آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

دلت قورمه سبزی بخواهد با سالاد شیرازی و عطرش از هشت صبح در خانه بپیچد ,مامانم جانانه دوست دارم: )

دلت یک کتابخانه بخواهد هر چند کوچک و صرفا جهت کار راه اندازه,  و با اصرار مادر و همکاری برادر , طاقچه ی اتاقم تبدیل به کتابخانهچ شود , مامانم تو همه ی زندگیم هستی :)

دلت بخواهد مثل آیدا (مستقر در ماه) یک کیک خوشگل برای خودت بپزی, بعد از چهار پنج بار خراب کاری, آخرش روز 26 ام یه کیک میپزی نه سوخته و نه خام است عالی مثل پنبه: )

از سفر خوبی که در پیش دارم چه بگویم شادمانیش در وصف کلمات نمی گنجد: ) می خواهم بروم قطعه ای از بهشت مشهدالرضا: ) 

قد یک دنیا ممنونم امام رضا که مرا طلبیده ای: )

چقدر احساس خوبی دارد وقتی خانواده ت به خواسته هایت احترام میگذارند و برایت کتاب های دوست داشتنی ات را کادو میدهند: )

امروز لحظه های را غریبانه بودم,  لحظه های را بی تفاوت و آخر شبش فول آف انرژی: ) 

گفت بودم دلم میخواهد26 ام اردیبهشت باران ببارد: ) درست است که برآورده نشد ولی کلی آرزوهای فندقی یم برآورده شد: )

اردیبهشت ماه من تو چقدر خوبی :) کاش کششششداررررتر از این حرفا بگذری :) 

همه جا سبزتازه  ,عطر گل ها و گیاه ها,  نسیم خنک 

+ کلی عکس های هنری از کیک جانم گرفتم اما آرامش این عکس به دلم نشست ,وجود مادرم , این شمع  23 سالگی ,بعد از خیلی سال گذاشته شده آخرین شمعی که فوت کردم شیش سالم بود...دوست داشتن و عشق اولویت دارد و باید بیخیال عکس هنری شد..

#خدایا_شکرت: )

۱۰ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۲
آنالیز

امروز بعدظهر یه باران لطیف  بارید گاهی با سرعت و گاهی نم نم  . بعد از کلاس زبان بر آن شدم نصفی از مسیر رو قدم زنان به خانه برگردم (بیشتر اوقات با اتوبوس میام ) ولی بر سره دو راهی با خودم بودم . فروردین ماه که یبار دیگه پیاده برگشتم تمام مسیر رو به یاد دوستای کلاس زبانم بودم سحر و پرستو همدم و همپای همیشگی ولی تار و مار شدن الان دو ترمه نیستن . پرستو مثل خواهر بزرگترم بود با ده سال تفاوت سنی توی این دو سال کلی ازش درس زندگی یاد گرفتم بهش واقعا یه پست بدهکارم .شاغل بود معلم کامپیوتر و ارشدم قبول شده بود و متاهل دیگه تایم برای کلاس زبان نداشت و در ترم هفتم بابای و سحرهم از وقتی تایم کلاسا جا به جا شد و برای عقد و عروسیش ترمشو حذف کرد ندیدمش . الان دو ترم که تنها هستم و با بچه های جدید دوست شدم .بله عرضم به حضورتون  اولین بار تمام مسیر بغض تو گلوم بود و صدای خنده ها و بحث های اون وقتا که سه تایی  پیاده قدم میزدیم تو گوشم میپجید وقتی رسیدم خانه اون حال خوش بعد از قدم زدنو نداشتم .

اما این دفعه دلو به دریا زدم نصفی از مسیر رو پیاده برگشتم .جالب اینجا بود تو فکرشون بودم ولی حالم مثل اون اول غمگین نشد.

اینم مسیر:

نتیجه میگیریم: وقتی از یک خیابان یا پارک یا هر چایی دیگه خاطرات داری با دوستات یا با یک نفر.  برای اولین بار خودت اون مسیر رو تنها باشی غمش خیلی زیاد حس میشه ولی بعد از هر تکرار از روز مره گی  کم رنگ تر میشه . قانون زندگی اینه باور کنید.

