آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۶ مطلب با موضوع «از خوشی های زندگی» ثبت شده است

گور بابای سرما خوردگی حسش فوق العااااده است

وای وای

 غرقم در احساس پیاده روی دیشب 

غرقم در باران 

غرقم در عکس این پست 

خیس خیس 

امشب دوز نصیحت هایم بالا گرفت :دی 

این را هم آویزه گوشتان کنید 

بروید دنبال آدم های شبیه خودتان به هر قیمتی که شده یک نفر مشابه اخلاقیت خودتان پیدا کنید 

مطمنن در آن باران قدم زدن تنهایی نمیچسبید.

 


۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۴
آنالیز

پست قبل در اپیزود دوم نوشته ام"سین" به کنسرت شهرام ناظری میرود و از آنجا زنگ میزد (رفیق ،بسی جایت خالیست ) و دیشب بعد کنسرت و از باب مرام و معرفت فیلم و عکس ها را برایم فرستاد. 

این هم یه کلیپ 1:14 ثانیه و حتی با صدای "سین جان " 

دریافت
حجم: 5.12 مگابایت


و اگر میخواهید کاملش را بشنوید دریافت

حجم: 5.33 مگابایت

من منال کرد فارسی نیزانم ،کرماشانیگم فارسی نیزانم/ وه زوان کوردی قه ضات له گیانم

(من کرمانشاهی هستم فارسی بلد نیستم، فقط به زبان کردی می گویم درد و قضای تو به جانم)


 خانمی گول ونوشه ی/ خانمی شو چرای دیوا خانمی

(گل بنفشه ی باغ هایم هستی، در شب تاریک تو چراغ مهمان خانه من هستی)


 هی داد هی بی‌داد آلوده ی و دردم / خراوه نشین بیابان گردم 

(ای داد و بی‌داد آلوده به دردم. خرابه نشین و بیابان گردم)

 

خانمی گول ونوشه ی / خانمی شو چرای دیوا خانمی

(گل بنفشه ی باغ هایم هستی، در شب تاریک تو چراغ مهمان خانه من هستی)


ایمشو چن شوه نیتیده خاوم/ له کی توریاده گلاره ی چاوم

(امشب چند شب است که به خواب من نمی آیی، با کی قهر کرده ای؟ ای رو شنایی چشمهایم)

 

خانمی گول ونوشه ی /خانمی شو چرای دیوا خانمی

(گل بنفشه ی باغ هایم هستی، در شب تاریک تو چراغ مهمان خانه من هستی)

 

هی داد هی بیداد کَس دیار نیه /  کَس له درد کًس خور دار نیه.

(هی داد و بی داد کسی پیدا نیست / کسی از درد کسی با خبر نیست )


خانمی گول ونوشه ی /خانمی شو چرای دیوا خانمی

(گل بنفشه ی باغ هایم هستی، در شب تاریک تو چراغ مهمان خانه من هستی)


بنویسین له بان طاقی طاق وه‌سان / تا کی بکیشم جور ناکسان 

(بنویسید روی کوه طاقبستان , تا چه زمانی ظلم نامردها را به دوش بکشم)

 

گول ونوشه ی با خانمی شو چرای دیوا خانمی

(گل بنفشه ی باغ هایم هستی، در شب تاریک تو چراغ مهمان خانه من هستی)


پی نوشت:این آهنگ قبل تر توسط کاک ناصر رزازی خوانده شده و بعد استاد شهرام ناظری در کنسرت پارسال باز خوانی و اجرا کرد و به دنبال اون حرف و حدیث های راه افتاد که من قبول ندارم .

پی نوشت 2: این آهنگ به دلیل دلبر و بوسه بر لب این صوبتا کاملا سانسور شده:)) اصلشو با صدای استاد ناصر رزازی از اینجا 

پی نوشت 3: چندتا بیت از ترجمه ها رو از سایت های مختلف برداشتم و قسمت های رو هم خودم نوشتم .

