آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۲۸ مطلب با موضوع «غرق خودم» ثبت شده است

خدایا وقتی بنده هایت اسم شب لیله الرغاب میشنوند و چشم هایشان برق میزند یعنی از رحمت تو نا امید نشده اند,  آرزوی همه ی بندگانت که امشب دست به دعا بر داشته اند یا حتی حال نداشته اند و خسته بودن, برآورده به خیر بفرما,  الهی آمین 

خدایا آن هدف ها جای خودش بماند 

سه تا آرزوی ویژه برای امسالم دارم و چشم به خیر و برکتت بسته ام 

اول سلامتی و ظهور حضرت مهدی (حالا که عقلم نصف و نیمه کامل شده است میدانم در زیر سایه مهدی خیالم تا ابد راحت است) 

دوم سفر کربلا (اَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَهَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الحسین) 

سوم پرستاری و کارم (خدایا آنچه خودت صلاح میدانی که نه دل بنده ی شکسته شود ،نه حقی از نفری خورده شود، همه را سپرده ام به لطف و مهربانیت) 

------------

امشب یک نفر سره راهم بصورت شگفت انگیزی قرار گرفت . اسمش هاله بود, دانشجوی دکترا پرستاری دانشگاه تهران , همان رویای که به نظر من دست نیافتنی ست, همان آرزوی که غرقش هستم, دقیقا ته همان هدف ایستاده بود. 

خدایا در این شب آرزوها برای اولین بار تلنگرت را کامل با تک به تک سلول های وجودم احساس کردم :)


۲ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۴۶
آنالیز

و میخواهم خودم را به این باور برسانم ،خدا رو شکر تا حدودی هم از خودم راضی بودم:)

همه ی این الگو رو مدیونم به استاد زبانم( خانوم ف )، از این بابت اصلا ناراحت نیستم که دارم تقلید میکنم 

چه کاری بهتر از این که یه آدم موفق و قوی پیروی کنی 

الان چندین برابر نسبت به قبل محکم شدم و هیچکس اعم از ادمای مجازی و حتی خانوادم متوجه نشده به چه احساس های بد و ناجوری غلبه کردم و الان دو هفته س یه آدم پر انرژی و شکست ناپذیر رو میبینن که  پخته تر شده و شاده

عکس خانوم ف رو کراپ زدم و گذاشتم بک گراند گوشیم 

و روزی پنجاه بار ازش تشکر میکنم علاوه بر راه هلی یادگیری زبان یکی مثل اخلاق خودش تربیت کرد 

خانم سیمین فلاح تو یه قهرمانی 

افتخار میکنم شاگرد شما بودم 

از خدا بهترین ها رو برات میخوام 

امیدوارم این انرژی مثبتت انعکاس پیدا کنه به طرف خودت استاد عزیزم :)

پی نوشت:وقتی دلم یه حالیه هدفون تا ماکزیمم میزنم بالا و لامپ اتاقمو خاموش میکنم از این اهنگا گوش میدم بعد  توی یه دنیای دیگه سیر میکنم

دریافت
توضیحات: ابرمیبارد

۴ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۲۷
آنالیز

نزدیک قم یه قبرستان هست مسجد و پارک داره رفتیم بساط پهن کنیم ناهار بخوریم ، برای اولین بار هم از خانواده جدا شدم یه قدمی بزنم و مثل هر ایرانی تاریخ طلوع و وفات روی قبرها رو بخونم .شوهر خواهرم صدام زد برو این قطعه شهدای مدافع حرم هستند .اضافه کنم اولین بار بود به قطعه ی شهدای مدافع حرم میرفتم .راهمو کج کردم به سمت شون و ایضا عکس هاشونم گذری نگاه میکردم، چهره هاشون افغانی بود و بعد فهمیدم شهدای فاطمیون افغانی هستند .

چقدر اون لحظه دلم میخواست منم پسر بودم :( ، اکثرا حتی از من کوچیکتر بودن متولد ۷۵/۷۴ :(

همه ی قبر ها رو نرسیدم نگاه کنم چون داد وهوار زدن بیا زود ناهار بخوریم جمع کنیم بریم حرم .

