آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

از لحاظ روحی و روانی باید بنویسم که خالی بشم 

سطح استرس و بیخیالی م از حد معمولی گذشته

استرس دارم برای کنکوری که نخواندم 

استرس دارم برای امیدی که ندارم 

از بس خواستم و نشده دیگه سرد شدم 

و تنها کاری که می کنم بیش از حد ممکن می خوابم 

مامان ازم انتظار داره توی کارهای خانه کمک ش کنم و من میگم کسی که حوصله ی خودش رو نداره لطفا سر به سرش نزار 

هفته ی بعد باید برا دانشگاه آزاد ارشد انتخاب رشته کنم ، تصمیمم دارم دوباره یه شهر خیلی دور بزنم ، ولی هر چقدر نگاه میکنم به مامان و بابام دلم براشون میسوزه ، اینا چه گناهی کردن که باید تاوان بدبختی ها و بی عرضگی های من رو بدن ؟! ترمی پنج میلیون هزینه ی کمی نیست ؟ با خوابگاه ؟ حالا شبانه باشه یا آزاد ، هر دو تا هیج تفاوتی ندارن.

"ف ' بهم میگه:  میشه اینقدر زر مفت نزنی ،  تو درس خوان نیستی بابا بزن برو دنبال یه تجربه ی جدید ، زندگی جدید، تا کی میخوای وره دل مامان و بابات بشینی ؟ قدرت ریسک پذیری رو داشته باش ... تا کی میخوای سنگ اینا رو به سینه ت بزنی ؟ دو روز دیگه هیچکی نمیگه مرحبا خوب کردی ، دلت به حالشون سوخت ، خودت و آینده ت این وسط تباه میشه ...

و من با خودم اینطوری برنامه ریزی کردم ، اگه تابستان شیمی مواد و میکروب رو خواندم ، یعنی اوکی دوباره قدرت پشت کنکور نشستن رو دارم ، اگه نه ، هر جا شبانه و آزاد قبول شدم میرم ، 

هر چند مطئمنم غیرانتفاعی قبول میشم ! 

از همه ی آدما و همه ی اپلیکیشن های مجازی فاصله گرفتم ، ولی باز این تلگرام لامصب و حرف های چرت و پرتی که رد و بدل میشه گند میزنه به خلوت و سکوتم .

خیلی رو اعصابم مانور میرن که عهه خبر داری فلانی شوهر کرده؟ بهمانی تازه نامزد کرد؟ 

دختر فلانی هم که همسن تو بود بچه ش تازه اومده دنیا ؟! 

و  توی ذهنم فقط فحشای آبدار +18 نثار همه شون میکنم . بابا زندگی هر آدمی یجوره ، به من چه ؟ کی ، چه غلطی کرده تو زندگیش ؟! 

مغزم خیلی خسته س ، از تمام رویاهای که توی سرم می پروراندم و حالا توی یه سکون فقط درجا میزنم !

و

دیشب تنهایی بازی ایران و اسپانیا رو دیدم و باهاش جیغ زدم و حرص خوردم و دوباره هر چی فحش +18بلد بودم حواله ی ویدو چک داور کردم ، خصوصا نیمه ی دوم چقدر هیجان انگیز بود ...


توئیت : ‏این گلی که مردود شد شبیه تمام موفقیتای زندگی من بوده

اولش ذوق مرگ میشم از خوشحالی بعد یه گندی توش خورده میشه له میشم

*بومرنگِ مقدس*

۱ نظر ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۴
آنالیز
روزی نیست که به خوشمزه های خنک الخصوص بستنی فکر نکنم یا دنبال کلیپ خط تولید بستنی ، فرمولاسیون‌بستنی ، فکر یه مغازه ی بستنی  فروشی، کار در صعنت بستنی  یا خواندن مقاله های بستنی پروبیوتیک ، طرح های توجیهی بستنی ‌، ماشین آلات بستنی سازی یا حتی خواندن خواص بستنی ، شرط بندی هم معمولا سر بستنی میکنم.
با فکر کردن به بستنی شاد میشم چه برسه بخورم و سروتونین ترشح بشه :)) 
اصلا عین بشر درست و حسابی رشته خودم رو می خواندم و میزدم توی صنعت بستنی و نوآوری طعم های جدید ، وضعیتم این نبود .
همیشه رویای بستنی میبینم 
 بستنی اسکوپی شکلاتی ، کاکائویی 
آب هویج بستنی 
آب طالبی بستنی 
فالوده شیرازی 
بستنی زغفرانی 
بستنی زغالی 
بستنی با روکش شکلاتی 
میلک شیر موز با بستنی 
ژله بستنی 
ولی خب در حال حاضر وسعم به بستنی عروسکی دو مینو میرسه و لاغیر :| 

