آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۲ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

از آنجا که خانواده ام اصولا عادت ندارند هماهنگی و تنظیم کاری را از قبل داشته باشند و همیشه به صورت کاملا عجیبی سوپرایز میشوم ، بله عرضم به حضورتان ، پنج شنبه صبح از خواب پا شده م اگر خدا قسمت کند دو خط درس بخوانم برای کنکورم  ، ولی ای دل غافل ، دیدم اهل بیت در تکا پوی  عزیمت یک سفر هستند0_o و یک چشم غر به من هم آمدند "تا لنگ ظهر خوابی ، زود وسایلاتو جمع کن میخوایم بریم تهران خانه زینب تولد نازنین (خواهرزادم) " 

حالا لنگ ظهر بنده ساعت چند بود؟ 8 صبح: | ، جت وار وسایل سفرم  را جمع نمودم ( کلهم یه کوله هم نشد ،دو تا لباس و شلوار راحتی ،مسواک ) و بدو بدو به سمت بازار و خریدن کادوی تولد .

این هم عکس کادوی که خاله فاطمه خریده: )) 

+جالب است بدانید من روز قبلش را هم در تولد برادرزاده ام تشریف داشتم:)) و میخواستم صبح پنج شنبه یک پست تولد برای برادر زاده جان بنویسم .

حالا فکر میکنم این عنوان هم به پست میامد ، "فاطمه هستم یک سر دارم هزارتا سودا " 

پی نوشت:  چند روز پیش یک کتاب را امانت گرفته بودم و در جدال امروز و فردا خواندش بودم، تصمیمم کبری گرفتم همراه خودم ببرم ،حوصله آهنگ را هم نداشتم  و چپاندن هنذفری توی گوش ها در جاده فکر آدم ها را غرق گذر زمان های آینده و گذشته میکند.


و راضی بودم 50 صفحه را تا رسیدن به تهران خواندم: )

پی نوشت: نماز شکسته چه حالی میدهد :))

برشی از کتاب: 

بیکاری یک مفهوم بود,  چیزی که در اخبار فقط در رابطه با کارخانه های اتومبیل سازی یا کشتی سازی مطرح می شد. هرگز فکرش را نمی کردم که از دست دادن کار مثل از دست دادن دست و پا باشد- چیزی که بدون خواست خودت و برای همیشه از دست می رود.  هرگز به پول و آینده فکر نکرده بودم و واهمه ای از چیزی نداشتم. فکر نمیکردم از دست دادن شغل در آدم حسی از بی کفایتی و تا حدودی بیهودگی ایجاد کند.صبح ها آدم خودش از خواب بیدار شود خیلی سخت تر از این است که ناگهان با صدای زنگ ساعت شماطه دار از خواب بپرد.دل آدم برای همکارانش تنگ می شود, اصلا هم مهم نیست وجه اشتراک کمی با آن ها داری,  حتی می بینی که توی خیابان دنبال چهره های آشنا می گردی.

پی نوشت: حالا یکم دیگه دوباره فکر کردم , این عنوانم به این پست نمیاد: | شما که صدامو نمیشنوین؟ میشنوین؟  ...بله این چنین شد که الان در هوای تهران خفه شدم: ( جان سپردم از بس سرفه زده ام.. 

۱۲ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۱
آنالیز

واقعیتش اول نمیخواستم حتی یه کلمه هم بنویسم اتفاقی خاصی نیفتاده بود اما گفتم بنویسم روزگاری گر بماند یادگاری :) 

+دوشنبه غروب ساعت 7 حرکت به سمت تهران خانه ی خواهر جان

و زیارت امام زاده عبدالله همدان برای اولین بار

+ سه شنبه ساعت 5 عصر حرکت به سمت شمال از سمت جاده ی فیروزکوه قائم شهر,ساری و شب اقامت در نکا ,مهمانسرای گهر باران 

چهارشنبه ساعت 10 صبح حرکت به سمت مشهد 

توقف دریا:بندر گز ...اصلا بندر تمیزی نبود دریا لجن بود:/ میگفتن از اینجا تا وسط دریا خلیج ...شایدم ما بدموقع رفتیم دقیقا 12 ظهر آفتاب قشنگ بزنه تو سرت :/ 

توقف ناهار:جنگل های گلستان 

+توصیه سفر:قبل از سفر درستو حسابی برنامه ریزی کنید کدوم شهر قصد دارید ناهار بخورید و چه ساعتی حرکت کنید و شهرها رو به ترتیب یاداشت کنید .. از همینجا از دوستان شمالی متشکرم خیلی کمک نمودن در گروه برای مسیرها دم رفیقای مجازی گرم :)

رسیدن به مشهد ساعت 10 شب مهمانسرای جواد الائمه :) 

 ,پنج شنبه,جمعه,شنبه,یکشنبه 

حرم- بازار ...بازار- حرم :) یه باغ وحشم خواستیم بریم گفتن تعطیله 

منم کلا از باغ وحش متنفرم :| در نتیجه باعث شعف بنده شد :)

روزای اول تو حرم خیلی شوکِ بودم , نه گریه آنچنانی که دلم آروم بشه , دقیقا صحن آزادی جای همیشگی رو به ضریح نشسته بودم و جنازه ها رو میاوردن برای طواف حرم ,روز میلاد حضرت علی اکبرم یه جوانی فوت شده بود برادراش خون گریه میکردن بالا سره جنازه ش :( 

روز شنبه بلخره از خانواده جدا شدم که خودم تنهایی برم حرم 

اصلا از سره صبحش بی دلیل دلم گرفته بود, یه حس بلاتکلیفی عذاب آوری توی وجودم رخنه کرده بود ,خانواده طبق معمول رفتن بازار بنده هم با اتوبوس رفتم حرم .

