آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است


+سریال لیسانسه ها که همین یک ماه  پیش پخش میشد یادتان هست؟  (وای خدای من چقدر یک ماه زود گذشت:| ) 

همان پسر عند طنز و حرص در آور , پر ادعا , وابسته به خانواده که از خودش هیچ نداشت، خانه و ماشین و کار همه از پدر :| 

و پرو پرو هر روز با یک نگاه عاشق یک نفر میشد , در عین حال هم دوست داشتنی!  

بله این سریال برای خانواده ی ما آنقدر دور و غیر قابل درک نبود 

چون ما یکی از آن سه پسر طنز بنام حبیب در خانه داریم,  با تمام همین صفات! 

باور کنید قبل هر حرکتش در سریال , ما خانوادگی سریع حدس میزدیم :)) و اشاره داشتیم مثل میم ما :)) 

داداش "میم" بنده مو نمیزد با این شخصیت و با یک تفاوت او اندکی به حرف پدر و مادرش گوش میداد ولی برادر بنده نه :| حرف حرف خودش هست و همیشه هم میزند در کسری از ثانیه نابود میکند و پشیمان می شود. 

حالا چند روز است از مغازه میاید خانه با دو من عسل هم نمی شود خوردش , هر دقیقه بهانه های بی خود و غر غر زدن, چرا؟  چون آقا عاشق یک دختری در همان آپارتمان که زندگی میکند شده است،  بعد انتظار دارد ما یک مدت کوتاه صبر نکنیم ببینیم لحظه ای تصمیمم گرفته است یا نه واقعا عاشق است یا در جا بی تحقیق برویم خواستگاری :| 

در حالی که ما تجربه داریم و سر همین حرف گوش نکردن یک بار زد زندگی خودش را خراب کرد و هر چقدر به در و دیوار زدیم خودمان را این انتخاب اشتباهیه, سره یکسال هم دوام نمی آورد قبول نکرد. 

یکی نیست بهش بگوید "تو که دار و ندارت از بابات, عار و درد چند سال پیشتم نداری , انتخاب درست و حسابی هم بلد نیستی انجام بدی,  حداقل بزار خانواده ت از سر دلسوزی کمکت کنن یه انتخاب خوب داشته باشی" 


++ داداش کوچیکه هم با دوستش رفته است مهاباد برای فاکتور و خرید مغازه ش 

چقدر اصرار کردیم حالا بگذار بعد از این برف و باران برو جاده آنجا هم همه ش پیچ پیچی است,  او هم در جواب ما " نه, الا و بلا باید همین روز بروم و تا آخر هفته برگردم " ، حالا به دلیل برف و بهمن سه روز است بیکار در مهاباد مانده و نمی تواند برگرد. 

هر شب از خواب میپرم و صدقه خودش و دوستش را میدهم سالم به آغوش خانواده برگردند.


در پایان هم یک خودشیرینی بازی بیایم :) 

خواهرست دیگر بند بند وجودش دو تا داداش است اندازه ی آسمان خدا دوستشان دارد,  حالا هر چند به حرف خانواده کمتر گوش میدهند .

+ ++ البته عرض بنمایم بنده یک خواهر دارم "تمام وجود من است " یعنی اول خدا و بعد خواهرم :) و بعد مامان بابام و بعد داداشام :)

۰ نظر ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۲۶
آنالیز

من تو را دارم جانا

و دوست داشتنت 

برای من 

هر روز 

روزِ عشق محسوب می شود 

***********

هی میخواهیم درباره مسائل روزی که به ما ربطی ندارد ننویسیم نمی شود، نمیگذارند 

اینستا را هم حذف کردیم در جریان تقلید مضحک شان نباشیم ولی مگر میگذارند 

هر دقیقه عکس در گروه میفرستن یا پروفایل تلگرام تغییر میدهند 

این روز عشق خارجکی ها دقیقا چه زمانی است؟  

که ما باید یک هفته عکس های جعبه گل سرخ ،شکلات ،عروسک خرس و کفش دوزک را تحمل کنیم و هر روز شاهد 400 تا پیام با این محتوا باشیم ؛ واقعا درک نمیکنم این همه حجم شبیه هم بودن و به رخ کشیدن های بچگانه :| و ایضا تعیین روزهای شاد و غمگین 

