آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

همیشه برایم سوال بود، رهگذرهای  که در کوچه مان میگذرند و آواز میخوانند، مست هستند  یا عاشق ؟ یا حتی آدم های که در خیابان قدم میزنند و زیر لب میخوانند دقیقا در چه عالمی سیر میکنند؟

راستش را بخواهید درک شان نمیکردم؛ سه شنبه بعد از کلاس زبانم تنها بودم و قدم میزدم تا اتوبوس بیاید , اصلا حواسم هم نبود به چه فکر میکردم فقط زیر لب میخواندم " به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد,  که تو رفتی و دلم ثانیه ی بند نشد " حتی یادم هم نمی آید قبلا این آهنگ محسن چاوشی را شنیده ام یا نه ؟! 

زمانی متوجه زیر لب خوانی ام شدم یک دختر از کنارم رد شد و یک پوز خندی زد. 

بعد دوزاری ام افتاد؛ "وای من تو ذهنم میخوندم یا صدام بلند بود :| " و یک نگاه به اطرافم انداختم و یک خدا رو شکر در دلم گفتم که فقط همان یک نفر صدایم را شنیده بود.

بابت تمام روزهای که از این دسته آدم ها درکی نداشته ام پوزش میطلبم,  هر چند با یک کلمه نمیتوان حجمی از این بی درکی را پذیرفت.

اما حالا میخواهم اعتراف کنم 

وقتی که وسعت تنهایی آدم آنقدر عمیق است که هیچکس را نداری خوشی های کوچک زندگیت ,  خستگی های روزگارت, روزنه های امیدت , غم های هرازگاهی ات , بی حوصلگی های بی وقفه ات , رویاهای بی شمارت,جرقه های انگیزه ت  حتی  برنامه هایت را با او تقسیم کنی ؛ یعنی در یک عمق تنهایی بیست متری هستی که هر چقدر فریاد میزنی برای نجات هیچکس صدایت را نمی شنوند, در نتیجه برای ادامه و نجات خودت پناه می آوری به کار های که یک بار هم به ذهنت خطور نمیکرد انجام دهی. 

+محسن چاوشی ،خداحافظی تلخ

دریافت

۴ نظر ۱۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۰
آنالیز

ثریا را از سطرهای شبانه ی بلاگفا یافتم 

دو سال همچنان خاموش می خواندمش ، با پست هایش خندیدم ،اشک هایم جاری شد ،فکر کردم ، یادگاری ساختم: ) 

بعد تر ها اینستاگرامش را دنبال کردم،  الحق و انصاف این یک بار اینستا مفید واقع شد  که  سر حرف را با بانوی بنفش قصه باز کنم:) و رفیق شیش شویم: )

حالا بانوچه در تصوراتم:

بر عکس روزهای سرد دی ماه او خون گرم،سرشار از انرژی،صبور و صدا خوشگله جان می باشد :) 

رفیق با معرفت الهی همیشه لبخند برقصد بر لبانت: )

عکس نوشت: محصول مشترک آنالیز و ساجده :) 

دو بلاگر در یک خانه :))


۰ نظر ۱۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۳
آنالیز

ف: سلام ، تمام این دو هفته ی که نبودی  یک دل سیر اشک ریختم ، غم و غصه هامو قورت دادم با یک لیوان آب پرتقال ، پس الان به تو زنگ نزدم که بگی دوباره بدبختی هات رو برا من آوردی و خوشی هات برا دیگرانه ، خوابی؟ 

بنده: بله با اجازه ی شما ،به ساعت نگاه کنی هشت صبح ؟! وات د فاز   

ف:خاک تو سرت همینطوری میخوای پرستاری قبول بشی؟ میدونی این رشته ی ما هیچ ارزشی نداره؟ چهارسال حمال کتاب بودیم تو گرما و سرما ،حیف اون همه حرص امتحانا 

بنده: این حرفات یعنی کاره که پیدا شد پریده؟؟ (لینک )

