آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

ما می نویسیم چرا که هیچ شنونده ای نیست ...

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۲۴ مطلب با موضوع «غرق خودم» ثبت شده است

شیش و نیم صبح صدام میزنه ، " پا شو الان نمازت قضا میشه " ،تو خماری ِ خوابم ، "تا حالا بجز ماه رمضونا نماز صبح بیدار شدم ؟ "  ،" آره همین دیروز یه نمور بهت امیدوار شدم" ،" برو خدا روزیتو جای دیگه بده خوابم میاد" ، تا خودِ ساعت هفت و چهل پنج دقیقه هر یک ربع از اون طرف هال داد میزند ،" هشت و نیمه پاشو مگه کلاس نداری ؟" ، "اگه گذاشتی یک ربع مفید بخوابم"، "تو ، دستشویی رفتنت خودش یک ربع زمان میبره" ، الحق و انصاف راست میگه، بدو بدو با کله میرم دستشویی ،بعد تمرینامو سر سری می نویسم ، یک لقمه نون و پنیر و با یک لیوان چای شیرین بالا میکشم ، هفت و هشت بار رفتم اتاق بابام تق و تق راه انداختم شاید با ماشین برسونم ،توی اوج خوابش بود ، البته رسوندن بهونه بود کلهم از جمعه های خلوت خیابونا یک رخوتی در وجودم نهادینه شده ،میگم بسم الله از خونه میزنم بیرون توی مه صبح گم و گور میشم ،با اولین تاکسی و عجله ی و استرس وارد کلاس میشم میبینم ع اینکه تیچر ما نیست یک اسکیوزمی و برگشت به عقب از معاونت می پرسم کلاس میس فلانی کجاس ؟ میگه اون که ساعت 9:45 دقیقه س ، الان ساعت 8 صبح ؟؟ !! میخنده از گیج بازی ام "چه قشنگ ام میدویدی تا بالا" ، پوکر فیس زل زدم بعد رفتم نشستم روبه روش,  عین آدم تمرینای زبانو نوشتم .

((جا داره بگم ، هیچ وقت به مامانت نگو فلان روز کلاس دارم.))

کلاس هم تک و توک اومده بودن, بچه ها با استاد تافل رفته بودند کوه .

بعدکلاس ,  خیابون سوت و کور ,سره ایستگاه اتوبوس نشسته بودم  با یک عده کارگر وسط بلوار مشغول پروژه ی مونوریل ( ایشالا نوه های ما ازش بهره برداری میکنن).

هنذفری رو گذاشتم تو گوشم به کوه ,به تخلیه انرژی ام, به یک نفس عمیق, به یک شریک زندگی پایه کوهنوردی فکر کردم.

رسیدم خونه سریع السیر خبرها رو چک کردم,  آتیش پلاسکو هنوز خاموش نشده بود... 

۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۱
آنالیز

کلاس پنجم دبستان بودم ، یک خانم از اداره ی بهداشت می آمد وضعیت دانش آموزان را چک میکرد.

یک روز آمد و سوال ش با همیشه متفاوت بود دیگر شپش موها و ناخن گرفتن و استفاده مرتب از دهان شویی نبود .

وسط کلاس رسا پرسید" بچه ها شما ها کدومتون عادت به ناخون جویدن دارین؟" بی استثنا همکلاسی ها انگشت اشاره شان را رو به من دراز کردند و انگار فقط بنده بارز بودم در آن کلاسی سی و سه نفره و سی و دو نفر دیگر از ناخن جویدن پاک بودند. 

بعد خانم مسئول بهداشت نشست به سوال پیچ کردنم و سوال های که تا این لحظه آنقدر از من پرسیده اند دیگر از شنیدن شان حالت تهوع میگیرم.