۴ نظر ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۲
آنالیز

جمعه ( عید فطر ) به قصد صعود قله ی نمازگاه رفتیم . نوید بهم اطمینان قلبی داد که راحت نگران نباش . هر چند استرس شیخ علی خان رو داشتم و سعی کردم بیخیال باشم . یعنی شیخ علی خان ببوسم بزارم پیشانی ( حداقل راه رفت و برگشت مشخص ِ  و تکلیفت معلومه ) . 

ساعت چهار صبح طبق معمول رفتم سر ایستگاه تا مینی بوس بیاد . 

البته شب هم عروسی دعوت بودم و به خانوادم قول داده بودم ساعت شیش و نیم غروب خانه هستم . 

گروه هم میخواست به بازی ایران و مراکش برسه و ببینن‌

و خلاصه 

 تا دشت دوزری و رسیدن به چشمه همه چی خوب بود .

 خودم بدون کمک از پنج سنگ، سنگ نوردی کردم و کلی لذت برم از قدرت عضلانیم ‌. 

کنار چشمه یه صحبانه مفصل زدیم با یه گروه تهرانی هم صحبت شدیم به قصد صعود شیخ علی خان آمده بودن . چقدرم سوسول بودن :)) و ادعا داشتن شما به پناهگاه شیخ علی خان نمیرسین و دماوند ما فیلان و بهمان داره ، خب نمیگن تهرانی ها روحانی دارن یه اشاره بده ، کلی امکانات میریزن دماوند در حالی که پناهگاه ها و برقی کشی و حتی نصب تابلو های قله به مدد و هزینه مالی کوهنوردای خودمون بوده .

نکته : چالابه به پرآو معروفه ، بعد توی همین پرآو چندین قله وجود داره که شیخ علی خان بلندترین  قله س ، نمازگاه ، شاودالان ، شنل ... بعد بومی ها خودمون این قله ها رو می شناسیم و بقیه کوهنورد تهرانی ها و شهرهای دیگه فقط شیخ علی خان رو می شناسن که اونم بخاطر غار عمیق توی آسیا معروف هست ، والا شیخ علی خان نسبت به نمازگاه چیزی نبود .

بعد از صبحانه با انرژی مضاعف راه افتادیم سمت صعود و تا رسیدن به قله خبری از ناهار نبود. 

راهنمای گروه هم معین عاشق بود ، ( تازه با یکی از همنوردا دختر گروه نامزد کرده)  فقط معین هم دو بار این قله رو اومده بود و مسیر رو بلد بود ، ( یکی و دو بارم از سر عاشقی حواسش پرت شد و از مسیر بی راهه کشیدیم بالا ) و غر هم میزد تقصیر خودتونه قله نمازگاه صعودش زمستانیه . والا بدون یه قطره برف گروه ما مانده بود با شیب سخت و دست به سنگی که داشت ، چه برسه زمستان همه جا سفید باشه ، مسیر یکنواخت ، روحیه آدم خسته میشه .

ما که همیشه نهایت خیلی طول می کشید ساعت یک رو قله باشیم . ساعت سه ظهر رسیدیم 

یعنی معین برنامه زمان بندیش عالی بود . دقیقا تخمین میزد با سرعت قدم های گروه کی به کجا می رسیم ؟ . 

  200 متر نزدیک به قله بودیم ، من دیگه واقعا توان نداشتم ، به زور داشتم خودمو میکشیدم بالا . وقتی خیلی خسته میشم هیچ کنترلی رو اعصابم نداره ، چند بار با یسرا تو گروه دعوا شد :)) و نوید فقط می خندید ، میگفت تو ارتفاع 3000 متری برو تو گیس هاش :دی 

یسرا همیشه خیلی نگران من هست ، هشت ساعت بی وقف راه رفتم ، توان نداشتم ، یسرا مضطرب بهم نگاه می کرد .