ف:حالا ارشد تغذیه هم برا ما جز رشته حساب شده ،یه عمر اونا رو مضحک کردیم ، بیا به سرمون اومد با این آخر شری ،طرف فکر کرده تغدیه هستم ، گفته:" اگه مهر ارشد تغذیه داری بیا" :|

بنده: آیکیو ، خدایش نه تو فکر کردی حالا ارشد تغذیه هم داشته باشی نونت تو روغن ؟ توی هر شهری دو ،سه نفر دکترای تغذیه و معروف وجود داره و بقیه با عرض پوزش کشک:|

ف:حالا میای بریم پاساژ سروش برا کنکور مجدد کتابای که نداریمو بخریم ؟ 

بنده: آخه الان ؟

ف: تو بیا بریم ، یه سوپرایزی از طرف من و همسر برات داریم :))

بنده: خرم میکنی؟ 

ف: نه به قرآن ( گوشی را روی اسپیکر میگذارد)

همسر ف: راست میگه فاطمه به جان خودش قسم ( با قهقهه) یه هدیه  خوشمزه و نا قابل تقدیمی از طرف سعید و فرشته  به خانم پرستار آینده :)


عکس: هدیه سوپرایزی :) از هنرمندی های "ف" ...ترشیجات را عشق است :)

۱۴ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۱
آنالیز

همان هفته پیش که رفتم برای تولد نوه ها کادو بخرم ، برای اولین پشت یک ویترین بهم چشمک زد ،

با رفیقم "سین" بودم ، کشان کشان خودم را به ویترین رساندم و جیغ خفیفی کشیدم (اِ سین نگاه کن !!! خودِ خودش ،همون کلبه س که از اول دبیرستان تو رویاهام ساختم، همینو همیخوام به نازنین کادو بدم) حالا از من اصرار و "سین" انکار که "کلی پول این گوی رو میدی به چشم نمیاد خاله ش چی خریده".

آمدم بنویسم در این شب همه ی وجودم پشت آن ویترین جا گذاشته ام و لحظه ی نیست به داشتنش فکر نکنم ، دندان رو جیگر گذاشتم انواع گوی های خرسی و عشقولانه را نخریدم تا به دل خوشی کوچکم برسم و حالا که رسیده ام به دلیل بی پولی راحت از کنارش گذشتم .

شاید بچگانه به نظر برسد، شاید بی ارزش باشد ، شور و شوق و حتی نوشتن برای یک گویی اما شما ها هم قبول کنید گاهی یادمان میرود چند سالمان هست و وقتی به یک خواسته پیله می کنیم با تک تک سلول هایمان دقیقا همان لحظه خواهانش هستیم .

دلم قیلی ویلی میرود ، حالم خوش نیست, حوالی چشمانم نم ناک است, من عاشق آن گوی هستم و هر سال یک شب از دی ماه فکر داشتنش خواب از سرم می پراند مثل همین امشب. 

+ هر چند وقت یک بار قشنگ ترین هدر وبلاگ را هم بسازم (البته قشنگ ترین از نظر خودم) دو سه روز بعد میزنم ویرانش میکنم و همان قبلی را میگذارم ، حالا بیش از یک هفته ست این هدر را نگه داشته ام ،احساس میکنم چراغی از امید  در این کلبه میسوزد و دورا دور اهالیش برایم دست تکان میدهند و می گویند کلبه ی خودت هست غریبگی نکن.


آرش: تو دوست داری تو کدوم یکی از این خونه ها زندگی کنی؟

نازنین:همینی که توش الان زندگی میکنم 

آرش:نه منظورم الان نیست,  منظورم خونه ایده آلت ِ

بگو چجور خونه ی رو دوست داری؟ 

ببین مثلا طبقه ی آخر یه برج ،مثل اون یا یه خونه ی ویلایی  مثل همین خونه های که اینجا دور ورمونه 

