آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۱۱ مطلب با موضوع «لذت یادگیری زبان» ثبت شده است

ترم های پایین بودیم یک جلسه بجای استادمان آمد، لهجه ی کرمانشاهی داشت، پر انرژی بود، اول اسم تک به تک مان را پرسید و درسش را داد و وقت اضافه هم آورد!  در پرانتزی عرض نمایم که استاد خودمان با فس فس کردن جان به سرمان میکرد یک یونیت را درس بدهد. آن روز بعد از اتمام کلاسش ،احساس کردم خیلی پر بار تر از همیشه بیرون آمدم، اعتماد به نفسم به اوج آسمان کشید. 

باز هم نمیدانم شما وقتی با یک آدم خوب بر خورد دارید ماکزیمم انرژی مثبتش تا چقدر در شما ماندگاری دارد؟  خلاصه این بر خورد 90 دقیقه ی 24 ساعت برایم اثر گذار بود و او تبدیل شد به معلم زبان ایده آلم. 

بعد تر ها هم تعریف معلم زبان ایده آلم را از زبان آموزان دیگر هم شنیدم شنیدم شنیدم و یک روز تصمیم گرفتم قیدش را بزنم؟!  

چرا؟  چون در سیستم  من تعریف شده است ، فقط مختص من نه دیگران

اسمش را مالکیت مطلق نمیگذارم 

اما از من به شما نصیحت از افراد محبوبتان برای کسی تعریف و تجمید نکنید!  

بگذارید خصوصی خصوصی خصوصی بین خودتان باشد .

خیلی از آدم های، محبوبم را بوق و کرنا کردم و به راحتی قیدشان را زدم. 

شما همانند فاطمه نباشید:)


+ اضافه نوشت : دو ترم بعد . آن استاد محبوب , داداش زهرا (لینک ) بود.


۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۹
آنالیز

یک روز شماره ش را بهم داد برای تصحیح رایتینگ هایم ، اگه فکر میکنید دوستی ما از اینجا شکل گرفت سخت در اشتباهید!  

مثل همه ی شماره های دیگر سیو داشتم و هر از گاهی برای سوال پرسیدنی به زهرا پیام میزدم و مهربانانه و ایضا با انرژی مثبت جواب میداد, به اصطلاح برای رفاقت هایش زمان میگذاشت ,ماه ها مشوقم یادگیری زبان و اعتماد بنفسم بود و هست و شک ندارم در آینده هم خواهد بود (حتی همسن هستیم و با اختلافات  سه ماه از او بزرگترم) , شخصیتا حواسش به من و حتی همه ی همکلاسی ها بود ,از بعد به ورود به کلاس تا پایان و خداحافظی اصلا بزار بگویم همیشه ی خدا یک لبخند ملیح در قاب چهره اش نمایان است.

سعی داشتم یک قدم به او نزدیک شوم اما امکان پذیر نبود یعنی واضح تر توضیح بدهم ، مرحله ی رفاقت زمان میبرد!  

نمیخواستم یکهو به او عادت کنم و ترم بعد نباشد ،کاسه ی چه کنم چه کنم دستم بگیرم؛  

اصلا برای کلاس زبان ترمی نباید با هیچکس طرح دوستی داشته باشید، باید در تنهایت فرو روی . از طرفی هم رفیق های دو ساله خودش را داشت صدف و طاهره! پس واقعا هیچ راهی نبود!

بعد از سه ترم با هم بودنمان, تابستان امسال , تلگرام بهم پیام زد ،"این ترم با کی بر میداری؟ تیچر خودمان نیست " مضمونش دقیقا توی همین مایه ها بود. در حالی که این سوال همیشگی من از او بود ؟! لامصب در کنار این همه صفاتش مغرور است و قسمتی زیاد درون گرا،  بعد تر ها یعنی دو جلسه بعد فهمیدم صدف و طاهره ترم بر نداشته اند و زهرا تقریبا تنهاست، چرا میگویم تقریبا؟ هر چند تنهایی برای او بی معنی بود ؛ آنقدر این خنده ها و صدای دوست داشتنی و از همه مهمتر اخلاقش دلبری میکند که خیلی ها زودتر از من در این صف ایستاده بودند با او طرح رفاقت داشته باشن،  عرضم به حضورتان پوکر فیس رو به افق باز هم ناکام از داشتن یه رفیق.

