آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

فارغ از همه ی حرف و حدیث ها,بارها آتش نشان ها اخطار داده بودن که احتمال آتش سوزی خیلی زیاده چون نکات ایمنی رعایت نمیشده تو این مجتمع تجاری ، آخرشم دامن گیر خودشون شد. 

تو رو خدا دعا کنید صلوات بفرستین برای آتش نشان ها

تمام این ها پدر ها , برادرها , پسر های خانواده های هستند که به  یک امیدی صبح از خونه رفتن سر کار 

خدایا هیچ خانواده ی رو نا امید نکن


  أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِیلاً ما تَذَکَّرُونَ


۰ نظر ۳۰ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۸
آنالیز

خُب اخلاقا بنده یک آدم سرد و مردم گریزی هستم اما سخت وفادار.

شاید مدت ها مثلا حدواً یک سال حالی از طرف نپرسم و همچنان با خاطرات اش زندگی کنم.

همیشه هم همه ی آدم های اطرافم ناله و شکایت دارند که " تو خیلی بی معرفتی". واقعا درک نمیکنم ، مرام به هر دقیقه احوال پرسیدن نیست خصوصا در این روزگار ما و عکس های مناسبتیِ  پروفایل اینستاگرام و تلگرام شان می توان فهمید در چه حالی هستند .

و دل تنگی هم شاید همین باشد بعد از آخرین مکالمه مان در تاریخ95/7/15 تا 95/10/29 

خلاصه شود در این اسکرین شات کوتاه و رد و بدل دو، سه تا عکس همین.

+ عنوان هم از فایل صوتی تولدش دزدیده شده است: ))

تماماً مخصوص 

+ از الان تا بهمن ماه تولدت مبارک: )

۰ نظر ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۸
آنالیز

مامان ،اگر بنشینم از تو بنویسم سطر های فراوان باید نوشت. تو یار و یاور بودن را در حق من به کمال رسانده ای. 

مامان، از کدام خوبی هایت بنویسم،

از روزی که دیدی چقدر به لپ تاپ احتیاج دارم و بابا پول ندارد بخرد، خرجی تمام یکسال خودت را برایم جمع کردی و لپ تاپ خریدی.

مامان ، از سفرهایت بنویسم حتی برای دو روز هم که نیستی ، برایم چندین خورشت و پلو حتی سالاد فریزر میکنی ، یک وقت پای گاز خسته نشوم و روغن داغ روی دست هایم نچکد لکه دار شود پس  دست های خودت چه قربان شان شوم که پُر از لکه ی روغن داغ است. 

از سوغاتی خریدنت بنویسم , از سفر برمیگردی بعد میپرسم"اینا همه برا من ،خودت چی خریدی؟" می گویی : "تو که راضی و شاد باشی یه دنیاس"

مامان , از کمر دردت بنویسم , با کمر درد شدید تمام کارهای خانه را انجام میدهی یا خوردن قرص های زهر ماری که سال هاست با تو همراه است.

مامان، هر وقت خسته و غمگین بودم آمدم بالای سر تو خالی کردم و لام تاکام هیچ نگفتی خم به ابرو نیاوردی  ، ولی وقتی خودت غمگین هستی آلبوم عکس های مادرت را میاوری اشک میریزی لباس هایش را بو میکشی.

"شرمنده ام تکیه گاه خوبی برای روزهای غمگین ات نبودم. "

مامان، از روزهای بنویسم , که حالم خوب است برایت یه دل سیر  وراجی میکنم و روزهای که میخواهی برایم حرف بزنی می گویم وقت ندارم خلاصه بگو.

مامان ،لعنت به غرور مسخره ام که هیچ وقت نگذاشت با همه ی وجودم بغل ات کنم بگویم چقدر دوستت دارم تو نفس و همه زندگی ام هستی.

مامان هر وقت آمدم خوشحال ات کنم تو پیش دستی کردی همانند الان هیچ ندارم بنویسم ؛فقط می توانم بگویم این روزها تمرین کرده ام جزء ی از آن همه عشق ات را .