نازنین: اینو ببین ، این خونه ی رویاهای منه 

آرش:  لبخند با تعجب 

نازنین: کوچیک که بودم ،همیشه آرزوم پشت ویترین سره کوچه مون دیدن این بود ، وقتی با مامانم از اونجا رد میشدیم ، دستمو از دستش میکشیدمو میدویدم میرفتم اونجا وامیستادمو همینطوری نگاهش میکردم ، وقتی مامانم بلاخره اونو برام خرید نمیدونی چقدر خوشحال شدم ؛ تو نمیتونی باور کنی تو این سال ها هر وقت دلم میگیره یا چیزی ناراحتم میکنه فقط کافیه اینو چند دقه بزارم جلوم بهش زل بزنم ، نمیدونم چرا ولی یجوری آرومم میکنه 

آرش: چه آرامش عجیبی به آدم میده

نازنین:مال تو 

آرش: نه آدم خونه رویاهاشو به هر کسی نمیده که 

نازنین:خب منم اینو به هر کسی ندادم:)


پی نوشت: دلم طاقت ندارد از خیرش بگذرم ، فردا به سین می گویم تا هر دوتایش را  نخریده اند ببرند،باید یکیشو برام بخری 

رفیقی که توی دلتنگی دوستش سهمیم نباشد وا ویلا:(

پی نوشت: پست رویای خیس در بلاگفا


۶ نظر ۱۳ دی ۹۵ ، ۰۲:۴۰
آنالیز

اپیزود اول:  

دیروز بعد ظهر  اینجا کنار بخاری به یک بالشت لم داده بودم و وبلاگ هایتان میخواندم ، هیچکی ام خانه نبود، دور و بر ساعت چهار زنداداشم تلفن زد " اجازه س سامیار،  یک ساعت بیاد بالا من برم حموم" و بنده هم به زنداداش شمالی ام جواب دادم "چشم تی جان قوربان" 

و به محض که دره خانه باز کردم دیدم یک موش کوچولوی تپل جت وار از کنارم رد شد: )) یک دور افتخار در خانه زد ، بعد دید لپ تاپ روشن است  ، هجوم برد به انگولک کردن تنها دارایی عمه ی بدبخت  :) و این چنین شد که یک وبلاگ میخواندم و یک فیلم تولد با سامیار می دیدیم: ))

اپیزود دوم:  

روزهای فرد هم مونس تنهایی عمه ست 

: ) مامانش که صبح ها باشگاه میرود با خوشحالی مضاعف بدو بدو میاید بالا و 

می گوید "میرم خونه عمه " :)) 

 در این دو ساعتی که باهم دیگر سر میکنیم , انواع و اقسام رقص ها کوردی,هندی,عربی, ماشین بازی, تماشا برنامه کودک (البته به ندرت میتوانم پای تلویزیون نگهش دارم, اصلا به تلویزیون اهمیت نمیدهد) , گرفتن آب پرتقال دستی و هزار بار گفتنه "پسرم دو دقیقه بشین نفس تازه کن, به کابینت دست نزن,نکن " خلاصه,  دوبله ی  زنداداش جان کالری در  خانه میسوزانم  و نیاز به هیچ ورزش و حرکت فیزیکی ندارم ( یک عدد خواهر شوهر هستم  :دی )

بیشتر عشق این آهنگ هم هست 

میگوید : " عمه جون برام آهنگ ای جونم، ای عشقم بزار باهم برقصیم: )) "

اپیزود سوم: 

خب شما میدانید اگر کودک فوق اکتیو در خانه داشته باشید , باید دستش را  بگیرید دوتایی بزنید به دل  پارک رفتن  تا انرژی اش تخلیه بشود ، البته به کام شما برای تجدید روحیه و به اسم آن طفلک: )) 