مگر می شود حال دلت خوب نباشد وقتی همه شادن به زور خودت را شاد نشان دهی؟  یا وقتی ملت غمگین هستن و تو از ته وجود شادی .

این ها دو تا سوا از هم هستن نیاز به تقلید نیست 

لطفا خودتان باشید 

شخصا دلم نمی آید دویست هزار تومن بدهم یک جعبه گل سرخ بخرم و بعد هم خشک شود :| یا صد تومن عروسک خرسی بخرم ،مثلا که چه بشه:| فکرش را بکنید، اگر آن دویست هزار تومن را داشتم الان چند جلد کلیدر را خریده بودم بعلاوه یک مانتو:)


۰ نظر ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۹
آنالیز

اصلا دیگر نمی شود لحظه های خوبت را با رفیق هایت به اشتراک بگذاری 

عجب هاا 

میگویم بعد از کلاس پیاده برگشتیم اما توی کتش نمی رود :|

ویس "سین" که متنش را نوشتم

[کلا فاطمه با ما نمیاد بیرون!  

کار داره، کلاس داره، مشکل داره،

فاطمه اینا به ما نگو

ما هر وقت به تو گفتیم تو نشد بیای بیرون 

ولی تا اونجا که میدانم با بقیه بچه ها میشه بری بیرون

خیلی مهمه بعد من دیگه هیچ وقت به تو نمیگم،  تو هر وقت ما بهت گفتیم پایه نبودی؟ ! 

تو هیچ وقت پایه نبودی 

فاینال دارم،کوفت و زهر مار دارم 

تو یبار شده بگی بچه ها پاشین بریم بیرون]  

+ قبول من هیچ وقت پیشنهاد دهنده ی بیرون رفتن نیستم ،هیچ وقت هم حوصله و حس بیرون رفتن را ندارم 

اصلا 23 سال است که در این شهر زندگی میکنم نصف خیابان هایش را نمیشناسم چه برسد آمار کافه هایش را داشته باشم :|

ولی خب شما بروید 

اگر حسودی کردم 

اگر گفتم چرا رفته اید و به من نگفتید 

بزنید چشم را در بیاورید :|

نصیحت بعدی :| حس خوبتان را با حسودان به اشتراک نگذارید :| 

۰ نظر ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۵
آنالیز

گور بابای سرما خوردگی حسش فوق العااااده است

وای وای

 غرقم در احساس پیاده روی دیشب 

غرقم در باران 

غرقم در عکس این پست 

خیس خیس 

امشب دوز نصیحت هایم بالا گرفت :دی 

این را هم آویزه گوشتان کنید 

بروید دنبال آدم های شبیه خودتان به هر قیمتی که شده یک نفر مشابه اخلاقیت خودتان پیدا کنید 

مطمنن در آن باران قدم زدن تنهایی نمیچسبید.

 


۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۴
آنالیز

ترم های پایین بودیم یک جلسه بجای استادمان آمد، لهجه ی کرمانشاهی داشت، پر انرژی بود، اول اسم تک به تک مان را پرسید و درسش را داد و وقت اضافه هم آورد!  در پرانتزی عرض نمایم که استاد خودمان با فس فس کردن جان به سرمان میکرد یک یونیت را درس بدهد. آن روز بعد از اتمام کلاسش ،احساس کردم خیلی پر بار تر از همیشه بیرون آمدم، اعتماد به نفسم به اوج آسمان کشید. 