نوید بهم نزدیک شد . گفت : کوله ت رو سبک کنم راحت بیای بالا ، آنچنان جیغی زدم بالای سرش ،  که حق نداری دست به من بزنی :| تا ثانیه های آخر که برگشتم پایین بی محلم کرد :| 

با تمام قوا سومین نفر رو قله بودم :) 💪💪

نکته : توی گروه باید تحمل سختی رو داشته باشی که با اعضا هماهنگ باشی ، توی راه خیلی بهم گفتن لج نکن چند دقیقه بشین و استراحت کن ، اما لج کردنم به جا بود . اگه هشت نفر بخاطر من هر چند قدم توقف داشته باشن ، تا 4 بعدظهرم به قله نمی رسیدیم ، سعی کردم رو خودم فشار بیارم .

ناهار رو در کنار کشفدوزک های بال دار نزدیک قله زدیم بر بدن ، ساعت چهار وقت برگشت بود .

حالا یا خدا ! کی میخواست اون مسیر شن اسکی و شیب بالا و سخت رو برگرده ! اصلا یه درصد هم عاقلانه نبود .‌

معین طبق تجربه ی قبلی ، پیشنهاد داد از خط راس نمازگاه و شودالان  برگشتیم .

یکی از رویاهام این بود قله ی شودالان صعود کنم ، در حالی که یک ساعت تا قله س شودالان فاصله داشتیم .

چقدر چقدر شودالان پر از عظمت و زیبایی بود . خدایا توی ارتفاع3000متری چه کارهای که نمیکنی ،  این عکس قسمت کوچیکی از زیبایی ش بود . ( عکس رو یسرا گرفته ) 

 

یکی دیگه از رویاهام راه رفتن توی مزرعه علف زار بود که هم قد خودم باشه . دو ساعت بی وقف توی علف زار راه رفتیم، مگه این علف های هرز تمام می شد؟! 

 

همه ی بدنم خارش آمد ، نوید و امین و معین همه ش عطسه زدن 

نوید دیگه خیلی گناه داشت ، من هر چی دستمال کاغذی داشتم بهش داشتم تا این حد حساسیت شدیدی داشت!

مامان زنگ زد که الان ساعت شیش و نیم‌ ، قول دادی زودی برگردی بریم‌ عروسی :)) 

گفتم مامان ، این سودای که من دارم تا 12شب هم نمیرسم پایین شما برین عروسی .

ویدو ساعت شیش 

 


دریافت
مدت زمان: 18 ثانیه 

کم کم هوا تاریک شد ما تو علف زار ماندیم ! 

ویدا ( نامزد معین ) پیشنهاد داد شب آتیش روشن کنیم همین جا بمانیم تا صبح بیدار باشیم .

یسرا بشدت از عقرب می ترسید ، من که آب از سرم گذشت بود هر جا می رسیدم پهن میشدم روی زمین ! پاهام قسمتی از بدنم نبود .

با چراغ قوه ی گوشیم راه می رفتم . یسرا هم چراغ قوه نداشت . به یسرا گفتم تو بیا جلو من راه برو که نور برات بزنم . یسرا میگفت سایه خودم میفته جلو پام رو نمیبینم .

توی همین مکالمه ی چند دقیقه ، بیست قدم از معین جدا شدم ! وای  راه رو گم کردم ! سراسیمه برگشتم سمت لیدر با بغض که گم شدیم ! 

لیدر هم بنده خدا یه نیم دایره کوچیکی بیشتر از جلو راه خودش رو نمی دید ‌.

معین دستش رو آورد بالا گفت من اینجام بیا .

با ذوق بدو بدو رفتم سمتش ! تا این حد وضع خراب بود .

ویدو از آقای نرگسی ( داداش گروه) ، برا آقای نرگس قرار زن بستونم‌ :)

 


دریافت
مدت زمان: 11 ثانیه 

 امین تپلی خوش اخلاق سعی می کرد توی این استرس ها من بخندم :) هر چند خودش با114کیلو وزن با پشتکار کوه اومده بود ، بعد از سه ماه یه صعود سخت بیای بدون آمادگی ! کم کاری نیست ! 

در عوضش یه سهراب توی گروه داشتیم ، جان فدایی من بود :| میدونم خیلی دلسوزم بود . چون کوچکترین عضو گروه بودم ، ولی بیش از حد دیگه مواظب بود، سر درد گرفتم از بس بهش تکرار کرد چشم چشم چشم حواسم هست .

یه لحظه کوچیک سُر میخوردم سریع منو با کوله تو هوا میگرفت ‌. اعصابم خط خطی شد از دست این بنده خدا :|

اینجاست که از سر درد شالمو دور سرم محکم پیچیدم . به قول نوید . ق شبیه هندیا شدم :)

عکس هم از یسرای جان دل که حواسش همیشه به من هست 😍😙❤💚

 

نکته ی مهم : ما ساعت چهار بعدظهر تا 12شب آب نداشتیم ، چشمه سر راهمون نبود . 

