آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است


هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی


📝حافظ


پی نوشت: همیشه وقتی یه کورد زبان سنندجی "یا الله" رو تلفظ میکنه, یجوری ته دلم قرص میشه,  با یه لحن توام از آرامش و پر از عظمت میگن (( یا الله ))  

اطراف شهر ما به موجب فاصله کوتاهی که داریم تو شهرمون رفت و آمد دارن , گاهی وقتی از یجایی رد میشم همچین تلفظی به گوشم میخوره بی اختیار سر مو بالا میگیریم به آسمان آبی,  بی انتهای خدا نگاه میکنم .

پی نوشت 2 : این یه سطر رو از وبلاگ باز آی کش رفتم  (انگار که با گذشت زمان دوست داشتنی هامون کمرنگ می شن و کم کم به طور کلی رنگ می بازن) دلم میخواست یه همچین پستی بنویسم منتها واقعا بلد نبودم چطوری بگم ,این خط خلاصه و مفید حرف دلم بود ، معتقدم هر اتفاقی توی زمان خودش باید رخ بده و انتظار و امید بیهوده س و بعد از کلی تلاش و درجا زدن میفهمی توی جبر زندگی هستی .

پی نوشت 3 :برای 20 آبان داداشم و پسر خالم و بیشتر اطرافیانم اربعین راهی کربلا هستن و من همچنان میخوام خودمو آویزان به یک نفر کنم برم ولی نمیشه بنا بر دلیل 1: پدر و مادرم اجازه نمیدن با یک نفر دیگه برم یه کشور غریب , میگن الان شلوغ اصلا اصرار نکن امکان پذیر نیست هزارتا مریضی ,بی مکان ,زیارت تو اون شلوغی یه قدمی حرم هم نمیرسی چه برسه به ضریح ,ایشالا بعد اربعین میریم

من میدونم دیگه,این ایشالا ایشالا گفتنا مثل پارسال و هرسال میگذره

  2 : اونا مسئولیت قبول نمیکنن اصلا و ابدا منو با خودشون ببرن 

و در نتیجه همه ی قسم دادنامو خواهش و التماسام تو روخدا, تورو به امام حسین,  تو روبه حضرت علی بی فایده س 

دیشب با خودم مدام در حال آنالیز بودم که خوشبحال بعضیا تو عمرشون یه خط زیارت عاشورا نخوندن چندین بار طلبیده شدن رفتن کربلا یا گریز میزدم به اتفاقای تو مکه حرفام یاد آوری میشد ,اینکه "مجری تو تلویزیون میگفت طرف 80 ساله شه آرزوش همینه فقط یبار بره مکه"  بعد من تو دلم میگفت خدایا بعد80 سال یادش نبود حالا افتاده یادش بره مکه توی این 80 سال چیکار کرده ؟!

الان با خودم میگم چرا من یه طرف قضیه رو نگاه کردم 

شاید یا قطعا  اون آدم 80 سال مثل الان من تلاش کرده بره ولی ولی ولی ( قضاوت نا به جا دقیقا شبیه منجلاب ذره به ذره توی اشتباهاتت فرو میری)

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۲:۴۴
آنالیز

هفت صبح داداشم زنگ زده به گوشیم, پاشو صبحانه بخور بیا بانک فیلان جا شناسنامه و کارت ملیتم بیار میخوام یه حساب به اسمت باز کنم 

حالا قیافه ی من سره صبحی: )) خدایا یعنی اینقدر عزیز شدم خودم بی خبرم 

خلاصه رفتم و اینا 

بعد میبینم آقا حساب خودش پر شده بهش وام نمیدن ,چون حساب فعال داره وریس شعبه هم رفیقش فرمودن خودت الان نمیتونی بعد به ترتیب زنگ میزنه بابام, مامانم, اون یکی داداشم که تا خرخره از این بانک  وام گرفتن و اونام نمیتونن: | 

منم هیچی مظلوم مظلوم فرم پر کردم اثر انگشتو و امضا, دقیقه نود میخوام برگ ها رو تحویل بدم ,  روبه داداشم میگم "وای به حالتون یارانه من قطع بشه ": | بخدا دو برابرشو میگیرم شوخی هم ندارم: | :) یه لحظه دوباره میخوام امضا وامو بزنم روبه داداشم برمیگردم میگم "خیالم راحت قسطاشو به موقع پرداخت میکنی" ؟ :)) 

بعد اومدم خونه,  مامانم قوت قلب میده که نترس بابا به یارانه تو چیکار دارن  

منم در جواب میگم مامان, شما که اینقدر دست به وام گرفتنتون خوب هزار ماشاء الله سره نترسیم  دارید که فردا پس فردا اومدیم خدای نکرده زبانم لال دخل و خرج نخوند چی؟ 