بچه های از هر قشری با تربیت های گوناگون هم  همه جا وجود دارد : | در  همین پارک رفتن هایمان دو تا پسر بچه دعوا یشان  شد در حد ناجور و بهم دیگر  گفتند کوفت ،کثافت ،کثیف! و حتی رکیک تر,  حالا ما چپ، راست، یک تکان میخوریم که باب میل سامیار جان نباشد  این سه تا  فحشی "ک " دار را نثارمان میکند: |  و بعد از آنجایی که بنده کما و بیش در جستجوی روانشناسی کودک هر مطلب مفید را گیر بیاورم, میخوانم تا بلکه باعث بهبودی  رابطه و الگو برداری درست باشم  با این دو عدد نوه ی  فسقلی ؛ در یک سایتی نوشته بود که (در مقابل فحش و کلمه های زشت کودکان زیر سه سال نباید هیچ واکنشی اعم از خندیدن و اعصبانیت نشان داد,  آن ها خوب و بد را تشخیص نمیدهند و هر واکنشی از جانب شما باعث تکرار و تثبیت کلمه در حافظه ی کودک می شود ) و این استراتژی را ادامه دادم اما بی فایده بود ,همچنان جری تر میشد .

در نتیجه خودم یک راه حل جدید کشف نموده ام بنام جایگزین کلمات 

وقتی میگوید : "کوفت "

جواب میدهم: کوفته قل قلی 

وقتی میگوید :"کثیف "

جواب میدهم:  الان حموم رفتم تمیزم  

و به درجاتی از موفقیت رسیده ام: )

اپیزود چهارم: 

این پست را در بلاگفا روز متولد شدنش نوشتم 


واقعنی عمه شدم:)

۵ آبان۱۳۹۲ ساعت ۴ بعد ظهر

بیمارستان امام حسین

طبقه ی سوم

اتاق ۱۱

تخت کناره پنجره

پایان انتظار شیرین و عمه شدن

جغله عمه فاطمه تولدت با عمه زینب تو یک روز بود

الهی فدات بشم عمه چقدرتو ناز بودی با اینکه فقط چند دقیقه دیدمت

عمه فقط به عشق دیدن تو از ۱ ظهر تا ۵ بعدظهر پشت دره اتاق عمل برای اولین بار شیرین ترین انتظار روتجربه کردم

عاشقتم و یه عالمه دوست دارم

خدایا۱۰۰۰۰۰ مرتبه شکرت برا بهترین وقشنگ ترین هدیه ت

سامیارعزیزم تولدت مبارک ایشالا دکتر شدنتو ببینم عمه

ای جونم عمرم نفسم عشقم

تویی همه کَسَم آی که چه خوشحالم تو رو دارم

ای جونم ، ای جونم دلیل بودنم، عشقت مثل خون تو تنم :)




۹ نظر ۱۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۱
آنالیز

دیشب از سره بی حوصلگی نشسته بود پازل هایش را می چیند و  با ریتم میخواند  (من میتونم ،من میتونم ،من میتونم ) گذری از کنار بند و بساطش رد شدم، مزه پرانی راه انداختم برا تخریب روحیه یک بچه  ی شیش ساله  و گفتم: (آره ارواح عمه ت همه شو قاطی پاتی کردی ،حالا چطوری میخوای بچینی؟)

یک ساعت بعد فاتحانه و غرورآمیز "شبیه اینکه زکی ضایع شدی" صدایم کرد خاله فاطمه بیا 

و دیدم همه شان را چینده 

و گفت : خاله یک روز که قد تو شدم، یکی از آن بزرگترهایش را میچینم (منظورش هزارتیکه ها بود)  و چقدر احساس حقارت تمام وجودم را فرا گرفت بماند. 

هر شب تقریبا سه تا کتاب داستان ِ دو زبانه را برایش میخوانم  و اصرار هم دارد  اینگلیسی و فارسی با هم بخوانم چون به قول خودش(خالم کلاس زبان میره، بنابراین زبانش خوبه: | ) .

یک لیست از برنامه کودک ها و کتاب داستان های امروزی را میخواستم ببینم و بخوانم به اصطلاح از این نسل عقب نمانم من الجمله باب اسفنجی و پاتریک ،آنا و السا ،زنان کوچک و حنا دختری در مزرعه که یادم نمیاید مضمونشان چه بود، ما بین وسایل هایش دارم کشف شان میکنم(مثلا امروز دو بار باب اسفجی دیدیم: )) ) 

راز جنگل و منچ را هم که به دست فراموشی سپرده بودم ،مرحله به مرحله به خاله ش آموزش داد. 