بعدش از سره بیکاری و بی عاری یاده یکی از پست های بازآی افتادم که درباره بوستان دانشجو نوشته بود و نزدیک محل کارش هست .  تصمیم گرفتم برم کشفش کنم:دی  و بعد از کشفیاتم  خیلی غیر منتظره با اینکه یادم بود پنجشنبه ها تعطیله پیام زدم به باز آی با این مضمون:

سلام باز آی جان خوبی؟ من بوستان دانشجوم الان اگه سرکار هستی بیا ببینمت :)

باز آی: سلام نازار شرمنده من خانه ام

من: دور از جانت گیانکم عب نداره چند دقبقه نشستم بعد رفتم

و بعدش بازآی زنگ زد تلفنی حرف زدیم :)

و نصف مسیر دیگه رو سره ایستگاه وایسادم و به خانه برگشتم

و از سوپر مارکت سره کوچه با خرید خوراکی حال خود را دو چندان خوشحال نمودم :)


و خودتان قدم زدم در کنار این گل های پیچ امین الدوله بعد از یک باران در یک عصر بهاری خنک تصور کنید :)


 و در پایان این آهنگ امروزم بود :)

+ تو رو دوست دارم (بابک جهانبخشی)

البته به علت سرعت نابود اینترنت آهنگ بعدا اضافه میشه با پوزش فراوان

۴ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۵
آنالیز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۰
آنالیز

زندگی را بنویس، پرنده ها را، مردم را، درد را، چه می دانم، جرز دیوار ها را بنویس! بنویس فاحشه ها را می شود دوست داشت، بنویس نان گران است، بنویس ممکلت دیوانه خانه شده است، بنویس ملت کتاب نمی خوانند. بنویس عصرهای تابستان طولانی اند و به تنهایی مان دامن می زنند، بنویس فیل ها خرطوم دارند، گاو ها شاخ دارند

نمی دانم... 

هر چه که می نویسی فقط ننویس که دوستم داری! 

دوست داشتن را نمی نویسند، اگر بنویسی اش تمام می شود! 

دوست داشتن را نمی نویسند، ثابت می کنند!



#مهدیه_لطیفی


از کانال محبوب من کتابدونی 

@ketabdooni✨

۵ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۳۷
آنالیز

فحش عنوان پست بر خودم بسیار واجب بود.

یکسال الکی الکی از زندگیم رفت هااا بی برنامه و تنبل ولی خوشبختانه با هدف هستم میدونم از خودم و آینده م چی میخوام .با همکلاسی هام حرف میزنم نمیدونن دقیقا از زندگیشون چی میخوان این مشکل واقعا افتضاح ترین حالت ممکن زندگیه.

من دیشب ریلکس خوابیدم و صبح بیدار شدم  بی استرس (در حالی که دختر عمم داشت جلو چشمام با لپ تاب من نمونه سوال میخوند به شدت خر میزد) اینا خوب قضیه بود تا اینکه نیم ساعت مونده من برم سره آزمون دلشوره گرفتم :))) هیچ غلطی هم از دستم نمی آمد دیگه فقط قدم میزدم تو خونه و تو دلم به خودم میگفتم ای کاش حداقل بعد عید میخوندم ای کاش نمونه سوال میخوندم و از این صوبتا .

رفتم سره آزمون خدا رو شکر حداقل 4 تا همکلاسی که راستگو هستن و دستشون رو هست گفتن آره ما شیمی مواد میکرو مواد و نمونه سوالات رو خوندیم یکی دیگه گفت تکنولوژی های روغن و قند رو خوندم 

میدونم نوشتن این حرفا خیلی زشت و بچه بازیه اونم برای کسی که در آستانه 23 مین بهار زندگیش ولی خب قبول داشته باشبن آدم دوست و رفیقی داشته باشه پایه درس خوندن باشه بیشتر شوق و اشتیاق و به قول خودمون همون جو گیری تا اینکه تک و تنها درس بخونه سره یک ماه آدم خسته میشه از این حجم تنهایی مگه دیگه استنثنا باشه

والا از شما چه پنهان بنده به شدت عاشق پرستاری هستم امسال یک کنکور کارشناسی هم شرکت کردم کتابامو ردیف چیدنم ولی لای یه کتاب رو اصلا باز نکردم .