تا اینجا شرح وقایا بود و وقتی می گویم پرسه ی رفاقت طولانی است حقیقتا قبول کنید.

از اواخر شهریور ورق برگشت!  

تا سره ایستگاه اتوبوسی که مقصدم بود همراهی ام میکرد , از کار حرف میزدیم ,از برنامه های آیندمان ,از آرزو هایمان ,از 206 مشکی که آرزویش را دارد, از کلاس های نت ورک مارکتینگ و دلم میخواست یک عالمه پول داشتم همه ی محصولاتش را می خریدم که او به 206 مشکی رنگش برسد .

یک خلوت دو نفره ^_^ این همان لحظه های دو نفری و دوستی بود که انتظارش را می کشیدم! 

قدر ثانیه های با اون بودن را میدانستم , وقتی میخندید سعی میکردم صدای ویراژ و بوق ماشین ها را در گوشم قطع کنم و غرق شوم در موج خنده هایش :)

وای خنده هایش, خنده هایش, خنده هایش , می توانم  هزار بار تکرار کنم عاشق خنده هایش هستم ؛ چقدر رها و بی کنترل میخندید کنارش احساس میکردم یک آن در اقیانوس خوشبختی غرق شدم:)

بعد تر قدم زدن های تنگ غروبی مان هم استارت زده شد, تایم بیشتری داشتیم راجع به هر چیزی غیر از زبان با هم حرف بزنیم,  مثلا درباره ی موها و پوست چرب من,  هوس فرنی او , هوس قورمه سبزی مشترک مان ,هوس مغازه چاکلت,  تبادل کتاب و فیلم و از اینجا دوستی ما صمیمی تر شد. 

اصلا قدم زدن معجزه وصف نشدنی دارد 

اگر میخواهید با یک نفر بیشتر دوست شوید دعوتش کنید به یک پیاده روی یک ساعت 

اگر میخواهید کدورت ها را منطقی با طرف مقابل تان حل کنید فقط پیاده روی 

اگر میخواهید به یک آرامش روحی و روانی برسبد پیاده رویی تنهایی و یک دنیا سکوت

از بحث اصلی منحرف نشوم:دی

مدل خاص خودش هست ,این را شدیدا دوست دارم وبه دنبال رفاقت های از این مدلی می باشم , حجم آدم های واقعی و تکراری اطرافم به طرز وحشتناکی حال بهم زن است ...

 حدس میزدم شاید یک عدد " دختر وبلاگ نویس" باشد . اولین باری که این تصور در کله ام شکل گرفت یک لبخند گل و گشادی در قیافه ام نقش بست :)) دو عدد وبلاگ نویس که خودشان را از هم انکار میکنند :دی  مثلا فکر میکردم او الان درباره من چه در وبلاگش نوشته است؟!  

بلخره امشب در هیاهوی شلوغی و آن باران ریز ریز که یکهو تبدیل شر شر شد و دقیقا دو قدم رسیده به میدان نفت ,بعد از هزار بار در دل گفتنم بپرسم یا نپرسم؟!  از دهنم در رفت " تو وبلاگ مینویسی؟ " تکذیب کرد:| که وقت نوشتن ندارم و سعی میکنم کارامو ذهنی انجام بدم و هر لحظه ی برام ذهنی ثبت بشه! من هم باور کردم او یک وبلاگ نویس ذهنی است و چندین بار داد زدم؟!  واقعا ولوم صدایم در حد جیغ بنفش بود :| کاملا یخ کرده بودیم و در یک مکان پر از صدای بوق و باق ماشین بودیم.

مکالمات زیر را با آخرین ولومه صدایمان تصور کنید  :))

من : لطفا زهرا بیا وبلاگ نویس باش,  این همه تو منو تشویق کردی برای کانورسیشن و داشتن اعتماد بنفس حالا ازت میخوام بنویسی 

زهرا: نمیتونم وقت ندارم 

من : ببین اون اتوبوس مسکنه؟ حتی شده یک خط بنویس , همین بنویس خستم و وقت ندارم و کامنتا رو هم ببند, بیا یه عکس بگیریم میخوام یادگاری بزارم وبلاگ ,میخوام این لحظه ثبت بشه 

زهرا: وای از دختر دیوانه بودن بعید نیست توی این شب و باران و پیاده روی

من: خییییلیییی خوب بود, مرسی که اومدی 

زهرا: ما قرار بود یه ایستگاه بیایم پایین تر, نصف راه رو پیاده اومدیم,  فلش گوشیم خراب شده 

من: وای نگووو من شارژ نداره گوشیم 

زهرا : آها گرفت گرفت گرفت 

من : پاتو جفت کن زهرا 

زهرا : باشه با خنده هاش 

چیلیک 

ثبت شد

اتوبوس تعاون آمد. 