پای گاز یک ساعت کتلت پخته ام  و از بوی اش سیر شدم مثل تمام روزهای که خودت از خستگی و بوی غذا اشتها نداری بخوری. 

با بدن سلامت ام  تمام خانه را جارو برقی کشیدم و گرد گیری کردم ، یک یا دو دقیقه نصف احساس کمر دردت را درک کنم.

با پول تو جیبی هایم کتاب های کنکور خریدم و درد بی پولی را تا آخر ماه کشیدم ، " تو خیلی ناراحت بودی ومیگفتی باید هزینه کتاب ها را پرداخت کنم انگار این کار ها را وظیفه خودت میدانی".

وقتی گوشی ات را برایم آوردی با جان و دل کلاس فشرده ای کار با اندروید برایت گذاشته ام و آموزش مسیج فرستادن را باهم چندین بار تمرین کردیم.

تو یک عمر با تمام وجود و محبت بی منت برای بزرگ کردن من وقت گذاشتی  به بزرگواری خودت ببخش این تمرین های دو ساعتی در مقابل تمام جوانی ات هیچ است.


+ این سطرها تقدیم می شود به تمام مامان های مهربان آسمانی 

پلاکت , ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد بانو , بخاطر خودم 

فاتحه و صلوات را با عشق بخوانید  ... تشکر

۰ نظر ۲۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۶
آنالیز

کلاس پنجم دبستان بودم ، یک خانم از اداره ی بهداشت می آمد وضعیت دانش آموزان را چک میکرد.

یک روز آمد و سوال ش با همیشه متفاوت بود دیگر شپش موها و ناخن گرفتن و استفاده مرتب از دهان شویی نبود .

وسط کلاس رسا پرسید" بچه ها شما ها کدومتون عادت به ناخون جویدن دارین؟" بی استثنا همکلاسی ها انگشت اشاره شان را رو به من دراز کردند و انگار فقط بنده بارز بودم در آن کلاسی سی و سه نفره و سی و دو نفر دیگر از ناخن جویدن پاک بودند. 

بعد خانم مسئول بهداشت نشست به سوال پیچ کردنم و سوال های که تا این لحظه آنقدر از من پرسیده اند دیگر از شنیدن شان حالت تهوع میگیرم.

وقت های که استرس داری ناخون میجویی؟

مامان و بابات تو خونه دعوا میگیرن؟

تلویزیونم نگاه میکنی ناخون میجویی؟

بگذریم که آن خانم چه زحمت های برایم کشید و یک پروژه ی چند جلسه ی آغاز کرد و بی نتیجه ماند ، مامان هم تلاش را به کار گرفت و فلفل به ناخن هایم زد ، لاک تلخ خرید،دعوا می گرفت و خلاصه 

هیچ وقت نتواستن این عادت دوست داشتنی ام را ترک کنند.

البته راستش را بخواهید نمیدانم تا چقدر دوست داشتنی است ، منظورم این است من هم مثل همه ی شما ها دوست دارم حداقل  یک میلی متر ناخن داشته باشم , لاک های که می خریم و همه شان خشک می شوند پیشکش, یا برای دست هایم از ناخن گیر استفاده کنم و سوهان بکشم مربعی شود  :( 

اضافه کنم که بنده دست هایم را زیاد با مایع دستشویی میشویم و انگل ,میکروب اینا کم تر دارد: ))

اما امشب بعد از سال ها خودم را کشف کردم؛  علت ناخن جویدنم چیست؟ یک وقت های در تنهایی و فکر فکر  فکر فکر فکرها از قبیل غم انگیزانه فرو می روم بیشتر ناخن هایم را می جوم.

یعنی تمام این سال ها ظاهر آرامشبخش یک دختری با چشم هایی قهوه ای مظلوم و لبخند ملیح داشته ام که هیچکس نمیدانست در باطن چه غم های میگذرد,

چرا تمام این سال ها رغبتی نداشته ام یک نفر درکم کند.