من و یسرا پنج قلپ بیشتر آب نداشتیم .

از تشنگی هلاک شدیم ، به حدی که به گوجه فرنگی هم رحم نکردیم  فقط یذره تشنگی رفع بشه! توی کوه حداقل یک و نیم لیتر باید آب بخوری، خیلی عرق میکنی ، من نمک و قند بدنم خیلی کم شده بود . میخواستم بیسکویت هم بخورم تشنه م می شد‌ . در این حد بدبخت بودیم . نمک بدنم رو سهراب با تخمه خوردن تنظیم کرد .

و نکته ی آخر ، رهرو آنست که آهسته و پیوست برود هم شخصا تکذیب میکنم !  بی خود کرده هر کی گفته، والا 

خانم اسماعیلی مشکل زانو داشت خیلی سرعت قدم هاش آرام بود . گروه هم باید شب پشت سرهم حرکت می کردیم . پدر پای ما رو در آورد . دو ساعت آخر راه بقدری کش آمده بود . زیر پام انگار میخ بود راه می رفتم . 

باید سرعت راه رفتن بالا، پایین، متوسط کنی که خسته نشی و زود برسی .

ساعت12:30 شب بعد از19 ساعت و 36کیلومتر پیاده روی ما رسیدیم به منطقه حفاظت شده نگهبانی و سیر آب شدیم :) 

اون لحظه ی که منتظر بودیم مینی بوس بیاد. رو آسفالت دراز کشیدم و آسمان شب بالای سرم پر از ستاره های چشمک زن بود قشنگ ترین لحظه ی زندگی رو بعد از همه ی سختی هام ثبت کرد ، البته با آهنگ شکیلا جان 

 

 


دریافت

و درد بابام روزی هزار بار بالای سرم ، که هر بار بدون استرس بهم زنگ میزد و آرامش منتقل می کرد نگران نباش دخترم من منتظرتم میدان امام .

خانواده ی خوب از نعمت الهی محسوب میشه 🙏

ساعت1/30شب به خانه رسیدم و بدون حمام رفتن مثل یه آدم رو به موت خوابیدم .

خدا رو صد هزار مرتبه شکر گذارم من و همنوردام بار دیگر سلامت به خانه برگشتیم ، خدایا شکرت برای عظمتت و زیبایت و مهربانیت و همه ی همه ی خوبیات 🙏💚

 

خاطرات صعود نمازگاه پرآو با قلم یسرا

۲ نظر ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۵
آنالیز
سر شب آمدم غر نامه هام رو نوشتم و طبق معمول تا سحر بیدار باشم . یادم نیست چقدر زود چشم های من رو خواب عمیق برد . بنده که چهار سال یک بار شبیه جام جهانی خواب میبنم ( یعنی خیلی کم پیش میاد )، خواب دیدم و 3:50 دقیقه  نزدیک اذان صبح ناگهانی بیدار شدم . تعبیر هر چه بود بماند .
الحق و انصاف صادقانه می گویم ، خدا صدای ما را از سکوت مان می شوند و از رگ گردن به ما نزدیکتر است .
حمد و سپاس خدای یکتا 
 قسمتی از شعر قیصر امین پور
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد 
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد 
مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت
می شود شعری خیال انگیز گفت....


تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
۲ نظر ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۸
آنالیز

دلم نمی‌آید که شب را رها کنم و همین‌طوری بخوابم... 

شب قشنگ است! 

یک عمر می‌خواهیم توی گور بخوابیم. 

وقتی هنوز زنده هستم، حیفم می‌آید شب‌ها بخوابم...

شب باید بیدار ماند...

گاهی به‌سلامتی ستاره‌ها شرابِ حافظِ شیراز نوشید

سیگار کشید

حرف زد

گریه کرد...

شب باید کتاب خواند،

فیلم دید،

شب باید عاشق شد..

