آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

بعد از آن‌ روز کذایی زهرا مدام پیام می فرستاد برویم پیاده رویی ،سینما،بستنی خوردن فقط نیت همان دیدار است و دلم برایت تنگ شده است ، من هم احساس مشابه خودش را داشتم دلم‌ برای صدای ناز و آرامش هم‌ صحبتی با او بینهایت تنگ شده بود ولی درخواستش را ریجکت می کردم 

امروز حوصله ندارم،سرم درد میکند،باید عیادت فلانی بروم و سه شنبه ناخود آگاه به توافق رسیدم‌ که به سینما برویم و میخواستم برنامه را طوری انتخاب کنم ماجرای نیم روز را ببینم که به نظرم بهتر است برای برنامه هایتان از قبل تصویر سازی ذهنی نکنید هیچ وقت درست پیش بینی نمی شود  یا شاید من حس شیشمم خوب  نیست ،سانس ۴ تا ۶ را مجبوری با ده دقیقه تاخیر بنده به خوب و بد و جلف رسیدیم ، بماند زهرا هم خانمی و‌صبوری برایش تعریف نشده ست و چند بار زنگ و اس ام اس فرستاد کجایی؟ یکی از اهداف سال جدید را لطفا بگذار آن تایم بودن .از فیلم‌ همان بس است‌ که بگویم ارزش یکبار دیدن را دارد و حتی کنترل خنده هایت از دستت برود با یک پایان درست و حسابی و الخصوص  مناسب شخصیت های  همانند من که  دنبال غم و غصه زیاد میروند .

دم پیمان ‌قاسم خانی گرم ،حتی فحش هایش هم فحش بود :))پاستوریزه بازی نبود .

و بعدش به زهرا گفتم بیا تایم ۶ تا ۸ هم بمانیم و جواب داد درست است من و‌ تو دوز دیوانه بازی مان بالاس منتها اعصاب فیلم های عجیب غریب و‌ غمناک را ندارم در عوضش دستت را میگیرم‌ برای یک پیاده روی طولانی

(همین مکان :عکس از پروفایل داداشم‌) 

نم نم باران لطیف بهاری و صحبت های همیشه پخته‌ ی زهرا می‌توان  با اطمینان گفت یک روز فوق العاده خوب.

محور صحبت هایمان نت ورک مارتینگ ‌بود که اگر اطلاعاتی ندارم‌ نباید زود قضاوت کنم و جدیدا تا اسم‌ نت ورک مارکتینگ می آید با احترام به تمام شلغم فروش ها حتی آن ها هم یک نظر منفی ته این‌ صحبت ها دارند یا درباره ی اینکه بتوانم خوشبختی را خودم برای خودم بسازم نه منتظر کورسویی از امید و معجزه باشم‌ و زهرا دقیقا از همان رفیق های باهوش و صد البته باوقارم است که نیازمند حضور پر رنگش در زندگی ام هستم.

۴ نظر ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۴۴
آنالیز

لطفا با دختری که در آستانه ی ۲۴ سالگی است و یک روز بعد ظهر بهاری ٬ شاد و غرق در رویاهایش از خانه بیرون میزند و زندگی دستش را میگیرد میبردش در دل یک واقعیت و آنقدر می چرخاندش که برای اولین بار تا ساعت ده شب تنهایی را در خیابان تجربه میکند و با اضطراب و لپ های که از شدت استرس قرمز و سر دردی که در حد مرز انفجار است ٬ لحظه شماری میکند برای رسیدن به جایگاه امن خانه و قرص کدئین بخورد و روسری چهار گوشش را دور سرش محکم ببند ؛ با این دسته از جوان ها نه بجنگید و نه باز خواستشان کنید .

 چون خودش هم دقیقا نمیداند چرا به اینجا رسیده است ، برای کدامین از مشکلاتش سر از کجا ها که در آورده است ، هضم ساعت ده شب و تنهایی و آژانس و خیابان بیشتر از بدبختی هایش دشوار است .

در یک کلمه بگذارید به درد خودش بمیرد .

دعوا گرفتن و قشقرق شما هیچ مسئله ی را حل نمیکند چون ساعت ده شب برای او یعنی به ته خط رسیدن که یک درصد هم فکرش را نمی کرد تا این حد بتواند سرکش باشد‌.