وقت های که استرس داری ناخون میجویی؟

مامان و بابات تو خونه دعوا میگیرن؟

تلویزیونم نگاه میکنی ناخون میجویی؟

بگذریم که آن خانم چه زحمت های برایم کشید و یک پروژه ی چند جلسه ی آغاز کرد و بی نتیجه ماند ، مامان هم تلاش را به کار گرفت و فلفل به ناخن هایم زد ، لاک تلخ خرید،دعوا می گرفت و خلاصه 

هیچ وقت نتواستن این عادت دوست داشتنی ام را ترک کنند.

البته راستش را بخواهید نمیدانم تا چقدر دوست داشتنی است ، منظورم این است من هم مثل همه ی شما ها دوست دارم حداقل  یک میلی متر ناخن داشته باشم , لاک های که می خریم و همه شان خشک می شوند پیشکش, یا برای دست هایم از ناخن گیر استفاده کنم و سوهان بکشم مربعی شود  :( 

اضافه کنم که بنده دست هایم را زیاد با مایع دستشویی میشویم و انگل ,میکروب اینا کم تر دارد: ))

اما امشب بعد از سال ها خودم را کشف کردم؛  علت ناخن جویدنم چیست؟ یک وقت های در تنهایی و فکر فکر  فکر فکر فکرها از قبیل غم انگیزانه فرو می روم بیشتر ناخن هایم را می جوم.

یعنی تمام این سال ها ظاهر آرامشبخش یک دختری با چشم هایی قهوه ای مظلوم و لبخند ملیح داشته ام که هیچکس نمیدانست در باطن چه غم های میگذرد,

چرا تمام این سال ها رغبتی نداشته ام یک نفر درکم کند.

۲۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰
آنالیز

امروز کلاس زبان بحث شرکت در آزمون تولیمو(tolimo)  داغ بود ، طبق معمول به دلیل اسپکینگ داغانم صدا از دیوار در بیاید ولی از من در نمی آید ، شنونده ی خوبی بودم ؛ گاهی درباره ی تصورات بچه ها نسبت به خودم فکر میکنم که همیشه اینقدر آرام و خجالتی و بی هیچ کامنتی هستم . نتیجه ی صحبت هایشان این شد ، آیلتس و تافل به کار ایران نمی آید و همان دیپلم هم از سرمان زیادی است و اینجا آزمون تولیو حکم آیلتس را دارد.

بعد از کلی اصرار از دوستان و انکار از طرف من که عمرا و اصلا و ابدا نمیتوانم شرکت کنم با اعتمادبنفس پایین و در گیری ذهنی از کلاس بیرون زدم ، تا مسافت کوتاه ایستگاه اتوبوس در ذهنم با خودم حرف می زدم ،  

که چرا هیچ کاری را به اوج نمی رسانم ؟ چرا اینقدر کوتاهی کردم برای زبان و سه سال و نیم عمرم را به فنا دادم و نتیجه ش در این حد است خودم ،خودم را قبول ندارم؟ چرا از این شاخه به آن شاخه میپرانم ، از همان زمان دبیرستان یک سال ریاضی، یک سال تجربی .حالا بیست و سه سالم است و دیگر بچه نیستم. 

نشستم روی یکی از  صندلی های ایستگاه اتوبوس دوباره از نوع شروع کردم به خودخوری ، اگر انصافا از جان و دل برای زندگی ام مایه میگذاشتم الان این آخر و عاقبتم نبود؛  به شروع دوباره ی زبان فکر کردم ، به چهار ماه مانده به کنکور تجربی و پول مفت برای  کتاب های تنفر انگیز خیلی سبز ،مبتکران و نشر الگو را خریدم .

بعد به آسمان شب خیره شدم ، ماه لا به لای ابرهای سفید قایم شده بود ، همچنان لذت میبردم از این خنکای  زمستانی و بازی چراغ آسمان با اهل زمین، تا به خودم آمدم اتوبوس مسیرم رد شد و متوجه توفقش در ایستگاه  نشده بودم ،

دوباره نشسته ام و برای گریز از فکر و خیال روزهای لعنتی ام، هنذفری ام را توی گوش هایم گذاشتم و یک آهنگ ترکی پلی شد. 