#فاضل_ترکمن 


پی نوشت: به نظر من ادبیات و‌ شعر یعنی بازی با کلمه ها و زندگی در واقعیت کاملا متفاوت ، از کجا معلوم همین شاعر با دیده شاعرانه ش به شب ، بعد نوشتن این شعرش حداقل تا سحر بیدار بوده باشه ؟! مثلا به سیاهی و ظلمات شب خیره شده و به اصطلاح فیض برده باشه ؟! شب در واقعیتش برای من یعنی سرم رو روی بالشت بزارم و سریع بخوابم که فکرهای گذشته ، حال ، آینده ی نامعلوم توی سکوت خفقان آور شب خفتم نکنه ، بینهایت خسته ام ، چه شب های که تا سحر بیدارم و فکر می کنم و فکر ، فکر ، همه ش بی نتیجه ، گاهی میرم لب پنجره می شینم . به ماه نگاه می کنم . به خدا میگم ؟! مگه نه ، شب رو آفریدی و خواب برای مایه ی آرامش ما؟! بعدترش به خودم میگم . حالا شب و روز برا تو چه صنمی داره؟! به اندازه ی هزاران کاش ، امشب زودتر از فکر و خیال فارغ بشم ...

۱ نظر ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۹
آنالیز

روزهای که میرم کوه ،  مامان هزار تا آیه و قسمم میده صورتم رو با کلاه و شال بپوشونم ، آفتاب سوخته نشم ؛ دخترهای کوه بهم میگن دست از دنیا شستی ، نمیشه آرایش ملایم کنی و صورتت مرتب بشه ؟! 

من ! هر روز دارم از خودم بیشتر فاصله میگیرم...

بعد از یک ماه ، کوه 

عنوان :علیرضا بهجتی

پی نوشت : من اینقدر دستم شبیه شکلات نیست :)) ادیت شده ست

۲۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۰
آنالیز

 خانه ی مادربزرگم توی یکی از روستاهای اطراف شهرم هست . من بهش میگم نقطه صفر مرزی ،  چون دیگه آنتن همراه اول هم جوابگو نیست . اکثر روزهای پنج و شیش سالگی عمرم توی روستا گذشت . پنج شنبه و جمعه های هر هفته پاتوق ایل و تبار روستا بود . من با کلی اصرار  ساک لباس هام رو بر میداشتم ماه ها روستا می نشستم و می رفتم خونه ی عموی بابام ، پیش دخترعموهام بودم .صدیقه و بهار ، هر بار که بر میگشتم شهر صدیقه رو با خودم میاوردم .

بهار می رفتم باهاشون ییلاق 

تابستان می رفتم زمین کشاورزی دست چین کردن نخود و کاشتن سبزی ، سم پاشی با تراکتور  

زمستان همه با هم توی یه اتاق بودیم و با یه چراغ فیتیله ی اتاق رو گرم می کردیم 

با دخترعموهام گوسفندا رو می بردیم توی چراگاه های سر سبز 

حمام رفتنم با آب قابلمه و کتری آب جوش بود :)) 

دو بار هم سابقه ی شپش دارم ،  مامانم با ماشین سه کچلم کرد :)) 

بعدش، دخترعموها ازدواج کردن و از روستا به شهر نقل مکان کردن .

اما من همچنان پر قدرت روستا نشین بودم :) با این تفاوت که کوچ کردم روستای عمه ام و روزی نو باغ گردی ، گاو چرانی ، زمین کشاورزی رفتن با پسر عمه هام :) 

چقدر میوه های نارس خوردم و دل درد گرفتم یا بیشتر وقت ها آفتاب سوخته با دستای پوست گردویی بودم‌ .

بعدتر عمه م داغدار شد و سه تا از پسراش رو با اتفاق های مختلف از دست داد و دیگه دل و دماغ ش برنگشت ...

پسرعمه هام از روستا به شهرهای دیگه رفتن ...

 من همچنان روستا نشین هستم اما نه دیگه با اون شور و حال شلوغ .

 گاهی اوقات فالورای اینستاگرام دایرکت میزنن " وای خوشبحالت چقدر توی صحرا و روستا خوش میگذرونی ، حسودی مون میشه به تو " 

گاهی اوقات هم  " سین " وسط جر و بحث ها بهم میگم " داهاتی طرح شهر :)) " 


عنوان : شادمهر عقیلی 



بوی گندم مال من 

هر چی که دارم مال تو 

یه وجب خاک مال من 

هر چی می کارم مال تو 



۱۵ نظر ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۱
آنالیز

حواسم نبود برگه انتخاب رشته ارشد رو بر دارم روی میز آشپزخانه جا گذاشته بودم 

مامان عینکشو بر میداره همه رو کامل میخونه 

امروز داشتم دنبال برگه میگشتم نبود ، از مامان پرسیدم نمیدونی  ورقی که رو میز گذاشتم کجاست ؟ 

با یه بغضی تو چشمام نگاه کرد ، گفت : یعنی اینقدر از ما خسته شدی ؟ از ما بدت میاد ؟ میخوای بزنی یه شهر دور؟ انتخاب اولت ؟ 

هیچی در جوابش نگفتم 

اومدم دره اتاقمو بستم ، پشت در نشستم اشکام پشت سر هم جاری شد ...