باز هم نمیدانم شما وقتی با یک آدم خوب بر خورد دارید ماکزیمم انرژی مثبتش تا چقدر در شما ماندگاری دارد؟  خلاصه این بر خورد 90 دقیقه ی 24 ساعت برایم اثر گذار بود و او تبدیل شد به معلم زبان ایده آلم. 

بعد تر ها هم تعریف معلم زبان ایده آلم را از زبان آموزان دیگر هم شنیدم شنیدم شنیدم و یک روز تصمیم گرفتم قیدش را بزنم؟!  

چرا؟  چون در سیستم  من تعریف شده است ، فقط مختص من نه دیگران

اسمش را مالکیت مطلق نمیگذارم 

اما از من به شما نصیحت از افراد محبوبتان برای کسی تعریف و تجمید نکنید!  

بگذارید خصوصی خصوصی خصوصی بین خودتان باشد .

خیلی از آدم های، محبوبم را بوق و کرنا کردم و به راحتی قیدشان را زدم. 

شما همانند فاطمه نباشید:)


+ اضافه نوشت : دو ترم بعد . آن استاد محبوب , داداش زهرا (لینک ) بود.


۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۹
آنالیز

یک روز شماره ش را بهم داد برای تصحیح رایتینگ هایم ، اگه فکر میکنید دوستی ما از اینجا شکل گرفت سخت در اشتباهید!  

مثل همه ی شماره های دیگر سیو داشتم و هر از گاهی برای سوال پرسیدنی به زهرا پیام میزدم و مهربانانه و ایضا با انرژی مثبت جواب میداد, به اصطلاح برای رفاقت هایش زمان میگذاشت ,ماه ها مشوقم یادگیری زبان و اعتماد بنفسم بود و هست و شک ندارم در آینده هم خواهد بود (حتی همسن هستیم و با اختلافات  سه ماه از او بزرگترم) , شخصیتا حواسش به من و حتی همه ی همکلاسی ها بود ,از بعد به ورود به کلاس تا پایان و خداحافظی اصلا بزار بگویم همیشه ی خدا یک لبخند ملیح در قاب چهره اش نمایان است.

سعی داشتم یک قدم به او نزدیک شوم اما امکان پذیر نبود یعنی واضح تر توضیح بدهم ، مرحله ی رفاقت زمان میبرد!  

نمیخواستم یکهو به او عادت کنم و ترم بعد نباشد ،کاسه ی چه کنم چه کنم دستم بگیرم؛  

اصلا برای کلاس زبان ترمی نباید با هیچکس طرح دوستی داشته باشید، باید در تنهایت فرو روی . از طرفی هم رفیق های دو ساله خودش را داشت صدف و طاهره! پس واقعا هیچ راهی نبود!

بعد از سه ترم با هم بودنمان, تابستان امسال , تلگرام بهم پیام زد ،"این ترم با کی بر میداری؟ تیچر خودمان نیست " مضمونش دقیقا توی همین مایه ها بود. در حالی که این سوال همیشگی من از او بود ؟! لامصب در کنار این همه صفاتش مغرور است و قسمتی زیاد درون گرا،  بعد تر ها یعنی دو جلسه بعد فهمیدم صدف و طاهره ترم بر نداشته اند و زهرا تقریبا تنهاست، چرا میگویم تقریبا؟ هر چند تنهایی برای او بی معنی بود ؛ آنقدر این خنده ها و صدای دوست داشتنی و از همه مهمتر اخلاقش دلبری میکند که خیلی ها زودتر از من در این صف ایستاده بودند با او طرح رفاقت داشته باشن،  عرضم به حضورتان پوکر فیس رو به افق باز هم ناکام از داشتن یه رفیق.

تا اینجا شرح وقایا بود و وقتی می گویم پرسه ی رفاقت طولانی است حقیقتا قبول کنید.

از اواخر شهریور ورق برگشت!  