چند دقیقه ی بیشتر سره یکی از قبرها وایسادم اصلا هم فکر نمیکردم اسمش یادم بمونه (شهید مهندس مصطفی کریمی) امروز توی اینترنت اسمشو سرچ زدم از نخبه های دانشگاه تهران بود !

یه لحظه جا خوردم ! و توی ذهنم گذشت چقدر زندگی رو جدی گرفتم یا گاهی هم بی هیچ جام حساب نمیکنم این نفس کشیدن و روتین بودن روزهامو ؟

چطوری میشه این همه تو زندگیت موفق باشی و همه رو بیخیال بشی بزاری بری جنگ که رفتنت با خودته و برگشتنت با خداس ؟

یعنی باید برا اعتقاداتت جان بدی؟

اصلا این زندگیه که در این حد کشک چرا ما خودمون غرقش کردیم.که چی بشه مثلا؟

همه ش زندگی نامه شو سرچ میزنم میخونم یا عکس هاشو نگاه میکنم 

نمیدونم اصلا چه حکمتیه ؟چرا اینطوری شروع شد ؟ 

اما همه ش رو به فال نیک میگیرم 

رفتن به مزار شهدای مدافعین حرم یکی از آرزوهام بود و خیلی دوست داشتم برم کهف الشهدا یا چیذر سر مزار محمد رضا دهقان.

یه امیدواری  و عشقی از طرف خدا داره تو قلبم چشمک میزنه 

من اصلا زیادی به قول بعضیا مذهبی نیستم یا حتی حجاب سفت و سختی داشته باشم 

فقط از یجای به بعد تصمیم گرفتم متفاوت با خدا حرف بزنم با قلبم خدا رو صدا میزنم حتی اگه یه عالمه بگم خدا خدا خدا و هیچ جوابی نشنوم در حقیقت هم همین بود خسته شده بودم از اینکه هر چی میخواستم نمی شد و خدا اصلا بهم محل نمیداد.

الان یکسال که خدا رو بخاطره خواسته هام صدا نزدم 

و هر خدا گفتنم بخاطره عشق به خودش بوده 

و هر آرزوی چه کوچیک و چه بزرگ به طرز عجیبی حتی یک درصدم بهش فکر نمیکردم چه زمانی براورده بشه به بهترین نحوه ممکنه براورده شده .

برا خودتون خیلی دعا کنید .چله بگیرید 

یس .زیارت عاشورا.دعای عهد و هر سوره یا دعای رو دوست دارین بخونین

خودم تو این یکسال ۱۲۰ بار بیشتر زیارت عاشورا خوندم 

خدا رو زیاد صدا کنید و ازش بیشتر بخواین .به عظمتش قسم همه جا هواتونو داره .اینو به یقین تجربه کردم 

زندگی و نگرانی هاتونو به یه قدرت بیکران بسپارین 

هیچ وقت به خودتون و آدم های دیگه تکیه نکنید.


مصطفی جان این نوشته های ضعیفمو تقدیمت میکنم 

چون وقتی اسمت یادم مونده فقط یه هدف داره چون خودت ازم خواستی بنویسم 

روحت قرین رحمت الهی باشه 

و ازت التماس شفاعت دارم 

+اگه دوست داشتین یه فاتحه بخونید .