فقط بگذارید لا به لای سردرد انفجاری و تاریکی اتاقش و اشک های لجبازش، خدا را شکر گذار باشد  از وجود شما .

۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۳۱
آنالیز

نگاه ناگهان تو به چشم من همین که خورد

تمام من خلاصه شد درون چشم های تو

گمان نمی کنم شود دوباره با خود آشنا
دچار گشته هر که بر جنون چشم های تو
ببر مرا به عالمت به عالم جنون خود
بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است
به موج ها بگو کمی یواش تر بهم زنند
حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است
عطر تو را نفس زدم درون سینه آنقدر
که آه هم می کشم بوی تو پخش می شود
بریز هرچه رنگ را به پرده ی جهان من
که روی بوم من فقط نقش تو نقش می شود
ببر مرا به عالمت به عالم جنون خود
بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است
به موج ها بگو کمی یواش تر بهم زنند
حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است

دریافت
حجم: 9.42 مگابایت

۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۳۰
آنالیز

کلی نشستم فکر کنم و ایدهی به خرج بدهم با فن نویسندگی و خلاقیت ناقصم یک اپسیلون از بابا بخاطره بابای به تمام معنا بودنش تشکر کنم و خب تا حدودی موفقم شدم و با ساختن یک کلیپ از عکس هایش و آهنگ شاد و یک جمله ی دو سطری که هشت بار "شما " به کار برده ام مثلا تشکر کنم و ماچ این صوبتا اصلا ابدا :| حداقل کاش وضع مالی ام خوب بود می رفتم دو عدد گل رز قرمز می خریدم و اینقدر خشک خشک نبود .

تازه شوهر خواهر را نمیدانم کجای دلم بگذارم،  امسال صدر شین بالاترین عیدی خانواده بود و هر چقدر از بنده انکار "نه تو رو خدا خیلی زیاده و اصلا روم نمیشه" از اوشون اصرار "تو خواهر کوچیکه هستی" و به اینصورت الان تو آمپاسم چطوری بگویم مرسی که با حال ترین داماد دنیایی :) و احتمالا مشابه بابا کلیپ از عکس هایش بسازم .

اما داداش هایم :)) 

برایشان رودربایستی هم کمتر است و یک عکس که سرم را روی شانه ی داداش کوچیک گذاشته ام 

نوشته ام "باوگ گیان خوشم ده ویی، روژت پیروز "  (بابا جان دوست دارم روزت مبارک) و در تلگرام فرستادم.

و این همه کیک داداش کوچیک برای بابا و یک عدد برادرزاده ی عشق فوت شمع :دی 


عید شمام مبارک باشه :) 

و یک فاتحه و صلوات تقدیم به روح تمام بابا های آسمانی

روحتان شاد و قرین رحمت الهی باشه 

۸ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۳۳
آنالیز

چند شب است ٬ بند و بساط (پتو و متکا)‌خود‌ را پهن کردم در یک وبلاگ دلنشین و خلوت ٬کلمه به کلمه هایش ادبیاتی ٬کلمه به کلمه ش روح و‌ روانت را قلقلک میدهد ٬نشسته ام روزهای سی سالگی خودم را در پست هایش ورق میزنم.

این دختر چند شب است به جنون کشانده ام 

آخر اینقدر درون گرا و برای خود نوشتن ؟ 

سر و صدای خردسالان بیان را ندارد که دم به دقیقه عزم رفتن و افزودن فالور ٬ ادا و اطوارهای متفاوت آدم جرات نمیکند از گل نازک تر بهشان بگوید خدای نکرده به قوای شان برخورد٬ کامنت بازی ٬ تو‌‌ چرا چند وقت نیستی ؟ تو چرا هر روز بیست تا پست میگذاری ما وقت‌ نمیکنیم بخوانیم ؟  تو‌مشکوک میزنی؟ ‌چرا گارد میگیری؟

خلاصه این رفتارهای مضحک وار را ندارد 

و هر چقدر هم از خوب بودنش بگویم کم گفته ام

آدرسش را هم به هیچکس نمیدهم بروید با کامنت بازی دیوانه ش کنید :| 

وقتی هم وبلاگش را میخوانم‌ 

بعدش چندین بار این‌ آهنگ‌ را گوش میدهم و تصور یک دختر پر از تشبیه های قشنگ 


دریافت

۴ نظر ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۲
آنالیز

عشق آن‌ بغض عجیبی ست که در نیمه شب ناخودآگاه ره حنجره را می بندد.