عکس عجله ی :)) 

سمت راستی زهرا 

سمت چپی با مانتوی خیس آبی من :))

۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۰
آنالیز

شیش و نیم صبح صدام میزنه ، " پا شو الان نمازت قضا میشه " ،تو خماری ِ خوابم ، "تا حالا بجز ماه رمضونا نماز صبح بیدار شدم ؟ "  ،" آره همین دیروز یه نمور بهت امیدوار شدم" ،" برو خدا روزیتو جای دیگه بده خوابم میاد" ، تا خودِ ساعت هفت و چهل پنج دقیقه هر یک ربع از اون طرف هال داد میزند ،" هشت و نیمه پاشو مگه کلاس نداری ؟" ، "اگه گذاشتی یک ربع مفید بخوابم"، "تو ، دستشویی رفتنت خودش یک ربع زمان میبره" ، الحق و انصاف راست میگه، بدو بدو با کله میرم دستشویی ،بعد تمرینامو سر سری می نویسم ، یک لقمه نون و پنیر و با یک لیوان چای شیرین بالا میکشم ، هفت و هشت بار رفتم اتاق بابام تق و تق راه انداختم شاید با ماشین برسونم ،توی اوج خوابش بود ، البته رسوندن بهونه بود کلهم از جمعه های خلوت خیابونا یک رخوتی در وجودم نهادینه شده ،میگم بسم الله از خونه میزنم بیرون توی مه صبح گم و گور میشم ،با اولین تاکسی و عجله ی و استرس وارد کلاس میشم میبینم ع اینکه تیچر ما نیست یک اسکیوزمی و برگشت به عقب از معاونت می پرسم کلاس میس فلانی کجاس ؟ میگه اون که ساعت 9:45 دقیقه س ، الان ساعت 8 صبح ؟؟ !! میخنده از گیج بازی ام "چه قشنگ ام میدویدی تا بالا" ، پوکر فیس زل زدم بعد رفتم نشستم روبه روش,  عین آدم تمرینای زبانو نوشتم .

((جا داره بگم ، هیچ وقت به مامانت نگو فلان روز کلاس دارم.))

کلاس هم تک و توک اومده بودن, بچه ها با استاد تافل رفته بودند کوه .

بعدکلاس ,  خیابون سوت و کور ,سره ایستگاه اتوبوس نشسته بودم  با یک عده کارگر وسط بلوار مشغول پروژه ی مونوریل ( ایشالا نوه های ما ازش بهره برداری میکنن).

هنذفری رو گذاشتم تو گوشم به کوه ,به تخلیه انرژی ام, به یک نفس عمیق, به یک شریک زندگی پایه کوهنوردی فکر کردم.

رسیدم خونه سریع السیر خبرها رو چک کردم,  آتیش پلاسکو هنوز خاموش نشده بود... 

۰ نظر ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۱
آنالیز

خب جریان از این قرار است, دو روز متوالی پسرهای  شر در گروه نوجوانان ,کلهم نظم وتشکیل کلاس های معاونت جهاد دانشگاهی را بهم زده اند و امروز تمام دوربین های مدار بسته را چک کردند شناسایی شان کنند, حالا فکر  میکنید چه کارخفته ی انجام داده اند؟

در زمان اتمام کلاس ها و شروع تایم بعدی( یعنی همان آنتراک) در راهرو اسپری فلفل زده اند؛  امروز برای دومین مرتبه این اتفاق تکرار می شود و همان طور که شما در جریان هستید بنده ریه ام داغان ست و سرفه های مداوم دارم, از کلاس که خارج شدم با یک سرفه تا منتها الیه ریه ام سوخت ! دوان دوان دو پله یکی خودم را به فضای باز رساندم و چهار تا فحش آبدار نثار روح پر فتوحشان کردم.

جالب است بدانید پسرهای گروه نوجوانان به رئیس سی و هفت,هشت ساله ی گروه زبان آموزش میدادند "همه لامپارو روشن کن بو بره " :| آقای "ر" هم مو به مو به توضیحات شان گوش می داد و عمل می کرد: | در این حد وضعیت قارش میش شده بود.

