آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۲۳ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۲:۵۴
آنالیز

من عادت کردم به پیام های دوستام.دقیقا چند روز به کنکور برام میفرستن‌، با مضمون " بی معرفت خانم، ستاره سهیل ، لوس خانم  ، ما رو فراموش کردی ؟ چه خبر؟ چه کار میکنی ؟ پرستاری قبول شدی؟" 

و من بدون بهانه تراشی ، جواب میدم ، " شرافتا قبول دارم بی معرفتم "

 خلاصه آمار و اطلاعات یک سال اخیر رو در حد چند سطر مختصر و مفید توضیح میدم و خداحافظ تا کنکور98 !

از دست خودم ، خیلی خسته م ، از بس جزئیات زندگیمو جار کشیدم ، الان برای هر قدم اشتباه رفتنم باید به بقیه جواب پس بدم ! 

دوست دارم یه مدت تنهای تنها باشم ، اطرافم یه دیوار محکم بکشم ، اجازه ی ورود هیچ آدم مجازی و واقعی رو ندم. هیچکس کاری به کار من نداشته باشه ، هیچی پیامی رد و بدل نشه ، منتظرم امروز و فردا در تلگرامو گِل بگیرم و یه زمان خیلی طولانی مدت ، از همه جا برم ، حتی اینجام‌! 

از نظر روانی بینهایت خسته م ... 

حتی حوصله ندارم اتاقمو که دو ماه شلخته وار شده رو مرتب کنم

حتی حوصله ندارم عقربه ی ساعت مچی دستم که ساعت خواب مونده رو جلو بکشم

تنها کار مفیدی که این روزا انجام میدم ‌.ظرف شستن ناهار و شام هست ، چون بهم آرامش میده .

#فاضل_نظری

۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۱:۰۹
آنالیز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ تیر ۹۷ ، ۰۰:۳۱
آنالیز

روزهای که میرم کوه ،  مامان هزار تا آیه و قسمم میده صورتم رو با کلاه و شال بپوشونم ، آفتاب سوخته نشم ؛ دخترهای کوه بهم میگن دست از دنیا شستی ، نمیشه آرایش ملایم کنی و صورتت مرتب بشه ؟! 

من ! هر روز دارم از خودم بیشتر فاصله میگیرم...

بعد از یک ماه ، کوه 

عنوان :علیرضا بهجتی

پی نوشت : من اینقدر دستم شبیه شکلات نیست :)) ادیت شده ست

۲۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۰
آنالیز

 خانه ی مادربزرگم توی یکی از روستاهای اطراف شهرم هست . من بهش میگم نقطه صفر مرزی ،  چون دیگه آنتن همراه اول هم جوابگو نیست . اکثر روزهای پنج و شیش سالگی عمرم توی روستا گذشت . پنج شنبه و جمعه های هر هفته پاتوق ایل و تبار روستا بود . من با کلی اصرار  ساک لباس هام رو بر میداشتم ماه ها روستا می نشستم و می رفتم خونه ی عموی بابام ، پیش دخترعموهام بودم .صدیقه و بهار ، هر بار که بر میگشتم شهر صدیقه رو با خودم میاوردم .

بهار می رفتم باهاشون ییلاق 

تابستان می رفتم زمین کشاورزی دست چین کردن نخود و کاشتن سبزی ، سم پاشی با تراکتور  

زمستان همه با هم توی یه اتاق بودیم و با یه چراغ فیتیله ی اتاق رو گرم می کردیم 

با دخترعموهام گوسفندا رو می بردیم توی چراگاه های سر سبز 

حمام رفتنم با آب قابلمه و کتری آب جوش بود :)) 

دو بار هم سابقه ی شپش دارم ،  مامانم با ماشین سه کچلم کرد :)) 

بعدش، دخترعموها ازدواج کردن و از روستا به شهر نقل مکان کردن .

اما من همچنان پر قدرت روستا نشین بودم :) با این تفاوت که کوچ کردم روستای عمه ام و روزی نو باغ گردی ، گاو چرانی ، زمین کشاورزی رفتن با پسر عمه هام :) 

چقدر میوه های نارس خوردم و دل درد گرفتم یا بیشتر وقت ها آفتاب سوخته با دستای پوست گردویی بودم‌ .

بعدتر عمه م داغدار شد و سه تا از پسراش رو با اتفاق های مختلف از دست داد و دیگه دل و دماغ ش برنگشت ...

پسرعمه هام از روستا به شهرهای دیگه رفتن ...

 من همچنان روستا نشین هستم اما نه دیگه با اون شور و حال شلوغ .

