آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۸ مطلب با موضوع «کتابخانه» ثبت شده است

اوایل دانشگاه بودم که هوای جودی آبوت به سرم زده بود٬ کلکسیون عکس هایش را داشتم ٬دو بار هم فیلم ش را دیده بودم ٬ کتابش را خواندم و همه ی آن‌ روزهایم‌ عاشق جین وبستر بودم بعد تر ها هم‌ به سراغ کتاب دیگرش رفتم و نخوانده رهایش کردم ،تصاویر گوینده ش خانم زهره شکوفنده جستجو می کردم٬راستش به نظرم همه ی این اشتیاقم و مجذوب شدنم فقط صدای دوبله ی هیجان انگیز و پر از شور و شوق خانم شکوفنده ست ٬ او به شخصیت جودی آبوت جان می بخشید و آهنگ روح و روان بخشش٬ البته حالا هم‌ هر زمانی دلم‌ برای شان تنگ می شود می روم پی شان.

اما از اوایل عید امسال با خواهرزاده شبکه پویا را تماشا میکنم و‌ بعد از پخش آنشرلی دوباره آن‌ غرق شدن در احساس های دوست داشتنی در وجودم ملایم وار موج میزد ، و متاسفانه در مقابل سوال های خواهر زاده ام ناتوان بودم٬ او می پرسید(خاله وقتی بچه بودی آنشرلی رو دیدی آخرش چی میشه؟)٬ به واقع هیچ از فیلم حتی یک‌سکانس یادم‌ نمی آمد و اصلا نمیدانستم در عالم بچگی هنگام تماشای این برنامه کودک (الحق برنامه کودک اسم مناسبی نیست و متناسب با تمام‌سنین است) به چه توجه داشته ام ؟! 

خلاصه یه کلام امروز از صبح تا غروب درگیر آنشرلی بودم‌ و از اطلاعات کسب شده بسی شادمانم .(گوگل جان‌ متشکرم)

مثلا آنشرلی با موهای قرمز هشت جلد کتاب است و نویسنده ش لوسی ماد مونت گومری٬ خواندش رفت در لیست تابلو کائناتم ٬ بعد اسم اصلی فیلم  anne of green gables ست ،گوینده ی مهربانش که خیلی دو بله های دیگر را از او شنیدم مریم شیرزاد با صدای مهربانانه ش، از همه مهم تر الان مزرعه گرین گیبلز تبدیل به یک موزه شده است در جزیره ی پرنس ادوارد :) , تا حالا چندین‌ بار عکس این کلبه و‌مزرعه را دیده بودم اما نمیدانستم مزرعه ی انیمیشن آنشرلیست.

روای قصه و‌ دکلمه ی آغازین آقای نصرالله مدقالچی ٬ آهنگ زیبای Careless Whisper از جرج مایکل (سال ۹۵ این هنرمند عزیز هم آسمانی شد).

اطلاعات‌ بیشتر

 

 

" آنه "تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟

وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت 

از تنهایی معصومانه دستهایت 

آیا می دانی در هجوم درد ها و غم هایت 

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت 

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود

" آنه" اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانیها به پرواز درآوری

و اینک " آنه" شکفتن و سبز شدن در انتظار توست...

 

پی نوشت:آنشرلی هر روز ساعت ۱۶ در شبکه پویا :) هر جا باشم با سر یورش‌‌ میبرم به سمت تلویزیون :))

۴ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۲
آنالیز

قبل از نظرات سازنده م یک صلوات بفرستم ^_^ بعد از دو ماه تلاش های باوقف  تمام شد (آیم قهرمان :دی) 

بعد از چاپ متوالیش اندکی شک داشتم شاید همچین تعریفی نباشد و عام پسند است ولی خب تا فهمیدم داستان یک پرستار است دیگر تحمل نداشتم از دستش بدهم :)) (پرستاری عشق است) 

کتاب به صورت قرضی از شمال به دستم رسید.

یکی از دوستانم بهم می گوید تو همیشه یک آدم غرزن و ناراضی هستی کمتر میبینم از یک موضوعی اظهار رضایت داشته باشی و خیلی خواستم متقاعدش کنم اینطور که فکر میکند نیست اما نتوانستم .

 حداقل اینجا برای خودم می گویم "مگه میشه این کتاب 500 خورده ی صفحه رو بخونم بعد حتی یه کلمه ش راضیم نکنه؟  بیام واقع بینانه نظر بدم، هر کتابی مطئمنن ممکنه یه چیزی هر چقد کم به آدم اضافه کنه حتی شده یه تجربه اما کم تر نمیکنه که" 

بنا به همین، این کتاب حجمش خیلی زیاد و بیشتر جزئیات بود! 