فایده ی نداشت اصلا حواسم به آهنگ نبود از واقعیت زندگی نمی شود فرار کرد.

اتوبوس آمد.در گیرهای ذهنی ام را از نو سر گرفتم. 

حول و حوش ساعت هفت و هشت شب به خانه رسیدم. 

کلید را از جیبم در آوردم و مسیر اتاقم را پیش گرفتم. 

زمزمه های یک مرگ در خانه پیچیده بود ، بیشتر از آنکه تعجب کنم و عکس العملی را نشان دهم و سوالی بپرسم ، سرعت قدم هایم را تند تند پیش رفتم و درِ اتاقم را بستم ،تکیه به در چوبی اتاقم زدم و آرام چهار زانو به زمین نشستم و کوله پشتی ام را بغل گرفتم و فکر کردم که چقدر از مرگ میترسم  و می تواند چقدر ناگهانی باشد .

روزهای که غرق زندگی می شوم واژه ی مرگ به سراغم می آید و تق تق یا همانند یک پُتک سنگین به سرم می کوبد.

+عنوان: تکتم_کافی

۲۰ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۳
آنالیز

همیشه برایم سوال بود، رهگذرهای  که در کوچه مان میگذرند و آواز میخوانند، مست هستند  یا عاشق ؟ یا حتی آدم های که در خیابان قدم میزنند و زیر لب میخوانند دقیقا در چه عالمی سیر میکنند؟

راستش را بخواهید درک شان نمیکردم؛ سه شنبه بعد از کلاس زبانم تنها بودم و قدم میزدم تا اتوبوس بیاید , اصلا حواسم هم نبود به چه فکر میکردم فقط زیر لب میخواندم " به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد,  که تو رفتی و دلم ثانیه ی بند نشد " حتی یادم هم نمی آید قبلا این آهنگ محسن چاوشی را شنیده ام یا نه ؟! 

زمانی متوجه زیر لب خوانی ام شدم یک دختر از کنارم رد شد و یک پوز خندی زد. 

بعد دوزاری ام افتاد؛ "وای من تو ذهنم میخوندم یا صدام بلند بود :| " و یک نگاه به اطرافم انداختم و یک خدا رو شکر در دلم گفتم که فقط همان یک نفر صدایم را شنیده بود.

بابت تمام روزهای که از این دسته آدم ها درکی نداشته ام پوزش میطلبم,  هر چند با یک کلمه نمیتوان حجمی از این بی درکی را پذیرفت.

اما حالا میخواهم اعتراف کنم 

وقتی که وسعت تنهایی آدم آنقدر عمیق است که هیچکس را نداری خوشی های کوچک زندگیت ,  خستگی های روزگارت, روزنه های امیدت , غم های هرازگاهی ات , بی حوصلگی های بی وقفه ات , رویاهای بی شمارت,جرقه های انگیزه ت  حتی  برنامه هایت را با او تقسیم کنی ؛ یعنی در یک عمق تنهایی بیست متری هستی که هر چقدر فریاد میزنی برای نجات هیچکس صدایت را نمی شنوند, در نتیجه برای ادامه و نجات خودت پناه می آوری به کار های که یک بار هم به ذهنت خطور نمیکرد انجام دهی. 

+محسن چاوشی ،خداحافظی تلخ

دریافت

۴ نظر ۱۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۰
آنالیز

من از مرگ میترسم 

از اینکه یه شب بخوابم و دیگر بیدار نشم میترسم 

من از این پستای که این روزا دارم یه خط در میان درباره مرگ میخونم  میترسم 

مرگ

مرگ

مرگ

مرگ

مرگ

مرگ 

مرگ 

بازم لینک مرگ بزنم..یعنی اینا یه نشانه س ، اینا یعنی چی خدا.. 