تا سره ایستگاه اتوبوسی که مقصدم بود همراهی ام میکرد , از کار حرف میزدیم ,از برنامه های آیندمان ,از آرزو هایمان ,از 206 مشکی که آرزویش را دارد, از کلاس های نت ورک مارکتینگ و دلم میخواست یک عالمه پول داشتم همه ی محصولاتش را می خریدم که او به 206 مشکی رنگش برسد .

یک خلوت دو نفره ^_^ این همان لحظه های دو نفری و دوستی بود که انتظارش را می کشیدم! 

قدر ثانیه های با اون بودن را میدانستم , وقتی میخندید سعی میکردم صدای ویراژ و بوق ماشین ها را در گوشم قطع کنم و غرق شوم در موج خنده هایش :)

وای خنده هایش, خنده هایش, خنده هایش , می توانم  هزار بار تکرار کنم عاشق خنده هایش هستم ؛ چقدر رها و بی کنترل میخندید کنارش احساس میکردم یک آن در اقیانوس خوشبختی غرق شدم:)

بعد تر قدم زدن های تنگ غروبی مان هم استارت زده شد, تایم بیشتری داشتیم راجع به هر چیزی غیر از زبان با هم حرف بزنیم,  مثلا درباره ی موها و پوست چرب من,  هوس فرنی او , هوس قورمه سبزی مشترک مان ,هوس مغازه چاکلت,  تبادل کتاب و فیلم و از اینجا دوستی ما صمیمی تر شد. 

اصلا قدم زدن معجزه وصف نشدنی دارد 

اگر میخواهید با یک نفر بیشتر دوست شوید دعوتش کنید به یک پیاده روی یک ساعت 

اگر میخواهید کدورت ها را منطقی با طرف مقابل تان حل کنید فقط پیاده روی 

اگر میخواهید به یک آرامش روحی و روانی برسبد پیاده رویی تنهایی و یک دنیا سکوت

از بحث اصلی منحرف نشوم:دی

مدل خاص خودش هست ,این را شدیدا دوست دارم وبه دنبال رفاقت های از این مدلی می باشم , حجم آدم های واقعی و تکراری اطرافم به طرز وحشتناکی حال بهم زن است ...

 حدس میزدم شاید یک عدد " دختر وبلاگ نویس" باشد . اولین باری که این تصور در کله ام شکل گرفت یک لبخند گل و گشادی در قیافه ام نقش بست :)) دو عدد وبلاگ نویس که خودشان را از هم انکار میکنند :دی  مثلا فکر میکردم او الان درباره من چه در وبلاگش نوشته است؟!  

بلخره امشب در هیاهوی شلوغی و آن باران ریز ریز که یکهو تبدیل شر شر شد و دقیقا دو قدم رسیده به میدان نفت ,بعد از هزار بار در دل گفتنم بپرسم یا نپرسم؟!  از دهنم در رفت " تو وبلاگ مینویسی؟ " تکذیب کرد:| که وقت نوشتن ندارم و سعی میکنم کارامو ذهنی انجام بدم و هر لحظه ی برام ذهنی ثبت بشه! من هم باور کردم او یک وبلاگ نویس ذهنی است و چندین بار داد زدم؟!  واقعا ولوم صدایم در حد جیغ بنفش بود :| کاملا یخ کرده بودیم و در یک مکان پر از صدای بوق و باق ماشین بودیم.