مامانم ریپلی میزنه, آدما قرض دار دولت باشه نه ملت, یسره چشم تو چشم باشی نتونی سرتو بالا بگیری 

دوباره میگم مامان, این همه وام میگیرید ,خب نمیشه چهارتومنشم خرج عمل دماغ من کنید: ) 

و مامان در جوابم : انگار ما سره خوشمونه میریم وام میگیریم :| یکم درک کن 23 سالت 

بعدشم تو با همین بینی خوبی, با عمل میشه عبرت عالم: |


پی نوشت:  حالا شمام فکر نکنید حتما یه پونصد میلیون وام که اینقدر من ترسو لرز دارم: | نه والا از اون واماس اینقدر بدبختی داره ,میای میری آخرشم پات آب میاره وام هم بهت نمیدن مجبوری از خیرش بگذری :| 

بله چندغاز تومنه: ) 

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۰۰:۲۹
آنالیز

۰ نظر ۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۱
آنالیز

+احساس میکنم یه فعل و انفعالات عجیبی داره در درون من رخ میده اون تو چه خبر؟ میشه منم در جریان بزارین؟

-شاید تو به خوشحال بودن عادت نداری؟ مثلا یذره شادی دچار خودآزاری میشی ،ع من باید همیشه یه غم ته وجودم باشه ،نه؟ 

+نه،ببین همه چی برام روتین شده ،از اینکه بگی افسرده ای همچین میزنم تو دهنت که این چهارتا استخون خاکشیر بشه: | 

-باشه ،خودت احساس میکنی چ مرگت؟ 

+ هوووم،دیگه هیچی برام هیجان نداره،لذت بخش نیست 

مثلا من کلاس زبان رو با عشق میرفتم اصلا کتاب زبان که دستم بود حالم خوب بود توی یه دنیای شیرین بودم 

یا همین اینستا،الان پنج ماه درشو گرفتم گِل ،بعضا وقتا سره دوربایسی دوسه نفر رو لایک میزنم که کامنت مینویسم 

اصلا حوصله اینستا رو ندارم 

دیگه عکس گرفتنم برام لذت بخش نیست ،به قول خودمونی حال ندارم از هر بیرون رفتنی50 تا عکس بگیرم 

یا اینکه الان یه عالمه فیلم و سریال توی لب تاپ دارم ،ندیده حذف میزنم ،در حالی که مثلا من یه فیلم دانلود میکردم درجا میدیدم 

یا کتاب خوندنم با چه عشقی مداد ،پاکن ور دستم بود پارگراف ب پارگراف میخوندم خوباشو،به دلنشیناشو علامت میزدم 

یا همین وبلاگ.،الان خیلی وقت دره کامنتشو گِل گرفتم 

اِ همین چند وقت پیشا این ستاره های وبلاگ های که آپدیت میزدن 

با شوقو ذوق میخوندم الان 60 تا رد شد،حوصله شو ندارم 

بازم بگم بگم 

سین ،نون،میم ،ف زنگ میزنن حرف بزنن مدام ثانیه شمار رو نگاه میکنم کِی حرفشون تموم میشه تلفن قطع کنم  این موضوع نه تنها برا اونا البته بجز خانواده م که مجبورم اظهار نظر داشته باشم و اعلام موجودیت کنم برا بقیه صدق میکنه  :|  

یه جمله خلاصه ،هیچی دیگه برام وجود نداره ارزش لذت بردن داشته باشه کاملا روتین و بی میل 

حالا نظرت ؟

_

+متشکرم که برام وقت گذاشتی  :| 

- خواهش ،ایشالا عروسیم جبران کنی 

+ چشم: | 

____________ 

آرزوهامو برای خاطراتم دوره کردم 

کجای خاطره باید پی آرزوم بگردم 

خسته ام از هر چه رسیدن اگه پشتش سفری نیست

برکه ی   امن و نمیخوام وقتی اوج خطری نیست 

# آخر قصه 

#دنگ شو 

+ عنوان: دنگ شو

۰ نظر ۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۵
آنالیز

از دوران طفولیت ایام محرم عادت نداشتم بیرون برم.،مشتاق هم نیستم که برم ،دلیل خاصی هم ندارم شاید حال پیاده روی نداشته باشم ، آخه تو شهر ما با دسته های عزداری حرکت میکنن

در حواشی تاسوعا خونه بودم ،طبق معمول با خواهرم مشغول تمیز نمودن خونه  ،گاهی هم با گوشی نوحه های گوشیمونو پلی میزدیم و اما 

در حواشی عاشورا همین بس که ، دو نفر دونفرها دست تو دست ازنسل میان سال ها تاجوان ها باهم قدم میزدن و عشقولانه بهم نیگاه میکنن ، آقا ما دل نداریم اینارو کنار خیابان روز عاشورا ببینیم  ؟!