یعنی اگر بخواهم بنویسم من از این کتاب چه یادگرفتم دو سطر می شود،والسلام 

یک جاهای حوصله ام را سر برد

یک جاهای جزئیاتش خوشایند بود. یادم هست به مُبهم جان گفته بودم ترجمه ش آنچنان شاهکار نیست 

الان هم پای حرفم هست ولی خب سطحش یکم بالاتر از متوسط است چون از لغت های ایرانی اصیل استفاده کرده بود و راحت و روان می شود خواندنش و تشکرات فراوان از مترجم خانم مریم مفتاحی 

در کل ایراد اصلی بر مترجم کتاب نیست به اصل خود کتاب است که حرف خاصی برای گفتن نداشت و آخر داستان دچار احساس متناقض نما میشوی مثلا تلف کردن وقت یا از این همه حجم جزئیات و روان بودن ناخواسته وابستگی ادامه ش پیش می آید. 

من که خودمو کنترل کردم جلد دومو نخونم، هر چند اصلا وقتم ندارم :)) 

از داستان زیاد توضیح نمیدهم

برای خودم هم در حد یک پارگراف گفتن و اواسط کتاب آخرش را حدس زدم ، جا دارد بگویم یکی از ضعف های بزرگ کتاب هم این است اصلا غافلگیر کننده نبود!

و اما راجع به فیلم 

لذتی و هیجانی که در کتابش هست اصلا قابل مقایسه نیست، فیلم کاملا خلاصه و از شخصیت هایش کم کرده بود، مثلا در کتاب ویل یک خواهر داشت اما در فیلم انگار تک بچه بود :| به دلیل هزینه ی که صرف  ساختن فیلم شده قطعا عام پسند و جذاب به نظر می رسید. 

پیشنهاد : اگر زبان نسبتا خوبی دارید بیخیال زیر نویس شوید شدیدا مضحک 

دو سطری که نتیجه گرفتم:

سعی کن زندگی روتینی نداشته باشی و تغییرات ایجاد کنی و جسورانه عمل کنی چون فقط ما یک بار حق زندگی داریم 

برای رسیدن به هدفت تلاش کن حتی اگر شکست خوردی و نا امید شدی، اگه تصمیمی برای زندگیت داری تا آخرش مصمم باشد شاید حتی اون تصمیمم غیر قابل باور باشه. 


دقیقا این سکانس دوست داشتم جیغ بزنم ولی خب نصف شب بود خانواده خواب بودن ، صبح بیدار شدم از سرم افتاد دیدم خیلی زود احساساتی شدم:)) و چه شانسی آوردم خودمو کنترل کردم مگه نه اشتباهی من الان بجای پست نوشتن تیمارستان تشریف داشتم وبیام ثابت کنم یه لحظه بخاطر یه فیلم جوگیر شدم ،کی باورش میشد :|

نتیجه میگیرم , هر فیلم عاشقانه رو 48 ساعت بعد نظر بدهیم :)

۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۲
آنالیز

از آنجا که خانواده ام اصولا عادت ندارند هماهنگی و تنظیم کاری را از قبل داشته باشند و همیشه به صورت کاملا عجیبی سوپرایز میشوم ، بله عرضم به حضورتان ، پنج شنبه صبح از خواب پا شده م اگر خدا قسمت کند دو خط درس بخوانم برای کنکورم  ، ولی ای دل غافل ، دیدم اهل بیت در تکا پوی  عزیمت یک سفر هستند0_o و یک چشم غر به من هم آمدند "تا لنگ ظهر خوابی ، زود وسایلاتو جمع کن میخوایم بریم تهران خانه زینب تولد نازنین (خواهرزادم) " 

حالا لنگ ظهر بنده ساعت چند بود؟ 8 صبح: | ، جت وار وسایل سفرم  را جمع نمودم ( کلهم یه کوله هم نشد ،دو تا لباس و شلوار راحتی ،مسواک ) و بدو بدو به سمت بازار و خریدن کادوی تولد .

این هم عکس کادوی که خاله فاطمه خریده: )) 

+جالب است بدانید من روز قبلش را هم در تولد برادرزاده ام تشریف داشتم:)) و میخواستم صبح پنج شنبه یک پست تولد برای برادر زاده جان بنویسم .