این کنکور ارشد یه تلنگر حسابی بود برای این دو ماه که مونده به کنکور کارشناسی 

این دو ماه را باید واقعا برنامه ریزی داشته باشم و جمع کنم این تنبل بازیو

البته عرضم به حضورتون تلاش برای پرستاری آزاد :)

این هم از محل آزمون دانشکده رازی  علوم اجتماعی 

عاشق این گلدون و


عاشق این حوضچه ی فیروزه ای رنگ شده بودم .. فکر کنم 20 تا عکس در ژست های متفاوت اینجا گرفتم :) 


و بعد تو این هاگیر واگیر  قبل و بعد و سره آزمون این آهنگ رو از بر حفظم و با ریتم تو دلم میخونم 

تا تو رو دارم حس می کنم دنیا تو دستامه

وقتی که عشقت مثل نفس همیشه همرامه

دیگه باور کن که بودنت تموم دنیامه

به تو نزدیک وقتی که تنها زیر بارونم

خیلی دلتنگم تو این روزایی که پریشونم

چجوری بگم خدا جون از تو ممنونم

ممنونم واسه این زندگی و هوای تازه

واسه هر چی که من و یاد تو می ندازه

واسه امروز که نمی زاری تموم شه

من تو رو دوست دارم بی حد و اندازه..

۴ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۲
آنالیز

اون: بهار رو خیلی دوست داری که یک ساعت تو حیاط ایستادی و به این یه گوشه از زاویه ی بالا زل زدی؟؟هوای بهار رو هم حتما دوست داری نفس عمیق میکشی و غرقی 

من: اوهوم 

اون: یک جمله حرف زدم جوابش حتی یک کلمه هم نبود؟!!!

من:چی بگم کلمه ی به ذهنم نمیرسه

اون:نمیدونم چرا پریشان هستی؟ چرا سر گرمه هات تو هم هست؟ ولی از من به تو نصیحت بزار همیشه قلبت صاف باشه ...داغ و دلیتو رو سره بقیه خراب نکن از هر چی یا هر کسی دلخوری از ذهنت دور کن اصلا همه ی حرفاتو که داری تو دلت و مغزت بهش میزنی, به اون قضیه که من الان نمیدونم چیه بزار همون جا بمونه مثل یه دره بسته  ..الان به حرف های من توجه کن توی همین لحظه باش و از این هوای ابری بهاری لذت ببر

من: داغ دلیمو رو سره کسی آوار نکردم ( توی دلم خودم: رو سر وبلاگ بدبخت آوار شد تمام)

اون:ببین منظورم اینه ناراحتیتو بروز نده ...من آدم باهوشی نیستم ولی فهمیدم ...با بروز دادن غصه هات بهشون وسعت میدی که بیان حتی همین لحظه های خوب زندگیتو پر کنن ... خود خوری نکن این منظور اصلیم هست

من:آخه میدونین ..

اون: تعریف نکن هر چی که بوده بیخیال بزار من یه خاطره برات تعریف کنم حالا شاید به نظرت بی ربط باشه ... یه روز من با عجله میخواستم برم دنبال پسرم مدرسه یهو شلوارم از بدترین جا ممکن پاره شد

من: میخندم قهه قهه میزنم خب بعدش؟

اون: وقت نداشتم که بیام شلوارمو عوض کنم یه لحظه به ذهنم زد که اگه تصادف کردم چیکار کنم ..فقط در حد یک فکر بود...و من تصادف کردم ...حتی با وجود خسارت هم از حقم گذشتم نمیتونستم اون نوعی پیاده بشم ..ببین به هر چی که فکر کنی و استرس داشته باشی به سرت میاد...بیا فکر کن تو آدم خوش شانسی هستی ...همه ی خوبی ها به سمت توعه ... همه ی انرژی مثبتا ...کلی آدم با معرفت و مهربان اطرافت هستن ... ریلکس و بیخیال 

من: نمیتونم ناراحت نباشم و استرس نداشته باشم 

اون:الان من میتونم و توانایی شو دارم اون ناراحتیتو درست کنم؟؟

من: نه .. یعنی هیچکس نمیتونه الا خودم 

اون: آفرین پس علی غصه خور نباش دیگه :) بهت قول میدم اگه بروز ندی ناراحتیتو حالت الان عالی میشه ... تو لحظه هات زندگی کن اگه اراده میکنی الان بخوابی بخواب به هیچ مسئله ی جز خواب فکر نکن به شماره 3 نکشیده میخوابی 

من: یه لبخند میزنم و نسیم خنک بهاری که لا به لای موهام پیجیده رو احساس میکنم یه نفس عمیق میکشم و تو دلم میگم وای صداتون صداتون عجب آرامش و قدرتی داره ...به زبان میارم: مرسی بابت راهنمایتون مرسی بابت این حرفای خوبی که امروز یاد گرفتم ازتون ...مرسی بایت شیش دنگ حواستون به اطراف :)