من از کلمه ی مرگ که مثل یه حصار دورم چرخیده میترسم 

من دوست ندارم مرگ بهم الهام بشم 

من از این کابوسی  که مرز بین خواب و واقعیت رو برام شکست ِمیترسم 

من از اینکه توی سن بیست سه سالگی با سکته قلبی بمیرم میترسم 

من نمیتونم باور کنم که عمرم کوتاه هست  

من غلط کردم اون روزی که به زنداداشم گفتم هیچ وابستگی به دنیا ندارم و همین الان حاضرم بمیرم 

من از جان کندن و لحظه ای خفه شدن میترسم 

من از این لحظه ای که داره کم کم بهم نزدیک میشه میترسم 

بغض کردم مثل ابر بهار گلوله گوله دارم اشک می ریزم

دیگه نمیتونم خودمو شجاع نشون بدم و تو خودم بریزم و کنترل کنم خودمو 

حالا باید چطوری حساب و کتاب زندگیمو کنم بار و بندیل ببندم برم 

چقدر پستامو داشتم با انگیزه مینوشتم 

من همونی بودم که آرزوی مادر بودن داشت 

من همونی بودم که میخواست عزم شو جزم کنه برا رسیدن ب آرزوی پرستاریش

همه ی اینا به کنار جدی،جدی با تنهاییم دارم کنار میام

خدایا خدایا 

شوخی، شوخی جدی نشه 


+تو رو خدا هیچ کامنتی خصوصی و عمومی برام ننویسید 

تلگرامم بهم پیام ندید ، خواهش میکنم 

نوشتم این حجم سنگینو دردو هضم کنم...

۲۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۶
آنالیز

یکی از دغدغه های من این هست  مناسب با سن و سال خودم رفتار کنم و حتی صحبت کنم یا تجربه هام لااقل طوری باشه که سن و سالمو اثبات کنه. اینکه موی در آسیاب سپید کنم و بعد همون پله اول باشم ( یعنی درس نگرفتن از زندگی, یعنی  تکرار اشتباه ) عذاب وجدان چه عرض کنم , مرگ من است. 

بعضی ها هم بدون اینکه سن واقعی منو بپرسند از روی ظاهرم و حالت صورت حدس میزنند , معمولا چهار الی پنج سال کمتر حدس میزنند که از این لحاظ چه بسا باعث شادمانی بنده ست خوب مانده ام: )) 

اما داشتم میگفتم خودم به طرز صحبت کردن و کلمه های قلنبه سلنبه و جور چین جمله های آدما خیلی دقت میکنم و بعد سنو حدس میزنم .گاهی اوقات هم سعی کردم قبل صحبت هام فکر کنم و بعد به زبان بیارم .

این همه مقدمه که بگم. پست قبل یادتون هست ؟قرار بود مشاوره برم ...بعد از شیش سال دوباره پیش مشاوره خودم تو روزهای کنکورم برگشتم, اینم بگم کلی رودر بایستی داشتم برم, خجالت میکشیدم تو این شیش سال یه احوال نگرفتم ببینم زنده هست؟ حالش خوب؟ 

این اخلاق سرد بودنم بشدت مزخرف ِولی چیکار کنم جز لاینفک زندگیم هست حتی با صمیمی ترین دوستام تا اونها پیام ندن و زنگ نزنن منم بیخیالم و با عرض پوزش حتی خواهرم که این همه باهم فاصله داریم کمتر تلفنی صحبت میکنیم (خواهرم هر روز زنگ میزنه و با پدر و مادرم در ارتباط هست من گاهی اوقات کار داشته باشم باهاش یا جمعه ها خط دانشجویم رایگان هست بهش زنگ میزنم )

البته این اخلاق سرد بودن ذره ای از دوست داشتن و احترام آدمای که دوست دارم  برام کم نمیکنه. 