خب همیشه تصورم از اسپری فلفل یک بوی شبیه بوی فلفل قرمز بود اما رایحه ی یک عطر و با تنفس عمیق یک حس سوزش آور داشت.

در راه برگشت باران  لطیف و حال خوب کنی می بارید که در یک لحظه آن همه سرفه و جو متشنج ، یاد بُردم :)

این هم کوچه ی خانه ی ما :)  دقیقا همان خانه سیمانی که لامپ اتاق بالایی اش روشن است و قاعدتا باید خاموش باشد ( الان من بیرونم کی تو اتاقمه ؟! ) 


پی نوشت: کیفیت دوربین هواوی جی 700 ام تو حلقم: D 

پی نوشت 2: می توانید یک دختر بیست و سه ساله شاد و هنذفری به گوش با این آهنگ را تصور کنید از سر کوچه می آید و زمزمه وار میخواند " همه ی فصل ها با تو فصل بهارِ که دلم همیشه بی تو بی قرارِ  روی پیشونی بخت من نوشته همه ی سال با تو اردبیهشعق :) " 

این آهنگ را فقط یک اردیبهشتی متعصب گوش میدهد :))


  

۰ نظر ۲۷ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۷
آنالیز

روزهای فاینال عادت دارم با خودم تکرار کنم " نانت نبود, آبت نبود " کلاس رفتنت چه بود: )) بعد که از این برهه ی زمانی میگذرم با کمال پرویی میروم ترم بعد ثبت نام میکنم و روزی از نو 

حالا چرا اینها را مینویسم ؟ که یادم بماند باید قدم به قدم تلاش کنم برای یادگیری و دست  تو جیب آس و پاس برای خودم نچرخم و فکر کنم رسالتم همان لیسانس کشکی بود که گرفتم. 

حالا نشسته ام یک برنامه زبان خواندن درست و حسابی بنویسم و خودم را تا آخر اسفند ماه جمع و جور کنم و اگر عمری باشد بهار پرونده دیپلم زبان بسته می شود و متاسفانه با خجالت فراوان بنده هم  باورم نمی شود ادونس باشم و خودم را برا تافل آماده کنم :|  خیلی کارهای انجام نشده دارم و با تن پروری سر باز داده ام و به ترتیب 

شامل 1: خواندن و تثبیت 504 ( ده درس پیش میروم بعد ول میکنم ) 

2: گوش دادن به سی دی های نصرت ( این هم متاسفانه  درس ده متوقف شده ام )

3 : short story 

(برای کلاس، Summary (خلاصه) را از اینترنت بر میدارم ، دلم خوش است ارائه داده ام ،در اصل سرِ خودم را شیره میمالم: | )

4 : ثبت نام کلاس  .free Discussion (هر ترم میگویم انشاء الله ترم بعد )

5: آزمون جامع intermediate ( این را شرکت کردم با اجازه پاس نشدم) 

6: و 1100 ( اینجا دو نقطه یک خط )

واقعا آیا با این اوصاف می شود جمع و جور بشوم تا آخر اسفند ماه ؟؟ 

این از تکلیف زبان 

___________________________________

کنکور : یادم می آید اول مهر ماه پرستاری قبول نشدم و کلی ضایع شدم  آمدم وبلاگ اندکی شعار دادم ای ایها الناس پاشید بروید دنبال رویاهایتان بعد خودم کلهم سره جمع یک هفته به حرفم عمل کردم : |  این هم لینک اثابت شعارهایم  

+یکشنبه میخواهم یک مشاوره بروم و عین آدم شروع  کنم  

این هم از کنکور 

آها یک پند و اندرز :))

اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت,بدون که توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است. 

______________________________

خودم را میشناسم باید برنامه هایم را بنویسم و آنقدر تکرار کنم که انجام بدهم .