حالا فکر میکنم این عنوان هم به پست میامد ، "فاطمه هستم یک سر دارم هزارتا سودا " 

پی نوشت:  چند روز پیش یک کتاب را امانت گرفته بودم و در جدال امروز و فردا خواندش بودم، تصمیمم کبری گرفتم همراه خودم ببرم ،حوصله آهنگ را هم نداشتم  و چپاندن هنذفری توی گوش ها در جاده فکر آدم ها را غرق گذر زمان های آینده و گذشته میکند.


و راضی بودم 50 صفحه را تا رسیدن به تهران خواندم: )

پی نوشت: نماز شکسته چه حالی میدهد :))

برشی از کتاب: 

بیکاری یک مفهوم بود,  چیزی که در اخبار فقط در رابطه با کارخانه های اتومبیل سازی یا کشتی سازی مطرح می شد. هرگز فکرش را نمی کردم که از دست دادن کار مثل از دست دادن دست و پا باشد- چیزی که بدون خواست خودت و برای همیشه از دست می رود.  هرگز به پول و آینده فکر نکرده بودم و واهمه ای از چیزی نداشتم. فکر نمیکردم از دست دادن شغل در آدم حسی از بی کفایتی و تا حدودی بیهودگی ایجاد کند.صبح ها آدم خودش از خواب بیدار شود خیلی سخت تر از این است که ناگهان با صدای زنگ ساعت شماطه دار از خواب بپرد.دل آدم برای همکارانش تنگ می شود, اصلا هم مهم نیست وجه اشتراک کمی با آن ها داری,  حتی می بینی که توی خیابان دنبال چهره های آشنا می گردی.

پی نوشت: حالا یکم دیگه دوباره فکر کردم , این عنوانم به این پست نمیاد: | شما که صدامو نمیشنوین؟ میشنوین؟  ...بله این چنین شد که الان در هوای تهران خفه شدم: ( جان سپردم از بس سرفه زده ام.. 

۱۲ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۱
آنالیز

از اولین کتابی که از مصطفی مستور خوانده ام تقریبا سه سالی میگذرد  "روی ماه خدا را ببوس" 

این کتاب را هم که دیدم از اسمش خوشم آمد و خریدم و خواندم: ) 

هفت مجموعه داستان کوتاه بود.

که شیش تای آن حول و محور یک عشق نافرجام بود.

بنده نه منتقد هستم و نه آنچنان کتاب خوان قهاری که ایراد بگیر باشم,از قلم مصطفی مستور جان مستفیض شدم منتها اندکی خالی از ایده بود.

مغول ها:  تنها میخواهم زل بزنم به این انگشتان غریب.  به این انگشتان دوست داشتنی که هر چه نگاهشان می کنم ، هر چه لمسشان می کنم ، ذره ای از تازگیشان کم نمی شود. 

آدم ها درخواب چقدر معصوم می شوند.لابد چون نمی توانند از خودشان دفاع کنند.   

و ما ادریک ما مریم : ( هیچی , گفتم من خودم یه عاشق دیوونه دارم که از همه بیشتر دوسش دارم. فقط اشکالش اینه که کم حرفه.  کمی هم شلخته س .) 

لبخند زد و به پیشخدمت که روی میزی دستمال می کشید نگاه کرد.

( هیچی وقت یقه پیراهنش رو درست نمیکنه. ) 

مریم دستش را دراز کرد و یقه پیراهن امیر را صاف کرد. 

(هیچ وقت موهاش رو شونه نمی کنه.) 

با انگشتان لاغرش موهای امیر را شانه زد. 

(عینکش رو تمیز نمی کنه. )

عینکش را برداشت و با دستمال کاغذی رو میز شیشه های آن راپاک کرد. 

(ریش هاش رو دیر به دیر کوتاه میکنه. ) 

عینک را گذاشت روی چشم هایش و به ریش چند روزه پسر دست کشید. 

(همیشه یکی از دکمه های پیراهنش افتاده. ) 

به جای خالی دکمه نگاه کرد. 

(هیچ وقت ادوکلن نمی زنه.) 

زیپ کیفش را باز کرد و عطر زنانه ای را پاشید روی پیراهنش, روی موهاش.