۳ نظر ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۱۳
آنالیز
بعد از کلی تعریف و تمجید های سایه از عکس های پروفایل تلگرام آقای نون(استادتافل) و خانم ف (استاد زبانم) تلگرامو نصب کردم و عکس ها رو پشت سر هم نگاه میکنم 
بعد فکر میکنم، به زندگی آقای نون، خوشبحالش چقدر تو زندگی فعالِ و هر لحظه در حال تلاش،  بهترین استاد زبان و هم چنین مربی اسکواش مدام توی سفرهای مترجمی و اردو باشگاهی
بعد عکس های خانم ف رو نگاه میکنم, خوشبحالش چقدر قوی و توداره تو زندگیش , همیشه میخنده و با تمرکز درسشو میده تو اصلا درک نمیکنی چه وقت های ناراحت باشه , یا همیشه دنبال یادگیری زبان
هیچ وقت نشد با کلی اطلاعات نیاد سره کلاس , تتها دلخوشیم اینه با خانم ف یه احساس  مشابه ی دارم هر دو عاشق گل و گیاه هستیم
بعدم دوباره زدم تلگرام منهدم کردم 
من باید بشینم زندگیمو بسازم 
من باید مدل خاص خودم باشم
نباید هر لحظه درباره ی احساس آنی غم و شادی م بیام اینجا بنویسم یا با کسی حرف بزنم
مثل خانم ف قوی باشم , با نوشتن بدبختیم کسی نمیتونه دردی از من دوا کنه چه بسا بدتر یه احساس بد آنی رو به دیگران منتقل میکنم 
مثل آقای نون با اعتمادبنفس باشم و باید برم دنبال تجربه های جدید و تک محوری نباشم
حتی الانم فی البداهه از احساسات آنیم مینویسم
یه دلتنگی و وابستگی بهشون تو این سه سال :(  
خواهش میکنم وقتی یه کاری رو شروع می کنید یجوری به پاش انرژی و وقت بزارید که بعد از سه و چهار سال از نتیجه ش خوشحال باشین نه مثل الان من هر لحظه پوچ بودن خودم پی میبرم :(
و تو این سه چهار سال نقطه ضعفامو میدونستم ولی هیچ تلاشی برا رفعش نداشتم :(
و ایضا ته همه ی این قضایا به عادل هم فکر میکنم 
اون که خودش نخبه بود و چقدر عشقش زبان بود , چطوری بیخیال زبان شد؟ فقط دو تا کتابش مونده بود 
یعنی اون لحظه چه احساسی داشته به این انصراف یهویش؟
کاش شماره شو داشتم باهاش حرف میزدم مرهمی بود برا این لحظه هام :(
عادل هم یکی از الگوهای زندگیم بود 
توی سخت ترین شرایط , تلاش شو میکرد بهترین باشه 

۸ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۰
آنالیز

شیش و نیم صبح صدام میزنه ، " پا شو الان نمازت قضا میشه " ،تو خماری ِ خوابم ، "تا حالا بجز ماه رمضونا نماز صبح بیدار شدم ؟ "  ،" آره همین دیروز یه نمور بهت امیدوار شدم" ،" برو خدا روزیتو جای دیگه بده خوابم میاد" ، تا خودِ ساعت هفت و چهل پنج دقیقه هر یک ربع از اون طرف هال داد میزند ،" هشت و نیمه پاشو مگه کلاس نداری ؟" ، "اگه گذاشتی یک ربع مفید بخوابم"، "تو ، دستشویی رفتنت خودش یک ربع زمان میبره" ، الحق و انصاف راست میگه، بدو بدو با کله میرم دستشویی ،بعد تمرینامو سر سری می نویسم ، یک لقمه نون و پنیر و با یک لیوان چای شیرین بالا میکشم ، هفت و هشت بار رفتم اتاق بابام تق و تق راه انداختم شاید با ماشین برسونم ،توی اوج خوابش بود ، البته رسوندن بهونه بود کلهم از جمعه های خلوت خیابونا یک رخوتی در وجودم نهادینه شده ،میگم بسم الله از خونه میزنم بیرون توی مه صبح گم و گور میشم ،با اولین تاکسی و عجله ی و استرس وارد کلاس میشم میبینم ع اینکه تیچر ما نیست یک اسکیوزمی و برگشت به عقب از معاونت می پرسم کلاس میس فلانی کجاس ؟ میگه اون که ساعت 9:45 دقیقه س ، الان ساعت 8 صبح ؟؟ !! میخنده از گیج بازی ام "چه قشنگ ام میدویدی تا بالا" ، پوکر فیس زل زدم بعد رفتم نشستم روبه روش,  عین آدم تمرینای زبانو نوشتم .

((جا داره بگم ، هیچ وقت به مامانت نگو فلان روز کلاس دارم.))