۰ نظر ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰
آنالیز

خب جریان از این قرار است, دو روز متوالی پسرهای  شر در گروه نوجوانان ,کلهم نظم وتشکیل کلاس های معاونت جهاد دانشگاهی را بهم زده اند و امروز تمام دوربین های مدار بسته را چک کردند شناسایی شان کنند, حالا فکر  میکنید چه کارخفته ی انجام داده اند؟

در زمان اتمام کلاس ها و شروع تایم بعدی( یعنی همان آنتراک) در راهرو اسپری فلفل زده اند؛  امروز برای دومین مرتبه این اتفاق تکرار می شود و همان طور که شما در جریان هستید بنده ریه ام داغان ست و سرفه های مداوم دارم, از کلاس که خارج شدم با یک سرفه تا منتها الیه ریه ام سوخت ! دوان دوان دو پله یکی خودم را به فضای باز رساندم و چهار تا فحش آبدار نثار روح پر فتوحشان کردم.

جالب است بدانید پسرهای گروه نوجوانان به رئیس سی و هفت,هشت ساله ی گروه زبان آموزش میدادند "همه لامپارو روشن کن بو بره " :| آقای "ر" هم مو به مو به توضیحات شان گوش می داد و عمل می کرد: | در این حد وضعیت قارش میش شده بود.

خب همیشه تصورم از اسپری فلفل یک بوی شبیه بوی فلفل قرمز بود اما رایحه ی یک عطر و با تنفس عمیق یک حس سوزش آور داشت.

در راه برگشت باران  لطیف و حال خوب کنی می بارید که در یک لحظه آن همه سرفه و جو متشنج ، یاد بُردم :)

این هم کوچه ی خانه ی ما :)  دقیقا همان خانه سیمانی که لامپ اتاق بالایی اش روشن است و قاعدتا باید خاموش باشد ( الان من بیرونم کی تو اتاقمه ؟! ) 


پی نوشت: کیفیت دوربین هواوی جی 700 ام تو حلقم: D 

پی نوشت 2: می توانید یک دختر بیست و سه ساله شاد و هنذفری به گوش با این آهنگ را تصور کنید از سر کوچه می آید و زمزمه وار میخواند " همه ی فصل ها با تو فصل بهارِ که دلم همیشه بی تو بی قرارِ  روی پیشونی بخت من نوشته همه ی سال با تو اردبیهشعق :) " 

این آهنگ را فقط یک اردیبهشتی متعصب گوش میدهد :))


  

۰ نظر ۲۷ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۷
آنالیز

پست قبل در اپیزود دوم نوشته ام"سین" به کنسرت شهرام ناظری میرود و از آنجا زنگ میزد (رفیق ،بسی جایت خالیست ) و دیشب بعد کنسرت و از باب مرام و معرفت فیلم و عکس ها را برایم فرستاد. 

این هم یه کلیپ 1:14 ثانیه و حتی با صدای "سین جان " 

دریافت
حجم: 5.12 مگابایت


و اگر میخواهید کاملش را بشنوید دریافت

حجم: 5.33 مگابایت

من منال کرد فارسی نیزانم ،کرماشانیگم فارسی نیزانم/ وه زوان کوردی قه ضات له گیانم

(من کرمانشاهی هستم فارسی بلد نیستم، فقط به زبان کردی می گویم درد و قضای تو به جانم)


 خانمی گول ونوشه ی/ خانمی شو چرای دیوا خانمی

(گل بنفشه ی باغ هایم هستی، در شب تاریک تو چراغ مهمان خانه من هستی)


 هی داد هی بی‌داد آلوده ی و دردم / خراوه نشین بیابان گردم 

(ای داد و بی‌داد آلوده به دردم. خرابه نشین و بیابان گردم)

 

خانمی گول ونوشه ی / خانمی شو چرای دیوا خانمی

(گل بنفشه ی باغ هایم هستی، در شب تاریک تو چراغ مهمان خانه من هستی)


ایمشو چن شوه نیتیده خاوم/ له کی توریاده گلاره ی چاوم

(امشب چند شب است که به خواب من نمی آیی، با کی قهر کرده ای؟ ای رو شنایی چشمهایم)

 

خانمی گول ونوشه ی /خانمی شو چرای دیوا خانمی

(گل بنفشه ی باغ هایم هستی، در شب تاریک تو چراغ مهمان خانه من هستی)

 

هی داد هی بیداد کَس دیار نیه /  کَس له درد کًس خور دار نیه.

