آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

به سین گفتم بیا دوست معمولی باشیم یک هفته مقاومت کرد که آقا من نمیتونم تو از خواهر به من نزدیکتری از این صحبتا بعد از یک هفته کلا بیخیال شد  منم بی اهمیت روزهامو گذروندم روزهامو مشغول کنکور بودم کمپلت از همه بردیم الان پیامای سین تو تلگرام گاهی دو هفته یک بارم به زور میشه ... چطوری میتونم بگم غلط کردم؟ سره همه ی بدبختیا و رو راست نبودنات و موذی بازیات بیخیال بیا دوباره باهم رفیق شفیق باشیم :( 

میخوام متکا پتو بردارم برم تو سایت تخمین رتبه قلم چی بخوابم ... بعد از شیش سال برم کتابای دبیرستانو از کارتون بیارم نصف نیمه کتابای که بذلو بخشش کردمو جمع کنم و کنکور مجدد شرکت کردم حدود با بیست روز خوندنم توقعاتم در حد پرستاری آزاده :/

کلاس زبان مضحکو بزارم کجای دلم همینطوری  درسا جمع شده هی میگم مامان روحیه م خسته س مغزم نمیکشه میخوام انصراف بدم ... جوابمو میده تو غلط کردی مگه دست خودت ... خدایا من اجازه کلاس رفتنم دست خودم نیست 

دوستام میگن قرارهای سه شنبه هات یادت رفت هااا کووووشییی پ ... انتظار دارن من مدیر برنامه گشت گذارشون یا لیدر تیمشون بشم ...بخدا من قیافه خودمو تو آیینه میبینم حالم بد میشه یا ویس های که برا استار رو میفرستم هی میگم آقا من صدام افتضاحس :( در یک کلمه حوصله خودمو ندارم 

یه گروه دبیرستان زدن فرهنگیان اسکول بعد از شیش هفت سال دارم باهاشون چت میکنم آمار میگیرم کی چی خونده ؟کی سر کار رفته ؟ کی ازدواج نموده ؟ بعد یا لفت میدن یا میان خصوصی فلانی آخرش خیر شده .. بیا لفت بدیم گروه خوبی نیس با اعضاش حال نمیکنم (یکی نیست بگه خودت لفت بده تو کار من دخالت نکن ) ... عکس راهنماییمونو فرستادن تو گروه :/ با اون قیافه داغون ...زیرش نوشتن کاش با همین قیافه ها دوباره برگردیم اون زمان .. لعنت به دانشگاه خوب نبود هیچ خاطرات شیرینی نداریم :/

الانم آقا سامیارم نشسته وره دلم میگه عمه دست نمیزنم به لپ تابت,  عمه پسر خوبیم , عمه خیلی پسر گلی هستم ,بعد  از کنار هی دکمه ها رو دستکاری میکنه  , تا سیمای قرمز و آبیم جرقه نزده به بچه مردم دو تا پشت دهنم بزنم برم: | 

مابین این صوبتا سامیار رو دوباره بردیم چشم پزشکی و دکتر سوم نظرش این بود تا شیش هفت سالگی براش تجویز نمیکنم چون تکامل نیافته , کاملا طبیعه , چقدرم دکتر خوش اخلاق و مهربانی بود: ) از اخلاق و ادبیات  دکتر اولی دیگه هیچی نمیگم: ))


آخیییشششششش یه دل سیر حرف زدم: )) 

۵ نظر ۳۱ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۷
آنالیز

بنده یک اخلاقی دارم بچه های هشت ماه تا چهار سال رو به هیچ وجه ممکن مسولیت قبول نمیکنم مگه مجبور باشم.همیشه هم به اجبار می پذیرم:/  لقب عمه و خاله بودن الکی نیست.