کلاس هم تک و توک اومده بودن, بچه ها با استاد تافل رفته بودند کوه .

بعدکلاس ,  خیابون سوت و کور ,سره ایستگاه اتوبوس نشسته بودم  با یک عده کارگر وسط بلوار مشغول پروژه ی مونوریل ( ایشالا نوه های ما ازش بهره برداری میکنن).

هنذفری رو گذاشتم تو گوشم به کوه ,به تخلیه انرژی ام, به یک نفس عمیق, به یک شریک زندگی پایه کوهنوردی فکر کردم.

رسیدم خونه سریع السیر خبرها رو چک کردم,  آتیش پلاسکو هنوز خاموش نشده بود... 

۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۱
آنالیز

کلاس پنجم دبستان بودم ، یک خانم از اداره ی بهداشت می آمد وضعیت دانش آموزان را چک میکرد.

یک روز آمد و سوال ش با همیشه متفاوت بود دیگر شپش موها و ناخن گرفتن و استفاده مرتب از دهان شویی نبود .

وسط کلاس رسا پرسید" بچه ها شما ها کدومتون عادت به ناخون جویدن دارین؟" بی استثنا همکلاسی ها انگشت اشاره شان را رو به من دراز کردند و انگار فقط بنده بارز بودم در آن کلاسی سی و سه نفره و سی و دو نفر دیگر از ناخن جویدن پاک بودند. 

بعد خانم مسئول بهداشت نشست به سوال پیچ کردنم و سوال های که تا این لحظه آنقدر از من پرسیده اند دیگر از شنیدن شان حالت تهوع میگیرم.

وقت های که استرس داری ناخون میجویی؟

مامان و بابات تو خونه دعوا میگیرن؟

تلویزیونم نگاه میکنی ناخون میجویی؟

بگذریم که آن خانم چه زحمت های برایم کشید و یک پروژه ی چند جلسه ی آغاز کرد و بی نتیجه ماند ، مامان هم تلاش را به کار گرفت و فلفل به ناخن هایم زد ، لاک تلخ خرید،دعوا می گرفت و خلاصه 

هیچ وقت نتواستن این عادت دوست داشتنی ام را ترک کنند.

البته راستش را بخواهید نمیدانم تا چقدر دوست داشتنی است ، منظورم این است من هم مثل همه ی شما ها دوست دارم حداقل  یک میلی متر ناخن داشته باشم , لاک های که می خریم و همه شان خشک می شوند پیشکش, یا برای دست هایم از ناخن گیر استفاده کنم و سوهان بکشم مربعی شود  :( 

اضافه کنم که بنده دست هایم را زیاد با مایع دستشویی میشویم و انگل ,میکروب اینا کم تر دارد: ))

اما امشب بعد از سال ها خودم را کشف کردم؛  علت ناخن جویدنم چیست؟ یک وقت های در تنهایی و فکر فکر  فکر فکر فکرها از قبیل غم انگیزانه فرو می روم بیشتر ناخن هایم را می جوم.

یعنی تمام این سال ها ظاهر آرامشبخش یک دختری با چشم هایی قهوه ای مظلوم و لبخند ملیح داشته ام که هیچکس نمیدانست در باطن چه غم های میگذرد,

چرا تمام این سال ها رغبتی نداشته ام یک نفر درکم کند.

۲۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰
آنالیز

امروز کلاس زبان بحث شرکت در آزمون تولیمو(tolimo)  داغ بود ، طبق معمول به دلیل اسپکینگ داغانم صدا از دیوار در بیاید ولی از من در نمی آید ، شنونده ی خوبی بودم ؛ گاهی درباره ی تصورات بچه ها نسبت به خودم فکر میکنم که همیشه اینقدر آرام و خجالتی و بی هیچ کامنتی هستم . نتیجه ی صحبت هایشان این شد ، آیلتس و تافل به کار ایران نمی آید و همان دیپلم هم از سرمان زیادی است و اینجا آزمون تولیو حکم آیلتس را دارد.