خلاصه دیگه اینجا پویا بیاتی میخونه دلم از آب میترسید به خاطرت( پرستاری جان) دل به دریا زد :) و دست خالی هم زشت بود برم یه بسته شکلات خریدم ( چقدرم منت شکلاتو نهادم بر سر مشاوره عزیزم : دی ) 

دانش آموز داشت چند دقیقه نشستم بعد  نوبت من بود برم اتاقش , وقتی رفتم توی اتاقش ...لحظه ی اول که منو دید چند دقیقه استپ شد. ( این مشاوره م از اخلاقی و قیافه و ظاهر شبیه علی ضیاء س با چند سال تفاوت سنی بزرگتره از اون ) بعد زد زیر خنده: )) گفت اسمت یادم رفتِ ولی لحظه به لحظه خاطرات با تو رویو میشه,خیلی غُر غُر میزدی نه؟

منم خندیدم جواب دادم ذاتیه الان هم تقریبا هستم: دی و بعد شروع به صحبت کردیم

 و ما بین صحبت ها یه نگاه پر غرور بهم کرد و بهم گفت: فاطمه خیلی بزرگتر شدی و طبق معمول پرسیدم از قیافه ام؟ جوابمو داد ، نه ، منظورم از حرف زدن هات , تجربه هات , زندگی خیلی بهت درس داده  ، جزوء نوشتی؟  :)) 

هیچی نگفتم فقط لبخند ملیح زدم  ولی دروغ چرا چقدر از این جمله ش حظ کردم  و  یه کله قند تو دلم آب شد :)

تو این هوای سرد و غم انگیز بهترین جمله بود از هزاران چایی گرم تر و از هزاران حرف احساسی دلنشین تر ... برای چند لحظه از فاطمه ی که هستم راضی بودم. 

حالا به خودم ایمان آوردم که بزرگتر شدم,  تجربه هام, کتاب خواندن هام , وبلاگ نویسی  اینا  توی زندگی ام تاثیر داشتن :)


پی نوشت: وبلاگ نویسی رو جدی بگیرید قطعا یکی از پیشرفت های آدم همین نوشته هاس که میتونه مدام ما رو  آزمون و خطا کنه تا بهترین باشیم  .


+عنوان : خیام


موقت اضافه شد: تو این چند دقیقه بیست بار کامنتو باز کردم و دوباره بستم حیفم میاد واقعا خودمو از بهترین جمله ها و کلمه های فراموش شده محروم کنم 


مثل این کامنت  از این وبلاگ 

مهم ترین چیز توی قبولی کنکور داشتن امیده.داشتن انگیزه و اینکه اگه تلاشی میکنی هیچ وقت شک نکنی و مطمن باشی خدا یک روزی جواب زحماتت رو میده. خوب درس بخون و تلاش کن. مطمن باش نتیجه میده.به خودت ایمان داشته باش


۸ نظر ۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۹:۳۸
آنالیز

سرِکلاس زبان بحث مان فوبیاهای زندگی  بود،استاد میگفت rooster سوهان روحم است ، دست خودم نیست حتی اگر در بیست متری رویت بشود راه هم را کج میکنم و مسیر دورتر را ترجیح میدهم از فیس تو فیس شدن با آن ، بچه ها پرسیدند استاد اگر مجبور باشید با  rooster  در یک اتاق در بست ِو بدون پنجره بمانید با او دوست می شوید ؟یا نه؟

استاد پاسخ شان را داد ، حتی یک ثانیه هم به مختان خطور نکند با او دوست بشوم در این صورت تنها راه چاره ام اینست لباسم را از تنم در آورم و خفه ش کنم :)) 

راستش من هیچ وقت جرات نداشتم بگویم از تمامی حیوانات متنفرم: | به دنبالش مُدام پرسش و پاسخ شده ام ، که نگرشت غلط است ،با حیوان ها باید دوست بود ؛ آزاری به حیوانات نمی رسانم البته صادقانه بگویم به استثنای مورچه توی اتاقم ببینم گاهی قتل عام شده یا با دست شوتش میکنم در حیاط و مارمولک ،سوسک درجا بی فوت وقت یک دمپایی به ملاج سرشان میکوبم: | با دیگر حیوانات خشونتی ندارم و علاقه ی هم به آن ها ندارم که قربان صدقشان بروم :| 

