آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

برای سومین بار بود که با بازآی و تیم کوهنوردی دو کلان میرفتیم ، دو بار قبلی دامنه ی کاهو و دویست متر مانده به قله اکتفا می کردم و تپش قلبم رو با گوش هام می شنیدم،زانوهام ضعف می رفت،رنگ صورتم مثل گچ بود، این بار با اولین قدم خودم رو دست خدا سپردم ، جلوی پنج ،شیش نفری که برای اولین بار همنورد می شدم و یکی از همنوردا سرباز قدیمی بابام بود، ضایع نشم ، به واقع به خودمم قول دادم از فرط خستگی هم تا لب مرگ رفتم برای استراحت نشینم, به اصول کوهنوردی بازآی گوش فرا دهم و عمل کنم :)))  
من فکر میکنم توی لحظه های سخته که قلب آدم حضور خدا رو کاملا با تک تک سلول هاش احساس میکنه، و هو سمیع بصیر , با لطف خدا و همراهی دل یار (محمد علی فردین) به اولین صعود و آرزوم رسیدم .
لحظه ی صعود همه ی خستگی هام, همه ی نفس نفس زدن هام حتی ریز آب عرق پشت مانتوم یادم رفت , توی آسمان بودم , دو تا بال میخواستم برای پریدن و این احساس سبک رهایی 
پی نوشت 1:قله ی دو شاخه یا دو کلان (kalan) با ارتفاع 2100 متر
پی نوشت 2: شاید این یک تعصب باشد ... ولی من باور نمیکنم که انسانی؛ علت صعودش به قله را دیدنِ منظره ی اطراف بیان کند!
هیچ کسی سختی کوهستان را برای دیدنِ یک منظره تحمل نمی‌کند. قله؛ تنها جایی بر کوهستان نیست. قله در قلب و ذهن ما جای دارد . قله ؛ پاره ای از یک رویاست که به حقیقت می پیوندد. و مدرکی مسلم بر این است که زندگیمان بامعناست. قله نشانی از آنست که می‌توانیم باقدرت اراده و توان جسممان ؛ زندگی را به آنچه میخواهیم و آنچه دستانمان قدرت خلق آن رادارند؛ تبدیل کنیم ...
اریک واینمایر ،اولین کوهنورد نابینای صعود کننده به اورست ،کتاب لمس بام دنیا



۸ نظر ۲۳ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۶
آنالیز



حتی ممکن است این شال گردن 

اصلا خوب از آب در نیاید 

و تو را گرم نکند

اما 

هر رجی که ناشیانه می بافم

قلب مرا گرم می کند 

و زندگی مان را

من این صحنه را از بچگی دوست داشته ام

زنی که در پاییز 

برای  مردی در زمستان

شال گردن می بافد.



| رویا شاه حسین زاده


پی نوشت: من یه شخصیت فوق العاده خیال بافی دارم ، دوست های زیادی هم اطرافم هستن که نمیتونن این حجم از رویایی بودن رو تحمل کنن  ،مدام توی گوشم میخونن تو واقع بین نیستی ، همه ش نیمه پر لیوان رو میبینی ، در نتیجه چند قدمی از آدمای اطرافم فاصله میگیرم و این بار بی معرفت خطاب میشم ، با آدمای رویا باف همراهی و زندگی خیلی سخته :)


پی نوشت دوم:امشب بلاخره بافتن اولین شال گردنم تموم شد ،آیم قهرمان ^_^


پی نوشت سوم:همیشه دوست داشتم ترکیب بازی لیلا حاتمی و شهاب حسینی رو ببینم و ای دل غافل که زودتر از رویای من فیلم ساختن :دی ، اسمش پرسه در مه هست ، فیلم قشنگی بود :)

۳ نظر ۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۱:۵۰
آنالیز

معرفی میکنم ،  دخترم باران


توی رویاهام همیشه سه تا بچه دارم، دو تا دختر و یک پسر ، اسماشون هم گذاشتم باران،بهار،طوفان ^_^

به ترتیب متولد،اردیبهشت،مهر،دی هستن :) 

گاهی وقتا داداشام مسخرم میکنن ،چهار تا بیار ،اسم آخری رو بزار رعدو برق باشه :| 

البته روی اسم طوفان زیاد مطئمنم نیستم ،به پای عمل برسه طوفان بزارم یا نه ؟!