الان دیگر واضح و مبرهن است  چندچندم با خودم : )


۷ نظر ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۲
آنالیز

سرِکلاس زبان بحث مان فوبیاهای زندگی  بود،استاد میگفت rooster سوهان روحم است ، دست خودم نیست حتی اگر در بیست متری رویت بشود راه هم را کج میکنم و مسیر دورتر را ترجیح میدهم از فیس تو فیس شدن با آن ، بچه ها پرسیدند استاد اگر مجبور باشید با  rooster  در یک اتاق در بست ِو بدون پنجره بمانید با او دوست می شوید ؟یا نه؟

استاد پاسخ شان را داد ، حتی یک ثانیه هم به مختان خطور نکند با او دوست بشوم در این صورت تنها راه چاره ام اینست لباسم را از تنم در آورم و خفه ش کنم :)) 

راستش من هیچ وقت جرات نداشتم بگویم از تمامی حیوانات متنفرم: | به دنبالش مُدام پرسش و پاسخ شده ام ، که نگرشت غلط است ،با حیوان ها باید دوست بود ؛ آزاری به حیوانات نمی رسانم البته صادقانه بگویم به استثنای مورچه توی اتاقم ببینم گاهی قتل عام شده یا با دست شوتش میکنم در حیاط و مارمولک ،سوسک درجا بی فوت وقت یک دمپایی به ملاج سرشان میکوبم: | با دیگر حیوانات خشونتی ندارم و علاقه ی هم به آن ها ندارم که قربان صدقشان بروم :| 

حالا این همه مقدمه چینی که برسم به فوبیای خودم , "انواع و اقسام گربه ها " به ویژه سیاه با چشم های سبز و زرد وقتی میبینم شان تمام بدنم به رعشه می افتد واقعا تنفر و ترس از کنترلم خارج است حتی الان فکرش را هم میکنم چهارستون بدنم یک آن لرزید 

یک بار هم خانه خواهرم تشریف داشتم و قبل تر ش برایم از همسایه ها مختصری توضیح داده بود ، وقتی خواهرم دانشگاه بود , همسایه طبقه پایین شان یک ظرف شیرینی خامه ای برایشان آورد , با شناختی که از علاقه ی او به نگهداری حیوانات داشتم , یک لحظه تصور کردم الان توی این شیرینی تارهای مو گربه است و قبل از عوق زدن بشقاب شیرینی هایش را هولِ سطل آشغال کردم

خُب به سبب این ترس بی حد و اندازه من انگار گربه ها علاقه ی وافری به من دارند . چرا این را می گویم؟ یک گربه ی بد ترکیب قهوه ای هر وقت قصد زایمان دارد ، همیشه میاید گوشه ی حیاط خانه ی ما و می زاید و در آن گوشه با توله هایش چند ماه اتراق میکند و بنده از پشت پنجره اتاقم شاهد محبت ها مادرانه یک گربه و شیر دهی و لیسیدن توله هایش, بازی های گربه گونه ها می باشم , شاید دیدن این سکانس ها  برای گربه دوست دارها ملوس باشد ولی شدیدا برای من آزار دهنده ست دلم میخواهد هر چه زودتر توله هایش بزرگ شود و گورشان را گم کنند : | 

هر چقدر به این موجودات ناشیرین فکر میکنم بیشتر خاطرات شان زنده می شود , یک بار هم دوره ی کارشناسی برای یک درس چهار واحدی مجبور بودم تا طلوع آفتاب بیدار بمانم و جزوء را تمام کنم ، طبق عادت معمولم باید در یک مکان کامل خُنک درس بخوانم حتی در اوج زمستان پنجره اتاقم را باز میکنم ،بماند که از فرط خستگی نمیدانم کی خوابم بُرد ، احساس کردم یک نفر دارد کنارم با پتویم بازی میکند خلاصه چشم تان روز بد نبیند با هزار بدبختی یکی از چشم هایم را نیم باز کردم ، دیدم دوتا چشم سبز در بغلم برق میزنند ، تا جایی که خدا توان و جان در من نهاده بود جیغ زدم یعنی در مرز پاره شدن رگ های عصبی سرم...

خلاصه تف به روح گربه ها که اگر روح داشته باشند ,فوبیایِ من هستند :)


۶ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۴۱
آنالیز

هیچ وقت اگر مجبور نیستید کلاس پنجشنبه عصر را جز گزینه های انتخابیتان قرار ندهید.. چرا؟

پنجشنبه ها بوی سکوت میدهد و مزه تلخ تنهایی و حتی روحیه ی فوق العاده قوی برای خبرهای ناگهانی 

از آنجایی که ترک عادت موجب مرض بنده س یا شاید آسکاریس حاد یکسال هست که روزهای انتخابی کلاس هایم را دقیقا دوشنبه پنجشنبه میزنم 

حالا تصور کنید 

در یک نیمه ی اول شهریور ماه گرم روز پنجشنبه که هر آن احساس میکنی شهر خالی از سکنه می باشد بعد از کلاسی که هیچ وقت هیچی دستگیرت نمی شودو هر دفعه با روحیه ای بالا میگویی امشب خواندن 504 را شروع میکنم  و.. قول قرارهای که تا پایم به خانه میرسد هیچکدام عملی نمیشود ,یسره میروم یکسره یخچال و آب یخ تگری و ترجیحا شکلات کاکائویی ها را میاورم لم میدهد روی مبل  و تلگرام ....