مکالمات زیر را با آخرین ولومه صدایمان تصور کنید  :))

من : لطفا زهرا بیا وبلاگ نویس باش,  این همه تو منو تشویق کردی برای کانورسیشن و داشتن اعتماد بنفس حالا ازت میخوام بنویسی 

زهرا: نمیتونم وقت ندارم 

من : ببین اون اتوبوس مسکنه؟ حتی شده یک خط بنویس , همین بنویس خستم و وقت ندارم و کامنتا رو هم ببند, بیا یه عکس بگیریم میخوام یادگاری بزارم وبلاگ ,میخوام این لحظه ثبت بشه 

زهرا: وای از دختر دیوانه بودن بعید نیست توی این شب و باران و پیاده روی

من: خییییلیییی خوب بود, مرسی که اومدی 

زهرا: ما قرار بود یه ایستگاه بیایم پایین تر, نصف راه رو پیاده اومدیم,  فلش گوشیم خراب شده 

من: وای نگووو من شارژ نداره گوشیم 

زهرا : آها گرفت گرفت گرفت 

من : پاتو جفت کن زهرا 

زهرا : باشه با خنده هاش 

چیلیک 

ثبت شد

اتوبوس تعاون آمد. 



عکس عجله ی :)) 

سمت راستی زهرا 

سمت چپی با مانتوی خیس آبی من :))

۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۰
آنالیز

بابا با دوستش داشت تلفنی حرف میزد

بحث کشید به ته تغاری و اسم من اومد

با هیجان از کنکور امسال براش تعریف میکرد که آره عشق پرستاریه دخترم

  از اتاقم اومدم بیرون رو به مامانم با اعتراض شدید گفتم حالا نه بداره نه بباره آبرو منو ببرین شاید قبول نشدم نشینین برا همه توضیح بدین، آقا جان من نمیخوام کسی از زندگی خصوصیم بدونه


بعدم اومدم تو اتاقم در رو بستم 

بغض کردم 

و سره کتاب های زیست شیمی اشک ریختم 

بعنی بابام هنوز به من امید داره؟  بعد این همه مسیر اشتباهی رفتنم

بخاطر بابام که شده من باید امسال قبول بشم 

از من هیچ خیری بهش نرسیده ، حداقل این چند ماه رو تلاش کنم 

حیف اون همه کلاس کنکوری که 6 سال پیش رفتم و خرجم کردن، آخرشم هیچ :( 

این چند ماه رو نباید از دست بدم تغییر مسیر سخت هست اما شدنیه 

من اول باید ایمان داشته باشم به خودم که میتونم و رویام دور از دسترس نیست 

میجنگم برات پرستاری 😍😘❤




۰ نظر ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۸
آنالیز

سه شنبه یکی از پسر های کلاس زبان ترفیع رتبه گرفته بود و شیرینی برایمان آورده بود؛  بعد هر چقدر بچه ها اصرار داشتن "دلیل شیرینی برا چیه؟ " اوشون هم انکار و " حالا شما دهنتونو شیرین کنید و یه دعا به جان من"

اینبار برای اولین بار به جمع نپیوستم و تا آخر در دلم زمزمه کردم انشاء الله برا هر کاری هست به خیر و خوشی باشه. 

آخر میدانید دو روز پیشش تصمیمم گرفتم از سوال پرسیدن های که هیچی ربطی به من ندارد و جنبه ی صد در صد فوضولی هم دارد دست بردارم:|  

خب راستش را بخواهید آدم زیاد فوضولی هم نیستم ولی گاهی این دوزم بالا میرود و هی دلم میخواهد بیشتر راجع به موضوع بدانم 0_o ، البته یکی از دوستان وبلاگی بیشتر در جریان است :))

بله عزیزان ما وبلاگ نویس شده ایم که بر روی عادت های هر از گاهی بدمان تمرکز کنیم تغییر بدهیم و خاص تر از ملت معمولی باشم.

