آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۴ مطلب با موضوع «بلاگرها» ثبت شده است

اینجا را بخوانید 

فکر و خیال 

به روزهای که تنهایی هایم روز به روز عمیق تر میشد 

به روزهای خود خوری محض 

به روزهای بُریدنم 

به اندک اندک از لاک خودم بیرون آمدن 

به این سیکل تکراری 

یکتا جان از همین جا باز هم یک دنیا سپاس بابت متن خوب و ملموست. 


۲ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۳۸
آنالیز

خوش اخلاق ترین وبلاگ نویس بیان که با همه ی نظرات متفاوت راه می آید و حواسش به همه ی ما ها هست چه در غم هایمان و چه در شادی هایمان :)

+ خدایا من نمیدانم به درگاهت چه کار خیری انجام دادم که بهترین آدم ها را سره راهم قرار میدهی, خدایا هزاران مرتبه شکرت برای دوست های خوبم

خدایا خودت هوای حال دل خوبشان را داشته باش 

غم 

شادی 

۲ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۷
آنالیز

استاد فرهمند جآن را پلی زده بودم و حدیث کسا میخواندم و اشک هایم گاهی جاری می شد از این احساس کلافگی جوانی ام، از این دو راهی ها، از این هیجان های که با صاعقه های منفی برخورد میکند ، از این خلاء وجود هدف ها و در نهایت تنهایی که گاهی دوستش دارم و لذتش را میبرم و گاهی هم قدرش را نمیدانم. 

در این اثنای که روز به روز تنهایی هایم را عمیق تر کرده ام و از آدم های واقعی و مجازی اطرافم بٌریده ام،  بی هیچ اراده ی چشم هایم را بستم و به بازآی پیام زدم و خواستم یک ساعت وقت بگذارد باهم به امام زاده سیده فاطمه برویم حتی برنامه ی نداشتم برای حرف زدن با او  , دوست داشتم فقط سرم را بگذارم روی شانه ش بگویم "ای دوست هوای گریه با من "

اما 360 درجه بر خلاف این تصوراتم پیش رفت :))

با اینکه ما همشهری هستم این قرار را بعد از یکسال خورده ای ترتیب دادیم و خودمان همین دوری را ترجیح داده بودیم، دوری برای شناخت بیشتر.

خب، اولش با یک کادو از طرف یسرا سورپرایز شدم :) بعد من چیک چیک خجالت کشیدم ای بابا چرا زحمت کشیدی:)) من اصلا به کادو در برخورد اول فکر نکرده بودم :)) من از این کارا بلد نیستم :))

کادوشو از ته قلبم دوست دارم ❤

و بعد گفت پاشو پاشو برویم یه چرخی بزنیم :))

قدم زدیم 

بستنی زدیم 

کتاب شهر رفتیم 

خندیدیم 

و یک عالمه حرف مشترک داشتیم 

و فکر میکنم این یکسال خورده ای چقدر دوریه خوبی بود برای ثبات بیشتر خودمان. 

فکر میکنم به این همه حجم اشتراک و یسرا چقدر تکمیل کننده ی روح من است. 

فکر میکنم به این معرفت بیش از حد مشابه :)

و بعد در مسیر خانه سوار اتوبوس یک لبخند پت و پهنی بر روی لبانم بود,  بماند چقدر به دیوانه بودنه خودم پی بردم چه برسد به ملت درباره این لبخند های سر خوشانه ام چه فکرهای در سر گذرانده اند :دی 

و در آخر از خدا خواستم اگر یه زمانی بنده متاهل شدم, یک نفر سره راهم بگذارد دقیقا در قالب اخلاق یسرا و قسمتم شود مث خود خود خود یسرا با جنس متفاوت :دی و قسم میخورم دیگر هیچ از خدا نمیخواهم :)

این همه آرامش 

این همه انرژی مثبت 

این همه شباهت ها و تفاوت های کاملا به اندازه مگر می شود؟؟  


کادو باز آی:)


۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۵
آنالیز

خُب اخلاقا بنده یک آدم سرد و مردم گریزی هستم اما سخت وفادار.