فهیمه تقدیری 


+ بیست بار خواندمش و سکوت کردم 

۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۰۲
آنالیز
اولین  هدف سال 96 
یادگرفتن هفت دسر بصورت تخصصی :دی
ببینید فاطمه خانم چی کرده ^ـ^ همه رو دیونه کرده:دی 
این شما و این هم اولین ژله بستنی بانوی هنرمند :)

پی نوشت: دروغ چرا , محصول مشترک آنالیز و دخترعمه :دی 
اوشون طبق دستورات میخوند 
بنده مرحله به مرحله پیش میرفتم:))
۱۳ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۹
آنالیز

اوایل کودک و دل نازک تر بودم، وقتی که میرفت جلوی چشم هایش گلوله گلوله اشک میریختم  ،طوری که دل سنگ‌دل ها هم برایم کباب می شد اما مجبور بود برگردد و به کار و زندگیش برسد، بعدتر ها نوجوان احساساتی بودم، وقت رفتنش با خودم تکرار میکردم(مثلا تا خانه فلانی و بهمانی میرود دو ساعت دیگر برمیگردد) و به محض رفتنش بدو بدو می آمدم توی اتاقم سرم را در بالشتم فرو میبردم و تا رسیدنش برای همه ی خاطرات خنده دار و ناراحت مان ریز ریز گریه میکردم، او همه این ها را میندانست، صدای بغض آلودم را پشت گوشی می شنید دلداری می داد "ای بابا ناراحت نباش، چهل روز دیگه چند روز تعطیله ی بر میگردم" و وارد مرحله ی جدیدی شدم به نام مات و مبهوت،  وقت ِخداحافظی و بغل هایمان از عالم واقعیت خارج می شدم و مات بدرقه می شد،  این رفت و آمد ها چهارده سال است که میگذرد ؛امروز هم رفت، اشک نریختم، گرم بغلش کردم و آمدم نشستم گوشه ترین اتاقم برایش آیت الکرسی خواندم فوت کردم سالم برسند ، فکر کردم به خاطرات مسافرت، وقتی روبه رو ضریح حضرت معصوم بودیم بهم گفت :" برای کارت جور بشه نذر کردم" ،بازارگردی ها، حتی جرو بحث ها و به آن روزی که در ماشین بودیم سرش را گذاشت روی شانه ام و گفت:" از امروز میخوام قشنگی های دنیا رو ببینم،  ببین نارانجی غروب چقدر دلنشینه،  راستی کارتون کامل آنشرلی و جودی رو داری؟  خیلی دوسشون دارم "، توی طاقبستان گوشی ش را داد دستم و میگفت :" این عکسو بگیر برا وبلاگت و خندیدم اگه من بخوام بیخیال بشم تو گیر میدی "، عکس هایش را نشانش دادم و گفتم : "اینایو که خندیدی میخوام چاپ کنم، ببین چه دندان های سفید و ردیفی داری حیف نیست تو عکسات جوری ژست میگیری انگار با خودت شرت میاد"،سیزده بدر چقدر غر زدم سرِ بابا که حداقل همین امروز در این باران خانه بمانیم ،گفت :"نا شکر نباش ، یه خانواده پایه و اهل حال داری"،امروز صد بار گوشزد کرد "من رفتم خونه رو جارو برقی بکشی" باز هم دلش نیامد خوش نشست تک و تنها خانه را به برق زدن انداخت و بعد رفت، حالا حساب و کتاب کردم امسال بیشتر از سال های دیگر جیبش را خالی کردم و به حدی انگار با دو هزارتومن راهی تهران شد. لعنت به تهران ،لعنت به فاصله ها ، کاش خانه تان دو کوچه پایین تر بود هر روز وره دل هم بودیم . تو که نمیدانی شیش ماه ندیدنت اندازه ی یکسال میگذرد، به خدا قسم میگذرد، به امام رضا قسم یک چشم بهم زدن نیست و دقیقا یکسال میگذرد.