اما دخترهام رو مطئمنم 

حتی پیشواز شعر و لالایی هم رفتم

برای بچه اولم :)

لالا بهشت من/گل اردیبهشت من/خدا با لطفت آورده /تو را در سرنوشت من 

پی نوشت:این پست رو از یه دیدگاه کاملا مثبت نوشتم،از یه وقتی که جنسیت ها رو توی این جامعه شناختم، دوست داشتم پسر باشم ،حتی الان هم نظرم تغییر نکرده ، دختر همیشه توی زندگیش سختی ها و دردهای متفاوت رو تحمل میکنه :( 

اما با این وجود ، دختر بچه ها رو دوست دارم بهم حس آرامش رو منتقل میکنن و پسر بچه ها حس  اکتیو بودن :)))

پیوست به پست پسرم :) 


۶ نظر ۱۹ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۹
آنالیز

خب یک عادتی که درونم نهادینه شده ،وقتی که مهمانی میریم دوست ندارم یعنی وجدانم قبول نمیکنه شیک و مجلسی بشینم  دست به سیاه و سفید نزنم ، میزبان جلوی من همه ش دولا راست باشه و بعد از بدرقه ما ساعت ها ظرف بشوره،خشک کنه،وسایل جا به جا کنه که بعدش از هر چی صله رحم ذله بشه و همیشه هم وقت های که خداحافظی میکنم با لبخند رضایت تشکر دارن و لفظ مهمان سبک رو به کار میبرن .


حالا گاهی هم یه مهمانی با آدم های جدید دعوت میشم و خجالت میکشم برم یک کاره توی آشپزخانه صاحب خانه ،سعی میکنم به احساس خجالتم غلبه کنم و به هر حال کمکش کنم. 


این رو تا اینجا داشته باشید ،


خب ؛  دوستی ها یک قدمتی دارن که متاسفانه نمیشه به دلیل تغییر کردن طرز تفکر و هدف و رویاها آنی گسسته بشن و مجبورم گاهی قدم به قدم فاصله م رو رعایت کنم  ،که تصورات بقیه از من یه آدم افسرده که توی اجتماع بزرگ نشده نباشه .


جمعه که مهمانی یکی از دوستام دعوت بودم ، دوستام با اپلیکیشن جدیدها که تبدیل به موش،خرگوش ،گربه روی چهره ها میکنه در حال سلفی بودن ،خب منم علاقه ی به این جینگولک بازی ها ندارم ، طبق معمول عادتم  ظرف های ناهار رو برداشتم سمت آشپزخانه رفتم و مشغول شستن و خشک کردن ظرفا بودم، دیدم وسط هال شلیک خنده ها به طرف من بود،" فاطمه ،ظرف شوری بیش نیست ،از خوابگاه بگیر تا خانه ی میم و سین که رفتیم ،با علاقه ی وافری ظرف شسته"  ،لبخند مصنوعی زدم و سکوت کردم.


به این فکر میکنم چقدر توی خودم غرق شدم در میان جمع اما تنها که لقب ظرف شورم به پیشانیم چسبیده شد .

۱۳ نظر ۱۹ آذر ۹۶ ، ۰۲:۲۲
آنالیز

من و مریم،  خدا شاهده از اول تابستان قرار بوده خیلی کارای شگفت انگیز باهم انجام بدیم و از هفته ی به هفته ی بعد،ماه بعد،روز بعد موکول شده ، یک بار من نیستم،یک بار مریم نیست ،خیلی هم خیر سرمون هماهنگ کردیم فقط رفتیم هزینه ها و برنامه ها رو پرسیدم وارده عمل نشدیم :)) 

ما بهم قول دادیم یک روزی به همه ی اهدافمون برسیم ،دیر وزود داره ،سوخت سوز نداره :دی

در صدر برنامه های آذر و دی ماه که داشتیم

کلاس رانندگی 

ثبت نام ارشد 

ثبت نام انجمن های مسئول فنی 

ثبت نام هلال احمر

الان هلال احمر چند بار زنگ ده بیا پرونده تکمیل کن،مریم تهدید کرده بری دوره ها جدا بیفتیم دیگه خود دانی :|

حالا خوبه زیرپوستی کارام رو انجام میدم وابسته به دیگران نیستم 

نکته مثبت پست آموزندم این بود ، هر رفیقی خواست خودش رو از ارتفاع پرت کنه شما معیتش نکنید (چون در 99درصد مواقع، یک نفر تصمیمم خودش رو گرفته ، متقاعد کردنش با گفتگو بی فایده س،بعد ها افسردگی کاراش برا شما باقی میمونه ؛ در یک نیمه خط آدما از دور قشنگ هستن )

بنده هم الان توی منگنه گیر کردم نه راه پس دارم نه راه پیش ، اول جوگیرانه شعار لبیک سر دادم،الان نمیشه رفیق نیمه راه باشم و اصلی ترین دلیل که الان اگه مریم این پست رو میخوند سر از تنم جدا می کرد برا منت گذاشتم و به اصطلاحی زر مفت زدنم، درد مشترک دو تامون نمیخوایم" تنها" باشیم.


