلم ایده ی خیلی جالبی بود از رابطه ی عاطفی آدما با دنیای کامپیوتر شخصی  و اینترنت

یه مرد (تئودور )که شغلش برای متاقضیانه که برای نامزدشان نامه ی عاشقانه مینویسه و خودش در حال طلاق با همسرش 

این فیلم پر از سکانس های آخرین تکنولوژی های آمریکا هست از گوشی و کامپیوتر هوشمند یعنی وقتی ورد رو باز میکرد حرف میزد و اتوماتیک ورد مینوشت :) و فضای خلوت و رنگ های دلنشین فیلمو فوق العاده دوست داشتم

این مرد برای اینکه تنهاس با یک سیستم عامل به اسم (سامانتا ) دوست میشه که توسط برنامه نویس ها طراحی شده ،خیلی باهوش هم هست به ریز ترین حرکات احساس و حالت آدمی طراحی شده 

همه جا باهاش همراه و حرف میزنه
اوایل فیلم ، تئودور خیلی افسرده س تا اینکه  نیمه های فیلم عاشق همون گوینده زن سیستم عامل میشه کارهاشو براش پردارش میکنه و ایمیل میخونه تبدیل میشه به یه مشاوره و دوست 
واقعی

و تئودور عشقی که از حقیقی داره از دست میده  میخواد از مجازی  به دست بیاره 

 حتی در شب و نصف شب توی رختخواب هم با سیستم عامل صحبت میکنه  و عادت میکنه به این دوست همیشه پایه ، در آخر هم این دوستی و عشق بی فایده س و سه نقطه آخرشو نگفتم :)

توی این فیلم هم تئودور یه دوست دختر صمیمی و قدیمی داشت که هر وقت توی زندگیش کم میاره بهش پناه میبره برای حرف زدن باهاش ، توی لحظه های زندگیش مثل یه رفیق کنارش  همیشه هست و البته شرایط زندگی هر دو طرف مثل هم بود هر دو تنها و هر دو یک شکست عاطفی با شریک زندگی داشتن

فکر میکنم به دنیای ماها نزدیک تره این  فیلم چون که بیشتر با اینترنت و گوشی سرو کله میزنیم و خلا در جاهای دیگه زندگیمون میخوایم توی محیط مجازی جبران کنیم 



    



 
 
 
عکس اول: کاترین (همسر تئودور ) رونی مارا
عکس دوم : تئودور : (وتکین فونیکس )
 نویسنده و کارگردان: spike jonze
صدای سیستم عامل:اسکارلت یوهانسون 
دیالوگ های خیلی خوبی داشت و متاسفانه مکالمه های بی ادبانه شم کم نبود 
این دیالوگو از یه وبلاگ منتقد کش رفتم :)
تئو دور :
گاهی اوقات فکر میکنم همه احساس هایی که لازمه رو تجربه کردم ... و از اینجا به بعد دیگه هیچ احساسی نخواهم داشت ... هر احساسی هم که دارم فقط یه نخسه ضعیف تر از این احساساتیه که قبلا داشتم 


۱ نظر ۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۴
آنالیز


هال را مرتب کردم

چند غذای مورد علاقه ی شوهرم را پختم 

آنهایی را که میگفت مال تو خیلی فرق میکند

آشپزخانه را برق انداختم

هوا تاریک شده بود

میخواستم قبل از آمدن شوهرم برای عطرگرم شیرین نامه بنویسم

باید برایش مینوشتم که من نه احمقم نه بی حواس

و خوب میدانم پایش کجای زندگی ام است

برایش مینوشتم که من یک زن عاشقم

و زن عاشق

مثل زنانی که کسی می آید توی زندگیشان جیغ نمی زند سر شوهرش و روزگارش را سیاه نمی کند

برعکس

زن عاشق

تخت را برای شوهرش مرتب میکنند

خانه را تمیز ومرتب میکند 

برای شوهرش و معشوقه ی شوهرش غذا میپزد

بعد هم راحتشان میگذارد

میگفتم که زن عاشق جای چنگ های تو را نوازش میکند

زن عاشق عطر دوچندان نمیزند تا بوی تورا از روی لباسهایش ببرد

مینوشتم که شوهرم عطرگرم دوست ندارد و بهتر است که عطرش را عوض کند

برایش مینوشتم که هرکاری هم بکند بی فایده است

من توی این سال ها هرمدلی که به ذهن او برسد شوهرم را بغل کرده ام و بوسیده ام و دوستت دارم در گوشش گفته ام 