حالا این همه مقدمه چینی که برسم به فوبیای خودم , "انواع و اقسام گربه ها " به ویژه سیاه با چشم های سبز و زرد وقتی میبینم شان تمام بدنم به رعشه می افتد واقعا تنفر و ترس از کنترلم خارج است حتی الان فکرش را هم میکنم چهارستون بدنم یک آن لرزید 

یک بار هم خانه خواهرم تشریف داشتم و قبل تر ش برایم از همسایه ها مختصری توضیح داده بود ، وقتی خواهرم دانشگاه بود , همسایه طبقه پایین شان یک ظرف شیرینی خامه ای برایشان آورد , با شناختی که از علاقه ی او به نگهداری حیوانات داشتم , یک لحظه تصور کردم الان توی این شیرینی تارهای مو گربه است و قبل از عوق زدن بشقاب شیرینی هایش را هولِ سطل آشغال کردم

خُب به سبب این ترس بی حد و اندازه من انگار گربه ها علاقه ی وافری به من دارند . چرا این را می گویم؟ یک گربه ی بد ترکیب قهوه ای هر وقت قصد زایمان دارد ، همیشه میاید گوشه ی حیاط خانه ی ما و می زاید و در آن گوشه با توله هایش چند ماه اتراق میکند و بنده از پشت پنجره اتاقم شاهد محبت ها مادرانه یک گربه و شیر دهی و لیسیدن توله هایش, بازی های گربه گونه ها می باشم , شاید دیدن این سکانس ها  برای گربه دوست دارها ملوس باشد ولی شدیدا برای من آزار دهنده ست دلم میخواهد هر چه زودتر توله هایش بزرگ شود و گورشان را گم کنند : | 

هر چقدر به این موجودات ناشیرین فکر میکنم بیشتر خاطرات شان زنده می شود , یک بار هم دوره ی کارشناسی برای یک درس چهار واحدی مجبور بودم تا طلوع آفتاب بیدار بمانم و جزوء را تمام کنم ، طبق عادت معمولم باید در یک مکان کامل خُنک درس بخوانم حتی در اوج زمستان پنجره اتاقم را باز میکنم ،بماند که از فرط خستگی نمیدانم کی خوابم بُرد ، احساس کردم یک نفر دارد کنارم با پتویم بازی میکند خلاصه چشم تان روز بد نبیند با هزار بدبختی یکی از چشم هایم را نیم باز کردم ، دیدم دوتا چشم سبز در بغلم برق میزنند ، تا جایی که خدا توان و جان در من نهاده بود جیغ زدم یعنی در مرز پاره شدن رگ های عصبی سرم...

خلاصه تف به روح گربه ها که اگر روح داشته باشند ,فوبیایِ من هستند :)


۶ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۴۱
آنالیز

چه تجربه ها و چه زندگی هایی که از این عکس های دنیای اینستاگرام کسب کردم و گاهی ذهنم را درگیر میکند به آنالیز های ناخود آگاه خودم ،به آشنا بودن از حس های که در سی سالگی به سراغم می آیند، به آینده نگری ام در پنجاه سالگی .

حالا نشسته ام با خودم فکر میکنم 

در حین دیدن این عکس ها چه احساسی دارم ؟ سر سری میگذرم و به من مربوط نیست چه احساس های نهفته ای در ثبت آن عکس وجود دارد؟ 

گاهی اوقات پیشرفت های خودم با همسن و سال هایم مقایسه میکنم ،که چند قدم خیر سرم جلو یا عقب زندگی هستم 