۳ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۲۸
آنالیز

از وقتی که شبکه دو 20:30 کارت ورود به جلسه ارشد را اعلام کرد دو بار زنگ زد و  پیام  , گفت " ما هیچی نخوندیم می خوایم بریم آزمون ارشد واقعا" من هم جوابش را دادم " تو پس اولین بارت که نخوانده میری سره آزمون برا من تکراری و عادیه " و در جوابم استیکر خنده های تلگرام را تحویل داد و  چند بار بعد از آن پیامش پرسید " فاطمه کجاافتادی؟ و با خوشرویی تمام جواب دادم فلان جا,  امروز هم سوال تکراریش را فرستاد "فاطمه کجاافتادی شهرک؟" این دفعه زدم به سیم آخر گفتم اینه صد دفعه پرسیدی سوال تکراری جواب نمیدم :) او: یادم نیست: | [ صمیمی ترین رفیقش هستم ] 

و عکس کارتم را با شماره پرونده و..  برایش فرستادم و در جوابش تایپ زدم "عکس از کارتت بگیر بفرست " و به نظرم دیگر جواب را خودتان حدس بزنید.

آخرش به خودم قبولاندم به درک فوقش  رتبه تو رو ببینه بعدش مثلا رفیق گرمابه و گلستانه دیگه 

آخرش به خودم قبولاندم به درک که همیشه مثل کف دستم یک رو هستم و بی سیاستم 

آخرش به خودم یاد آوری کردم بدبخت 6 سال قبل را به این راحتی فراموش کردی,  خاک بر سرت یادت میاید شماره دانشجویی بی ارزشش را صد تا سوراخ سنبه قایم میکرد و هر بار یه بهانه داشت, کنکور کارشناسی سال 90 که با هم قول و پیمان گذاشتیم انتخاب رشته نکنیم  یک سال پشت کنکور باشیم برای رشته ی بهتر و تو سر قولت ماندی او آنقدر عرضه ندارد برای زندگی خودش تصمیم بگیرد با حرف 4 نفر رفت انتخاب رشته کرد و هزار و یک دلیل بافت نه من انتخاب رشته نکردم و بعدش توسط مامانش لو رفت...  ماه هیچ وقت پشت ابر نمی ماند. 

حتی افتادن درس دو واحدی دانشگاهت را هم با هزار بدبختی سر پوشاندی ولی مدیر گروه که همیشه ازش متنفر بودم ایولا دمش گرم این دفعه را خوب آمد وقتی قضیه واحده افتاده را لو داد  

تو هیچ وقت نمیدانی این نامردی ها نارو زدن ها  میشود حالت چرک گلوی سرماخوردگی مدام گلویم از بغض تیغ تیغی میشود و دردش زمانی توی وجودم مثل تب و لرز میپیچد که دست به انکار حرف هایت میزنی .

من انتخاب رشته نکردم سال 90 , من هیچ درسی نیافتدم, من کارت ورود به جلسه م دست فلانی بوده گم شده,  من من من هزار کوفت و هزار مار دیگر  .

آخرش زانوهایم را بغل گرفتم و کز کردم گوشته ترین اتاقم , من با داشتن بالای 20 تا رفیق صمیمی هنوزم تنهای تنهام. 

یا شاید من  با 7/8 بار سلام علیک, دو بار بیرون رفتن و بستنی خوردن با یک نفر , و حالا این وسط ها  دو یا سه بار صندوقچه اسرار بودنم عالم و آدم را رفیق محسوب میکنم 

دختر خدا مرگت بدهد خیلی تنها تر از این حرفایی: ( اینجا نوشتن چه فایده ی بحالت دارد تو بارها از او در وبلاگت , دفترچه خاطراتت نوشتی و بار ها ادعای دریا دلان را در آوردی بخشیدی 

انقدر خر نباش لطفا 

احمد حلت جان باید این جمله ت را با آب و طلا بنویسم بزنم سره در قلبم 

به افرادی که به تو اعتماد میکنند دروغ نگو و به افرادی که به تو دروغ می گویند به هیچ وجه اعتماد نکن. 


