آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۵ مطلب با موضوع «عمه و برادرزاده» ثبت شده است

اپیزود اول:  

دیروز بعد ظهر  اینجا کنار بخاری به یک بالشت لم داده بودم و وبلاگ هایتان میخواندم ، هیچکی ام خانه نبود، دور و بر ساعت چهار زنداداشم تلفن زد " اجازه س سامیار،  یک ساعت بیاد بالا من برم حموم" و بنده هم به زنداداش شمالی ام جواب دادم "چشم تی جان قوربان" 

و به محض که دره خانه باز کردم دیدم یک موش کوچولوی تپل جت وار از کنارم رد شد: )) یک دور افتخار در خانه زد ، بعد دید لپ تاپ روشن است  ، هجوم برد به انگولک کردن تنها دارایی عمه ی بدبخت  :) و این چنین شد که یک وبلاگ میخواندم و یک فیلم تولد با سامیار می دیدیم: ))

اپیزود دوم:  

روزهای فرد هم مونس تنهایی عمه ست 

: ) مامانش که صبح ها باشگاه میرود با خوشحالی مضاعف بدو بدو میاید بالا و 

می گوید "میرم خونه عمه " :)) 

 در این دو ساعتی که باهم دیگر سر میکنیم , انواع و اقسام رقص ها کوردی,هندی,عربی, ماشین بازی, تماشا برنامه کودک (البته به ندرت میتوانم پای تلویزیون نگهش دارم, اصلا به تلویزیون اهمیت نمیدهد) , گرفتن آب پرتقال دستی و هزار بار گفتنه "پسرم دو دقیقه بشین نفس تازه کن, به کابینت دست نزن,نکن " خلاصه,  دوبله ی  زنداداش جان کالری در  خانه میسوزانم  و نیاز به هیچ ورزش و حرکت فیزیکی ندارم ( یک عدد خواهر شوهر هستم  :دی )

بیشتر عشق این آهنگ هم هست 

میگوید : " عمه جون برام آهنگ ای جونم، ای عشقم بزار باهم برقصیم: )) "

اپیزود سوم: 

خب شما میدانید اگر کودک فوق اکتیو در خانه داشته باشید , باید دستش را  بگیرید دوتایی بزنید به دل  پارک رفتن  تا انرژی اش تخلیه بشود ، البته به کام شما برای تجدید روحیه و به اسم آن طفلک: )) 

بچه های از هر قشری با تربیت های گوناگون هم  همه جا وجود دارد : | در  همین پارک رفتن هایمان دو تا پسر بچه دعوا یشان  شد در حد ناجور و بهم دیگر  گفتند کوفت ،کثافت ،کثیف! و حتی رکیک تر,  حالا ما چپ، راست، یک تکان میخوریم که باب میل سامیار جان نباشد  این سه تا  فحشی "ک " دار را نثارمان میکند: |  و بعد از آنجایی که بنده کما و بیش در جستجوی روانشناسی کودک هر مطلب مفید را گیر بیاورم, میخوانم تا بلکه باعث بهبودی  رابطه و الگو برداری درست باشم  با این دو عدد نوه ی  فسقلی ؛ در یک سایتی نوشته بود که (در مقابل فحش و کلمه های زشت کودکان زیر سه سال نباید هیچ واکنشی اعم از خندیدن و اعصبانیت نشان داد,  آن ها خوب و بد را تشخیص نمیدهند و هر واکنشی از جانب شما باعث تکرار و تثبیت کلمه در حافظه ی کودک می شود ) و این استراتژی را ادامه دادم اما بی فایده بود ,همچنان جری تر میشد .

در نتیجه خودم یک راه حل جدید کشف نموده ام بنام جایگزین کلمات 

وقتی میگوید : "کوفت "

جواب میدهم: کوفته قل قلی 

وقتی میگوید :"کثیف "

جواب میدهم:  الان حموم رفتم تمیزم  

و به درجاتی از موفقیت رسیده ام: )

اپیزود چهارم: 

این پست را در بلاگفا روز متولد شدنش نوشتم 


واقعنی عمه شدم:)

۵ آبان۱۳۹۲ ساعت ۴ بعد ظهر

بیمارستان امام حسین

طبقه ی سوم

اتاق ۱۱

تخت کناره پنجره

پایان انتظار شیرین و عمه شدن

جغله عمه فاطمه تولدت با عمه زینب تو یک روز بود

الهی فدات بشم عمه چقدرتو ناز بودی با اینکه فقط چند دقیقه دیدمت

عمه فقط به عشق دیدن تو از ۱ ظهر تا ۵ بعدظهر پشت دره اتاق عمل برای اولین بار شیرین ترین انتظار روتجربه کردم