(هی داد و بی داد کسی پیدا نیست / کسی از درد کسی با خبر نیست )


خانمی گول ونوشه ی /خانمی شو چرای دیوا خانمی

(گل بنفشه ی باغ هایم هستی، در شب تاریک تو چراغ مهمان خانه من هستی)


بنویسین له بان طاقی طاق وه‌سان / تا کی بکیشم جور ناکسان 

(بنویسید روی کوه طاقبستان , تا چه زمانی ظلم نامردها را به دوش بکشم)

 

گول ونوشه ی با خانمی شو چرای دیوا خانمی

(گل بنفشه ی باغ هایم هستی، در شب تاریک تو چراغ مهمان خانه من هستی)


پی نوشت:این آهنگ قبل تر توسط کاک ناصر رزازی خوانده شده و بعد استاد شهرام ناظری در کنسرت پارسال باز خوانی و اجرا کرد و به دنبال اون حرف و حدیث های راه افتاد که من قبول ندارم .

پی نوشت 2: این آهنگ به دلیل دلبر و بوسه بر لب این صوبتا کاملا سانسور شده:)) اصلشو با صدای استاد ناصر رزازی از اینجا 

پی نوشت 3: چندتا بیت از ترجمه ها رو از سایت های مختلف برداشتم و قسمت های رو هم خودم نوشتم .

۰ نظر ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۸
آنالیز

اپیزود اول:

فصل پنج زیست پیش را میخواهم بخوانم و همان اوایل فصل می بینم هیچی یادم نیست و ایضا هم نمی فهمم درش را می بندم و یورش می برم به سمت تقویم برنامه ریزی ام,  روند را از اول هفته تا آخر چک میکنم عملا هیچ غلطی نکرده ام , روزی چهار و پنج ساعت که اگر با خودم رو راست باشم همان هم مفید نمی باشد. 

این روزها که سعی کردم تمام تمرکزم را بگذارم برای درس خواندن و کنکور و همه ی برنامه های حاشیه ام را حذف کنم باز هم درجا میزنم ؛اینطوری نمی شود ،

 " رسیدن به هر موفقیت مستلزم یک برنامه ریزی درست و حسابی است و هر دم بیلی خواندن یک شکست دیگرست"

والا از شما چه پنهان شب ها هم می نشینم به جای دو خط درس خواندن در رویا هایم سیر میکنم ، مثلا همین دیشب که دمر روی بالشتم دراز کشیده بودم و دست به چانه تصمیم گرفتم بروم روستایی پدری با مادر بزرگم دوتایی تنهایی وره دل هم زندگی کنیم ,  با خیال راحت اینترنت, وبلاگ,اینستا و تلفن و هیچ اتلاف وقتی وجود ندارد و کم و بیش شبیه همین عکس هدر وبلاگ:) , بعد که داشتم جزئیات زندگی روستایی را در ذهنم تصور میکردم به قول خودمان سبک و سنگین, شب ها با پارس پارس سگ به خواب میروم, طلوع صبح هم با همین صدا،, حمام عمومی, ظرف ها را در حیاط شستن و دستشویی،دستشویی،دستشویی ؟؟ " نه آقا بیخیال ؟! :| قندیل میبندم وسط زمستان :|  " و در عرض دو دقیقه مرگ رویا فرا رسید ..

اپیزود دوم:

+" سین" غمگین طور پیام می فرستد افسردگی محض گرفته ام و اینجاست ایرانی بودن خودم را ثابت می کنم, "یعنی وضعیتم از تو حادتر"ِ و نتیجه اش  این  پیام می شود. 