و مدلی نمانده که او شوهرم را ببوسد که شوهرم را به یاد من نیندازد

حتی نمیتواند جوری شوهرم را نگاه کند من نگاه نکرده باشم

نمیتواند طوری نوازشش کند که من نکرده باشم

نمیتواند با شوهرم غذاهایی را که پختم بخورد و یاد من نیفتد

خیالش را راحت میکنم که هیچ جور نمیتواند مثل من عاشقانه شانه های های همسرم را نوازش کند و با موهایش بازی کند

مینویسم که آنها همه ی اینکارها را به یاد منه در گوشه ی ذهنشان انجام میدهند

مینوشتم که مطمئن باشد من ساده لوح نیستم

و با کمال میل خانه ام را برایش ترک میکنم

من اینکارها را میکنم چون عاشق شوهرم هستم

و میخواهم بداند هیچ جای دنیا عاشقی مثل من پیدا نمی کند

برایش مینویسم که درست است که فعلاً برایش تازگی دارد

ولی هیچ وقت نمیتواند مثل من برایش باشد

من همه ی دریچه های بِکر احساسات شوهرم را پر کرده ام

همه ی اولین ها را

و او فقط یک حس زودگذر است و به زودی دل شوهرم را میزند

مینویسم که من بیشتر و بیشتر از این پنج روز هم تنهایشان میگذرم

تا شوهرم زودتر کلافه شود.

نامه را میگذارم زیر متکایم 

چون میدانم شوهرم متکاها را به هم میریزد

عادت دارد بهم بریزد و مرتب نکند

و میدانم عطرگرم شیرین آنقدر فضول هست که زودتر از او این نامه را باز کند.

نامه را مینویسم و تا میزنم و میگذارم زیر بالشم

سیه چشمون هایده را میگذارم روی صفحه خوانش

ساکم را میگذارم نزدیک در

مادر گفته تا دو ساعت دیگر می آیند دنبالم....


#بنی_فیسیات

"نامه ای برای معشوقه ی شوهرم"


۰ نظر ۰۲ آذر ۹۴ ، ۱۶:۲۸
آنالیز


ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ!!

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ! 
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ!
ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ 
ﻏﺼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ...
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ

ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ 
ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ "ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻋﺸﻖ "
ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ
ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!

ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻗﻮﺭﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻣﯽ ﭘﺰﻡ، ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻏﺶﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ 

ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺖ ﮔﻞ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻫﻨﺪﯼ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻤﮑﺎﺭﺕ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ

ﺑﻌﺪﺗﺮ ﻫﻢ ﻻﺑﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ!!!
ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ

ﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ،
ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮐﻪ ﻻﺑﺪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﻬﻤﺎﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻫﻢ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻢ!!!!!!!!

ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻼﺱ ﮊﯾﻤﻨﺎﺳﺘﯿﮏ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ 
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺖ ﺗﺎﮐﯿﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ
ﻫﺎﯼ ﭼﯿﻦ ﺩﺍﺭ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ﻭ ﻋﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﺎ ﻧﻪ!!!!!!
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ...؟ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ...

ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﭘﺴﺮﻡ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺍﺯ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﯾﮏ ﺟﻮﺟﻪ ﺗﯿﻐﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻣﻈﻔر

ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﻬﻮ ﯾﮏ ﺑﻤﺐ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...!
ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺘﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﺑﻮﺩ 
ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ

ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻈﻔﺮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻬﺶ ﻏﺬﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﯾﺎ ﻫﺮ ﮐﻮﻓﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ، 
ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻤﺐ ﻫﺎ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ
ﻭﻟﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻻﺑﺪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭘﯿﺸﺖ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ 
ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼﻣﺎﺩﺭﺵ!!!!
ﻭ ﻫﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺧﺘﺮﺕ..

ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ
ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ 
ﻭ ﻫﯽ ﺗﻘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﯾﺎﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﻔﺘﯿﻢ... 

ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ 
ﻭ ﻣﺎ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻏﺼﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺁﻫﻨﮓ...
ﺑﻌﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ:
"ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ"
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ: 
"ﺑﺎﺑﺎ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﮐﻠﯿﭗ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﻣﻌﯿﻦ ﺍﺳﺖ"
ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﻢﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﻉ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ...!!!

از وبلاگ نیکولا 

۱ نظر ۰۲ آذر ۹۴ ، ۱۶:۲۵
آنالیز