( اما من خیلی دوستش دارم.  با همه خل بازی هاش, با همه ی شلختگی هاش. اصلا به خاطر شلختگی هاش دوستش دارم. و به خاطر شعر هاش , به خاطر شعرهاش,  به خاطر خودش,  به خاطر ِ خود ِخودِش. )

[ این قسمت را که خواندم چقدر با شلختگی و ظاهر  پسرِ همذات پنداری کردم با تفاوت نداشتن هیچ عشقی  و در آخرداستان  به نتیجه رسیدم همان بهتر که عشقی نیست: دی ]

ملکه الیزابت:  و تو وقتی چیزی را که می خواهی نمی یابی گویا بهترین کار این است که تو خود آن را باز بیافرینی. 

مشق شب: وقتی پدر الیاس مُرد چه خبر ناگهانی ای بود.  انگار هزار نفر مرده بود. کسی نمی مرد آن روزها انگار .فقط پدر الیاس مُرد. بس که پیر بود.( اشاره به قدیما که آدم ها کمتر می مردن ) 


بعد همه چیز سرعت گرفت. انگار با شلیک گلوله ای شروع مسابقه ای را اعلام کرده باشند, شروع کردیم به دویدن.  هر کس نمی دوید زیر دست و پا له می شد.  عباس له شد,  رسول هم.  و عیدی. داغ بود زمین انگار.  کف پاهامان می سوخت.  بعضی ها انگار نمی سوخت.  زمستان می سوختیم. تابستان می سوختیم. اما همه اش می دویدیم.  بعد تند تر باید می دویدیم. منظره ها از کنارمان مثل برق می گذشتند. کسی نگاه نمی کرد. بس که تند می دویدیم.  بس که می ترسیدیم زیر دست و پا لگد کوب شویم.  در یکی از این منظره ها پدر مرُد.نگاه نکردم. عیدی مُرد.رسول به من گفت. من نشنیدیم. نمی شنیدم رسول را.  کسی گفت تندتر. نمی دیدمش اما صداش را خوب می شنیدم. گفت ( تندتر ،تندتر. ) رسول گفت:( صدای من رو نمی شنوی لامسب ؟) گفتم: (چی؟) و رسول فرو رفت. انگار در چاهی. بعد مادر مُرد. مونس) بود. اما هر چند برای من نبود انگار.مُرده بود انگار.بعد صداها همه محو شد. حتی صدای رویا. زنم. حتی صدای مادرم. بعد من خسته شدم.  می دویدم اما.  و زل زدم به اطراف که کسی نبود.  تنها باد بود.  می خورد به صورتم.  و جیغ کشیدم. کسی نشنید،.حتی خودم. حتی

لعنت به کلمات .لعنت به نوشتن.  لعنت به کسی که شلیک کرد. و چرا این تمام نمی شود این ماراتن نفس گیر ؟کجاست خط پایان؟ می خواهم بایستم. باید بایستم. باید،متوقف شوم.

دوزیستان: وقتی عاشق مهتاب شدم, گیج شده بودم.خودم هم نمی دونم چرا. دلم میخواست فقط باهاش حرف برنم. نگاش کنم. بوش کنم.

بله بله: ) دو سه صفحه دیگر تایپ کنم کل کتاب را برایتان نوشته ام:)) مثلا ایراد هم همان اول بسم ا... گرفتم :)) 

انتشارات ققنوس 

قیمت: 5000 تومان 

چاپ 1393

۸ نظر ۱۸ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۹
آنالیز

میتوانید این کتاب را در یک صبح پاییزی بخوانید وقتی از خواب بیدار شدین بعد از صبحانه خوردن و یک برنامه ریزی ذهنی انجام میدهید چکار های قبل از ظهر انجام می شود و بعد کتاب را در دست میگیرید یک فصل را میخوانید نفس عمیق میکشید مداد اتودتان را لا به لای کتاب میگذارید میروید کشوی لباس هایتان را مرتب کنید آن وقت است کلمه به کلمه کتاب در ذهن تان  تجسم میکنید "اگر من جای شخصیت اصلی داستان بودم الان چکاری انجام میدادم ؟ می ماندم یا رفتن را ترجیح میدادم ؟"بعد از مرتب کردن کشوها دوباره بر میگردید سمت کتاب یک فصل از کتاب را میخوانید و میروید. تیک دوم برنامه ذهنی یتان این است جاروبرقی بکشید در این لحظات پاراگراف هایی در مخچه تان حلاجی می شود ( زندگی همین است .. مردی را دوست دارید از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد .) ( چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟ )دوست داشتن واقعی در وجودتان جان میگیرد روزمرگی با عشق هم شیرین است و اشک ها سُر میخورد. دوباره به سمت کتاب برمیگردید تا بخوانید آیا شخصیت اصلی داستان را درست پیش بینی کرده اید یا نه ؟  یک فصل از کتاب را میخوانید و میروید آخرین کار پیش از ظهرتان را انجام دهید در حالی که گوجه فرنگی ,خیار,کاهوها را با آب سرد میشورید و در حال خورد کردنشان هستید همزمان آهنگ گوش میدهید فکرتان درگیر است به آینده ی نامعلوم, به عشق نافرجام, به سهم تان از زندگی به پارگراف های کتاب (شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن . شهامت همه چیز را شکستن همه چیز را زیر و رو کردن )