۰ نظر ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۸
آنالیز

ف: سلام ، تمام این دو هفته ی که نبودی  یک دل سیر اشک ریختم ، غم و غصه هامو قورت دادم با یک لیوان آب پرتقال ، پس الان به تو زنگ نزدم که بگی دوباره بدبختی هات رو برا من آوردی و خوشی هات برا دیگرانه ، خوابی؟ 

بنده: بله با اجازه ی شما ،به ساعت نگاه کنی هشت صبح ؟! وات د فاز   

ف:خاک تو سرت همینطوری میخوای پرستاری قبول بشی؟ میدونی این رشته ی ما هیچ ارزشی نداره؟ چهارسال حمال کتاب بودیم تو گرما و سرما ،حیف اون همه حرص امتحانا 

بنده: این حرفات یعنی کاره که پیدا شد پریده؟؟ (لینک )

ف:حالا ارشد تغذیه هم برا ما جز رشته حساب شده ،یه عمر اونا رو مضحک کردیم ، بیا به سرمون اومد با این آخر شری ،طرف فکر کرده تغدیه هستم ، گفته:" اگه مهر ارشد تغذیه داری بیا" :|

بنده: آیکیو ، خدایش نه تو فکر کردی حالا ارشد تغذیه هم داشته باشی نونت تو روغن ؟ توی هر شهری دو ،سه نفر دکترای تغذیه و معروف وجود داره و بقیه با عرض پوزش کشک:|

ف:حالا میای بریم پاساژ سروش برا کنکور مجدد کتابای که نداریمو بخریم ؟ 

بنده: آخه الان ؟

ف: تو بیا بریم ، یه سوپرایزی از طرف من و همسر برات داریم :))

بنده: خرم میکنی؟ 

ف: نه به قرآن ( گوشی را روی اسپیکر میگذارد)

همسر ف: راست میگه فاطمه به جان خودش قسم ( با قهقهه) یه هدیه  خوشمزه و نا قابل تقدیمی از طرف سعید و فرشته  به خانم پرستار آینده :)


عکس: هدیه سوپرایزی :) از هنرمندی های "ف" ...ترشیجات را عشق است :)

۱۴ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۱
آنالیز

از آنجا که خانواده ام اصولا عادت ندارند هماهنگی و تنظیم کاری را از قبل داشته باشند و همیشه به صورت کاملا عجیبی سوپرایز میشوم ، بله عرضم به حضورتان ، پنج شنبه صبح از خواب پا شده م اگر خدا قسمت کند دو خط درس بخوانم برای کنکورم  ، ولی ای دل غافل ، دیدم اهل بیت در تکا پوی  عزیمت یک سفر هستند0_o و یک چشم غر به من هم آمدند "تا لنگ ظهر خوابی ، زود وسایلاتو جمع کن میخوایم بریم تهران خانه زینب تولد نازنین (خواهرزادم) " 

حالا لنگ ظهر بنده ساعت چند بود؟ 8 صبح: | ، جت وار وسایل سفرم  را جمع نمودم ( کلهم یه کوله هم نشد ،دو تا لباس و شلوار راحتی ،مسواک ) و بدو بدو به سمت بازار و خریدن کادوی تولد .

این هم عکس کادوی که خاله فاطمه خریده: )) 

+جالب است بدانید من روز قبلش را هم در تولد برادرزاده ام تشریف داشتم:)) و میخواستم صبح پنج شنبه یک پست تولد برای برادر زاده جان بنویسم .

حالا فکر میکنم این عنوان هم به پست میامد ، "فاطمه هستم یک سر دارم هزارتا سودا " 

پی نوشت:  چند روز پیش یک کتاب را امانت گرفته بودم و در جدال امروز و فردا خواندش بودم، تصمیمم کبری گرفتم همراه خودم ببرم ،حوصله آهنگ را هم نداشتم  و چپاندن هنذفری توی گوش ها در جاده فکر آدم ها را غرق گذر زمان های آینده و گذشته میکند.


و راضی بودم 50 صفحه را تا رسیدن به تهران خواندم: )

پی نوشت: نماز شکسته چه حالی میدهد :))

برشی از کتاب: 

بیکاری یک مفهوم بود,  چیزی که در اخبار فقط در رابطه با کارخانه های اتومبیل سازی یا کشتی سازی مطرح می شد. هرگز فکرش را نمی کردم که از دست دادن کار مثل از دست دادن دست و پا باشد- چیزی که بدون خواست خودت و برای همیشه از دست می رود.  هرگز به پول و آینده فکر نکرده بودم و واهمه ای از چیزی نداشتم. فکر نمیکردم از دست دادن شغل در آدم حسی از بی کفایتی و تا حدودی بیهودگی ایجاد کند.صبح ها آدم خودش از خواب بیدار شود خیلی سخت تر از این است که ناگهان با صدای زنگ ساعت شماطه دار از خواب بپرد.دل آدم برای همکارانش تنگ می شود, اصلا هم مهم نیست وجه اشتراک کمی با آن ها داری,  حتی می بینی که توی خیابان دنبال چهره های آشنا می گردی.