ظهری هم که مامانش از سرکار آمد با چهره ای شاکی گفت :  (مامان من همه ش دارم خاله فاطمه رو سرگرم میکنم ،این هیچی بلد نیست حوصلمو سر بُرد ) . خندیدم و در جوابش گفتم:  ( اولا ، جقله این به شی میگن نه آدم  ، دوما، خاله ت تنها خلاقیتش ، نون بیار کباب ببر و  گل یا پوچه ). 

با عشق نگاهش میکنم وقتی جلو آیینه قر و فر میدهد. 

واقعا در هر خانه ای باید یک کودک باشد ،روحیه ات را شاد کند، هولت بدهد به سمت آموزش و زندگی .

اینجاست تفاوت سطح بچه ای که در خانواده ی تحصیلکرده رشد میکند را می توان به وضوح تشخیص داد ، یک بچه ی شیش ساله و اینقدر پُر بار .

پی نوشت : این پست را میخواندم و فکر میکنم به داشته های تا به امروزم ...  اگه بخواهم از کتاب های که تا حالا خوانده ام و فیلم های که دیده ام و هنرهایم بنویسیم شاید یک صفحه آچار هم نشود یا دارم اغراق میکنم؟


پی نوشت:  کماکان سرفه هایم ادامه دارد و تنگی نفس ، تصمیم گرفتم یه تجویز خودسرانه داشته باشم 

قرص پردنیزولون و شربت تئوفیلین مصرف میکنم .

۱۰ نظر ۰۶ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۶
آنالیز

از آنجا که خانواده ام اصولا عادت ندارند هماهنگی و تنظیم کاری را از قبل داشته باشند و همیشه به صورت کاملا عجیبی سوپرایز میشوم ، بله عرضم به حضورتان ، پنج شنبه صبح از خواب پا شده م اگر خدا قسمت کند دو خط درس بخوانم برای کنکورم  ، ولی ای دل غافل ، دیدم اهل بیت در تکا پوی  عزیمت یک سفر هستند0_o و یک چشم غر به من هم آمدند "تا لنگ ظهر خوابی ، زود وسایلاتو جمع کن میخوایم بریم تهران خانه زینب تولد نازنین (خواهرزادم) " 

حالا لنگ ظهر بنده ساعت چند بود؟ 8 صبح: | ، جت وار وسایل سفرم  را جمع نمودم ( کلهم یه کوله هم نشد ،دو تا لباس و شلوار راحتی ،مسواک ) و بدو بدو به سمت بازار و خریدن کادوی تولد .

این هم عکس کادوی که خاله فاطمه خریده: )) 

+جالب است بدانید من روز قبلش را هم در تولد برادرزاده ام تشریف داشتم:)) و میخواستم صبح پنج شنبه یک پست تولد برای برادر زاده جان بنویسم .

حالا فکر میکنم این عنوان هم به پست میامد ، "فاطمه هستم یک سر دارم هزارتا سودا " 

پی نوشت:  چند روز پیش یک کتاب را امانت گرفته بودم و در جدال امروز و فردا خواندش بودم، تصمیمم کبری گرفتم همراه خودم ببرم ،حوصله آهنگ را هم نداشتم  و چپاندن هنذفری توی گوش ها در جاده فکر آدم ها را غرق گذر زمان های آینده و گذشته میکند.


و راضی بودم 50 صفحه را تا رسیدن به تهران خواندم: )

پی نوشت: نماز شکسته چه حالی میدهد :))

برشی از کتاب: 

بیکاری یک مفهوم بود,  چیزی که در اخبار فقط در رابطه با کارخانه های اتومبیل سازی یا کشتی سازی مطرح می شد. هرگز فکرش را نمی کردم که از دست دادن کار مثل از دست دادن دست و پا باشد- چیزی که بدون خواست خودت و برای همیشه از دست می رود.  هرگز به پول و آینده فکر نکرده بودم و واهمه ای از چیزی نداشتم. فکر نمیکردم از دست دادن شغل در آدم حسی از بی کفایتی و تا حدودی بیهودگی ایجاد کند.صبح ها آدم خودش از خواب بیدار شود خیلی سخت تر از این است که ناگهان با صدای زنگ ساعت شماطه دار از خواب بپرد.دل آدم برای همکارانش تنگ می شود, اصلا هم مهم نیست وجه اشتراک کمی با آن ها داری,  حتی می بینی که توی خیابان دنبال چهره های آشنا می گردی.