اضافه نوشت: (دقیقا الان "سین" زنگ زد و گفت جایت در کنسرت شهرام و حافظ ناظری خالیست  )

حالا سوال من , آیا بنده افسردگی محض دارم یا اوشون؟ در ضمن تا به حال در بیست و سه سالی که خداوند عمر داده است یک کنسرت هم پول نداشته ام بروم که حالا جایم خالی باشد:/

در گروه چهار نفره "من, سین,نون,میم" باهم از آینده حرف میزنیم و برای شان از تابلو کائنات می گویم که در اوایل آشنایی مان  همسرم یک دکتر ِو میخواهد برای تخصص بخواند تازه شم  از همه مهم تر یک وبلاگ نویس هم هست ؛ آنقدر به خودم و رویاهایم اطمینان ندارم,  منتظرم استیکرهای خنده و مسخره کردن شان را بفرستند ،اما جواب شان شگفت انگیز می شود "بی شک هر کی به هر چی فکر کنه همون براش پیش میاد"

اپیزود سوم:

مامان خانواده امر می فرماید : "نه خیلی درس میخونی  بسه دیگه سلول های خاکستریت گناه دارن محض تنوع یه ناهار درست کن دیر برمیگردم "

خب خودم ویار املت داشتم در اینترنت سرچ زدم "املت ساده و خوشمزه " به همین سوی مودم قسم ، حتی بلاگران گروه "گپ و گفت" در جریان آشپزی افتضاح هم هستند ، همین اواخر آذر ماه  یک اِستَمبُلی پختم شبیه ملات ساختمان سازی :|

این هم اسناد موجود کلیک و کلیک و کلیک 

در راستای خاطرات آشپزی ،یک بار هم که مجردی با عمه و دو تا دختر عمه هایم مشهد الرضا رفتیم ، ناهار زودتر از آن ها برگشتم محل اقامت مان و آن ها رفتند گشت و گذار در بازار رضا ، یک ناهاری برای شان پختم به یاد ماندنی در تاریخ ثبت شود: D سیب زمینی و سوسیس سرخ کردم فاقد نمک ،زردچوبه،روغن:))) 

تا آخر سفر عاجزانه از من  تقاضا نمودند فقط ظرف بشورم و دیگر در حق شان خوبی نکنم، دلم نسوزد به حال گرسنگی شان: ))) 

یادش بخیر چه سفر خاطرِانگیز و خوبی بود: ) انشاء الله سفر مجردی کربلا با عمه ام و دختر هایش.

چون در حال حاضر تقویم دستور آشپزی ندارم تا بعدا تهیه کنم ، وبلاگ هم می نویسم.

رسپی ِ املت به سبک آنالیز: 

زردچوبه 

نمک 

روغن 

گوجه 

تخم مرغ 

+ اول گوجه فرنگی ها را به صورت نگینی خورد کرد و بعد روغن به مقدار کافی یک قاشق و نیم در ماهیتابه ریخت و گوجه های خورد شده را اضافه و بعد کمی آبش تبخیر شد ، نمک یک قاشق چای خوری و زردچوبه هم به همان مقدار و تخم مرغ را اضافه میکنید و یه هم بزنید و ده دقیقه بعد آماده س: )))   به همین سادگی و خوشمزگی: )))

۰ نظر ۲۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۸
آنالیز

راستش خودم تا حالا اصلا اینوریدر را نشنیده بودم و شما ها که غریبه نیستید به علت خنگی هم پی گیر نبودم .

بعد لافکادیو آمد با عنوان این پست تلفیقی از پیشنهاد و توهین :دی مجبورمان کرد برویم پی اش ببینیم چه به چه می باشد.

