آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۱ مطلب با موضوع «بلاگرها» ثبت شده است

خُب اخلاقا بنده یک آدم سرد و مردم گریزی هستم اما سخت وفادار.

شاید مدت ها مثلا حدواً یک سال حالی از طرف نپرسم و همچنان با خاطرات اش زندگی کنم.

همیشه هم همه ی آدم های اطرافم ناله و شکایت دارند که " تو خیلی بی معرفتی". واقعا درک نمیکنم ، مرام به هر دقیقه احوال پرسیدن نیست خصوصا در این روزگار ما و عکس های مناسبتیِ  پروفایل اینستاگرام و تلگرام شان می توان فهمید در چه حالی هستند .

و دل تنگی هم شاید همین باشد بعد از آخرین مکالمه مان در تاریخ95/7/15 تا 95/10/29 

خلاصه شود در این اسکرین شات کوتاه و رد و بدل دو، سه تا عکس همین.

+ عنوان هم از فایل صوتی تولدش دزدیده شده است: ))

تماماً مخصوص 

+ از الان تا بهمن ماه تولدت مبارک: )

۲۹ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۸
آنالیز

مامان ،اگر بنشینم از تو بنویسم سطر های فراوان باید نوشت. تو یار و یاور بودن را در حق من به کمال رسانده ای. 

مامان، از کدام خوبی هایت بنویسم،

از روزی که دیدی چقدر به لپ تاپ احتیاج دارم و بابا پول ندارد بخرد، خرجی تمام یکسال خودت را برایم جمع کردی و لپ تاپ خریدی.

مامان ، از سفرهایت بنویسم حتی برای دو روز هم که نیستی ، برایم چندین خورشت و پلو حتی سالاد فریزر میکنی ، یک وقت پای گاز خسته نشوم و روغن داغ روی دست هایم نچکد لکه دار شود پس  دست های خودت چه قربان شان شوم که پُر از لکه ی روغن داغ است. 

از سوغاتی خریدنت بنویسم , از سفر برمیگردی بعد میپرسم"اینا همه برا من ،خودت چی خریدی؟" می گویی : "تو که راضی و شاد باشی یه دنیاس"

مامان , از کمر دردت بنویسم , با کمر درد شدید تمام کارهای خانه را انجام میدهی یا خوردن قرص های زهر ماری که سال هاست با تو همراه است.

مامان، هر وقت خسته و غمگین بودم آمدم بالای سر تو خالی کردم و لام تاکام هیچ نگفتی خم به ابرو نیاوردی  ، ولی وقتی خودت غمگین هستی آلبوم عکس های مادرت را میاوری اشک میریزی لباس هایش را بو میکشی.

"شرمنده ام تکیه گاه خوبی برای روزهای غمگین ات نبودم. "

مامان، از روزهای بنویسم , که حالم خوب است برایت یه دل سیر  وراجی میکنم و روزهای که میخواهی برایم حرف بزنی می گویم وقت ندارم خلاصه بگو.

مامان ،لعنت به غرور مسخره ام که هیچ وقت نگذاشت با همه ی وجودم بغل ات کنم بگویم چقدر دوستت دارم تو نفس و همه زندگی ام هستی.

مامان هر وقت آمدم خوشحال ات کنم تو پیش دستی کردی همانند الان هیچ ندارم بنویسم ؛فقط می توانم بگویم این روزها تمرین کرده ام جزء ی از آن همه عشق ات را .

پای گاز یک ساعت کتلت پخته ام  و از بوی اش سیر شدم مثل تمام روزهای که خودت از خستگی و بوی غذا اشتها نداری بخوری. 

با بدن سلامت ام  تمام خانه را جارو برقی کشیدم و گرد گیری کردم ، یک یا دو دقیقه نصف احساس کمر دردت را درک کنم.

با پول تو جیبی هایم کتاب های کنکور خریدم و درد بی پولی را تا آخر ماه کشیدم ، " تو خیلی ناراحت بودی ومیگفتی باید هزینه کتاب ها را پرداخت کنم انگار این کار ها را وظیفه خودت میدانی".

وقتی گوشی ات را برایم آوردی با جان و دل کلاس فشرده ای کار با اندروید برایت گذاشته ام و آموزش مسیج فرستادن را باهم چندین بار تمرین کردیم.