حالا چرا مسولیت قبول نمیکنم  1:معضل دستشویی بردن 2:نوپا بودن ( باید یک ثانیه چشم ازشون برنداری یه گندی بزنن ) 3:تازه زبونشون باز میشه و موتورشون تو سه سالگی فعال 4: جواب دادن به سوال های بیخود :) 5: قاشق بگیری دست هی غذا بریزی تو حلقش بعد ناز و کرشمه هم میاد نمیخورم دوست ندارم بهمان و فلان :/ ( زمان ما از این ادا اصولا نبود میگفتم مامان این غذا رو دوست ندارم جواب میداد خب پس سیری داری ایراد بنی اسرایلی میگیری :/ ) 

و این همه مقدمه اومدم بگم امروز ما با سامیار چه داستان جدیدی داشتیم :/

طبق عادت روزانه ساعت هفت غروب تو حیاط پیست دوچرخه سواری داره گاهی هم میاد تو اتاق من صاف میشینه رو کتابم میگه عمه درس نخون با سامیار بازی کن :)) 

امروزم طبق معمول با مامان تو حیاط مشغول بودن دو دقیقه مامان اومد از یخچال هندوانه بردار ببره تو حیاط ... برگشت صدا زد سامیار کجایی؟ هیچ جوابی نشنید .. بدو بدو رفت طبقه ی پایین از زنداداشم پرسید سامیار آمد خانه ... زنداداشم : نه مگه بالا نیست 

توی اتاقم مکالمه ها رو شنیدم 

سریع پا شدم زیر تخت توی لباس شویی( عشق دستکاری دکمه های لباسشویی و ماشین ) توی حمام رو نگاه کردم جیییغ زدم مامان سامیار نیست نیست 

مامانم با چادر نماز و زنداداش بدبختم انقد بدو بدو کوچه ها رو بگرد کفشش پاره شد ... سره خیابان بعد بابام ملحق شد با ماشین محله رو زیر رو بکن به کلانتری خبر بده 

وضعیت خودم اصلا غیرقابل توصیف آب روغن قاطی کردم  آدرنالین خونم به حداکثر رسید تمام بدنم به وضوح میلرزید :/ 

منم گذاشته بودن خانه اگه مسیرخانه رو بلد بود برگرده من باشم ... حالا منم  دره خانه نیمه باز بی کلید با وضعیت لباس تو خانه ی افتضاح با چادر نماز گلی گلی سرم ... جلو دره همسایه یه اپسیلون برام آبرو نماند :/ (واقعا تو حال خودم نبودم) از سره کوچه میزدم ته کوچه بدو بدو چون به ماشین علاقه داره پشت ماشینا رو میگشتم 

کمپلت همه ی پسرای همسایه بسیج شدن با دوچرخه و ماشین 

آقا سامیار رو بعد نیم ساعت تو کوچه پس کوچه های نزدیک مسجد دو ایستگاه پایین تر از خانه پسرا پیداش کردن 

شما بگین این بچه اشکی ریخته باشه:/ یا نه اصلا بترسه که سره بشدت نترسی داره :/ توی دو دقیقه ناپدید بشی :/ این همه راه رو چطوری رفتی دو تا ایستگاه پایین تر خیییلییی راه

حالا پیدا شده همینطوری در حد مرز سکته اشک میریزم و گرفتمش بغلم میگم عمه دیدی آقا دزده بردت ..دیدی گمشدی ...  جواب میده: دوست دارم آقا دزده ببره :/ دوست دارم گم بشم :/ 

الان بعد سه چهار ساعتم هنوز ریکاوری نشدم انقد بد ریپی خوردم 

فقط یه جمله بگم ...خدایا روزی هزار مرتبه شکرت حواست به ما هست امام رضا مخلصتم که صدامو از راه دور شنیدی .