بیاید عالمو آدم بدانید دقیقا من کجا افتادم,  شما ها  که غریبه نیستید

۲ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۱۴
آنالیز
عصر اردیبهشت وسط نماز عصر نه خیلی خیلی درست حسابی ام, فیزیکم سر نماز ذهنم به پرواز,  دقیقا رکعت سوم یهو دلم برای خدا تنگ می شود .نمازم را تند تند نمیخوانم با آرامش بیشتر رکعت چهارم را هم میخوانم و بعد از سلام اشک هایم چکیده می شود , اشک های از احساس خوشحالی برای این روزهای خوب و با آرامشم  و شکر گذاری خداوند. 
دو ساعت بعد سفره ی  شام  وسط هال پهن است و شبکه دو مستند جنگ های سوریه را نشان میدهد  عکس ها و فیلم های ازکودکان کشته شده , کودک پنج ساله که دست هایش قطع است , شیون مادر های عزادار, نوجوان های با لباس های خاکی پریشان , دختران سرگردان و گریان,مردان و پسر های جوانی که تحمل هایشان به ته خط رسیده داد میزنند, خسته اند, اشک توی چشم هایشان حلقه زده و بعد تصویر یک نوزاد را نشان میده چهره ش را اصلا نمیشود دید از سوختگی , ادامه ش را تحمل ندارم نگاه کنم سرم را برمیگردانم, غذایم را با بغض قورت میدهم . میایم آشپزخانه ظرف ها را در سینگ بشورم, گوش هایم,  وجودم همه وسط هال جا مانده است, تلویزیون ادامه میدهد مدافعان حرم را نشان می دهد یکی تازه پدر شده بود و بچه ش را هیچ وقت ندید, یکی تولد یک سالگی بچه ش را ندیده رفته,  سربازی که چشم هایش نابینا شده بود. 
حتی یک لحظه چهره ی سوخته ی آن نوزاد مظلوم و بیگناه را نمیتوانم فراموش کنم.
  خدایا هنوزم امید دارم 
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج  , العجل العجل العجل 
خدایا شکرت ...

۲ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۰۳
آنالیز
کلاس زبان من هم شده است برای خودش داستانی . خصوصا رایتینگ نوشتن و اسپکینگ چپل چلاقم . تمام کارهای زبان را میگذارم دقیقا یک روز قبل کلاس انجام بدهم (مثلا غروب )خلاصه دو تا رایتنینگ بالا بلند باید می نوشتم و پاک نویس ها و حجم عظیمی نخوانده . پدر خانواده سر نهار فرمودند بعدظهر پاشیم بریم بگردیم ( فکر کردم تا پارک سره کوچه فوقش) یهو سره از 45 دقیقه آن طرف دشت و گل های شقابق کرمانشاه در آوردیم . راستش را بخواهید استرس درس نخوانده ام را نداشتم این همه خون جگر خوردم دیپلم گرفتم چهار سالم دانشگاه هیچ غلطی نکردم این هم بالاش ته ته ش دو نمره کم شدن :) که از این دو نمره کم شدن ها فراوان دارم چون استاد بشدت سختیگر و منظم و مقرارتی و خیلی خوبم درس میده :) دوست داشتنی هم هست :) 
این هم عکس های گشت و گذار در دل طبیعت کرمانشاه 
اطلاعات : 
داستان اویس قرنی را در کتاب عربی دبیرستان خواندیم . 
البته ظاهرا ویکی پدیا میگوید بر سره مقبره اویس قرنی اختلاف نظر هست که قزوینه یا در سوریه یا کرمانشاه .آرامگاه اویس قرنی به شکل بناهای دوره سلجوقی و بر ارتفاعات کوهی به نام (بیشه کوه) در محدوده روانسر قرار گرفته است. (بنده مسیر و ارتفاعات ویس قرنی رو خیلی دوست دارم و حتی آرامش مقبره ش )
 آورده اند که اویس انسانی وارسته بود. چنان که با شنیدن ویژگی ها و آموزه های پیامبراسلام، به حقانیت آن حضرت ایمان آورد. او پیش از اسلام آوردن نیز مردی پاک اندیشه و پاک رفتار بود. وی همواره به ارزش های والای اخلاقی و انسانی احترام می گذاشت و در همه ی عرصه های زندگی، این ارزش ها را رعایت می کرد. اویس در زادگاه خود سرگرم کار بود و مادری پیر داشت که احترام و نگه داری او را بر همه ی کارها مقدم می شمرد. وی هرگز از دستورهای مادرش سر نمی پیچید؛ تا آنجا که برای خدمت به مادر و تنها نگذاشتن او، حتی به سفر نمی رفت.
روزی هجران رسول خدا(ص) او را بسیار بی تاب کرد. از این روی، نزد مادر رفت تا از او اجازه بگیرد و برای دیدار پیامبر به مدینه برود. مادر چون به وجود اویس و کمکش نیاز داشت، به او گفت: «برو، ولی زود بازگرد. بیش از نصف روز، در مدینه نمان». اویس با اشتیاق بسیار، برای دیدن پیامبر به سوی مدینه شتافت. چون به این شهر رسید، باخبر شد که رسول خدا(ص) به سفر رفته است. اصحاب به او گفتند: «امشب را نزد ما بمان تا پیامبر از سفر بازگردد». اما اویس گفت: «به مادرم قول داده ام که زود برگردم، اینک ناچارم که به یمن بازگردم. شما سلام مرا به محبوبم، رسول اکرم برسانید». سپس عازم یمن شد. هنگامی که پیامبر از مسافرت بازگشت، اصحاب به ایشان گفتند: «بیابان گردی به نام اویس از یمن آمده بود [تا شما را ببیند] و چون شما در مدینه نبودید، به شما سلام رساند و بازگشت». پیامبر خدا فرمود: «آری، این نور اویس است که در خانه ی ما بر جای مانده است». اطلاعات بیشتر در لینک راسخون 
آرامگاه اویس قرنی 