تو یک عمر با تمام وجود و محبت بی منت برای بزرگ کردن من وقت گذاشتی  به بزرگواری خودت ببخش این تمرین های دو ساعتی در مقابل تمام جوانی ات هیچ است.


+ این سطرها تقدیم می شود به تمام مامان های مهربان آسمانی 

پلاکت , ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد بانو , بخاطر خودم 

فاتحه و صلوات را با عشق بخوانید  ... تشکر

۲۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۶
آنالیز

ثریا را از سطرهای شبانه ی بلاگفا یافتم 

دو سال همچنان خاموش می خواندمش ، با پست هایش خندیدم ،اشک هایم جاری شد ،فکر کردم ، یادگاری ساختم: ) 

بعد تر ها اینستاگرامش را دنبال کردم،  الحق و انصاف این یک بار اینستا مفید واقع شد  که  سر حرف را با بانوی بنفش قصه باز کنم:) و رفیق شیش شویم: )

حالا بانوچه در تصوراتم:

بر عکس روزهای سرد دی ماه او خون گرم،سرشار از انرژی،صبور و صدا خوشگله جان می باشد :) 

رفیق با معرفت الهی همیشه لبخند برقصد بر لبانت: )

عکس نوشت: محصول مشترک آنالیز و ساجده :) 

دو بلاگر در یک خانه :))


۱۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۳
آنالیز

این پست خانم لبخند جان را  می توان یک بار دو بار پنج بار حتی پانزده بار خواند و ما بین تلخ بودن و دوست داشتن کلمه به کلمه ش متوقف شد.

۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۵
آنالیز

دم غروبی وبلاگ ها را میخواندم و از پست های بلاگران خواندم( ع مترسک گذاشته رفت بی خبر )

مترسک خوش اخلاق که سر جمع سه تا کامنت برایش نوشته ام

بعضی وبلاگ نویس ها را معتادی به نوشته هایشان به خواندن جواب کامنت های وبلاگشان حتی اگر اصلا وبلاگ تو را یک بار در عمرش ندیده باشد

با نبودن تو چه کنیم مترسک خوش اخلاق ؟؟؟:(

مترسک جان شاید باورت نشود زل زدن به صفحه ای سفید وبلاگت و یک عبارت کوتاه نه تنها غم انگیز بلکه بغض آلود هم هست لطفا برگرد حتی اگر بخواهی مدت ها ننویسی حداقل صفحه ی سبز و دوستانه ت را دریغ نکن از خواننده های که تا ستاره وبلاگت چشمک میزد دو پا داشتن و دو تای دیگر قرض میگرفتن تا تو را با تمام وجودشان بخوانند .

۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۳
آنالیز

حال دلم چند ماهیست همانند  حال دلم یجوریه ولی پر از صبوریه  شباهنگ می باشد .

به ویژه سطرهای اول و پارگراف  آخر پست 

۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۰
آنالیز

ما بین بلاگر ها به نگین خوب مجازی معروف :) این اسم را 7660 برایش انتخاب کرد: )

اووووممم الان دوستی منو تو یکسال شد: ) 

اولین باری که توی یه گروه مشترک اد شدی بدو بدو اومدم خصوصی بهت گفتم نگین خوش اومدی من همون فاطمه اینستام :دی 

علاوه بر نگین خوب مجازی باید باید بهت بگم متصل کننده ی همشهری های بلاگر: ) 

دوستی من با بازآی رو یک دنیا ازت متشکرم: ) 

نگین, مدیر برنامه همه تولدامون  :)

نگین, راستی این جریان تغییر رشته رو آخرش نگفتی ها ؟ :دی 

نگین, استرسی شب های ماه رمضان امتحان استاتیک: )

نگین،مشهدی و صد بار توضیح میدهد نه من خود مشهد نیستم و نقطه سره خط فردا هم دوباره میگویم نگین مشهدی: )

نگین, برای من تعریف میشود در سنگ صبور ما: ) 

نگین یعنی لبخند بهارانه :)

نگین یعنی عشقه عشق :)

۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۹:۱۰
آنالیز

خانم نمایشنامه نویس آینده 

دوست کتاب خوان عزیزم که کلی ازت نکته مثبت یاد گرفته م همیشه 

وبلاگ نویس با سلیقه و هنرمند 

عکاس نازنین با اون عکسای حرفه ایت :)

رفیق مطمن باش همیشه یادمه 22 بهمن تولدت :) 

تولدت خیییلی خیییلی مبارک باشه :) 

به قول خودت : دست دست شله شله آهااا قررر قرررر محدثه چقدر قشنگ تولدش مبارکش ببخشید :) 

ببخشید شماره ت خیلی وقت پاک شده نداشتم زنگ بزنم و اینستام هم تقریبا نتم ضعیف بود بیام برات اون طرف عروسی بگیریم برقصم با آرزوی سلامتی و موفقیت و یک دنیا شادی برای تو :)

۲ نظر ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۱
آنالیز

+ اگه پسر بودم همین امشب همه وسایلمو جمع میکردم و میرفتم مشهد و تو محرم میموندم و چله میگرفتم...

اینجای جای من برای موندن نیست....

لینک وبلاگ:

دعاهای لاجوردی


خییییلی خییییلی  دلم تنگ امام رضاس ... به یه تنهایی عمیق نیازمندم 

یه زمانی فکر میکردم پول خیلی کارش درست و همیشه به مامانم میگفتم پول  داشته باشی هر جا خواستی بری زودتر طلبیده میشی  و الان دو هفته س به این نتیجه رسیدم که خیلی اشتباه کردم  همچین حرفی زدم :/

الان دومین باره که با داشتن پول و امکانات مهیا طلبیده نشدم نه مشهدالرضا و نه کربلا

نمیدونم کجای زندگیم دارم اشتباه میرم نمییییدونم واقعا 

ولی حدس میزنم نماز خوندانم خیلی خوب نیست از خدا میخوام فقط گرهی کارم همین باشه  نه مشکلی دیگه و زودتر خودمو اصلاح میکنم .


۶ نظر ۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۷:۴۱
آنالیز


ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ!!

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ! 
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ!
ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ 
ﻏﺼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ...
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ

ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ 
ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ "ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻋﺸﻖ "
ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ
ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!

ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻗﻮﺭﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻣﯽ ﭘﺰﻡ، ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻏﺶﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ 

ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺖ ﮔﻞ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻫﻨﺪﯼ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻤﮑﺎﺭﺕ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ

ﺑﻌﺪﺗﺮ ﻫﻢ ﻻﺑﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ!!!
ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ

ﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ،
ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮐﻪ ﻻﺑﺪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﻬﻤﺎﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻫﻢ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻢ!!!!!!!!

ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻼﺱ ﮊﯾﻤﻨﺎﺳﺘﯿﮏ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ 
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺖ ﺗﺎﮐﯿﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ
ﻫﺎﯼ ﭼﯿﻦ ﺩﺍﺭ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ﻭ ﻋﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﺎ ﻧﻪ!!!!!!
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ...؟ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ...

ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﭘﺴﺮﻡ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺍﺯ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﯾﮏ ﺟﻮﺟﻪ ﺗﯿﻐﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻣﻈﻔر

ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﻬﻮ ﯾﮏ ﺑﻤﺐ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...!
ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺘﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﺑﻮﺩ 
ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ

ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻈﻔﺮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻬﺶ ﻏﺬﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﯾﺎ ﻫﺮ ﮐﻮﻓﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ، 
ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻤﺐ ﻫﺎ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ
ﻭﻟﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻻﺑﺪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭘﯿﺸﺖ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ 
ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼﻣﺎﺩﺭﺵ!!!!
ﻭ ﻫﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺧﺘﺮﺕ..

ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ
ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ 
ﻭ ﻫﯽ ﺗﻘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﯾﺎﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﻔﺘﯿﻢ... 

ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ 
ﻭ ﻣﺎ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻏﺼﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺁﻫﻨﮓ...
ﺑﻌﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ:
"ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ"
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ: 
"ﺑﺎﺑﺎ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﮐﻠﯿﭗ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﻣﻌﯿﻦ ﺍﺳﺖ"
ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﻢﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﻉ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ...!!!

از وبلاگ نیکولا 

۱ نظر ۰۲ آذر ۹۴ ، ۱۶:۲۵
آنالیز