به 444 عکس دختر همکلاسی شاد  کارشناسی ام نگاه میکنم ,چرا شاد؟چون هیچ وقت ندیده ام همانند بنده غُر بزند یا در عکس هایش بغض باشد یا حتی اندکی بی حوصلگی موج بزند، او.همیشه  میخندد  تا بناگوش ، با رژلب قرمزی که میرقصد بر لبانش ، خُب  اگر از عکس هایش هم بگویم بطور احتمالی 260 تای آن عکس خوراکی های رنگا وارنگ است ما بقی عکس ها دست دوست پسرش را گرفته است روی برگ های پاییزی رنگا رنگ قدم زده اند و کپشن زده یک روزی پاییزی با عشقم ،روزهای بارانی با عشقم ،کوه رفتن با عشقم ،عصرانه ی خوشمزه با عشقم در پارک ، توی ماشین همزمان آهنگ میخوانن و کلیپ ش را با دوستانش به اشتراک میگذارد 

گفتم او همیشه شادِ شاد است و ما بین همه ی فالورهایش فقط یک مذکر وجود دارد ما بین صدها مونث که البته دوست پسرش می باشد.

عکس بعدی را که میخواهم لایک بزنم، خانم پنجاه ساله ی همکلاسی ام است ایضا ایشان هم همیشه شادِ شاد هستند 

برای آزمایشگاه شیمی آلی هم گروه بودیم ،برایم از دخترش میگفت که دانشجوی همین دانشگاه بوده و از من هم بزرگتر است 

و خودش علوم تحقیقات تهران قبول شده با اینکه مقیم شهر خودمان است ولی اینجا مهمان است ، باهم به سالن مطالعه میرفتیم برایش ساعت ها مسئله ها را تفهیم میکردم 

همیشه میخندید و برایم خاطرات تعریف میکرد ، بی آنکه از او بپرسم با دلیل و برهان میگفت که چرا پنجاه سالگی وارد دانشگاه شده ام 

میگفت شوهرم خوش اخلاق است و مرا ساپورت میکند و مشوقم هست تا درس هایم را بخوانم 

آن وقتا که من خام بودم  و برایش میگفتم که چقدر دوست دارم شوهر کنم 

عکس پسرش را از موبایل جاوایش نشانم داد و بعد سریع به حالت دقی دقی گفت که پسرم درس میخواند و قصد ازدواج ندارد .

آن روزها گذشت، جو مهندسی داشتم فکر میکردم تمام میز و صندلی کارخانه ها  برای یک عدد خانم مهندس خالی است و باید زود مدرکم را بگیرم.  

فول تایم دانشگاه بودم و 24 واحد پایانترم با جان کندن پاس میشد و خیلی زودتر از موعد فارغ التحصیل شدم 

بعدها همکلاسی پنجاه ساله از تجربه های کدام استاد بهتر است؟کدام گزارش کارها را دارم 

استفاده میکرد  

و در انتهای پیام هایش می نوشت خوشحالم که باهم در ارتباطیم .

حالا عکس های اینستاگرامش را میبینم ،

مسافرت میرود بهترین منظره ها  را پیدا میکند یک بار در کنار گل های سرخ ،یک بار دریا ،لبخند میزند،عکس میگیرد  :) 

عکس هایش کپشن ندارد ،دست همسرش را میگیرد توی چشم هایشان اطمینان ،عشق،آرامش موج میزد از همان عکس نانوشته ها را خودمان توی ذهنمان می نویسیم 

پیجش پرایوت هم  نیست 

غریبه ها می آیند برایش آرزوی خوشبختی کامنت تایپ میزنن 

اینجاست که به یک بانوی پنجاه ساله حسودی میکنم 

نگرانم، یعنی می شود پنجاه سالگیم همانند او اینقدر خوشبخت و راضی باشم ؟

۶ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۲۱:۴۸
آنالیز

پنج سال پیش یک دختری بودم در پایان روزهای نوجوانی اش همان وقتی که  هیفده ساله بودم  پر از شور و هیجان ... مقابلم ایستاد و پرسید: " به نظرت اول کدوم میریم؟ فکر میکنم من میرم تو میمونی ؟" بی حتی ثانیه ای مکث پر قدرت جوابش را دادم "اول من  میرم بهت قول میدم شک نکن "