منظره ی روبه روی مقبره 


در مسیر جاده اویس قرنی 
و این قسمت هم سراب یاوری در مسیر روانسر 
اطلاعات: متاسفانه اینجا اطلاعاتم تکمیل نیست:/ ویکی پدیا زده تپه ی گورستان سراب یاوری مربوط به دوره ی اشکانیان و ساسانیان ... آخه من اصلا گورستان ندیدم یه سراب خیلی بزرگ هست و برای گردش و تفریح .. اینجا اطلاعاتم تکمیل شد حتما مینویسم :)
و این قسمت هم دشت شقایق و غروب دوست داشتنی من اطراف سراب یاوری


۱ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۶
آنالیز

 فروردین کتاب یک عاشقانه ی آرام را خواندم اثر نادر ابراهیمی . راست میگویند با یک کتاب چندین بار زندگی میکنی ولی بی کتاب خواندن یک زندگی معمولی را ادامه میدهی . این کتاب بینهایت دلنشین  جمله هایش روح و روان آدم را قلقلک میداد برای برنامه های زندگی ات برای یک همراه متفاوت و با تفاهم اینکه این کتاب اولین انتخاب خواندنم در اوایل سال 95 بود به نظرم یک کورسوی از امید و روشنایی ست . راستش را بخواهید هیج وقت حتی یک درصد به مخم خطور نمیکرد این کتاب رویایی برایم کمی تا قسمتی از آن به واقعیت تبدیل شود. داستان از سه شنیه ی هفته ی پیش شروع شد. همکلاسی ام بود الان رفیقم هست . همان سه شنیه ی 30 فروردین که با هم رفتیم بلوار قدم بزنیم تا برایم از حال این روزهایش بگوید و من هم روانشناس بازی در آورم نسخه پیچم و حرف های خوب از زندگی زیباست و شیرین بگویم تا حالش بهتر شود ولی ای دل غافل که درد مشترک داشتیم . برایش از نادر ابراهیمی گفتم خودش هم کتابش را از مسابقه خندوانه خریده بود و خوانده بود :) هر دو به این نتیجه رسیدم دوای ما باید لا به لای همین جمله های لذیذ باشد .جزء از کل زندگی را انجام بدهیم . چند ساعتی از یک روز بگذاریم برای خودمان برای دوست داشتنی های مان . قرارمان هر سه شنبه است و برنامه این هفته رفتن به تکیه معاون الملک (بنای تاریخی ومذهبی )