بعد از کلی اصرار از دوستان و انکار از طرف من که عمرا و اصلا و ابدا نمیتوانم شرکت کنم با اعتمادبنفس پایین و در گیری ذهنی از کلاس بیرون زدم ، تا مسافت کوتاه ایستگاه اتوبوس در ذهنم با خودم حرف می زدم ،  

که چرا هیچ کاری را به اوج نمی رسانم ؟ چرا اینقدر کوتاهی کردم برای زبان و سه سال و نیم عمرم را به فنا دادم و نتیجه ش در این حد است خودم ،خودم را قبول ندارم؟ چرا از این شاخه به آن شاخه میپرانم ، از همان زمان دبیرستان یک سال ریاضی، یک سال تجربی .حالا بیست و سه سالم است و دیگر بچه نیستم. 

نشستم روی یکی از  صندلی های ایستگاه اتوبوس دوباره از نوع شروع کردم به خودخوری ، اگر انصافا از جان و دل برای زندگی ام مایه میگذاشتم الان این آخر و عاقبتم نبود؛  به شروع دوباره ی زبان فکر کردم ، به چهار ماه مانده به کنکور تجربی و پول مفت برای  کتاب های تنفر انگیز خیلی سبز ،مبتکران و نشر الگو را خریدم .

بعد به آسمان شب خیره شدم ، ماه لا به لای ابرهای سفید قایم شده بود ، همچنان لذت میبردم از این خنکای  زمستانی و بازی چراغ آسمان با اهل زمین، تا به خودم آمدم اتوبوس مسیرم رد شد و متوجه توفقش در ایستگاه  نشده بودم ،

دوباره نشسته ام و برای گریز از فکر و خیال روزهای لعنتی ام، هنذفری ام را توی گوش هایم گذاشتم و یک آهنگ ترکی پلی شد. 

فایده ی نداشت اصلا حواسم به آهنگ نبود از واقعیت زندگی نمی شود فرار کرد.

اتوبوس آمد.در گیرهای ذهنی ام را از نو سر گرفتم. 

حول و حوش ساعت هفت و هشت شب به خانه رسیدم. 

کلید را از جیبم در آوردم و مسیر اتاقم را پیش گرفتم. 

زمزمه های یک مرگ در خانه پیچیده بود ، بیشتر از آنکه تعجب کنم و عکس العملی را نشان دهم و سوالی بپرسم ، سرعت قدم هایم را تند تند پیش رفتم و درِ اتاقم را بستم ،تکیه به در چوبی اتاقم زدم و آرام چهار زانو به زمین نشستم و کوله پشتی ام را بغل گرفتم و فکر کردم که چقدر از مرگ میترسم  و می تواند چقدر ناگهانی باشد .

روزهای که غرق زندگی می شوم واژه ی مرگ به سراغم می آید و تق تق یا همانند یک پُتک سنگین به سرم می کوبد.

+عنوان: تکتم_کافی

۲۰ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۳
آنالیز

همیشه برایم سوال بود، رهگذرهای  که در کوچه مان میگذرند و آواز میخوانند، مست هستند  یا عاشق ؟ یا حتی آدم های که در خیابان قدم میزنند و زیر لب میخوانند دقیقا در چه عالمی سیر میکنند؟

راستش را بخواهید درک شان نمیکردم؛ سه شنبه بعد از کلاس زبانم تنها بودم و قدم میزدم تا اتوبوس بیاید , اصلا حواسم هم نبود به چه فکر میکردم فقط زیر لب میخواندم " به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد,  که تو رفتی و دلم ثانیه ی بند نشد " حتی یادم هم نمی آید قبلا این آهنگ محسن چاوشی را شنیده ام یا نه ؟! 

زمانی متوجه زیر لب خوانی ام شدم یک دختر از کنارم رد شد و یک پوز خندی زد. 

بعد دوزاری ام افتاد؛ "وای من تو ذهنم میخوندم یا صدام بلند بود :| " و یک نگاه به اطرافم انداختم و یک خدا رو شکر در دلم گفتم که فقط همان یک نفر صدایم را شنیده بود.