بنابراین آخرین باری است که در این آشپزخانه به این سو و آن سو می روم . این آشپزخانه را دوست داشتم .خمیرها را در آب جوش می انداختم و به عاطفه ی دورغینم بد و بیراه می گفتم ."این آشپزخانه را خیلی دوست داشتم " ای بابا آشپزخانه ی دیگری را پیدا کن زنک . با خودم با خشونت رفتار میکردم در حالی که چشمانم پر از اشک شده بود احمقانه است ."

بعد از خوردن ناهار و ظرف شستن یک چایی برای خودتان می ریزید پرده های اتاق را کنار میزنید آفتاب نیمه جان پاییزی از پشت پنجره مهمان شما می شود و کتاب را در دست میگیرد ادامه ش را میخوانید.

زندگی حتی وقتی انکارش میکنی حتی وقتی نادیده اش میگیری حتی وقتی نمی خواهی اش از نا امیدی های تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . 

باور میکنی وقتی می گویم زندگی از تو قوی تر است ؟

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را از نو ورق زد به چیزهای دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.


نویسنده: آنا گاوالدا 

مترجم: الهام دارچینیان 

نشره قطره 

قیمت: 12000 تومان

۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۴:۰۵
آنالیز

 فروردین کتاب یک عاشقانه ی آرام را خواندم اثر نادر ابراهیمی . راست میگویند با یک کتاب چندین بار زندگی میکنی ولی بی کتاب خواندن یک زندگی معمولی را ادامه میدهی . این کتاب بینهایت دلنشین  جمله هایش روح و روان آدم را قلقلک میداد برای برنامه های زندگی ات برای یک همراه متفاوت و با تفاهم اینکه این کتاب اولین انتخاب خواندنم در اوایل سال 95 بود به نظرم یک کورسوی از امید و روشنایی ست . راستش را بخواهید هیج وقت حتی یک درصد به مخم خطور نمیکرد این کتاب رویایی برایم کمی تا قسمتی از آن به واقعیت تبدیل شود. داستان از سه شنیه ی هفته ی پیش شروع شد. همکلاسی ام بود الان رفیقم هست . همان سه شنیه ی 30 فروردین که با هم رفتیم بلوار قدم بزنیم تا برایم از حال این روزهایش بگوید و من هم روانشناس بازی در آورم نسخه پیچم و حرف های خوب از زندگی زیباست و شیرین بگویم تا حالش بهتر شود ولی ای دل غافل که درد مشترک داشتیم . برایش از نادر ابراهیمی گفتم خودش هم کتابش را از مسابقه خندوانه خریده بود و خوانده بود :) هر دو به این نتیجه رسیدم دوای ما باید لا به لای همین جمله های لذیذ باشد .جزء از کل زندگی را انجام بدهیم . چند ساعتی از یک روز بگذاریم برای خودمان برای دوست داشتنی های مان . قرارمان هر سه شنبه است و برنامه این هفته رفتن به تکیه معاون الملک (بنای تاریخی ومذهبی )

اطلاعات این تکیه :یکی از بناهای دوره ی اواخر قاجاریه و با قدمت 120 سال یعنی از سال 1320 هجری قمری بنا شده است توسط حسن خان معین الرعایا(پدر معینی کرمانشاهی . شاعر معاصر) به منظور برگزاری مراسم های مذهبی . در سال 1327 ه.ق در مبارزات مشروط خواهی گروهی از مشروط خواهان به علت اینکه تکیه معاون الملک محل اجتماع مخالفان مشروط بوده این بنای با ارزش با کاشی های که هوش را از سر آدم میرپاند به توپ بستن و ویران شد. و بعد از آن در سال 1320 هجری شمسی میرزا حسن خان( معاون الملک) حسینیه را از برادرانش خریداری میکند و با هزینه ی شخصی و جمعی از هنرمندان مشغول بازسازیش میشود و بعد به این بنا قسمت زینبیه و عباسیه اضافه میکندو بعد این تکیه وقف مراسمات مذهبی میشود و در اردیبشهت سال 1327 دار فانی را وداع گفت  و در قسمت زینبیه این تکیه به خاک سپرده شد.  