عاشقتم و یه عالمه دوست دارم

خدایا۱۰۰۰۰۰ مرتبه شکرت برا بهترین وقشنگ ترین هدیه ت

سامیارعزیزم تولدت مبارک ایشالا دکتر شدنتو ببینم عمه

ای جونم عمرم نفسم عشقم

تویی همه کَسَم آی که چه خوشحالم تو رو دارم

ای جونم ، ای جونم دلیل بودنم، عشقت مثل خون تو تنم :)




۹ نظر ۱۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۱
آنالیز

به سین گفتم بیا دوست معمولی باشیم یک هفته مقاومت کرد که آقا من نمیتونم تو از خواهر به من نزدیکتری از این صحبتا بعد از یک هفته کلا بیخیال شد  منم بی اهمیت روزهامو گذروندم روزهامو مشغول کنکور بودم کمپلت از همه بردیم الان پیامای سین تو تلگرام گاهی دو هفته یک بارم به زور میشه ... چطوری میتونم بگم غلط کردم؟ سره همه ی بدبختیا و رو راست نبودنات و موذی بازیات بیخیال بیا دوباره باهم رفیق شفیق باشیم :( 

میخوام متکا پتو بردارم برم تو سایت تخمین رتبه قلم چی بخوابم ... بعد از شیش سال برم کتابای دبیرستانو از کارتون بیارم نصف نیمه کتابای که بذلو بخشش کردمو جمع کنم و کنکور مجدد شرکت کردم حدود با بیست روز خوندنم توقعاتم در حد پرستاری آزاده :/

کلاس زبان مضحکو بزارم کجای دلم همینطوری  درسا جمع شده هی میگم مامان روحیه م خسته س مغزم نمیکشه میخوام انصراف بدم ... جوابمو میده تو غلط کردی مگه دست خودت ... خدایا من اجازه کلاس رفتنم دست خودم نیست 

دوستام میگن قرارهای سه شنبه هات یادت رفت هااا کووووشییی پ ... انتظار دارن من مدیر برنامه گشت گذارشون یا لیدر تیمشون بشم ...بخدا من قیافه خودمو تو آیینه میبینم حالم بد میشه یا ویس های که برا استار رو میفرستم هی میگم آقا من صدام افتضاحس :( در یک کلمه حوصله خودمو ندارم 

یه گروه دبیرستان زدن فرهنگیان اسکول بعد از شیش هفت سال دارم باهاشون چت میکنم آمار میگیرم کی چی خونده ؟کی سر کار رفته ؟ کی ازدواج نموده ؟ بعد یا لفت میدن یا میان خصوصی فلانی آخرش خیر شده .. بیا لفت بدیم گروه خوبی نیس با اعضاش حال نمیکنم (یکی نیست بگه خودت لفت بده تو کار من دخالت نکن ) ... عکس راهنماییمونو فرستادن تو گروه :/ با اون قیافه داغون ...زیرش نوشتن کاش با همین قیافه ها دوباره برگردیم اون زمان .. لعنت به دانشگاه خوب نبود هیچ خاطرات شیرینی نداریم :/

الانم آقا سامیارم نشسته وره دلم میگه عمه دست نمیزنم به لپ تابت,  عمه پسر خوبیم , عمه خیلی پسر گلی هستم ,بعد  از کنار هی دکمه ها رو دستکاری میکنه  , تا سیمای قرمز و آبیم جرقه نزده به بچه مردم دو تا پشت دهنم بزنم برم: | 

مابین این صوبتا سامیار رو دوباره بردیم چشم پزشکی و دکتر سوم نظرش این بود تا شیش هفت سالگی براش تجویز نمیکنم چون تکامل نیافته , کاملا طبیعه , چقدرم دکتر خوش اخلاق و مهربانی بود: ) از اخلاق و ادبیات  دکتر اولی دیگه هیچی نمیگم: ))


آخیییشششششش یه دل سیر حرف زدم: )) 

۵ نظر ۳۱ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۷
آنالیز

بنده یک اخلاقی دارم بچه های هشت ماه تا چهار سال رو به هیچ وجه ممکن مسولیت قبول نمیکنم مگه مجبور باشم.همیشه هم به اجبار می پذیرم:/  لقب عمه و خاله بودن الکی نیست.