عکس نوشت:سیزده بدر 96 و شوهر خواهر در تصویر

عنوان: یک آهنگی در تلویزیون شنیدم که فقط همین یه بیتش را یادم ماند


۲ نظر ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۰۳
آنالیز

و اینک تجربیات نصف و نیمه ی بنده :)

1:کلانه(kalaneh): از آرد هست و داخلش پیچک و پیاز خورد کردن 

بعد، میزارن روی ساج اندکی پخته بشه اما بازم پیچک حالت خام داره

2:بژی: از آرد و شکر و آب و رازیانه،  بعدم باید تبحر داشته باشی توی سرخ کردنش ما دو بار درست کردیم یبار خیلی سفت بود و یبارم خمیر :|

3:مشک (mashak) : شیر گاو و گوسفند رو داخلش میریزن بعد تکون میدن حالت همون سانتریفیوژ :دی تا روغن و دوغ از هم جدا بشه،  این مشکم از پوست تو خالی بز هست

4:روغن حیوانی معروف(روین دان) به روش سنتی از همون مشک درست میشه. و از خاصیتش نسبت به روغن نباتی ها میتونین اطلاعات کسب کنید از گوگل جان

سمت راست: لباس محلی آقایان :)

پسره فهمید ازش عکس گرفتم :دی بعد میگه :اِ نمیدونی سرم لخت، اگه عکسم پخش شد چه خاکی به سرم بگیرم:دی،  خیلی خوش اخلاق و خوش صحبت بود،  آقا من عاشقش شدم :|

فردام برم ببینم دوباره هستش :دی

سمت راست: بنده با مونوپاد :دی 

عکس های یهویم طبیعی تر از واقعیاس 0_o

پایین سمت راست:شکوفه های بهارانه، هر چی سوال پرسیدم اینور اونور نمیدونستن درخت چه میوه ی بود،  یه علامت ضربدر ذهنی تو ذهنم زدم میوه هاش رسید یورش ببرم :دی(البته تو این شهر زرنگ از من زیاده) 

و آخرین عکس:چادرنشینی عشایر(خاطرات و تجربه های نصفو نیم و کمرنگ دارم از این ییلاق و قشلاق ها، اینجا بیشتر حالت نمایشی هست)


پی نوشت:بهم. گفتین روی عکسات آدرس وبلاگ بزن به سرقت نره، 

از طرف بنده نوش جانتان:) اصلا وقت و حوصله شو ندارم رو این عتیقه هام آدرس بزنم، مرسی به فکرم هستین:)

۸ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۹
آنالیز

در یکی از شهرستان های کرمانشاه به نام هرسین به دنیا آمده ام و تا دو سالگی خود را در این شهر کوچک و تاریخی سپری کردم. 

با تمام وجودم به این شهر عرق دارم ،سال هاست که اینجا زندگی نمیکنم و حداقل سالی یک بار هم وقت نمی شود بروم اما خاکش جذبم میکند, غرق اتمسفرش می شوم, در بین کوچه پس کوچه های باغ هایش در بین درخت های گردو و هلو, سیب ناپدید می شوم و گاهی تا به سره زمین های کشاوزی سیب زمینی و پیازش میدوم .

ساعت ها می توانم بنشینم لب رودخانه و از موسیقی آب و تماشای طلوع و غروب بی نظیرش لبریز شوم , آری اینجا وطن اول من است , هرسین جان , شهر با اصالتم دوستت دارم.

آثار تاریخی : ساعت آبی هرسین 

این ساعت در قدیمی ها برای تقسیم انشعابات آب کشاورزی بوده است 

اطلاعات بیشتر 


روزگاری که به محض پلک زدن و دیدن نور خورشید, صبح تا شب در این پارک با پسردایی و دختر دایی به آب بازی و تاب ,الا کلنگ, سرسره و چرخ فلک سواری رایگان حالش را می بریدیم :)

حالا اگر قصد پارک رفتن داشته باشی راه به راه باید پنج هزار تومنی را به فنا بدهی 


اینجا هم ایستاده بودم و غرق خودم بودم , غرق آن روزهای بچگی و پر رفت و آمدم به هرسین, به رابطه های ایل و تباری که هر سال به سال کمرنگ تر و شکر آب تر شود و بعضا کینه های بوجود آمده و ریشه های عمیقش و با یک چلیک توسط دوربین شوهر خواهرم حواسم پرت شد و فرمود :"بیا شکار لحظه ها برای وبلاگت:دی) 

و این هم یکی از صنایع دستی های هرسین که به آن گلیم می گویند با پشم بز میبافند :) قیمتش هم حدودا 250 هزار تومن تا برو بالاتر :دی 


۳ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۲۶
آنالیز