شاید مدت ها مثلا حدواً یک سال حالی از طرف نپرسم و همچنان با خاطرات اش زندگی کنم.

همیشه هم همه ی آدم های اطرافم ناله و شکایت دارند که " تو خیلی بی معرفتی". واقعا درک نمیکنم ، مرام به هر دقیقه احوال پرسیدن نیست خصوصا در این روزگار ما و عکس های مناسبتیِ  پروفایل اینستاگرام و تلگرام شان می توان فهمید در چه حالی هستند .

و دل تنگی هم شاید همین باشد بعد از آخرین مکالمه مان در تاریخ95/7/15 تا 95/10/29 

خلاصه شود در این اسکرین شات کوتاه و رد و بدل دو، سه تا عکس همین.

+ عنوان هم از فایل صوتی تولدش دزدیده شده است: ))

تماماً مخصوص 

+ از الان تا بهمن ماه تولدت مبارک: )

۲۹ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۸
آنالیز

مامان ،اگر بنشینم از تو بنویسم سطر های فراوان باید نوشت. تو یار و یاور بودن را در حق من به کمال رسانده ای. 

مامان، از کدام خوبی هایت بنویسم،

از روزی که دیدی چقدر به لپ تاپ احتیاج دارم و بابا پول ندارد بخرد، خرجی تمام یکسال خودت را برایم جمع کردی و لپ تاپ خریدی.

مامان ، از سفرهایت بنویسم حتی برای دو روز هم که نیستی ، برایم چندین خورشت و پلو حتی سالاد فریزر میکنی ، یک وقت پای گاز خسته نشوم و روغن داغ روی دست هایم نچکد لکه دار شود پس  دست های خودت چه قربان شان شوم که پُر از لکه ی روغن داغ است. 

از سوغاتی خریدنت بنویسم , از سفر برمیگردی بعد میپرسم"اینا همه برا من ،خودت چی خریدی؟" می گویی : "تو که راضی و شاد باشی یه دنیاس"

مامان , از کمر دردت بنویسم , با کمر درد شدید تمام کارهای خانه را انجام میدهی یا خوردن قرص های زهر ماری که سال هاست با تو همراه است.

مامان، هر وقت خسته و غمگین بودم آمدم بالای سر تو خالی کردم و لام تاکام هیچ نگفتی خم به ابرو نیاوردی  ، ولی وقتی خودت غمگین هستی آلبوم عکس های مادرت را میاوری اشک میریزی لباس هایش را بو میکشی.

"شرمنده ام تکیه گاه خوبی برای روزهای غمگین ات نبودم. "

مامان، از روزهای بنویسم , که حالم خوب است برایت یه دل سیر  وراجی میکنم و روزهای که میخواهی برایم حرف بزنی می گویم وقت ندارم خلاصه بگو.

مامان ،لعنت به غرور مسخره ام که هیچ وقت نگذاشت با همه ی وجودم بغل ات کنم بگویم چقدر دوستت دارم تو نفس و همه زندگی ام هستی.

مامان هر وقت آمدم خوشحال ات کنم تو پیش دستی کردی همانند الان هیچ ندارم بنویسم ؛فقط می توانم بگویم این روزها تمرین کرده ام جزء ی از آن همه عشق ات را .

پای گاز یک ساعت کتلت پخته ام  و از بوی اش سیر شدم مثل تمام روزهای که خودت از خستگی و بوی غذا اشتها نداری بخوری. 

با بدن سلامت ام  تمام خانه را جارو برقی کشیدم و گرد گیری کردم ، یک یا دو دقیقه نصف احساس کمر دردت را درک کنم.

با پول تو جیبی هایم کتاب های کنکور خریدم و درد بی پولی را تا آخر ماه کشیدم ، " تو خیلی ناراحت بودی ومیگفتی باید هزینه کتاب ها را پرداخت کنم انگار این کار ها را وظیفه خودت میدانی".

وقتی گوشی ات را برایم آوردی با جان و دل کلاس فشرده ای کار با اندروید برایت گذاشته ام و آموزش مسیج فرستادن را باهم چندین بار تمرین کردیم.

