آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۸ مطلب با موضوع «فیلم- سریال» ثبت شده است

اوایل دانشگاه بودم که هوای جودی آبوت به سرم زده بود٬ کلکسیون عکس هایش را داشتم ٬دو بار هم فیلم ش را دیده بودم ٬ کتابش را خواندم و همه ی آن‌ روزهایم‌ عاشق جین وبستر بودم بعد تر ها هم‌ به سراغ کتاب دیگرش رفتم و نخوانده رهایش کردم ،تصاویر گوینده ش خانم زهره شکوفنده جستجو می کردم٬راستش به نظرم همه ی این اشتیاقم و مجذوب شدنم فقط صدای دوبله ی هیجان انگیز و پر از شور و شوق خانم شکوفنده ست ٬ او به شخصیت جودی آبوت جان می بخشید و آهنگ روح و روان بخشش٬ البته حالا هم‌ هر زمانی دلم‌ برای شان تنگ می شود می روم پی شان.

اما از اوایل عید امسال با خواهرزاده شبکه پویا را تماشا میکنم و‌ بعد از پخش آنشرلی دوباره آن‌ غرق شدن در احساس های دوست داشتنی در وجودم ملایم وار موج میزد ، و متاسفانه در مقابل سوال های خواهر زاده ام ناتوان بودم٬ او می پرسید(خاله وقتی بچه بودی آنشرلی رو دیدی آخرش چی میشه؟)٬ به واقع هیچ از فیلم حتی یک‌سکانس یادم‌ نمی آمد و اصلا نمیدانستم در عالم بچگی هنگام تماشای این برنامه کودک (الحق برنامه کودک اسم مناسبی نیست و متناسب با تمام‌سنین است) به چه توجه داشته ام ؟! 

خلاصه یه کلام امروز از صبح تا غروب درگیر آنشرلی بودم‌ و از اطلاعات کسب شده بسی شادمانم .(گوگل جان‌ متشکرم)

مثلا آنشرلی با موهای قرمز هشت جلد کتاب است و نویسنده ش لوسی ماد مونت گومری٬ خواندش رفت در لیست تابلو کائناتم ٬ بعد اسم اصلی فیلم  anne of green gables ست ،گوینده ی مهربانش که خیلی دو بله های دیگر را از او شنیدم مریم شیرزاد با صدای مهربانانه ش، از همه مهم تر الان مزرعه گرین گیبلز تبدیل به یک موزه شده است در جزیره ی پرنس ادوارد :) , تا حالا چندین‌ بار عکس این کلبه و‌مزرعه را دیده بودم اما نمیدانستم مزرعه ی انیمیشن آنشرلیست.

روای قصه و‌ دکلمه ی آغازین آقای نصرالله مدقالچی ٬ آهنگ زیبای Careless Whisper از جرج مایکل (سال ۹۵ این هنرمند عزیز هم آسمانی شد).

اطلاعات‌ بیشتر

 

 

" آنه "تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟

وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت 

از تنهایی معصومانه دستهایت 

آیا می دانی در هجوم درد ها و غم هایت 

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت 

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود

" آنه" اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانیها به پرواز درآوری

و اینک " آنه" شکفتن و سبز شدن در انتظار توست...

 

پی نوشت:آنشرلی هر روز ساعت ۱۶ در شبکه پویا :) هر جا باشم با سر یورش‌‌ میبرم به سمت تلویزیون :))

۴ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۲
آنالیز

قبل از نظرات سازنده م یک صلوات بفرستم ^_^ بعد از دو ماه تلاش های باوقف  تمام شد (آیم قهرمان :دی) 

بعد از چاپ متوالیش اندکی شک داشتم شاید همچین تعریفی نباشد و عام پسند است ولی خب تا فهمیدم داستان یک پرستار است دیگر تحمل نداشتم از دستش بدهم :)) (پرستاری عشق است) 

کتاب به صورت قرضی از شمال به دستم رسید.

یکی از دوستانم بهم می گوید تو همیشه یک آدم غرزن و ناراضی هستی کمتر میبینم از یک موضوعی اظهار رضایت داشته باشی و خیلی خواستم متقاعدش کنم اینطور که فکر میکند نیست اما نتوانستم .