پی نوشت: حالا یکم دیگه دوباره فکر کردم , این عنوانم به این پست نمیاد: | شما که صدامو نمیشنوین؟ میشنوین؟  ...بله این چنین شد که الان در هوای تهران خفه شدم: ( جان سپردم از بس سرفه زده ام.. 

۱۲ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۱
آنالیز

یکی از آرزوهای من این بود,  یک روز پاییز را وقتی هوا از ساعت پنج شب می شود بروم قدم زدن: ) 

عاشق خُنکای هوا هستم و بعد یک چای سبز دلچسب: ) 

امروز بعد از کلاس ، وقتِ برگشت به خانه , اوج غروبی و شبی , ساعت شیش ,با پیشنهاد زهرا و مضمون (تا یه جایی پیاده بریم مخمون هوا بخوره ) و موافقت چهارتایی من, سایه,سمیرا, زهرا به راه افتادیم 

قدم زدیم, خندیدیم ، خاطرات جدید را ساختیم, قرارهای بعدی را هماهنگ شدیم: ) 

خلاصه که تحقق آرزوها لذت بخش است: ) 

صلوات آرزو به دل از دنیا نرفتم: دی

۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۳
آنالیز

پست قبل را میخواستم پُر بار تر بنویسیم اما دل غافل به زمان ناهار فکر نکرده بودم که الان اعضای خانواده یک به یک تشریف میاورند 

و جو خانه از حالت سکوت به سر و صدا تبدیل  می شود سفر پهن کن،پارچ آب را بردار، بیا چایی ات را بردار ،قند دو تا بیشتر بر ندار دیابت میگیری:| 

و این چنین تا الان زمان برای ویرایش پست قبل نماند. 

_______________________________

دوست داشتم از این عکس برایتان بگویم ، اسمش الهام است اواخر کارشناسی باهم دوست شدیم و الان رفیق هشت هستیم 

از  شخصیتی هفتاد درصد شبیه خودم است و موقعیت خانوادگی کاملا مشابهی داریم 

او هم همانند من یک خواهر و دوتا داداش دارد. 

چند باری نصیحت اش کردم بیاید وبلاگ نویس شود ,که وبلاگ نویس ها ال و بل هستند,  حالا حالا ها دارد فکر میکند گاهی هم اینجا را می خواند. 

در دنیای واقعی من ناب ترین دوست است که می توان روی مرام و معرفتش حساب کرد ،می توان دستش را گرفت و تا هر جا که دلت خواست قدم زد، می توان روبه رویش نشست و اشک ریخت ، می توان تمام رازهای که در قلبت نگه داشته ای و باید حتما به یک نفر آدم اطمینان دار بگویی بعد با خیال راحت سرت را بگذاری و بمیری  به او بگویی .

سر بلند از آزمون رفاقتی من بیرون آمده است :)

نمایشگاه کتاب که همینطور داشتیم از دار و درخت ها عکس میگرفتم و با لبخند نظارگرم بود ، صدایم زد فاطمه بیا از پاهامون عکس بگیریم تا حالا عکس این شکلی نداشتم :)

جواب دادم فقط تو و یه دونه عکس ،بالا چشم رفیقم و چیلیک چیلیک:)

پیوست به خاطرات مشترک

پیوست به خاطرات مشترک 2

۱ نظر ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۳
آنالیز

از سکانس های زندگی ام دو تا حتی سه تا در میان را میخورم و نمی نویسم ,نمیدانم, چرا را که نمی شود.گفت... چون دلیل واضح و مبرهن است برای خودم بی برنامه بودن و اندکی روبه زیادی: دی گستردگی: )) 

خب تا رشته کلام از یادم نرفته بنویسم 

شنبه برخلاف میلم و دل دل کردن توی این وضعیت نابسامان بی پولی و تولد های پی در پی خواهرزاده,برادرزاده آیا نمایشگاه کتاب بروم یا نروم ؟ در همین اثنا دل را به دریا زدم و رفتم و چندین بار هم در گروه تلگرام رفیق فاب به خودم فحش های آب دار نثار کردم که نامبرده  یک دلقک بیکار است که میخواهد نمایشگاه کتاب دور دور بزند , بله دوستانم قصد خرید کتاب, تنفس عمیق در هوای اواخر آبان ماه را داشتند و ملاقات یکدیگر که از دل خوشی های کوچیکمان هست, بنده هم برای دو مورد آخر با آن ها همراه شدم. البته  همیشه همینطور است آنان که قصد خرید ندارند یکهو و بی هوا دوز جلوگیری شان بالا میزند و دار و ندارشان هر آنچه ذخیره کرده اند که محتاج دیگری نشوند بر باد میدهند و بدبختانه یا خوشبختانه بنده جز آنان هستم 

خوشبختانه به دلیل اینکه نمیگذارم حسرت به دل از دنیا بروم و آرزوهایم را تا آنجا که می توانم تمام و کمال محقق میکنم 

و بدبختانه  یعنی فقط مخم در شور و حال جوانی است به قول عامیانه "جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود؟  " و هر لحظه اش دستت دراز است برای یک هزار تومانی:( به فکر روزهای آتی بلند مدتش نیستی .