بابت تمام روزهای که از این دسته آدم ها درکی نداشته ام پوزش میطلبم,  هر چند با یک کلمه نمیتوان حجمی از این بی درکی را پذیرفت.

اما حالا میخواهم اعتراف کنم 

وقتی که وسعت تنهایی آدم آنقدر عمیق است که هیچکس را نداری خوشی های کوچک زندگیت ,  خستگی های روزگارت, روزنه های امیدت , غم های هرازگاهی ات , بی حوصلگی های بی وقفه ات , رویاهای بی شمارت,جرقه های انگیزه ت  حتی  برنامه هایت را با او تقسیم کنی ؛ یعنی در یک عمق تنهایی بیست متری هستی که هر چقدر فریاد میزنی برای نجات هیچکس صدایت را نمی شنوند, در نتیجه برای ادامه و نجات خودت پناه می آوری به کار های که یک بار هم به ذهنت خطور نمیکرد انجام دهی. 

+محسن چاوشی ،خداحافظی تلخ

دریافت

۴ نظر ۱۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۰
آنالیز

من از مرگ میترسم 

از اینکه یه شب بخوابم و دیگر بیدار نشم میترسم 

من از این پستای که این روزا دارم یه خط در میان درباره مرگ میخونم  میترسم 

مرگ

مرگ

مرگ

مرگ

مرگ

مرگ 

مرگ 

بازم لینک مرگ بزنم..یعنی اینا یه نشانه س ، اینا یعنی چی خدا.. 

من از کلمه ی مرگ که مثل یه حصار دورم چرخیده میترسم 

من دوست ندارم مرگ بهم الهام بشم 

من از این کابوسی  که مرز بین خواب و واقعیت رو برام شکست ِمیترسم 

من از اینکه توی سن بیست سه سالگی با سکته قلبی بمیرم میترسم 

من نمیتونم باور کنم که عمرم کوتاه هست  

من غلط کردم اون روزی که به زنداداشم گفتم هیچ وابستگی به دنیا ندارم و همین الان حاضرم بمیرم 

من از جان کندن و لحظه ای خفه شدن میترسم 

من از این لحظه ای که داره کم کم بهم نزدیک میشه میترسم 

بغض کردم مثل ابر بهار گلوله گوله دارم اشک می ریزم

دیگه نمیتونم خودمو شجاع نشون بدم و تو خودم بریزم و کنترل کنم خودمو 

حالا باید چطوری حساب و کتاب زندگیمو کنم بار و بندیل ببندم برم 

چقدر پستامو داشتم با انگیزه مینوشتم 

من همونی بودم که آرزوی مادر بودن داشت 

من همونی بودم که میخواست عزم شو جزم کنه برا رسیدن ب آرزوی پرستاریش

همه ی اینا به کنار جدی،جدی با تنهاییم دارم کنار میام

خدایا خدایا 

شوخی، شوخی جدی نشه 


+تو رو خدا هیچ کامنتی خصوصی و عمومی برام ننویسید 

تلگرامم بهم پیام ندید ، خواهش میکنم 

نوشتم این حجم سنگینو دردو هضم کنم...

۲۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۶
آنالیز

یکی از دغدغه های من این هست  مناسب با سن و سال خودم رفتار کنم و حتی صحبت کنم یا تجربه هام لااقل طوری باشه که سن و سالمو اثبات کنه. اینکه موی در آسیاب سپید کنم و بعد همون پله اول باشم ( یعنی درس نگرفتن از زندگی, یعنی  تکرار اشتباه ) عذاب وجدان چه عرض کنم , مرگ من است. 

بعضی ها هم بدون اینکه سن واقعی منو بپرسند از روی ظاهرم و حالت صورت حدس میزنند , معمولا چهار الی پنج سال کمتر حدس میزنند که از این لحاظ چه بسا باعث شادمانی بنده ست خوب مانده ام: )) 

اما داشتم میگفتم خودم به طرز صحبت کردن و کلمه های قلنبه سلنبه و جور چین جمله های آدما خیلی دقت میکنم و بعد سنو حدس میزنم .گاهی اوقات هم سعی کردم قبل صحبت هام فکر کنم و بعد به زبان بیارم .