 حداقل اینجا برای خودم می گویم "مگه میشه این کتاب 500 خورده ی صفحه رو بخونم بعد حتی یه کلمه ش راضیم نکنه؟  بیام واقع بینانه نظر بدم، هر کتابی مطئمنن ممکنه یه چیزی هر چقد کم به آدم اضافه کنه حتی شده یه تجربه اما کم تر نمیکنه که" 

بنا به همین، این کتاب حجمش خیلی زیاد و بیشتر جزئیات بود! 

یعنی اگر بخواهم بنویسم من از این کتاب چه یادگرفتم دو سطر می شود،والسلام 

یک جاهای حوصله ام را سر برد

یک جاهای جزئیاتش خوشایند بود. یادم هست به مُبهم جان گفته بودم ترجمه ش آنچنان شاهکار نیست 

الان هم پای حرفم هست ولی خب سطحش یکم بالاتر از متوسط است چون از لغت های ایرانی اصیل استفاده کرده بود و راحت و روان می شود خواندنش و تشکرات فراوان از مترجم خانم مریم مفتاحی 

در کل ایراد اصلی بر مترجم کتاب نیست به اصل خود کتاب است که حرف خاصی برای گفتن نداشت و آخر داستان دچار احساس متناقض نما میشوی مثلا تلف کردن وقت یا از این همه حجم جزئیات و روان بودن ناخواسته وابستگی ادامه ش پیش می آید. 

من که خودمو کنترل کردم جلد دومو نخونم، هر چند اصلا وقتم ندارم :)) 

از داستان زیاد توضیح نمیدهم

برای خودم هم در حد یک پارگراف گفتن و اواسط کتاب آخرش را حدس زدم ، جا دارد بگویم یکی از ضعف های بزرگ کتاب هم این است اصلا غافلگیر کننده نبود!

و اما راجع به فیلم 

لذتی و هیجانی که در کتابش هست اصلا قابل مقایسه نیست، فیلم کاملا خلاصه و از شخصیت هایش کم کرده بود، مثلا در کتاب ویل یک خواهر داشت اما در فیلم انگار تک بچه بود :| به دلیل هزینه ی که صرف  ساختن فیلم شده قطعا عام پسند و جذاب به نظر می رسید. 

پیشنهاد : اگر زبان نسبتا خوبی دارید بیخیال زیر نویس شوید شدیدا مضحک 

دو سطری که نتیجه گرفتم:

سعی کن زندگی روتینی نداشته باشی و تغییرات ایجاد کنی و جسورانه عمل کنی چون فقط ما یک بار حق زندگی داریم 

برای رسیدن به هدفت تلاش کن حتی اگر شکست خوردی و نا امید شدی، اگه تصمیمی برای زندگیت داری تا آخرش مصمم باشد شاید حتی اون تصمیمم غیر قابل باور باشه. 


دقیقا این سکانس دوست داشتم جیغ بزنم ولی خب نصف شب بود خانواده خواب بودن ، صبح بیدار شدم از سرم افتاد دیدم خیلی زود احساساتی شدم:)) و چه شانسی آوردم خودمو کنترل کردم مگه نه اشتباهی من الان بجای پست نوشتن تیمارستان تشریف داشتم وبیام ثابت کنم یه لحظه بخاطر یه فیلم جوگیر شدم ،کی باورش میشد :|

نتیجه میگیرم , هر فیلم عاشقانه رو 48 ساعت بعد نظر بدهیم :)

۰ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۲
آنالیز

همان هفته پیش که رفتم برای تولد نوه ها کادو بخرم ، برای اولین پشت یک ویترین بهم چشمک زد ،

با رفیقم "سین" بودم ، کشان کشان خودم را به ویترین رساندم و جیغ خفیفی کشیدم (اِ سین نگاه کن !!! خودِ خودش ،همون کلبه س که از اول دبیرستان تو رویاهام ساختم، همینو همیخوام به نازنین کادو بدم) حالا از من اصرار و "سین" انکار که "کلی پول این گوی رو میدی به چشم نمیاد خاله ش چی خریده".

آمدم بنویسم در این شب همه ی وجودم پشت آن ویترین جا گذاشته ام و لحظه ی نیست به داشتنش فکر نکنم ، دندان رو جیگر گذاشتم انواع گوی های خرسی و عشقولانه را نخریدم تا به دل خوشی کوچکم برسم و حالا که رسیده ام به دلیل بی پولی راحت از کنارش گذشتم .