خلاصه با اندکی ور رفتن با کلی وبلاگ خوب که چه عرض کنم با کلی منبع عالی عشقش را بردم :) 

یقین دارم شما ها در حد بنده خنگ نیستید و  اگر دلتان میخواهد یک عالمه وبلاگ توپ بخوانید به این لینک بروید :)

هر بژی لافکادیو 

زور سپاس


۰ نظر ۲۰ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۰
آنالیز
محض تنوع به روزگار وبلاگ نویس  می شوید
برایمان کلی کامنت های خصوصی به یادگار می گذارید 
تاریخ تولدتان را حفظ می شویم 
با دغدغه هایتان خوی می گیریم 
و بعد می بینید اینجا هم امورات تان نمی گذرد 
و پایان 
پس دل ما چه ؟؟ 
هر ماه با چند نفر به پایان برسانیم ؟ :( 

۰ نظر ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۵:۴۲
آنالیز

امروز کلاس زبان بحث شرکت در آزمون تولیمو(tolimo)  داغ بود ، طبق معمول به دلیل اسپکینگ داغانم صدا از دیوار در بیاید ولی از من در نمی آید ، شنونده ی خوبی بودم ؛ گاهی درباره ی تصورات بچه ها نسبت به خودم فکر میکنم که همیشه اینقدر آرام و خجالتی و بی هیچ کامنتی هستم . نتیجه ی صحبت هایشان این شد ، آیلتس و تافل به کار ایران نمی آید و همان دیپلم هم از سرمان زیادی است و اینجا آزمون تولیو حکم آیلتس را دارد.

بعد از کلی اصرار از دوستان و انکار از طرف من که عمرا و اصلا و ابدا نمیتوانم شرکت کنم با اعتمادبنفس پایین و در گیری ذهنی از کلاس بیرون زدم ، تا مسافت کوتاه ایستگاه اتوبوس در ذهنم با خودم حرف می زدم ،  

که چرا هیچ کاری را به اوج نمی رسانم ؟ چرا اینقدر کوتاهی کردم برای زبان و سه سال و نیم عمرم را به فنا دادم و نتیجه ش در این حد است خودم ،خودم را قبول ندارم؟ چرا از این شاخه به آن شاخه میپرانم ، از همان زمان دبیرستان یک سال ریاضی، یک سال تجربی .حالا بیست و سه سالم است و دیگر بچه نیستم. 

نشستم روی یکی از  صندلی های ایستگاه اتوبوس دوباره از نوع شروع کردم به خودخوری ، اگر انصافا از جان و دل برای زندگی ام مایه میگذاشتم الان این آخر و عاقبتم نبود؛  به شروع دوباره ی زبان فکر کردم ، به چهار ماه مانده به کنکور تجربی و پول مفت برای  کتاب های تنفر انگیز خیلی سبز ،مبتکران و نشر الگو را خریدم .

بعد به آسمان شب خیره شدم ، ماه لا به لای ابرهای سفید قایم شده بود ، همچنان لذت میبردم از این خنکای  زمستانی و بازی چراغ آسمان با اهل زمین، تا به خودم آمدم اتوبوس مسیرم رد شد و متوجه توفقش در ایستگاه  نشده بودم ،

دوباره نشسته ام و برای گریز از فکر و خیال روزهای لعنتی ام، هنذفری ام را توی گوش هایم گذاشتم و یک آهنگ ترکی پلی شد. 

فایده ی نداشت اصلا حواسم به آهنگ نبود از واقعیت زندگی نمی شود فرار کرد.

اتوبوس آمد.در گیرهای ذهنی ام را از نو سر گرفتم. 

حول و حوش ساعت هفت و هشت شب به خانه رسیدم. 

کلید را از جیبم در آوردم و مسیر اتاقم را پیش گرفتم. 

زمزمه های یک مرگ در خانه پیچیده بود ، بیشتر از آنکه تعجب کنم و عکس العملی را نشان دهم و سوالی بپرسم ، سرعت قدم هایم را تند تند پیش رفتم و درِ اتاقم را بستم ،تکیه به در چوبی اتاقم زدم و آرام چهار زانو به زمین نشستم و کوله پشتی ام را بغل گرفتم و فکر کردم که چقدر از مرگ میترسم  و می تواند چقدر ناگهانی باشد .

روزهای که غرق زندگی می شوم واژه ی مرگ به سراغم می آید و تق تق یا همانند یک پُتک سنگین به سرم می کوبد.

+عنوان: تکتم_کافی

۰ نظر ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۳
آنالیز