بله عرض داشتم خدمتان .. از سره بی حوصلگی قدم های شل و وا رفته را میزدم تا با جان کندن به سره ایستگاه اتوبوس برسم و اولین صندلی بی توجه نشستم و همین طور که چشم هایم به سمت کوری می رفت تا مسیری اتوبوس ها را بخوانم... دیدم یک نفر با فاصله ی یک صندلی کنارم نشسته است ,دستش نمیدانم گیتار بود یا ویولون یا ستار از ساز و آلات موسیقی هر از بر نمی دهم... او هم کلافه و بیکار نشسته بود، یک جورهایی حدس میزدم شاید یک یا دو دقیقه زودتر از من منتظر نشسته است... 

آب معدنی حکم همراه اول را برایم دارد در این تابستان جهنمی.. یک قولوپ از آب معدنی ام را خوردم و انگار او که با فاصله یک صندلی در کنارم نشسته بود یادش آمد تشنه است از سوپر مارکت چسب آموزشگاه پاکان پسر ها پا شد و آب معدنی خرید 

با خودم فکر کردم من که خدا علافم کرده ,پاشم تا ایستگاه بعدی قدم بزنم و طبق محاسبات ذهنی ام  با اتوبوس همزمان رسیده ام 

چند قدم که پیش رفتم ...او هم سازش را روی شانه ش انداخت و پشت سر من آمد... 

همه ی مسیر فکر میکردم ما چقدر تنها هستیم, کاش میشد ادای روشن فکرها را در آورم یه لحظه اینکه الان شهرستان هستم را فراموش کنم و بگویم گور بابای حرف فامیل مرا با این پسره توی خیابان در حین قدم زدن ببینند بگویند وای وای توام دوست اجتماعی داری: |  به این فکر میکردم چقدر ما دو تا تنها هستیم و میتوانیم باهم قدم بزنیم و من از او اطلاعات بگیرم که سازش چیست؟ کجا کلاس میرود ؟ یا خودش استاد است؟ و برایش بگویم ایضا من از اول عمرم تا بحال عاشق یک گیتار بودم و بتوانم آهنگ پر پرواز شادمهر جان را بزنم: ) آیا تو اصلا گیتار بلدی؟ یا او کلی سوال جهاد دانشگاهی و زبان میپرسید و من جواب می دادم یا میرفتیم پارک شاهد باهم بستنی میزدیم: ) یک دوست جدید و عصر تقریبا خنک در کنار فواره های چمن خیس خورده پارک و عطرش مستت میکند و قدم زدن های دو نفر و یک دنیا حرف مشترک,  گور پدر تنهایی هایم: )

اما به ایستگاه بعدی که رسیدم طبق محاسباتم اتوبوس با یک دقیقه تاخیر رسید و او هم همچنان در کنارم ایستاده بود بی هیچ حتی کلمه ای... قبل از اینکه سوار اتوبوس بشوم ناخودآگاه برگشتم و چهره اش را دیدم یک لبخند زد و در جوابش بیشعور بازی در نیاوردم و یک لبخند زدم... 


۰ نظر ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۵۳
آنالیز

امروز بعدظهر یه باران لطیف  بارید گاهی با سرعت و گاهی نم نم  . بعد از کلاس زبان بر آن شدم نصفی از مسیر رو قدم زنان به خانه برگردم (بیشتر اوقات با اتوبوس میام ) ولی بر سره دو راهی با خودم بودم . فروردین ماه که یبار دیگه پیاده برگشتم تمام مسیر رو به یاد دوستای کلاس زبانم بودم سحر و پرستو همدم و همپای همیشگی ولی تار و مار شدن الان دو ترمه نیستن . پرستو مثل خواهر بزرگترم بود با ده سال تفاوت سنی توی این دو سال کلی ازش درس زندگی یاد گرفتم بهش واقعا یه پست بدهکارم .شاغل بود معلم کامپیوتر و ارشدم قبول شده بود و متاهل دیگه تایم برای کلاس زبان نداشت و در ترم هفتم بابای و سحرهم از وقتی تایم کلاسا جا به جا شد و برای عقد و عروسیش ترمشو حذف کرد ندیدمش . الان دو ترم که تنها هستم و با بچه های جدید دوست شدم .بله عرضم به حضورتون  اولین بار تمام مسیر بغض تو گلوم بود و صدای خنده ها و بحث های اون وقتا که سه تایی  پیاده قدم میزدیم تو گوشم میپجید وقتی رسیدم خانه اون حال خوش بعد از قدم زدنو نداشتم .