یه قسمت هست تابلو زده دیواره نزدیک به قبر امام رضا اولین باری که اون قسمتو ناخودآگاه پیدا کردم شیش سال پیش بود ,هیچ وقت از خانواده تا شیش سال پیش تو حرم و هیچ جا جدا نمیشدم از این لوسا بودم گم میشم :/  شیش سال پیش ازشون اجازه گرفتم برم روبه ضریح درحالی که ضریح هم رد کردم چشمام ندید و سر از زیر زمین حرم در اوردم همون دیوار نزدیک به قبر امام رضا یادمه خیلی گریه کردم بی هیچ دلیلی ,یه آقا هم با صوت زیبایش زیارت عاشورا میخوند ,اون وقتا عربی خوندم افتضاح بود:/ چه برسه زیارت عاشورا .... این بار هم که رفتم ناخودآگاه سر از زیر زمین حرم در اوردم و همون دیوار رو دیدم فقط سرمو تکیه دادم به دیوار چادرمو کشیدم رو سرم , اینبار گریه هام بی دلیل نبود تکلیفم با خودم مشخص بود,اینبار بلد بودم زیارت عاشورا بخونم, به ابی انت و امی رسیدم اشکام بی اختیار بود , ثبت لی قدم صدق حسین خوندم توی سجده زار زدم , دقیقا یادمه نزدیک اذان ظهر بود تو حال خودم بودم , چندین بارم با اشک سوره ناس رو خوندم که متوجه اشکام رو کتاب دعا حرم نبودم یهو فهمیدم بعدش به خودم گفتم خدا مرگم بده :| 

+دوسال پیش هم تنهایی با دختر عمه هام رفتم مشهد دقیقا همچین حسی که دو ساعت بی وقفه گریه کنم رو داشتم ولی نه به این شدت 

از وقتی یادمه توی حرم امام رضا من با بچه های دیگه فرق داشتم, یه وقتای انقد با صدای بلند گریه میکردم خادما فکر میکردن گم شدم و از این بابت ناراحتم در حالی که مامانم کنارم بود 

راستش تو خوابمم نمی دیدم تقدیرم اینطور نوشته باشه روز نیمه شعبان من حرم باشم , یجورای انگار کادو تولدم بود از طرف خدا ,دقیقا شنبه صبح و غروب نیمه شعبان شنبه هم انقدر آشفته بودم که شب نیمه شعبان واقعا نا نداشتم قدم بزنم توی صحن های حرم .

یه آرزوی دیگه هم داشتم  نیمه شعبان برآورده شد :)

همیشه عکس های حرم رو میدیدم توی پیج اینستا روزهای بارانی خیلی قشنگ تر بود,  

روبه روی ضریح امام رضا ایستاده باشی ,صحن آزادی,شب تولد امام زمان ,بهار،اردیبهشت ,نسیم خنک .باران هم ببارد :)

+اردیبهشت امسال بهترین بود برای من :)

شب یکشنبه هم وقت خداحافظی هوای بهاری حرم عالی بود :) 

یه پسره تقریبا 24/25 ساله گوشه ترین حیاط حرم نشسته من از کنارش رد شدم داشت تلفنی  با لهجه ی شیرین یزدی برا دوستش لحظه هاشو توصیف میکرد 

الان صحن انقلاب نشستم

نسیم میوزهه 

همه جا چراغونی رنگاوارنگ 

تقریبا خلوت توی صحن .. بعدش دیگه سریع از کنارش زود رد شدم متوجه نشه فال گوش بودم  :)

+پیشنهاد: من همه ی فصل ها حرم امام رضا رفتم ولی اردیبهشت عالی ترین بود قربان امام رضا هیچ وقت سرش خلوت نیست منتها اردیبهشت جمعیت متوسط و هوام توپ ،مشتی :)

+حرم باید یه عکاس بچه ها داشته باشه , وای یعنی عشق ترین موجوداتی که میان حرم نی نی ها و بچه های دو سه ساله با چادر های گل گلی ,نی نی های پشمک :) در انواع و اقسام رنگ های پوستی و قومیتی :)

+یجوری صحن های امام رضا رو و درب های ورودیشو از بر حفظم باید خادم امام رضا بشم :)

این بود سفرنامه مختصر بنده 

برگشت هم از همون شهرهای قبلی بود :)

سه شنبه هم تنها با اتوبوس برگشتم کرمانشاه 

مامانم ، خانه ی خواهر جان ماند :)

۱ نظر ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۰۳
آنالیز