تو یک عمر با تمام وجود و محبت بی منت برای بزرگ کردن من وقت گذاشتی  به بزرگواری خودت ببخش این تمرین های دو ساعتی در مقابل تمام جوانی ات هیچ است.


+ این سطرها تقدیم می شود به تمام مامان های مهربان آسمانی 

پلاکت , ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد بانو , بخاطر خودم 

فاتحه و صلوات را با عشق بخوانید  ... تشکر

۲۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۶
آنالیز

ثریا را از سطرهای شبانه ی بلاگفا یافتم 

دو سال همچنان خاموش می خواندمش ، با پست هایش خندیدم ،اشک هایم جاری شد ،فکر کردم ، یادگاری ساختم: ) 

بعد تر ها اینستاگرامش را دنبال کردم،  الحق و انصاف این یک بار اینستا مفید واقع شد  که  سر حرف را با بانوی بنفش قصه باز کنم:) و رفیق شیش شویم: )

حالا بانوچه در تصوراتم:

بر عکس روزهای سرد دی ماه او خون گرم،سرشار از انرژی،صبور و صدا خوشگله جان می باشد :) 

رفیق با معرفت الهی همیشه لبخند برقصد بر لبانت: )

عکس نوشت: محصول مشترک آنالیز و ساجده :) 

دو بلاگر در یک خانه :))


۱۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۳
آنالیز

این پست خانم لبخند جان را  می توان یک بار دو بار پنج بار حتی پانزده بار خواند و ما بین تلخ بودن و دوست داشتن کلمه به کلمه ش متوقف شد.

۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۵
آنالیز

دم غروبی وبلاگ ها را میخواندم و از پست های بلاگران خواندم( ع مترسک گذاشته رفت بی خبر )

مترسک خوش اخلاق که سر جمع سه تا کامنت برایش نوشته ام

بعضی وبلاگ نویس ها را معتادی به نوشته هایشان به خواندن جواب کامنت های وبلاگشان حتی اگر اصلا وبلاگ تو را یک بار در عمرش ندیده باشد

با نبودن تو چه کنیم مترسک خوش اخلاق ؟؟؟:(

مترسک جان شاید باورت نشود زل زدن به صفحه ای سفید وبلاگت و یک عبارت کوتاه نه تنها غم انگیز بلکه بغض آلود هم هست لطفا برگرد حتی اگر بخواهی مدت ها ننویسی حداقل صفحه ی سبز و دوستانه ت را دریغ نکن از خواننده های که تا ستاره وبلاگت چشمک میزد دو پا داشتن و دو تای دیگر قرض میگرفتن تا تو را با تمام وجودشان بخوانند .

۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۳
آنالیز

حال دلم چند ماهیست همانند  حال دلم یجوریه ولی پر از صبوریه  شباهنگ می باشد .

به ویژه سطرهای اول و پارگراف  آخر پست 

۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۰
آنالیز

ما بین بلاگر ها به نگین خوب مجازی معروف :) این اسم را 7660 برایش انتخاب کرد: )

اووووممم الان دوستی منو تو یکسال شد: ) 

اولین باری که توی یه گروه مشترک اد شدی بدو بدو اومدم خصوصی بهت گفتم نگین خوش اومدی من همون فاطمه اینستام :دی 

علاوه بر نگین خوب مجازی باید باید بهت بگم متصل کننده ی همشهری های بلاگر: ) 

دوستی من با بازآی رو یک دنیا ازت متشکرم: ) 

نگین, مدیر برنامه همه تولدامون  :)

نگین, راستی این جریان تغییر رشته رو آخرش نگفتی ها ؟ :دی 

نگین, استرسی شب های ماه رمضان امتحان استاتیک: )

نگین،مشهدی و صد بار توضیح میدهد نه من خود مشهد نیستم و نقطه سره خط فردا هم دوباره میگویم نگین مشهدی: )

نگین, برای من تعریف میشود در سنگ صبور ما: ) 

نگین یعنی لبخند بهارانه :)

نگین یعنی عشقه عشق :)

۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۹:۱۰
آنالیز