الان مکتوب نوشتم،مطئمنم یک روز پست مینویسم ،اینا که چیزی نیودن ،با موفقیت همه ش رو به سرانجام رساندیم ،الان کوله پشتی هامون رو بستیم که بریم جهان رو فتح کنیم ، ما دو تا قهرمانیم :))

۰ نظر ۱۹ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۴
آنالیز

نیمه راه توی کوه تخت گاز میرم بالا و ده دقیقه به ده دقیقه میشینم  و این روال بیست بار تکرار میشه و در پایان به قله نمی رسم 

میگه: جآن دلم این اصول کوهنوردی نیست ،"یک قدم یک نفس" 

دستم رو توی دستاش میزارم " یک قدم یک نفس " 

دو دقیقه کنار هم راه میریم دستم رو از توی دستش میکشم 

میگم: "باشه یادگرفتم "

 اما دوباره روزی از نو 

میخنده دستم رو میگیره 

میگم :عه این لوس بازیا چیه ،تو همه ش مراقبم هستی :)) ،همه ش مامانمی :)) 

بعد لیدر" آقای کرمی"برمیگرده

 میگه: 'توی این ارتفاع یه جنگی باهاش بکن :دی" 

 دخترم تیم باید هوای همدیگه رو داشته باشن 

دوباره دستم رو میگیره 

ادامه میده ، که با پنجه ی پاهات پیش برو و کف پاتو محکم زمین نزار،آب یخم نخور،آب ولرم داشته باش

 توی کوه همه ی آب ولرم بطری خودش رو سر میکشم 

میگم: دفعه ی بعدی چشم آب ولرم رو ضمیمه میکنم  ولی دفعه بعدی هم بطری آب یخ میارم  :| ، (آقا آب رو باید قشنگ حس کنم  ،خنک بشم )

یه لحظه پام سر میخوره ،با اضطراب میخواد لباسم روبگیره ،خودم رو نگه میدارم 

میگه:این کفش هات سره نپوش 

جواب میدم:من اینا رو دوستشون دارم دوباره هم میپوشم :))) 


لقمه ی پوره سیب زمینی و گوجه برام میگیره،با لیوان خودش برام چایی میریزه


با سلام وصلوات که میرسیم پایین کوه،تازه حرف خصوصیام یادم میاد بهش بگم مشاوره بگیرم :))


سه شنبه س هفته ی بعدم با همه ی این اوصاف بهش میگم بیام،جواب رد نمیده :)) 

بعد میگم خب مقصدتون کدوم کوه هست؟ سیب سرخ میریم ،ـخب پس نمیام :))) من فقط عشق دو کل هستم ، میگه: رودار تشریف هم بیاری باید تا قله تو رو روی کولم بزارم :))))


پی نوشت:عنوان هم به هیچ وجه اغراق نیست، خودش هم نمیدونه چقدر دوسش دارم :) تا حدودی مشاورم بوده و صحبت هاش به تلاطم وجودم آرامش بخشیده 

بله مخاطب این پست بازآی هست :)

۵ نظر ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۲:۲۲
آنالیز

یکی از مشکلات زندگی ام این است دایره لغت محبتی ناقصی دارم،رابطه های عاطفی خوبی ندارم با خانواده ام و دوستانم ، از یک خط قرمزی که میگذرند هشدار می دهم که یه وقت توقع جبران نداشته باشند اگر از دستشان در رفته ترمز دستی محبت بی وقفه شان را بکشند ـ


مثلا همین دیروز مامان که مردد بود تنهایی وقت دکترش را برود یا همراه داشته باشد و غیر مستقیم سوال پرسید "میای بریم بازار یه دور بزنیم و وقت دکترمم برم" و بنده هم اسکول وار جواب دادم به شرط اینکه برایم پارچه سارافونی بخری، و در اصل بهانه بود حوصله ی بیرون رفتن را نداشتم و مامان مغرورانه پاسخ م را داد "هی نخواستم بیای" ؛ نوبت دکترش را رفت و دم غروبی پکر و ناراحت برگشت و انگار منتظر بود یک نفر سوالی بپرسد و تمام غم هایش را فوران کند با بغض عکس های رادیولوژی و داروهای دفترچه بیمه را نشانم داد که زانوی چپ م آرتروز شدید دارد و سه آمپول تزریقی مستقیم به زانو دارم .


امروز که چادر سر کرد برود برای تحویل نسخه و تزریق آمپول ، سرکوچه نرسیده خودم را بهش رساندم و با خنده ی که  شاید چند ثانیه استرس و دردش را فراموش کند، گفتم "قوت قلبتم مامی، بلخره حضور یه پرستار آینده لازمه و برآورده شدن حاجت دخترت آمین دوم رو جلیل تر ختم کن" 

بعد از کلی معطلی نسخه را با بیمه مکمل از دارو خانه میگیرم و هزینه ش را با کارت عابر بانک مامان می کشم ، و رو به مامان می گویم" خداوکیلی هر کی پول نداشته باشه برا درمان رسما باید بمیره".