۵ نظر ۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۶
آنالیز

📖 فال حافظ چهارشنبه 23 تیر 1395

⭕️ متولد #اردیبهشت:

🔅 غزل:

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی *** حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام بخشی گردون عمر در عوض دارد *** جهد کن که از دولت داد عیش بستانی 


🔅 تعبیر: بسیار خوش اقبالید و اراده ی بسیار قوی دارید. معجزه ای در زندگیتان رخ می دهد که مایه ی تعجب همگان می شود. یادتان باشد رمز موفقیتان سعی و کوشش است. به سفر معنوی کربلا می روید که در آنجا دل سرگشته شما ارام می گیرد و چشم و دلتان روشن می شود


پی نوشت: کربلا ؛ که باشد ایمان دارم به حافظ , فال , حتی خرافات هاااا 

ما بین سطر های تعبیر , کربلا رو دیدم دلم حجم عظیمی از گریه خواست , برم کتاب کوچیک ارتباط با خدا رو بردارم صدای استاد فرهمند رو پلی کنم,  بابی انت و امی که رسیدم کنترل قطره قطره اشکام از دستم خارج بشه,  سجده که رفتم اللهم ارزقنی شفاعه ت الحسین  یوم الورود رو  زیر لب زمزمه کردم زار بزنم 

اما الان باید تاریخ ادبیات نفهم رو بخونم: | 

یه لحظه یاده سفر دو ماه پیش افتادم روبه روی ضریح امام رضا زیارت عاشورا میخوندم , رو به روی دیوار متصل به قبر امام رضا با دل شکسته و بلاتکلیفی این دنیام اشک میریختم و زیارت عاشورا میخوندم , ماه رمضان تلویزیون بین الحرمین رو پخش میکرد بغض تو گلوم بود وره دل مرز عراق باشی,  پاسپورت داشته باشی  پولم باشه اما دعوت نامه ت امضا نشه , یا تگ های محدثه توی اینستاگرام و نفس پاک و دعاهاش برای طلبیده شدنم .


۱ نظر ۲۳ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۶
آنالیز

این پست بنا بر روحیات نامتعادل و آنی نویسنده حذف شد :)


۳ نظر ۱۸ تیر ۹۵ ، ۱۵:۰۵
آنالیز


مخواه مصلحت اندیش و منطقى باشم

نمی شود به خدا، پاى عشق در کار است ...


#محمد_سلمانی


+ خدایا یک حجم مضاعفی از امید و توکل در من نهفته شده است , دل خوشم به عظمتت تا عنایت تو به سمتم باشد من میتوانم .

+ فقط 15 روز 5 ساعت و 40 دقیقه دیگر 

+ شعر را دوست میدارم :)

۱۰ تیر ۹۵ ، ۰۲:۲۰
آنالیز

دیالوگ امشب :

کش موهامو باز کردم, بخوابم, همینطوری دستش تو موهام وول میخوره بعد

اون: بیشتر موهای سرت سفید شده ها کم غصه بخور 

من: برا غصه خوردن که نیست ,ارثیه میفهمیییی میفهمی میفهمی :| [ با لحن جیگر جان کلاه قرمزی بخوانید]

اون: وقتی اولین تار از موهاتو دیدی سفید شده چه عکس العمل داشتی , فکر کنم مث امروز نشسته ی یه دل سیر اشک ریختن :دی 

من: نه بابا , انقدر درگیر زندگیم بودم اصلا اون یه تار مو هم ندیدم حجمش که بیشتر شد یه نفر بهم گفت بعد تو آیینه دیدم ع راست میگه اما سوژه خوبیه برا نصیحت کردن ملت , هی میگم من این گیسارو تو آسیاب سفید نکردم :))))

اون: هر چی ارث بده رسیده به توعه بدبخت 

من: کاش این ارثا فقط تهش به من باشه , دیگه حوصله ندارم ...

عنوان : #امید_صباغ_نو

پی نوشت : شعر رو دوست داشتم همینطوری :)) سی سالم کجا بود:))

پی نوشت 2: ببخشید امشب بیست بار ویرایش زدم :)

۹ نظر ۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۲:۲۵
آنالیز

با زبان روزه و گرمای اول تیر فقط تجربه غصه خوردن و اشک ریختن کم داشتم که اینم به تجربیاتم اضافه شد .