و یک نصیحت : 

اگر شما میخواهید با یک نفر بیشتر آشنا شوید و یک رابطه ی دوستانه تر داشته باشید حالا شاید هم به قصد ازدواج ، هیچ وقت سر این موضوع با رد و بدل کردن کتاب های دوست داشتنی تان شروع نکنید :| اگر یک درصد هیچی بین شما تغییر نکند ،باید قید کتاب ها را بزنید ؛ مثلا الان ما بین دو نفر مانده ام ، هر دو از دوستان ، قرار است کتاب هایشان را نجات بدهم :| 

آقا و خانم لطفا با هر چی شوخی دارید دیگه واقعا کتاب نه،  دو نقطه خط وار رو به افق


و یک نکته: به مقدساتتان قسم من عاشق نشدم و هیچ خبری هم نیست ،فقط دلم خواست یک پستی بنویسم اندکی عاشقانه باشد،  حجم تبریک هایتان را عاشقم اصلا:D اگر از طرف من خبری بود حتما بنر میزنم :))) 

جالب است عکس این پست بک گراند گوشی ام بود؛  گوشی ام را به بابا دادم با خواهرم حرف بزند بعد از اتمام حرفش یک دقیقه به بک گراند نگاه کرد و یک دقیقه به چشم های بنده :| از خجالت  آب شدم در زمین فرو رفتم و سریع بک گراند را تغییر دادم .

 بابا یک گروه زده اند با هم رزمنده ها، هر روز یک طومار خاطرات می نویسنند و ریکورد میکنند در گروه میفرستن 

حالا بابا صدایم زده ، تفاوت آنلاین و ریکورد را  توضیح بدهم

گوشی ام را با افتخار بردم و جلوی چشمش روشن کردم  [یعنی بک گراندمو تغییر دادم ] :)) و گفتم بیا با گوشی من تمرین کنیم 

،نیم ساعت بعد صدایم میزند 

فاااطممهههههه بیییااااااا " چرا نیم ساعته چهار صفحه حرف زدم،  ولی صدام نیست؟؟ "

بعد دوزاریم افتاد ، بابا فکر کرده " وویس آنلاین همانند ریکورد است 

یک بار کلیک کنی خودش ضبط میکند" 

میگم: "بابا توی تلگرام بخوای حرف بزنی باید دستو رو میکرفونش نگهداری مثل ریکورد نیست " , بعد بالای سرش ایستادم ، یبار امتحان کند؛ میگه :" چرا بالا سر من وایسادی ،  برو درستو بخون یاد گرفتم" 

 :))) 

فکر میکنم این خاطرات نوشتن ژنتیکی است,  بابا آنقدر خاطراتش را مو به مو و ادبیاتی و قشنگ می نویسد , چندین بار خواستم بپرسم 

قبلا وبلاگ داشتی؟  

۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۳۵
آنالیز

 این هفته ی که گذشت،

حالم آمیخته با ترس و استرس بود وقتی هم که حجم روز به روز بیشتر شدن موهای سپیده م را در آیینه می دیدم غبار غم تا اعماق وجودم بیشترنفوذ می کرد.

از اول بهمن,  در پی تحقق رویاهایم هستم البته در جریان هستین رویا یعنی اولویت اول پرستاری و سخت کوتاه نمی آیم . مثلا همین دیروز روز پرستار :) 

به سه تا از دوستانِ پرستارم تبریک گفتم و چشم هایم را بستم تصور کردم یعنی می شود سال بعد شما ها به من تبریک بگوید :دی 


دیروز ،

مامان خبرهای تلگرامش را برایم میخواند 

"حسن جوهر چی فوت کرده" 

من : نه دروغِ تلگرام، تاییدخبرش ساعت دو شبکه یک 

فقط در ذهنم ماه رمضان و برنامه ماه عسل تداعی شد, آن وقتی که بجای احسان علیخانی اجرا داشت .

دلم نمیخواست به این زودی ها پر بکشد برود

صدای دلنشین ش 

متانت

شخصیت آرامش :( 


و هنوز هم از مرگ میترسم


آهنگ را در یابید 

دریافت
حجم: 8.5 مگابایت




۰ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۶
آنالیز


خنده هات یعنی آرامش 

خنده هات یعنی ملودی عاشقانه 

خنده هات یعنی هزاران کلمه ی دوست داشتنی :)

  عکس: کش رفت از کانال مهدیار دلکش

۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۷
آنالیز