اما این دفعه دلو به دریا زدم نصفی از مسیر رو پیاده برگشتم .جالب اینجا بود تو فکرشون بودم ولی حالم مثل اون اول غمگین نشد.

اینم مسیر:

نتیجه میگیریم: وقتی از یک خیابان یا پارک یا هر چایی دیگه خاطرات داری با دوستات یا با یک نفر.  برای اولین بار خودت اون مسیر رو تنها باشی غمش خیلی زیاد حس میشه ولی بعد از هر تکرار از روز مره گی  کم رنگ تر میشه . قانون زندگی اینه باور کنید.

بعدش از سره بیکاری و بی عاری یاده یکی از پست های بازآی افتادم که درباره بوستان دانشجو نوشته بود و نزدیک محل کارش هست .  تصمیم گرفتم برم کشفش کنم:دی  و بعد از کشفیاتم  خیلی غیر منتظره با اینکه یادم بود پنجشنبه ها تعطیله پیام زدم به باز آی با این مضمون:

سلام باز آی جان خوبی؟ من بوستان دانشجوم الان اگه سرکار هستی بیا ببینمت :)

باز آی: سلام نازار شرمنده من خانه ام

من: دور از جانت گیانکم عب نداره چند دقبقه نشستم بعد رفتم

و بعدش بازآی زنگ زد تلفنی حرف زدیم :)

و نصف مسیر دیگه رو سره ایستگاه وایسادم و به خانه برگشتم

و از سوپر مارکت سره کوچه با خرید خوراکی حال خود را دو چندان خوشحال نمودم :)


و خودتان قدم زدم در کنار این گل های پیچ امین الدوله بعد از یک باران در یک عصر بهاری خنک تصور کنید :)


 و در پایان این آهنگ امروزم بود :)

+ تو رو دوست دارم (بابک جهانبخشی)

البته به علت سرعت نابود اینترنت آهنگ بعدا اضافه میشه با پوزش فراوان

۴ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۵
آنالیز

پنج دقیقه دیر سره کلاس زبان رسیدم و استادم یه نگاه به ساعت مچی دستش انداخت بعد فرمود "you are late " 

منم سر مو پایین انداختم و با همون غم بی وجود سحر توی چهره م  جواب دادم "im sorry"

یه نگاهی به کلاس انداختم برا پیدا کردن یه صندلی خالی دیدم بله بعضی از چهره ها آشنا هستن ترم های قبل هم باهاشون داشتم ولی حتی در حد سلام و علیک هم نه در حد همکلاسی فقط (قابل توجه دوستانی که فکر میکنن من روابطه عمومیمم خوب اصلانم خوب نیست داغونه )

یه ربع ساعت اول استاد شروع به معرفی از نحوه ی تدریس و نمره خودش بود

چقدرر سختگیر بود و ایضا تازه فهمیدم چه غلطی کردم از سحر جدا شدم :/ فاتحه م خوندس این ترم افتادم :/ 

بعد صحبت کردم میشه چند لحظه برم پیش سرپرست زبان .... یهو کلاس از شدت خنده منفجر شد:/ 

استاد هم رو به من گفت :میخوای چنج کنی ؟؟منم جواب دادم : با اجازه 

رفتم پیش سرپرست زبان هر چی آه و ناله زدم  دلیل بیخود آوردم تایم و استادمو تغییر بدم قبول نکرد از بس بیشعوره همیشه ازش متنفربودم 

دست از پا درازتر با چیک چیک عرق سرد و لرزش بدنم از استرس اومدم نشستم سر جام بی هیچ صحبتی فقط به استاد گفتم قبول نکرد 