اطلاعات این تکیه :یکی از بناهای دوره ی اواخر قاجاریه و با قدمت 120 سال یعنی از سال 1320 هجری قمری بنا شده است توسط حسن خان معین الرعایا(پدر معینی کرمانشاهی . شاعر معاصر) به منظور برگزاری مراسم های مذهبی . در سال 1327 ه.ق در مبارزات مشروط خواهی گروهی از مشروط خواهان به علت اینکه تکیه معاون الملک محل اجتماع مخالفان مشروط بوده این بنای با ارزش با کاشی های که هوش را از سر آدم میرپاند به توپ بستن و ویران شد. و بعد از آن در سال 1320 هجری شمسی میرزا حسن خان( معاون الملک) حسینیه را از برادرانش خریداری میکند و با هزینه ی شخصی و جمعی از هنرمندان مشغول بازسازیش میشود و بعد به این بنا قسمت زینبیه و عباسیه اضافه میکندو بعد این تکیه وقف مراسمات مذهبی میشود و در اردیبشهت سال 1327 دار فانی را وداع گفت  و در قسمت زینبیه این تکیه به خاک سپرده شد.  

احساس نوشت خودم از این تکیه: در 22 سال زندگیم اولین بار بود به این بناه تاریخی رفتم :) 

کاش های فوق العاده قشنگ قشنگ :)   توی دلم میگفتم "خدایا معماری ایران چی بود چی شد" معماری و خطاطی های اصیل ایرانی . این تکیه ها بخاطر کاشی های باظرافتش خیلی مشهوره که توی عکس ها حالا میبینید . فقط میتونم بگم من خودم اولین بارم بود رفتم نفهمیدم دو ساعت زمان چطوری گذشت مشغول نگاه کردن به کاشی های با ظرافت که از داستان حضرت یوسف رو با نقاشی روی کاشی ها توضیح داده بود و وقایع کربلا رو با نقاشی روی کاشی ها شخصیت ها دوره ی قاجار و معماری خونه های رویایی که روی کاشی ها کشیدن بودن و پنج دری ها رنگی رنگی و کاشی های گنبد که اصلا  محو زیبایش میشدی به دلیل اینکه بزرگ هم هست دو ساعت زمان صرف میشع تا کامل ببنین دوتا موزه هم بود که مربوط به لباس های محلی کرمانشاه و یک موزه از عتیقه جات با قدمت 60 سال مثل ظرف های سنگی بدلیجات ها آلات موسقی اصیل کرمانشاه تنبور که از چوب درخت توت بود ولی چون ویترین هم قد خودم بود ببخشید نشد عکس بگیرم .حتما پبشنهاد میکنم اومدین کرمانشاه این بنا تاریخی رو برین :)

خاطرات نوشت : توریست های ایتالیایی اومده بودن بازدید راهنما ایرانی توضیح میداد یکی انگلیسی ترجمه ش میکرد بعد یکی دیگه انگلیسی میفهمید به ایتالیایی برا بقیه بازگو میکرد :) :) :) 

خدایش چقدرم خوشگل بودن و تیپ های خنک بهاری پوشیده بودن :) روی صورتشون اصلا هیج آرایشی نبود . آدم از دیدنشون احساس خوبی پیدا میکرد صمیمیی و محترم ما رو میدیدن لبخند میزدن  در حد دو کلمه اینگلیسی حرف میزدن ما بفهمیم مثل هلو و گود بای :) 

و به ترتیب عکس های که ارزش دیدن داره :) منتها عکس ها کامل نیست قسمت زینبیه نور کمتر بود و کاشی های خیلی خیلی زیبایی داشت که متاسفانه تاریک عکس ها 

توصیه نوشت: قبل از رفتن اطلاعات راجبع تکیه کسب کنید چون انقدر زیباست ممکنه مثل من یادتون میره سوال بپرسین :)  اگه دوست داشتین بیشتر بدونین اینپی دی اف هم بخونینن 

ورودی معاون الملک

مزار میرزا حسن خان معاون الملک بانی تکیه در قسمت زینبیه

یک عکس از میرزا حسن خان معاون الملک

کاشی کاری زیبای گنبد در قسمت زنیبیه این کاشی کاری رو  دوست داشت به شدت :)

 کاشی کاری از روایت زندگی حضرت یوسف

کاشی کاری زیبا 

کاشی کاری در قسمت عباسیه

ستون های قسمت عباسیه

در یک زوایه دیگر از قسمت عباسیه

در یک قسمت از موزه اشیا قدیمی

موزه لباس های سنتی(یک خانم با لباس کردی) البته مدل لباس های کردی خانم ها متفاوت این فقط یک نمونه ش هست 

مدل لباس کردی یک مرد

چادر نشینی 

و پنجره های رنگی رنگی که عاشق بودم در قسمت زینبیه :)


۴ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۱
آنالیز