همه ی چیز از یه اپتومتریست شروع شد , سامیار( تنها برادرزادم) برای چکاپ دوره ی دو سالگی بردیم چشم پزشکی و بعد از معاینه گفت چشم چپش تنبلی داره باید یه مدت  روزی دو سه ساعت چشم راستشو ببندیم , تحمل بستن چشمش واقعا برای من که عمه ش هستم سخت , با اصرار منو خواهرم نوبت فوق تخصص گرفتیم که بابا اپتومتریست برا خودش حرف میزنه آخه بچه دو ساله هنوز جیش نگه نمیداره چه به چشم ضعیفی 

خانواده هم گفتن حالا که سامیار میره برا توام نوبت میگیرم( بنده از روز ازل کلاس اول دبستان تا البد الدهر عینکی بودم ,هستم ,خواهم بود :| آستیگماتیسم ) 

امروز ساعت دونیم ظهر اوج گرما سرخوش رفتیم چشم پزشکی 

بعد اینکه دکتر یه ربع به چهار اومد اون همه معطلی و دو بار برای اطمینان  در فاصله پنجاه دقیقه ی چشمای سامیار رو چک کرد 

رو به داداش و زنداداش گفت پسرتون چشماش بد ضعیف نیاز به عینک داره , عمه ش چشم راستش و برادرزاده ش چشم چپش , ژنتیکی هست 

وقتی اسم عینک اومد دیگه هیچی نشنیدم اون مطب دور سرم میچرخید

داداشام با خودش تکرار میکرد آخه این همه  ارث ژنتیکی چرا چشمای تو بابا

زنداداشم میگفت یعنی هیچ راهی نداره ,

تمام پله های که از اون مطب اومدم پایین 

صدای خودم تو گوشم میپیچید وقتی دستمو مثل میکرفون جلو دهنم میگرفتم خیلی جدی سامیار رو پیج میکردم , دکتر سامیار ن.ج.ا.ب.ی به بخش جراحی 

صدای سامیار تو گوشم تکرار میشد که به تقلید از من با خنده پیج میکرد آقای دکتر سامیار به اطلاعات 

برای همه آرزوهای که براش دارم کلاس زبان ,کلاس موسیقی ,دکتر بودنش 

به چهره ش نگاه میکردم آخه عینک چطوری رو دماغ تو جا میشه عمه ت دورت بگرده 

به غریبه ی زنداداشم تو شهر ما , کاش مامان زنداداشم کنارش بود بهش میگفت قوی باش دختر , خوب میشه پسرت , یه عینک ساده س 

هر پله ی یه خاطرات رو یاد آوری میکرد , هر پله یه حرف های تو سرم میچرخید 

یاد کلاس اول دبستان خودم ,همه ی سال های که عینک دست از سرم بر نداشت  و من هیچ وقت مثل آدم همیشه عینک نزدم 

یاده همه ی عکس های بچگیم که عینک رو چشمامه  

به یاد حرف های دوستم که میگفت وای من عینکمو بردارم دنیا جلو چشمام تاره , عینک برا خودش یه دنیایی 

بغض بغض بغض  چهره ی سامیار رو نگاه به اون چشمای مشکی خوشگلش بغض 

تو دلم میگفتم کاش عمه ت هر دو تا چشماش ضعیف بود ولی تو نه سامیارم 

عینکو روی چشمای سامیارم تو ذهنم تصور میشد 

اشکام بی اختیار  چکیده میشد..

من از عینک متنفرم ,هیچ وقت دوست ندارم رو چشمای سامیار عینک ببینم 

غمگین ترین لحظه ی زندگیم لحظه ی که عینک رو چشمای سامیار ببینم , من عمه شم عینکی هستم , دوست ندارم برادرزادم عینکی باشه 


---------

من برای یه عینک اینقدر ناراحت هستم فقط میتونم بگم  

خدایا خودت کمک کن به حال دل پدر مادرهای که بچه شون رو تخت بیمارستان مریض 

خدایا خودت هوای همه ی بچه های مریض که روی تخت بیمارستان هستن رو داشته باش 

۶ نظر ۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۵
آنالیز

آیا میدونین یکی از دلایلی که شما پیشرفت نمیکنن و چندین و چند سال تو همین وضعیت موندین چیه؟