بعد از کلاس تنهاییمو بی سحر پر رنگ تر دیدم 

وقتی سره ایستگاه اتوبوس همیشه در حال حرف زدن بودیم :(

تنها دلخوشی من اون لحظه فقط غروب تاریک و سرد دی ماه بود

دستامو تو جیب پلیورم فرو بردم همزمان با قدم زدنای غمگینم به درخت کریسمس با چراغ رنگی رنگیش پشت ویترین مغازه ها نگاه کردم و اکسیژن سرده دی ماه رو با نفس عمیق به ریه هام کشیدم

بعدش جهت رفع غم و غصه هام یه مغازه رفتم و لوازم تحریر خریدم 

وایسادم ایستگاه اتوبوس تا اتوبوس مسیر خونه مون بیاد 

هنذفری رو توی گوش هام گذاشتم دوباره جهت فراموشی غم و غصه هام :(

اوج گرفتن این قسمت شعر 

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..
 
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی.


ذهنم درگیر این تصمیمم یهویی جدایی از سحر بود 


و به دو نتیجه اساسی رسیدم

1: من وقتی دارم وابسته میشم یا احساساتم از شور به در میشه سریع اون کار یا هر چی حتی آدم توی زندگیم باشه حذف میکنم 

2:  هشتیمن یا نهمین باره وقتی دوستام متاهل میشن فاصله ی من هر روز بیشتر و بیشتر میشه تا ماکزیمم میرسه و قید اون دوست رو توی زندگیم میزنم

 وقتی سحر متاهل شد احساس کردم دیگه نمیتونیم مثل قبلترها ببشتر باهم باشیم دیگه همیشه با من هم مسیر نیست پارک رفتن ها، دیگه حذف میشه بستنی خوردن و رستوران با مشترک زندگیش و با من حذف میشه ، مکالمه های تلفنیش با مشترک برای رعایت ادب با فاصله از کنارش قدم میزدم

نمایشگاه کتاب پارک شاهد رو امسال تنهایی رفتم و گاهی توی اتوبوس باهم بودیم بین ما کاملا سکوت بود درحالی تا همین تابستان برای حرف زدن وقت کم داشتیم و زمانو تقسیم میکردیم کی اول بگه خب نوبت تو تمام حالا نوبت منه ....فاصله ی دنیای دخترانه ی من و سحر خییییلی زیادتر شد.

شرایطت رو میدونم چقدر سختی کشیدی تو این 23 سال زندگیت از ته قلبم برات آرزوی خوشبختی و سپید بختی دارم بهترین رفیقم انشالله سالیان سال در کنار همسرت عشقتون پایدار و روز به روز افزون تر باشه با تنی سلامت و دل خوش از شادی  الهی آمین یا رب العالمین 


دریافت
حجم: 4.4 مگابایت
توضیحات: مآه و ماهی ...حجت اشرف زاده

۳ نظر ۰۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۱۶
آنالیز
این ترم برای دومین بار کلاس زبان از سحر جدا شدم و خودم انتخاب کردم کدام تایم را دوست دارم
سحر کامروای صبح است و من دوست عصرهای زمستانی
سحر برنامه کلاس های ارشدش مشخص نیست و صبحا کلاسا دانشگاه کمتر دارد و من فارغ التحصیل بیکار
هنوز مردد هستم احساس ترس و ناتوانی بی وجود سحر  هر لحظه همرام هست ، از نداشتن دوست صمیمی در کلاس جدید میترسم 
دوستی که با چند دقیقه دیر رسیدنم جای صندلیم کنار خودش محفوظ باشد ،ترجمه کلمه ی را بلد نباشم در کسری از ثانیه توی گوشم آرام بگوید و گرامری را نفهمیدم از وقت آزاد خودش بگذرد برایم توضیح بده ، سره امتحان ها لیسینینگ و ریدینگ را با او مشورتی علامت بزنم،همراه خوبی برای قدم زدن های قریب بهمن و اسفند ماه در پارک شاهد،هم مسیر تا خانه ،محرم صندوقچه اسرار دل ، هم صحبتی خوب و قرص آرام بخش برا روزهای بی حوصله و ناراحتم 
آیا حالا با این اوصاف من دوام میارم به خواسته ی دلم گوش کنم و این ترم را جدا از هم بگذرانیم ؟؟
من باید احساس ناتوانی و وابستگی را از خودم دوووورررر کنم 
باید تن به سختی ها بدهم و راحت طلبی را عادت خودم ندهم 
زندگی پر از فراز و نشیبی است باید تمرین کنم و تحمل سختی ها را تاب بیارم. 
۳ نظر ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۲
آنالیز