پی نوشت: حالا یکم دیگه دوباره فکر کردم , این عنوانم به این پست نمیاد: | شما که صدامو نمیشنوین؟ میشنوین؟  ...بله این چنین شد که الان در هوای تهران خفه شدم: ( جان سپردم از بس سرفه زده ام.. 

۱۲ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۱
آنالیز

امروز طبق برنامه ریزیم آزمون جامعintermediate  شرکت کردم و امیدوارم پاس بشه ، دوباره ضایع نشم ، فقط جهت حفظ آبرو و این همه تایم و پول که صرف شده براش.. 

امتحان ساعت شیش غروب بود ، جنبو جوش ملت برا شب یلدا اصلا خیلی عجیبِ: | خب اینم شبی ِ مثل شبای دیگه حالا برا یه دقیقه بیشتر وجدانا ارزش داره این همه ترافیک ،هزینه خوراکی سرسام آور: | ( هر چند خانواده ی خودمم مستنثا نیستن ) . بعد از امتحان که  ساعت 19/20 دقیقه تمام شد ، یه عروسی "چله ی زمستانی" دعوت بودیم و الان باید بگم یلدای ما در عروسی سپری شد. 

بعضی از عروسی ها غمگین هستن حتی با هزارتا تجملات و شلوغ بازی، ظاهرش شاد باشه و سنگ تمام بزاری بازم یه جای کار میلنگ و غمگین ِ ، خدا هیچ خانه ی رو بی بزرگتر نکنه ، که ارزش هر خانه و خانواده به صاحاب و بزرگترش هست .

سخن حکیمانه: 

"دو روز دیگه خواستم ازدواج کنم اگه فقط یه درصد فکر کنم عروسیم جنبه ی شیره سر مالیدن خودم و جنبه ی دل خوشیِ ناپایدار داره ،برم یجا سرمایه گذاری کنم یا مسافرت دلخواهمو برم بهتر از اینه بریز و بپاش کنم ،تو حلق ایل و تیار بریزم ، دو روز دیگه هم پشت سرم بشینن غیبت کنن برا چند غاز بی ارزش پاتختی . "

خلاصه امشب ما طرف خانواده ی داماد بودیم ، وقتی داماد با قیافه ی آرایش شده و تمیز اومد خوش آمدگویی اختصاصی، توی این همه شلوغی ،توی  چهره ش یه موج غریبی از ته نشین غم بود ، کاش اسلام دستو پای منو نبست بود محکم بغلش میکردم و تو گوشش میگفتم قوی باشه پسر ، انشاء الله خوشبختی: )

+ این سومین انتخاب به پای عقد داماد بود و این تا عروسی پیش رفت :دی من کاملا شاهدم توی دوتای قبلی اصلا شانس نداشت 

+ نکته آموزشی این پست: برا پسرای که میرن خواستگاری و از عشق کور هستن ،حداقل برای مهریه تعیین کردن بزارید بزرگترا حرف بزنن درجا نگید چشم ؛اتفاقا هم مهریه دادن، هم مهریه گرفتن:)) ... نمونه بارزش داماد امشب 

+پدر و مادر داماد بنا به دلایلی تو عروسی حضور نداشتن، وقتی هر بزرگتری برا داماد آرزوی خوشبختی میکرد چقدر چهره ش تلفیقی از بغض و شوق میشد .

لینک به شب یلدای پارسال 


این لینک کما و بیش توضیح حضور نداشتن پدر و مادر داماد هست.

۴ نظر ۰۱ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۸
آنالیز