آیا میدونین دلیل اصلی که شما تو زندگی به خواستتون نمیرسین یکی از دلایل اصلی چی می تونه باشه ؟

اون دلیل سرزنش کردن خودتونه

من قول میدم شما در طول روز خیلی خودتونو سرزنش میکنید 

تو ذهن خودت ,خودتو زیاد سرزنش میکنی 

 کاشکی پارسال فلان کار رو میکردم , سرزنش کردن خودت باعث میشه که تو ثابت بمونی 

چرا؟چون ذهنت تو گذشته گیر کرده و به جلو نگاه نمیکنه , زمان حال رو فراموش کرده و فقط و فقط داره به کارهای که در گذشته میتونستی انجام بدی فکر میکنه

خب این انرژی گرفته میشه 

تمام انرژی و ذهن شما صرف کاری میشه که در گذشته میتونست انجام بشه و شما دیگه به جلو نگاه نمیکنی زمان حالتو از دست میدی 

سرزنش کردن خودت یکی از بزرگترین دلایل شکسته ت 

چرا خودتو سرزنش میکنی 

در گذشته کارهای میتونستی انجام بدی تموم شد رفت هیچ قدرتی نمیتونه برش گردونه 

هیچ نیروی نمیتونه برگردونه 

همه در گذشت میتونستن کاری رو بکنن , زمینی بوده میتونستن بخرن, کاری بوده میتونستن راه اندازی بکنن , جایی بوده میتونستن استخدام بشن 

الان چی؟ الان که ارزشش بیشتره

 وقتی میدونی نمیتونه برگرده چرا انقدر بهش فکر میکنی 

چرا انقدر خودتو سرزنش میکنی 

کاشکی فلان کار رو نمیکردم 

حالا کردی خب چی شد ؟ قوی تر شدی... تو اشتباه گذشته رو کردی که الان قوی تر هستی , تو الان قوی از گذشته ت هستی چون تو اشتباه کردی , تمام آدم های موفق روی کره ی زمین بیشتر اشتباه کردن تا انسان های معمولی , اگر میخوای به موفقیت برسی باید بیشتر اشتباه بکنی 

خودتون رو سرزنش نکنید 

سرزنش کردن فایده نداره ,هیچ فایده نداره ,خیلی هم ضرر داره, آفت موفقیت , از همین الان تصمیم بگیرین که دیگه بخاطر اشتباه هات گذشتتون خودتونو سرزنش نکنید.

تحت هیچ شرایط دیگران هم سرزنش نکنید 

چون وقتی دیگران هم سرزنش میکنی خودت میدونی چه احساسی داری, حس بدیه واقعا حس بدیه 

نه خودت نه دیگران رو سرزنش نکن 

اتفاق گذشته اتفاق افتادن تموم شده رفت , کاری که شده , الانو بچسب , ارزش زمان حال خیلی بیشتره , هیچ وقت زمان حال رو با گذشته مقایسه نکن 

داشتن زمان حال خیلی شیرینه , خیلی لذت بخش , وقتی بدونی فقط همین حال رو داری و واقعیت هم همینه , تنها دارایی ما زمان حال حتی آینده هم دارایی ما نیست چون امکان داره نباشه 

خودتو سرزنش نکن به هیچ بعنوان 

دیگران هم سرزنش نکن , در زمان حال بهترین کارها رو انجام بده که اگر آینده ای داشته باشی به موفقیت برسی

اگر انسان هستید بدون شک اشتباهاتی میکنید,انسان ها اشتباه میکنن و بدون شک اگر شما هم اشتباه میکنید خطایی میکنید یک نشونه داره 

که شما انسان هستید

از اشتباهات نترسید از آن ها درس بگیرید. 

+ یک کلیپ توی گوشیم بود که برای اولین بار امروز دیدمش و تصمیم گرفتم اینجا حرف هاشو تایپ کنم برا خودم داشته باشم برای همه روزهای که مدام خودآزای دارم نسبت به خودم و فکر میکنم من دیگه ته ته خط زندگیم هستم .

۱ نظر ۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۳
آنالیز