حالا چرا مسولیت قبول نمیکنم  1:معضل دستشویی بردن 2:نوپا بودن ( باید یک ثانیه چشم ازشون برنداری یه گندی بزنن ) 3:تازه زبونشون باز میشه و موتورشون تو سه سالگی فعال 4: جواب دادن به سوال های بیخود :) 5: قاشق بگیری دست هی غذا بریزی تو حلقش بعد ناز و کرشمه هم میاد نمیخورم دوست ندارم بهمان و فلان :/ ( زمان ما از این ادا اصولا نبود میگفتم مامان این غذا رو دوست ندارم جواب میداد خب پس سیری داری ایراد بنی اسرایلی میگیری :/ ) 

و این همه مقدمه اومدم بگم امروز ما با سامیار چه داستان جدیدی داشتیم :/

طبق عادت روزانه ساعت هفت غروب تو حیاط پیست دوچرخه سواری داره گاهی هم میاد تو اتاق من صاف میشینه رو کتابم میگه عمه درس نخون با سامیار بازی کن :)) 

امروزم طبق معمول با مامان تو حیاط مشغول بودن دو دقیقه مامان اومد از یخچال هندوانه بردار ببره تو حیاط ... برگشت صدا زد سامیار کجایی؟ هیچ جوابی نشنید .. بدو بدو رفت طبقه ی پایین از زنداداشم پرسید سامیار آمد خانه ... زنداداشم : نه مگه بالا نیست 

توی اتاقم مکالمه ها رو شنیدم 

سریع پا شدم زیر تخت توی لباس شویی( عشق دستکاری دکمه های لباسشویی و ماشین ) توی حمام رو نگاه کردم جیییغ زدم مامان سامیار نیست نیست 

مامانم با چادر نماز و زنداداش بدبختم انقد بدو بدو کوچه ها رو بگرد کفشش پاره شد ... سره خیابان بعد بابام ملحق شد با ماشین محله رو زیر رو بکن به کلانتری خبر بده 

وضعیت خودم اصلا غیرقابل توصیف آب روغن قاطی کردم  آدرنالین خونم به حداکثر رسید تمام بدنم به وضوح میلرزید :/ 

منم گذاشته بودن خانه اگه مسیرخانه رو بلد بود برگرده من باشم ... حالا منم  دره خانه نیمه باز بی کلید با وضعیت لباس تو خانه ی افتضاح با چادر نماز گلی گلی سرم ... جلو دره همسایه یه اپسیلون برام آبرو نماند :/ (واقعا تو حال خودم نبودم) از سره کوچه میزدم ته کوچه بدو بدو چون به ماشین علاقه داره پشت ماشینا رو میگشتم 

کمپلت همه ی پسرای همسایه بسیج شدن با دوچرخه و ماشین 

آقا سامیار رو بعد نیم ساعت تو کوچه پس کوچه های نزدیک مسجد دو ایستگاه پایین تر از خانه پسرا پیداش کردن 

شما بگین این بچه اشکی ریخته باشه:/ یا نه اصلا بترسه که سره بشدت نترسی داره :/ توی دو دقیقه ناپدید بشی :/ این همه راه رو چطوری رفتی دو تا ایستگاه پایین تر خیییلییی راه

حالا پیدا شده همینطوری در حد مرز سکته اشک میریزم و گرفتمش بغلم میگم عمه دیدی آقا دزده بردت ..دیدی گمشدی ...  جواب میده: دوست دارم آقا دزده ببره :/ دوست دارم گم بشم :/ 

الان بعد سه چهار ساعتم هنوز ریکاوری نشدم انقد بد ریپی خوردم 

فقط یه جمله بگم ...خدایا روزی هزار مرتبه شکرت حواست به ما هست امام رضا مخلصتم که صدامو از راه دور شنیدی .

۵ نظر ۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۶
آنالیز

با زبان روزه و گرمای اول تیر فقط تجربه غصه خوردن و اشک ریختن کم داشتم که اینم به تجربیاتم اضافه شد .

همه ی چیز از یه اپتومتریست شروع شد , سامیار( تنها برادرزادم) برای چکاپ دوره ی دو سالگی بردیم چشم پزشکی و بعد از معاینه گفت چشم چپش تنبلی داره باید یه مدت  روزی دو سه ساعت چشم راستشو ببندیم , تحمل بستن چشمش واقعا برای من که عمه ش هستم سخت , با اصرار منو خواهرم نوبت فوق تخصص گرفتیم که بابا اپتومتریست برا خودش حرف میزنه آخه بچه دو ساله هنوز جیش نگه نمیداره چه به چشم ضعیفی 

خانواده هم گفتن حالا که سامیار میره برا توام نوبت میگیرم( بنده از روز ازل کلاس اول دبستان تا البد الدهر عینکی بودم ,هستم ,خواهم بود :| آستیگماتیسم ) 

امروز ساعت دونیم ظهر اوج گرما سرخوش رفتیم چشم پزشکی 

بعد اینکه دکتر یه ربع به چهار اومد اون همه معطلی و دو بار برای اطمینان  در فاصله پنجاه دقیقه ی چشمای سامیار رو چک کرد 