اتاق تزریق بودیم و هنوز در خماری هزینه آمپول ها و ویزیت به سر میبرم که چشم هایم می افتد به فرو رفتن آن آمپول در زانوی مامان همانا فرو رفتنش در قلب من بود؛ مامان آرام آرام پله های مطب دکتر را پایین می آید و زانوی چپ من انگار فلج شده است ، راه رفتنم کج و کوله ست، مامان از قیافه ی آویزان و قدم هایم میخندد که "این همه آواز پرستاری میخونی جراتت همین بود؟" بلبل خوش آواز لال شده است و هر آن ممکن است حلقه ی اشک  چشم هایش جاری شود.

۸ نظر ۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۴
آنالیز

بنده:آقا من از این تربیون قول میدم ،فردا هفت صبح آنچنان خانه رو برق بندازم از کف سرامیک هال،دستمال کشیدن چربی های کاشی آشپزخانه، مرتب کردن کابینت،گردگیری اتاقم،دستشویی شستن ،لک بری فرش، یعنی یه طوری پاتو بزاری تو خانه از این تر و تمیز بودنش هر ثانیه لذت ببری؛ مرگ من رومو زمین ننداز ،حالا این چند روز تعطیلی میای؟ 

خواهر:به جان خودت که میخوام دنیات نباشه،اونقدر کار دارم،از اداره تا خانه ،رسیدگی به کارای نازنین،از طرفی هم "س" (شوهر خواهرم) میخواد درس بخوانه، بی خوابی خودم، یعنی بیام همه ش فکر و ذکرم پی کارای اینجاست که با این تعطیلاتم بازم وقت کم میارم، اول دی منتظر خودتم تهران بیای یه دونه آبجیم،دور دونه ام ،زندگیم ، الهی دورت بگردم،

انشالله برا برگشتم ،وعده ی ما 22بهمن


پی نوشت:خواهرم به شدت وسواسی هست و هر وقت خانه ی ما میاد ،چه خانه تمیز باشه ،چه نباشه ، یک دور این تمیزکاری ها رو داره ، من وعده ی یک خیال آسوده بهش دادم ، نهایت محبتم :))) ، و چند دقیقه بعد از قطع تلفن یه اس ام اس برا گوشیم از بانک آمد که پول کارت به کارت زده :| 

همیشه خجالت میکشم چرا نمی توانم جواب این همه عشق (نه فقط ساپورت پول، حتی محبت کلامی رو)  متقابل بدم .

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۳
آنالیز



روزهای که داشتم نامیرا را می خواندم اوایل مهر ماه بود , آسوده از تلاش های که برا کنکور کردم و ناکام مانده بود ,تراس حیاط می نشستم و از خنکای پاییز فیض می بردم , حتی با وجود رویا و آرزو بودن سفرم, تصمیمم برای ویزای کربلا جدی نبود.


روزهای آبان ماه را از طرف باز آی به کوه دعوت شدم, اینکه چقدر ادا و اطوار در آوردم و پنج قدم یک بار  می نشستم و لیدر گروه به حالم میخندید که (تو از اول تا آخر در حال رکوعی, فاطمه یک گام ,یک اشک) و با سوتی هایم, آبروی باز آی را بردم بماند.

آخرین بار که دویست متر مانده بود به قله ی دو کل برسیم , جا زدم  و نشستم , از شما چه پنهان بیشتر دست و پا گیر بودم تا همنورد .


خب حالا آذر ماه , بعد از چند جا رزومه پر کردن های بی فایده , کتاب های که آشفته نیمه رها کردم ,پناه آوردم به بافتنی , به یک ساختن , خودم را لا به لای تار و پودش غرق کردم , هر وقت می بافتم سر درد هایم را فراموش می کردم ,آهنگ گوش میدهم و با عشق رج میزنم .


راستش این همه قافیه چینی ردیف کردم که بگویم , تا حدودی موفق به انجام لیست اهداف بلند مدتم شده ام اما به جای یک روزنه ی امیدوار بودن, به این نتیجه رسیده ام این ها همه و همه مرا ارضا نمی کند, حتی رسیدن به آرزوهای که زمانی در حد یک رویا بود ؛

نمیدانم  با اینکه همه ی اهدافم کاملا مشخص و مکتوب است باز هم به دنبال چه هستم که درونم به

به آرامش برسد.


+عنوان:وحشی بافقی

۲ نظر ۱۲ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۶
آنالیز

خیلی چیزها را فقط باید با خودم در میان بگذارم.

۱۰ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۴
آنالیز