شاید بچگانه به نظر برسد، شاید بی ارزش باشد ، شور و شوق و حتی نوشتن برای یک گویی اما شما ها هم قبول کنید گاهی یادمان میرود چند سالمان هست و وقتی به یک خواسته پیله می کنیم با تک تک سلول هایمان دقیقا همان لحظه خواهانش هستیم .

دلم قیلی ویلی میرود ، حالم خوش نیست, حوالی چشمانم نم ناک است, من عاشق آن گوی هستم و هر سال یک شب از دی ماه فکر داشتنش خواب از سرم می پراند مثل همین امشب. 

+ هر چند وقت یک بار قشنگ ترین هدر وبلاگ را هم بسازم (البته قشنگ ترین از نظر خودم) دو سه روز بعد میزنم ویرانش میکنم و همان قبلی را میگذارم ، حالا بیش از یک هفته ست این هدر را نگه داشته ام ،احساس میکنم چراغی از امید  در این کلبه میسوزد و دورا دور اهالیش برایم دست تکان میدهند و می گویند کلبه ی خودت هست غریبگی نکن.


آرش: تو دوست داری تو کدوم یکی از این خونه ها زندگی کنی؟

نازنین:همینی که توش الان زندگی میکنم 

آرش:نه منظورم الان نیست,  منظورم خونه ایده آلت ِ

بگو چجور خونه ی رو دوست داری؟ 

ببین مثلا طبقه ی آخر یه برج ،مثل اون یا یه خونه ی ویلایی  مثل همین خونه های که اینجا دور ورمونه 

نازنین: اینو ببین ، این خونه ی رویاهای منه 

آرش:  لبخند با تعجب 

نازنین: کوچیک که بودم ،همیشه آرزوم پشت ویترین سره کوچه مون دیدن این بود ، وقتی با مامانم از اونجا رد میشدیم ، دستمو از دستش میکشیدمو میدویدم میرفتم اونجا وامیستادمو همینطوری نگاهش میکردم ، وقتی مامانم بلاخره اونو برام خرید نمیدونی چقدر خوشحال شدم ؛ تو نمیتونی باور کنی تو این سال ها هر وقت دلم میگیره یا چیزی ناراحتم میکنه فقط کافیه اینو چند دقه بزارم جلوم بهش زل بزنم ، نمیدونم چرا ولی یجوری آرومم میکنه 

آرش: چه آرامش عجیبی به آدم میده

نازنین:مال تو 

آرش: نه آدم خونه رویاهاشو به هر کسی نمیده که 

نازنین:خب منم اینو به هر کسی ندادم:)


پی نوشت: دلم طاقت ندارد از خیرش بگذرم ، فردا به سین می گویم تا هر دوتایش را  نخریده اند ببرند،باید یکیشو برام بخری 

رفیقی که توی دلتنگی دوستش سهمیم نباشد وا ویلا:(

پی نوشت: پست رویای خیس در بلاگفا


۶ نظر ۱۳ دی ۹۵ ، ۰۲:۴۰
آنالیز

مریم خدا رحمی :به نظر خودتون تصمیمم درستی گرفتین , همه تقریبا مخالف بودن که روغن ها رو جمع کنیم ولی خب مخالفت بقیه شما رو منصرف نکرد, برام جالب بود 

هومن برق نورد : چیش براتون جالب بود ؟؟

مریم خدا رحمی : اووم اینکه انقدر از خودتون مطمئنید

هومن برق نورد: تو زندگی از هیچی بیشتر از تنهایی نمی تونی درس بگیری وقتی بین این همه آدم خودتو تنها میبینی مجبوری به خودت مطمئن باشی آدمی که از خودش مطمئنه دیگه یه نفر نیست به تنهایی یه لشکره , یه لشکر متحد , این چیزیه که این کارخونه بهش احتیاج داره 

مریم خدا رحمی :دقیقا درست,  بابای منم خیلی سال تنها تو این کارخانه هم خودش سرباز بوده هم فرمانده 

هومن برق نورد:خوبی این زندگی اینه که آدم به همه ی معلق بازی هاش عادت میکنه 

بگذریم من عادت ندارم در این مورد با هر کسی صحبت کنم

مریم خدا رحمی:خب پس چرا با من صحبت کردین 

هومن برق نورد:چون شاید شنونده ی خیلی خوبی هستین 


پی نوشت:  سکانس های که باید سه بار قشنگ دید تا حک شد حافظه طولانی مدت ذهنت و بعد یک ربع دیالوگ های خوبشنو حفظ بگی: )