البته همیشه خوش بینانه باشید بگوید" خدا بزرگ است از این ستون به اون ستون فرجیه"



این هم کتاب های که خریده ام  البته با بن کتاب پنجاه هزار تومانی 

جزء از کل :استیو تولتز با ترجمه ی پیمان خاکسار /انتشارات چشمه عزیز 

تنهایی پر هیاهو :بهو میل هرابال با ترجمه ی پرویز دوائی /انتشارات آبی 

ناطور دشت: جروم دیوید سالینجر با ترجمه ی احمد کریمی / انتشارات امیر کبیر ارزان دوست داشتنی خودم: )

بعلاوه سه عدد کتاب رنگ آمیزی برای سامیار قند عسل عمه: ) 

و یک کتاب زبان سامیت دو بی برای ترم بعد 

خدا رحم کرده مثلا قصد خرید نداشتم اگه بود چی میشد:دی 

و در پایان وقتی کتاب جزء از کل را 41 هزار تومان خریدم و قشنگ همه ی پول هایم برای یک کتاب به فنا رفت چند لحظه سریع نمایشگاه را ترک کردم و در اطراف درخت های کهنسال پارک شاهد از ژرفای وجودم تنفس میکردم تا یادم برود چه حرکتی انجام دادم 

منتها یک کتاب خوب ارزش چندتا کتاب رو اعصاب را داشت: )

۳ نظر ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۰
آنالیز

گاهی یه اتفاقای برا آدم پیش میاد
 تو ذهنت با خدای خودت حرف میزنی
گاهی فکر میکنی ما آدما مثل یه ماهی ریز ته یه اقیانوس بیکران هستیم
گاهی فقط میتونی سرتو بگیری بالا یه لبخند شکر بجا بیاری و دلت قرص میشه از حضور جاویدانش 

+نوشتم که امروز یادم بمونه همیشه در کنارم هستی و صدامو میشنوی 
خدایا روزی صد هزار مرتبه شکرت 

+عنوان:سعدی 
۰ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۶
آنالیز
در تمام لحظه های زندگیم خدا رو برای داشتن پدر و مادر سالم و صالح و داداش هام و خواهرم عزیزتر از جانم شکر گذار بودم و خواهم بود
حتی تو این روزهای زندگیمم وقتی که کم میارم میگم خدایا شکرت خانواده ی خوبی دارم  باز این داشتم جای هزار مرتبه شکر داره ..
به نظر خانوادم . من یه دختر فوق العاد خونسرد . بیخیال . بی مسئولیت و سخت دلم بعد به این نتیجه رسیدن همه ته تغاری ها یه کرباسن و این فرزند اول که دلسوز و مسئولیت پذیرش بیشتر و حداقل توی خانواده ی خودم این موضوع انکار نمیکنم 
خواهرم فرزند اول خانواده یعنی نور چشم ما
ما بین این تعریف و تمجیدام گاهی دعوا و قهرهای طولانی هم هست که نمک زندگیه :) :دی 
این مقدمه رو اومدم بگم 
خدا نکنه آدم بغض خواهر و برادرشو ببینه همه ی دنیا رو سرت خراب میشه 
وقتی هم ازدواج میکنن میرن سره خونه زندگیشون هر لحظه که شاد میبینیشون قند تو دلت آب میشه و واقعا شیرین :)
و داشتن خواهر زاده لوس و برادر زاده ی اکتیو در دو دقیقه کل وسایلاتو بریزن کف اتاقت یعنی نعمت و خوشبختی :)

+جدیدا میخوام هر وقت اومدم اینجا غر زذم در کنارش از یه دل خوشی زندگیمم بنویسم :)
وبلاگ جانم نگه بدبختیات برا ماس خوشی هات برا بقیه :دی
۰ نظر ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۲:۳۲
آنالیز



+وقتی دقیقه ی 90 میزنم زیر همه برنامه های بیرون رفتن ,میگم شما خوش باشین , من حالم بد نمیتونم بیام ,و بی هیچ اعتراض برنامه شونو کنسل میکنن :) 

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۶
آنالیز