 گاهی اوقات فالورای اینستاگرام دایرکت میزنن " وای خوشبحالت چقدر توی صحرا و روستا خوش میگذرونی ، حسودی مون میشه به تو " 

گاهی اوقات هم  " سین " وسط جر و بحث ها بهم میگم " داهاتی طرح شهر :)) " 


عنوان : شادمهر عقیلی 



بوی گندم مال من 

هر چی که دارم مال تو 

یه وجب خاک مال من 

هر چی می کارم مال تو 



۱۵ نظر ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۱
آنالیز

حواسم نبود برگه انتخاب رشته ارشد رو بر دارم روی میز آشپزخانه جا گذاشته بودم 

مامان عینکشو بر میداره همه رو کامل میخونه 

امروز داشتم دنبال برگه میگشتم نبود ، از مامان پرسیدم نمیدونی  ورقی که رو میز گذاشتم کجاست ؟ 

با یه بغضی تو چشمام نگاه کرد ، گفت : یعنی اینقدر از ما خسته شدی ؟ از ما بدت میاد ؟ میخوای بزنی یه شهر دور؟ انتخاب اولت ؟ 

هیچی در جوابش نگفتم 

اومدم دره اتاقمو بستم ، پشت در نشستم اشکام پشت سر هم جاری شد ...


۹ نظر ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۶
آنالیز

هەموو شەوێ بڕیار ئەدەم لەبیرت کەم ( هر شب به خودم وعده میدهم که تو را برای ابد از یاد ببرم )

بۆ بەیانی زوو لەبیرم ئەچێتەوە ( صبح زود روز فردایش ، وعده خود را فراموش می کنم )

ئەڵێی بەفرە بەڵێنەکەم (وعده ام به برف می ماند )

کە ڕۆژ هەڵدێ ئەتوێتەوە ( با طلوع خورشید آب می شود )

تۆ هیچ ڕۆژێ دووبارە نیت ( تو هیچ روزی برای من تکراری نیستی )

وەکو پێرێ وەکو دوێنێ ( همچون پریروز ، همچون دیروز ) 

زمانی دووبارەی شیعرم ( اما زبان تکراری شعر من )

نازانێ چۆن تۆ بدوێنێ ( نمیداند که تو را چگونه به وصف در آورد )

بۆیە هەمیشە ئەمهەوێ ( به همین خاطرست که میخواهم ) 

لە خەیاڵم بەیەکجاری دەرتبێنم ( تو را برای ابد از خیال خودم دور نگه دارم )

هەرچەندە جوان بتدوێنم ( هر چقدر با زیبایی تو را وصف کنم ) 

لەبەردەم ناسکی تۆدا کورت ئەهێنم ( باز هم در مقابل زیبایی تو ، کم میاورم ) 

دریافت

 


حجم: 4.01 مگابایت

 

پی نوشت : این آهنگ رو شب ها دو ساعت بی وقفه گوش میدم و با تمام وجودم  فارغ از هر فکر و خیال غرق میشم توی بیت بیت شعرش ...

 

۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۹
آنالیز

‏"غم آدم رو از زمان و مکان خارج میکنه و شبیه مواد مذاب از سر و صورت آدم میباره" ، 

حال این روزهای لعنتی من ...

عنوان: چاوشی_جآن

۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۳
آنالیز

چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران 

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون‌ نمیتوان کرد الا ( حتی) به روزگاران 

#سعدی_جآن 

۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۹
آنالیز

_ قرار شد که شما شعر بخونین من فیلم بگیرم 

+ یه عالمه شعر خوندم تو کجا بودی؟ 

_اون طرفا عکس میگرفتم، خواهش میکنم دوباره بخاطر من همون شعر حافظ رو بخونین

+ این چهار بیتی رو ازم قبول ، حواسم جمع نیست فقط بیت آخرش را میشنوم ، " زنان لبریز از عشق و احساس / زنان موجودات زیبا سرشته اند " ...حالا تا آخر مسیر راه زیاده برات شعر میخونم  

توی ادامه مسیر نشسته ایم و چایی دم می کتد ، می پرسد حالا کدوم شعر حافظ رو گفتی ؟

_ با چشم های ذوق زده می گویم "  دلبر که جان فرسود از او " 

برایم از اول شعر را کامل می خواند  

من تا آخر شعر چشم به لب هایش دوخته ام و او بی خبر از غوغای درونم شمرده شمرده کلمات را با تمام وجودش ادا میکرد ...

 حالا من این  دو بیت را آنقدر در کوه با خودم تکرار کردم که از برحفظ شدم 

دلبر که جان فرسود از او

 کام دلم نگشود از او

 نومید نتوان بود از او

 باشد که دلداری کند...


۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۵
آنالیز