#حجم_وسیع_تنهایی 

#عاشقانه 

#همراز 

۰ نظر ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۱۹
آنالیز

فیلم her   پبشنهاده و معرفی دوستان بلاگر

حالا از دیدگاه شخصی من البته چون نه منتقد سینمام و نه تخصصی بلدم حرف بزنم , در حد من 
به نظرم فیلم ایده ی خیلی جالبی بود از رابطه ی عاطفی آدما با دنیای کامپیوتر شخصی  و اینترنت

یه مرد (تئودور )که شغلش برای متاقضیانه که برای نامزدشان نامه ی عاشقانه مینویسه و خودش در حال طلاق با همسرش 

این فیلم پر از سکانس های آخرین تکنولوژی های آمریکا هست از گوشی و کامپیوتر هوشمند یعنی وقتی ورد رو باز میکرد حرف میزد و اتوماتیک ورد مینوشت :) و فضای خلوت و رنگ های دلنشین فیلمو فوق العاده دوست داشتم

این مرد برای اینکه تنهاس با یک سیستم عامل به اسم (سامانتا ) دوست میشه که توسط برنامه نویس ها طراحی شده ،خیلی باهوش هم هست به ریز ترین حرکات احساس و حالت آدمی طراحی شده 

همه جا باهاش همراه و حرف میزنه
اوایل فیلم ، تئودور خیلی افسرده س تا اینکه  نیمه های فیلم عاشق همون گوینده زن سیستم عامل میشه کارهاشو براش پردارش میکنه و ایمیل میخونه تبدیل میشه به یه مشاوره و دوست 
واقعی

و تئودور عشقی که از حقیقی داره از دست میده  میخواد از مجازی  به دست بیاره 

 حتی در شب و نصف شب توی رختخواب هم با سیستم عامل صحبت میکنه  و عادت میکنه به این دوست همیشه پایه ، در آخر هم این دوستی و عشق بی فایده س و سه نقطه آخرشو نگفتم :)

توی این فیلم هم تئودور یه دوست دختر صمیمی و قدیمی داشت که هر وقت توی زندگیش کم میاره بهش پناه میبره برای حرف زدن باهاش ، توی لحظه های زندگیش مثل یه رفیق کنارش  همیشه هست و البته شرایط زندگی هر دو طرف مثل هم بود هر دو تنها و هر دو یک شکست عاطفی با شریک زندگی داشتن

فکر میکنم به دنیای ماها نزدیک تره این  فیلم چون که بیشتر با اینترنت و گوشی سرو کله میزنیم و خلا در جاهای دیگه زندگیمون میخوایم توی محیط مجازی جبران کنیم 



    



 
 
 
عکس اول: کاترین (همسر تئودور ) رونی مارا
عکس دوم : تئودور : (وتکین فونیکس )
 نویسنده و کارگردان: spike jonze
صدای سیستم عامل:اسکارلت یوهانسون 
دیالوگ های خیلی خوبی داشت و متاسفانه مکالمه های بی ادبانه شم کم نبود 
این دیالوگو از یه وبلاگ منتقد کش رفتم :)
تئو دور :
گاهی اوقات فکر میکنم همه احساس هایی که لازمه رو تجربه کردم ... و از اینجا به بعد دیگه هیچ احساسی نخواهم داشت ... هر احساسی هم که دارم فقط یه نخسه ضعیف تر از این احساساتیه که قبلا داشتم 


۱ نظر ۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۴
آنالیز

فیلم نوت بوک به نظر من با رای 8 از 10 آنچنانی هم نبود یه داستانی تو مایه های تایتانیک 

یه دختر با وضعیت خانواده ی متوسط به بالا برای تعطیلات تابستانی به شهر و روستای کوچیک میاد در طی این سه ماه تعیطلات تابستانی با پسری که با پدرش زندگی میکنه  از وضعیت متوسط به پایین و عشق تینیجری به وجود میاد از همدیگه جدا میشن و سعی میکنن عشق تینیجری فراموش بشه ولی نمیشه و سه نقطه :)

داستانش خیلی تکراری بود فقط از لباس های که شبیه فرانسه قدیمی بود لذت بردم و دوتا سکانس فوق العاده داشت 

این مرغابی های مهاجر دریاچه خیلی قشنگ بود  


و این چهره ای که تلفیقی از عشق و دو راهی هست 


و با بازی

 الی (ریچل مک آدامز)  

نوآ ( رایان گاسلینک)



۰ نظر ۱۶ آبان ۹۴ ، ۱۴:۵۲
آنالیز

دیالوگ دردسرهای عظیم 2

(لطیف : جواد عزتی ): راز بود ؟! 