در حواشی عاشورا همین بس که،از شربت زعفرانی خنک نذریا هر دو قدم یه دونه من و  یه دونه "سین " که دوست نداشت من بجاش  دوتا در حد ترکیدن میخوردم آخرشم میگم ، ها اینا هیچکدوم شربت زعفرانی با اون تخم شربتیای مشهد نمیشه :)) 

(حالا انگار چند بار شربت زعفرانی مشهد رفتم خوردم همون یبار ،نیمه شعبان )

در حواشی عاشورا همین بس که ، منو ،سین و نون از این کوچه به اون کوچه در جستجوی غذا نذری بودیم :)) دوتا کاسب شدیم یه قورمه سبزی و یه قیمه ، برا قیمه گول خوردیم فکر کردیم خورشت خلال: | :) ( خورشت خلال غذای خوشمزه و محلی کرمانشاه ) 

بعلاوه اون دوتا غذا یجا دیگه میخواستیم غذا بگیریم: دی 

سین و نون غذاهاشون دادن دست من برن تو صف یعنی دو دست غذای خودم ،دو دست غذای سین و دو دست غذای نون جمعا 6 تا دستم بود هر کی رد میشد میگفت اینا رو از کجا گرفتی؟ یه دونه شو ب مام بده: | با بدبختی گوشیمو از جیبم در اوردم میگم( سین ،نکبت بدو بیا غذا خورد تو سرم شرفم رفت ،شدم سوژه تلگرام ملت :| ) و انصافا سریع اومدن موقعیت موردنظر رو سریع ترک نمودیم :|

آقا من به همون یه دونه غذای نذری به نیابت شفا راضی بودم 

دوستان ول کن نبودن به منم طمع کار بودن سرایت کرد: | 

نتیجه میگیریم با دوستان این نوعی مراسم عزاداری نریم: | 

و در شام غریبان برا اولین بار تو عمرم یه ربع ساعت حضور یافتم مجددا منو ،سین ،نون: )) این دفعه خدا روشکر با طمأنینه نشستیم انگار نه انگار ما همون سه تا شر صبح بودیم :)) 

و بعد زیارت عاشورا خوندیم  ،داداشم زنگ زد بیام دنبالت یا میمونی؟ 

من: الان بیا بیا... سین و نون خطاب به من:  کوفت گرفته بمون تا آخرش باهم میریم شمع روشن کنیم 

من : به نیابتم روشن کنید،عزاداریاهاتون قبول درگاه حق من رفتم خدافظ 

و ساعت ده شب و خواب: ) 


یه نکته دیگه اون وسطا مسطا یادم رفت ، نون و سین هی میگفتن یه سلفی بگیریم برا یادگاری و عکس العمل بنده خیره نگاه به دوربین: | همینو فقط کم داشتیم خُب: |



۰ نظر ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۷
آنالیز

به دلیل تعمییرات خونه و ریشه های عمیق درخت انجیر توی حیاط , یه مهندس اومد گفت باید قطع بشه وگرنه همه تعمیراتمون ضرر میشه 
این درخت انجیر یه کوچه و ایل و تبار رو صندوقی انجیر جواب میداد هاااا 
این عکسم برا یک ماه پیش بود 
هعی روزگار همه ی زندگی همینطوری بی وقفه مدرنیته داره پیش میره, منکر نیستم مدرنتیه شیکو پیک و راحتی ,خوب ِاز این صوبتا... 
ولی خونه قدیمیا با حیاط های که با گلدان های شمعدانی و حُسن یوسف روی پله ها, درخت های سیب و انجیر وانگور پیچ پیچی 
اتمسفر حیاط با عطر سبزی ریحان ,نعناع ,تره توی باغچه
عصرهای که دلت میگرفت دو دقیقه شیلنگ میگرفتی دستت حیاطو میشستی غصه هات فراموش میشد و اون عطر تازه به ریه ها 
میکشیدی یبار ریفرش میشدی:)  
۰ نظر ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۰
آنالیز

ما بین بلاگر ها به نگین خوب مجازی معروف :) این اسم را 7660 برایش انتخاب کرد: )

اووووممم الان دوستی منو تو یکسال شد: ) 

اولین باری که توی یه گروه مشترک اد شدی بدو بدو اومدم خصوصی بهت گفتم نگین خوش اومدی من همون فاطمه اینستام :دی 