۹ نظر ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۶
آنالیز

امسال روزه هام درست و حسابی نبود، با امتناع و بی انگیزه گذشت 

دو جز بیشتر قرآن نخواندم 

شب های احیا هم تلویزیون روشن بود اما نه جوشن کبیر خواندم و نه قرآنی بالا سر گرفتم 

کلا 15 روز بیشتر روزه نگرفتم 

روزه های بدون سحری 

اونقدر با خودم لج کردم که حتی هیج اذان صبحی بیدار نشدم ، صدای اذانو می شنیدم سعی می کردم بخوابم و هیچ حرکتی نزنم 

یه حجم خیلی خیلی خیلی زیادی خسته ام

من آدمی بودم زل گرما کلاسای ترم تابستان روزه دار بودم 

یا حتی تا دو سال پیش با تمام سر شلوغی ها و کلاس رفتن هام با ذهن آرام روزه دار بودم   

الان کاملا بیکار و بی عار هستم با ذهنی آشفته 

 دوست دارم چشامو ببندم این روزها فقط بگذره 

و تنها دعام ؟  ظهور منجی عالم ...

_____________ 

یک لحظه ســـــــکوت ... برای لحظه هایی که خودمان نیستیم 

لحظه هایی هستند که هستیم 

اما خودمان نیستیم 

انگار روحمان می رود 

همان جا که می خواهد 

بی صدا ... بی هیاهو ... 

همان لحظه هایی که  راننده آژانس می گوید : " رسیدین خانم " 

فروشنده می گوید : " باقی پول را نمی خواهی ؟ " 

راننده تاکسی می گوید : " صدای بوق را نمی شنوی ؟ " 

و مادر صدا می کند : " حواست کجاست ؟ " 

ساعت هایی که شنیدیم و نفهمیدیم 

خواندیم و نفهمیدیم 

دیدیم و نفهمیدیم 

و تلویزیون خودش خاموش شد 

آهنگ بار دهم تکرار شد 

هوا روشن شد ... تاریک شد ... 

چایی سرد شد ... غذا یخ کرد ... 

در یخچال باز ماند و در خانه را قفل نکردیم 

و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه 

و کی گریه هامان بند آمد 

و کی عوض شدیم 

کی دیگر نترسیدیم 

از ته دل نخندیدیم 

و دل نبستیم 

و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم 

و موهای سرمان سفید 

و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟ ! 

" یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم...


۵ نظر ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۴
آنالیز

نفر اول: درباره ی من هیچی به تو نگفت؟ 

من: نه هیچی نگفت

نفر اول: آخه من جنس شیشه خرده ی اونو میشناسم مگه میشه یه کلمه حرف نزده باشه ؟! 

من : اگه میخوای زیر زبان منو به هر روشی بکشی بازم هیچی عایدت نمیشه ، وقتی هیچی نگفته از خودم دروغ سر هم کنم تحویلت بدم ؟ 

______________

نفر دوم : درباره ی من هیچی به تو نگفت ؟ 

من : نه هیچی نگفت 

نفر دوم : از صبح تا غروب وره دل هم بودین مگه میشه لام تا کام حرفی نزده باشه؟! 

من : بحث ها حول محور زندگی خودمون بود

________________

نفر اول و دوم مخ من رو جویدن از بس پشت سر هم دیگه گله کردن و داستان های صد من یه غاز رو تعریف کردن ، یه درصد هم اعتقاد به متقاعد شدن ندارن ، حرف فقط حرف خودشون .

 در نهایت خسته شدم از جر و بحث بیهوده . خب به من چه ! تلگراف حرف بیار و حرف ببرم ؟  بشینن رو در رو اختلاف هاشون برطرف کنن ، فردا پس فردا هم دو تا حرف دروغ الکی دهن من بزارن که آنالیز اینطوری گفته  ، والا 

اصلا شاید این سکوت یه افاقه ی شد که این مرافعه ها فیصله پیدا کرد هر چند چشم از این دو تا آب نمیخوره ....

۳ نظر ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۴
آنالیز