(ارسلان: امیر غفار منش) : آره

لطیف :بعد معنی راز هم میدونی چیه؟؟

ارسلان : آره راز یه چیزیه بین منو یکی دیگه الان بین منو تو آقا فرحان کسی نفهمه 

لطیف :باریکلا

ارسلان: خب آدم بهم میریزه یه چیزی میگه احساساتی شدم گفتم 

لطیف : آدم احساساتی میشه داد میزنه احساساتی میشه گریه میکنه احساساتی میشه میخنده ولی اینو الا من نمیفهمم.

پی نوشت 1:این پست صرفا جهت اطلاح خودم بود ...همیشه هیچ مکالمه ی راز برام محسوب نمیشه یا یادم میره که یعنی برام مهم نیست یا اینکه اگه بهم تاکید نکنن این یه راز ... آلو خیس نمیخوره میگم ...این اخلاقمو باید تغییر بدم ...سعی کنم هیچی به هیچکی نگم  چه مهم باشه چه نباشه ....

تجربه به من آموخته شر و دعوا میشود :))

جالب اینکه اگه یه وقت سره این موضوع جر و بحثم بشه که چرا گفتم خیلی ریلکس میگم مهم نبود که :/ 

پی نوشت 2: این سریال رو خیلی دوست داشتم حتی اکثر قسمتاشو با قابلیت تکرار میدیدم 


۰ نظر ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۰۲
آنالیز

 محدثه اسم وبلاگ خودشو گذاشت بود ماهی ها عاشق می شوند واجب شد ببینم چه فیلمی که انقد دوستش داره 

موضوع فیلم رو بگدزم 

چندتا دیالوگ قشنگ توی فیلم بود بعلاوه آشپزخانه و ظرفای رانگا وارنگ ,غذاهای متنوع, مدل رنگ لباس خانما آدمو به وجد میاورد فیلم تمام شد دوباره پلی بزنی از اول برای دوباره دیدن با دقت بیشتر 

یه فیلم تاثیر گذار بود الان علاقه م برا آشپزی دو چندان شده :)

 و حالا دیالوگ های که منو مجذوب کرد

 1 : (گلی:مریم سعادت ) قوطی کنسرو و لوبیا و ماهی تن یعنی نه زن نه بچه یعنی یه زندگی تنها یعنی وقتی سرت رو میذاری رو بالشت تنهایی وقتی از جات بلند میشی تنهایی با خودت حرف میزنی 

2 : (گلی : مریم سعادت)آتیه هم با خودش حرف میزنه برا قابلمه ها شعر میخونه بهش نگین ها همین پری روزا شنیدم داشت با این قابلمه ها خدافظی میکرد 

عزیز(رضا کیانیان )خدافطی واسه چی؟

نمیدونم میگفت دلم میخواست برا همه تون شعله میذاشتم تا قل قل کنید برام آواز بخونیداما دیگه نمیشه

3: (گلی :مریم سعادت )همین این (چاقوی آشپزخانه) اگه یه روز باهاش کار نکنم هااا دلم براش تنگ میشه با اینکه گاهی شیطنت میکنه دستمو میبره ولی خب دوستش دارم 

4 : ( عزیز: رضا کیانیان)اون موقع های که خیلی جوون بودم همه دور سفره جمع میشدیم وقتی که غذا تموم میشد یه آه بلند بالا میکشیدم هی میگفتم کاش غذا تموم نمیشد کاش اولش بود نه بخاطره غذا چون همیشه بود فقط بخاطره جوی که میندوستم همیشه باقی نمیمونه

5 : (عزیز: رضا کیانیان) میدونی آدم های که میتونن گاهی وقتا یه شکم سیر گریه کنن چقدر شانس دارن؟

6: ماهی قرل آلا یا عاشق ماهی  بر خلاف جهت آب شنا میکنه (رضا: مهدی پاکدل)


---------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: چقدر تنوع اینجا کم توی رنگ قلم ها کلا چهار پنج رنگ داره :(


۰ نظر ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۳
آنالیز