این همه مقدمه که بگم. پست قبل یادتون هست ؟قرار بود مشاوره برم ...بعد از شیش سال دوباره پیش مشاوره خودم تو روزهای کنکورم برگشتم, اینم بگم کلی رودر بایستی داشتم برم, خجالت میکشیدم تو این شیش سال یه احوال نگرفتم ببینم زنده هست؟ حالش خوب؟ 

این اخلاق سرد بودنم بشدت مزخرف ِولی چیکار کنم جز لاینفک زندگیم هست حتی با صمیمی ترین دوستام تا اونها پیام ندن و زنگ نزنن منم بیخیالم و با عرض پوزش حتی خواهرم که این همه باهم فاصله داریم کمتر تلفنی صحبت میکنیم (خواهرم هر روز زنگ میزنه و با پدر و مادرم در ارتباط هست من گاهی اوقات کار داشته باشم باهاش یا جمعه ها خط دانشجویم رایگان هست بهش زنگ میزنم )

البته این اخلاق سرد بودن ذره ای از دوست داشتن و احترام آدمای که دوست دارم  برام کم نمیکنه. 

خلاصه دیگه اینجا پویا بیاتی میخونه دلم از آب میترسید به خاطرت( پرستاری جان) دل به دریا زد :) و دست خالی هم زشت بود برم یه بسته شکلات خریدم ( چقدرم منت شکلاتو نهادم بر سر مشاوره عزیزم : دی ) 

دانش آموز داشت چند دقیقه نشستم بعد  نوبت من بود برم اتاقش , وقتی رفتم توی اتاقش ...لحظه ی اول که منو دید چند دقیقه استپ شد. ( این مشاوره م از اخلاقی و قیافه و ظاهر شبیه علی ضیاء س با چند سال تفاوت سنی بزرگتره از اون ) بعد زد زیر خنده: )) گفت اسمت یادم رفتِ ولی لحظه به لحظه خاطرات با تو رویو میشه,خیلی غُر غُر میزدی نه؟

منم خندیدم جواب دادم ذاتیه الان هم تقریبا هستم: دی و بعد شروع به صحبت کردیم

 و ما بین صحبت ها یه نگاه پر غرور بهم کرد و بهم گفت: فاطمه خیلی بزرگتر شدی و طبق معمول پرسیدم از قیافه ام؟ جوابمو داد ، نه ، منظورم از حرف زدن هات , تجربه هات , زندگی خیلی بهت درس داده  ، جزوء نوشتی؟  :)) 

هیچی نگفتم فقط لبخند ملیح زدم  ولی دروغ چرا چقدر از این جمله ش حظ کردم  و  یه کله قند تو دلم آب شد :)

تو این هوای سرد و غم انگیز بهترین جمله بود از هزاران چایی گرم تر و از هزاران حرف احساسی دلنشین تر ... برای چند لحظه از فاطمه ی که هستم راضی بودم. 

حالا به خودم ایمان آوردم که بزرگتر شدم,  تجربه هام, کتاب خواندن هام , وبلاگ نویسی  اینا  توی زندگی ام تاثیر داشتن :)


پی نوشت: وبلاگ نویسی رو جدی بگیرید قطعا یکی از پیشرفت های آدم همین نوشته هاس که میتونه مدام ما رو  آزمون و خطا کنه تا بهترین باشیم  .


+عنوان : خیام


موقت اضافه شد: تو این چند دقیقه بیست بار کامنتو باز کردم و دوباره بستم حیفم میاد واقعا خودمو از بهترین جمله ها و کلمه های فراموش شده محروم کنم 


مثل این کامنت  از این وبلاگ 

مهم ترین چیز توی قبولی کنکور داشتن امیده.داشتن انگیزه و اینکه اگه تلاشی میکنی هیچ وقت شک نکنی و مطمن باشی خدا یک روزی جواب زحماتت رو میده. خوب درس بخون و تلاش کن. مطمن باش نتیجه میده.به خودت ایمان داشته باش


۸ نظر ۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۹:۳۸
آنالیز