منم منم را از بر حفظ بودم رهای رها... اگر حدس زدید پایان این قصه عکس حرف هایم شد بله درست گمان کرده اید 

حالا دوباره تاریخ برایم از نو تکرار شده است 

حالا دختری هستم بیست و سه ساله در نیمه راه جوانی دوباره ازم پرسیده اند : "به نظرت من اول میرم تو میمونی ؟ نمیدونم چرا اینطوری فکر میکنم ؟ " 

این بار دیگر محکم جواب ندادم 

یک نفس عمیق کشیدم که اگر مخاطبم باهوش بود باید میدانست

فرت و فرت چه آزمون های غم انگیزی را مجبورم شرکت کنم ,

میخواستم لب به کلمه بگشایم ,همزمان صحبت هایمان تلاقی شد, فکر کردم الان زیرکانه یک سوال دیگر میپرسد اما او دوباره عبارت سوالی اش را تکرار کرد؟ 

"هر دو باهم میریم, هر کی میره سمت سرنوشت و قسمت خودش 

به نظرم فعل رفتن معنا نداره اصلا برام تعریف نشده س"

این بار هم رهای رها بودم اما با قدم های لرزان که دیگر نمیخواست سوا بودن  را یک عمر تحمل کند. 


+عنوان:  زینب هاشم زاده 

۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۶:۰۴
آنالیز

اگر همیشه ساز مخالف ملت را زده ام یا سخنان گوهر بارشان را تصدیق ننموده ام اما این بار از بابت "پاییز فصل عاشقیست" گل گفته اند .

دلم یک قدم زدن طولانی میطلبد بروم پارک لاله یا بلوار طاقبستان 

الان یکم بیشتر فکر کردم همان پارک لاله عالی است 

حوصله شلوغی ماشین ها و صدای قیژ قیژ شان در بلوار طاقبستان ندارم 

نه تنها موجب تمدید اعصاب نمیشود تمرکزم را هم با خاک یکسان میکند 

بله حاشیه نروم عرضم به حضورتان با این اتمسفر خنک و عشق حتی میتواند به آدم ها القا کند"آهای آدما  زندگی کوتاه و زیباست " 

دلم میخواهد یک نفر باشد باهمدیگر قدم بزنیم, بعضی اوقات دقیقا همانند این روزها  اعتمادبنفس خونم بشدت افت میکند 

بطور مثال همین حالا ,بله دقیقا همین حالا اعتمادبنفس تنهایی قدم زدن را ندارم 

یک احساس های جور واجوری در درونم با یگدیگر اختلاط میکنند و کارشان ب کش و مکش میرسد 

یک احساس میگوید:  فاطمه هر طوری که لذت میبری زندگی کن حتی قدم زدن به تنهایی 

یک احساس متضاد میگوید: فاطمه,  ملت بیکار نشسته اند و سر تاپای تو را چک میکنند و میخندن هه هه دیوانه س این دختر یک مسیر را هزار مرتبه تکرار میکند, میاید و میرود 

بیچاره دختر حتما قرار دارد منتها پیچاندنش نیامده اند او همچنان عاشقی منتظرست 

حقیقتا اگر بگویم تفسیرات دیگران برایم اهمیت ندارد از آن حرف های رایگان است .

حالا فکرش را میکنم آیا یک قدم زدن این همه آیه یس دارد یا من دوست دار بافتن بی وقف و باطل شده ام 

با همه این تفاسیر اگه هم قدمی هم برایم پیدا شود یک شرط برای او دارم 

با یک سکوت طولانی همپایم قدم بزند 

 دست هایش در دست هایم 

آرام و لبریز از سکوت 

با هم دیگر از دیدن برگ ریزان خزان لذت ببریم 

اکسیژن خنک را به ریه هایمان بکشیم 

و با هم بنشینیم روی نمیکت ها به تماشای  غروب نارنجی ترین نارنجی در دل آسمان آبی 

این سکوت باید حتما باشد 

 خدای من حتی تصورش هم دلنشین است :) 

۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۵
آنالیز