علاوه بر نگین خوب مجازی باید باید بهت بگم متصل کننده ی همشهری های بلاگر: ) 

دوستی من با بازآی رو یک دنیا ازت متشکرم: ) 

نگین, مدیر برنامه همه تولدامون  :)

نگین, راستی این جریان تغییر رشته رو آخرش نگفتی ها ؟ :دی 

نگین, استرسی شب های ماه رمضان امتحان استاتیک: )

نگین،مشهدی و صد بار توضیح میدهد نه من خود مشهد نیستم و نقطه سره خط فردا هم دوباره میگویم نگین مشهدی: )

نگین, برای من تعریف میشود در سنگ صبور ما: ) 

نگین یعنی لبخند بهارانه :)

نگین یعنی عشقه عشق :)

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۹:۱۰
آنالیز

((یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ))

ای کسانی که ایمان آورده اید 

از صبر و نماز کمک بگیرید 

که خداوند با صابران است 

آیه 153 سوره بقره

 

+یه وقتایی هم که شاکی میشم اینطوری جواب میگیرم: ) 

۰ نظر ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۲:۲۶
آنالیز

دیگه اشکمم در مشکم نیست

یه حالیم عجیب عجیب عجیب 

 نه غصه دارم , نه حرصو جوش میخورم, نه هیچ کاری از دست بر میاد از این وضعیتم نجات پیدا کنم 

فکر میکنم تنها تماشاچی یک سینما هستم با موضوع زندگی خودم ,فیلم ضبط شده س, کارگردان این فیلم نیستم توی موقع های حساس که بازیگر (یعنی خودم) داره بیراه میره یهو صدا بزنم کات,  برم دوتا سیل بخوابونم تو گوشش 

چرا دریغ از یه قطره اشک برای تسکین دلم 

خدایا من به چشمه ی جوشان اشکام حالا حالاها محتاجم: ( 

+ برنامه ریزی کرده بودم پولم گذاشته بودم کنار برا تاسوعا عاشورا با عمه مم برم مشهد الرضا 

اونا شنبه راهی میشین ولی من موندم 

خدایا برای دومین بار بهم اثبات کردی با پول و برنامه ریزی که مو لا درزش نره هم تا تو نخوای و امضای امامت نباشه,  نمیشه 

+ یعنی امسال قسمتم نیست برم کربلا؟ 

بدبخت و فلک زده یعنی من با وجود پاسپورت,  بیخ گوش مرز زندگی کردن هنوزم تو کف یه امضاء م

+خدایا به عظمتت قسم نمیکشم یکاری کن خستم خسته 


++عنوان:فریدون مشیری

۰ نظر ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۱
آنالیز


خودمم اصلا فکرشو نمیکردم چند وقت بعدش این بلا سر خودم بیاد 

جمعه ها با هیچکی شوخی نداره ...

فاتحه همه ی حلوای خوشمزه عمرمو خوندم 

فاتحه ترشی ها شور خوشمزه که منو خواهرم سطل ماستی میرفتم پای دب ترشیش میاوردیمو خوندم 

فاتحه آشعباسلی های21 ماه رمضانشو خوندم 

فاتحه زرشک پلو های  نذر داییم که 19 سال بعد مرگ داییم درست میکرد خوندم

فاتحه خونه ی امید رو خوندم

الان تنها یادگاریت برام همون گردنبد مراورید یه که برام از مکه آوردی 

با درد جنگیدی با شیمی درمانی باعمل ,یه انسان مگه چقدر جان داره , به ما یاد دادی تو زندگی با یه باد وا نریم محکم رو پاهامون باشیم 

ما که با یه سرماخوردگی حوصله ی خودمونم نداریم 

قربانت زندایی جانم تو چطوری اینقدر مقاوم بودی و با غیرت  

19 سال بعد مرگ داییم هیچ وقت از خونه ش نا امید نبودیم 

19 سال بعد مرگ داییم با خاطراتش عاشقانه زندگی کردی ,هر چی گفتیم زندایی19 سال پیش تمام شد رفت ولی تو عاشق بودی, وصیتت این بود حتی بعد مرگت از کنار قبرش جدا نشی ,تو با وجود زیبایی و توانایت اسطوره ی وفاداری بودی و آخر این حکایت برای همیشه آرام کنار همسرت خوابیدی 

زندایی هم مادر بودی هم پدر,  الان تنها دخترت تنهای تنها شد, هم یتیم شد هم یسیر.

+اگه دوست داشتین یه فاتحه براش بخونین ,تشکر 

نبودنت به تاریخ پیوست 95/7/9

۰ نظر ۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۳:۲۱
آنالیز