رو به داداش و زنداداش گفت پسرتون چشماش بد ضعیف نیاز به عینک داره , عمه ش چشم راستش و برادرزاده ش چشم چپش , ژنتیکی هست 

وقتی اسم عینک اومد دیگه هیچی نشنیدم اون مطب دور سرم میچرخید

داداشام با خودش تکرار میکرد آخه این همه  ارث ژنتیکی چرا چشمای تو بابا

زنداداشم میگفت یعنی هیچ راهی نداره ,

تمام پله های که از اون مطب اومدم پایین 

صدای خودم تو گوشم میپیچید وقتی دستمو مثل میکرفون جلو دهنم میگرفتم خیلی جدی سامیار رو پیج میکردم , دکتر سامیار ن.ج.ا.ب.ی به بخش جراحی 

صدای سامیار تو گوشم تکرار میشد که به تقلید از من با خنده پیج میکرد آقای دکتر سامیار به اطلاعات 

برای همه آرزوهای که براش دارم کلاس زبان ,کلاس موسیقی ,دکتر بودنش 

به چهره ش نگاه میکردم آخه عینک چطوری رو دماغ تو جا میشه عمه ت دورت بگرده 

به غریبه ی زنداداشم تو شهر ما , کاش مامان زنداداشم کنارش بود بهش میگفت قوی باش دختر , خوب میشه پسرت , یه عینک ساده س 

هر پله ی یه خاطرات رو یاد آوری میکرد , هر پله یه حرف های تو سرم میچرخید 

یاد کلاس اول دبستان خودم ,همه ی سال های که عینک دست از سرم بر نداشت  و من هیچ وقت مثل آدم همیشه عینک نزدم 

یاده همه ی عکس های بچگیم که عینک رو چشمامه  

به یاد حرف های دوستم که میگفت وای من عینکمو بردارم دنیا جلو چشمام تاره , عینک برا خودش یه دنیایی 

بغض بغض بغض  چهره ی سامیار رو نگاه به اون چشمای مشکی خوشگلش بغض 

تو دلم میگفتم کاش عمه ت هر دو تا چشماش ضعیف بود ولی تو نه سامیارم 

عینکو روی چشمای سامیارم تو ذهنم تصور میشد 

اشکام بی اختیار  چکیده میشد..

من از عینک متنفرم ,هیچ وقت دوست ندارم رو چشمای سامیار عینک ببینم 

غمگین ترین لحظه ی زندگیم لحظه ی که عینک رو چشمای سامیار ببینم , من عمه شم عینکی هستم , دوست ندارم برادرزادم عینکی باشه 


---------

من برای یه عینک اینقدر ناراحت هستم فقط میتونم بگم  

خدایا خودت کمک کن به حال دل پدر مادرهای که بچه شون رو تخت بیمارستان مریض 

خدایا خودت هوای همه ی بچه های مریض که روی تخت بیمارستان هستن رو داشته باش 

۶ نظر ۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۵
آنالیز
داداشم ناهار از سره کار میاد خانه با چهره ای شاد و لبخندی تا بناگوش :)
بعد میگه نگاه کنید حبیبه (زنداداشم) یک کلیپ فرستاده سامیار (پسرداداشم) انگلیسی حرف میزنه 
این سکانس رو تصور کنید
سامیار نشسته و مشغول بازی با اسباب بازی هاش وسط هال خانه ی مادر زنداداش هست 
زنداداشم: سامیار بگو I
سامیار: آیییییی
زنداداشم:LOVE
سامیار: لا آآآ ووو
زنداداشم:you
سامیار:یوووو ( لب ها به حالت غنچه توی دوربین گوشی :)
زنداداشم: سامیار بگو دوست دارم بابا مجتبی 
سامیار: دوست دارم مشتیا :)
 ما ام به ذوق میام با ابتکار زنداداشم برا نشون دادن عشق خودش و پسرش به مرد زندگیش :)
حالا این کلیپ دو دقیقه ای امروز بیشتر ز 20 بار برای داداشم پلی شد:) 
حالا از احساسات عمه که بنده میباشم چی بود ؟؟
وقتی میبینم داداشام یک عدد باباس و با مسئولیت شده و با این همه فاصله به زن و بچه ش زنگ میزنه از اتفاق های در طول روزش براشون تعریف میکنه .....قلبم مملو از عشق میشه 
وقتی میبینی داداشت خوشبخت از ته ته قلبت خدا رو شکر گذار هستی 
بلههههه عمه اینه خیلی با احساس و از خوشحالی خانواده ی سه نفر داداشش به وجد میاد:) نه اینکه تو مختون از عمه هیولا ساختن :/


۲ نظر ۰۴ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۵
آنالیز