احساس نوشت خودم از این تکیه: در 22 سال زندگیم اولین بار بود به این بناه تاریخی رفتم :) 

کاش های فوق العاده قشنگ قشنگ :)   توی دلم میگفتم "خدایا معماری ایران چی بود چی شد" معماری و خطاطی های اصیل ایرانی . این تکیه ها بخاطر کاشی های باظرافتش خیلی مشهوره که توی عکس ها حالا میبینید . فقط میتونم بگم من خودم اولین بارم بود رفتم نفهمیدم دو ساعت زمان چطوری گذشت مشغول نگاه کردن به کاشی های با ظرافت که از داستان حضرت یوسف رو با نقاشی روی کاشی ها توضیح داده بود و وقایع کربلا رو با نقاشی روی کاشی ها شخصیت ها دوره ی قاجار و معماری خونه های رویایی که روی کاشی ها کشیدن بودن و پنج دری ها رنگی رنگی و کاشی های گنبد که اصلا  محو زیبایش میشدی به دلیل اینکه بزرگ هم هست دو ساعت زمان صرف میشع تا کامل ببنین دوتا موزه هم بود که مربوط به لباس های محلی کرمانشاه و یک موزه از عتیقه جات با قدمت 60 سال مثل ظرف های سنگی بدلیجات ها آلات موسقی اصیل کرمانشاه تنبور که از چوب درخت توت بود ولی چون ویترین هم قد خودم بود ببخشید نشد عکس بگیرم .حتما پبشنهاد میکنم اومدین کرمانشاه این بنا تاریخی رو برین :)

خاطرات نوشت : توریست های ایتالیایی اومده بودن بازدید راهنما ایرانی توضیح میداد یکی انگلیسی ترجمه ش میکرد بعد یکی دیگه انگلیسی میفهمید به ایتالیایی برا بقیه بازگو میکرد :) :) :) 

خدایش چقدرم خوشگل بودن و تیپ های خنک بهاری پوشیده بودن :) روی صورتشون اصلا هیج آرایشی نبود . آدم از دیدنشون احساس خوبی پیدا میکرد صمیمیی و محترم ما رو میدیدن لبخند میزدن  در حد دو کلمه اینگلیسی حرف میزدن ما بفهمیم مثل هلو و گود بای :) 

و به ترتیب عکس های که ارزش دیدن داره :) منتها عکس ها کامل نیست قسمت زینبیه نور کمتر بود و کاشی های خیلی خیلی زیبایی داشت که متاسفانه تاریک عکس ها 

توصیه نوشت: قبل از رفتن اطلاعات راجبع تکیه کسب کنید چون انقدر زیباست ممکنه مثل من یادتون میره سوال بپرسین :)  اگه دوست داشتین بیشتر بدونین اینپی دی اف هم بخونینن 

ورودی معاون الملک

مزار میرزا حسن خان معاون الملک بانی تکیه در قسمت زینبیه

یک عکس از میرزا حسن خان معاون الملک

کاشی کاری زیبای گنبد در قسمت زنیبیه این کاشی کاری رو  دوست داشت به شدت :)

 کاشی کاری از روایت زندگی حضرت یوسف

کاشی کاری زیبا 

کاشی کاری در قسمت عباسیه

ستون های قسمت عباسیه

در یک زوایه دیگر از قسمت عباسیه

در یک قسمت از موزه اشیا قدیمی

موزه لباس های سنتی(یک خانم با لباس کردی) البته مدل لباس های کردی خانم ها متفاوت این فقط یک نمونه ش هست 

مدل لباس کردی یک مرد

چادر نشینی 

و پنجره های رنگی رنگی که عاشق بودم در قسمت زینبیه :)


۴ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۱
آنالیز

یه مدت میخوام روزانه نویسی باشه اینجا بلکه ویندوز نوشتنم بالا بیاد مثل همون قدیم ندیما :دی

امروز لنگ ظهر که از خواب بیدار شدم گوشیمو یه چک کردم دیدم ع تلگرام نیست بعد یادم اومد خودم حذفش کردم ...یعنی هر چی بگم کمه ...از وقتی تلگرام تعطیل شده اصلا دنیا به کامم شیرین شده ...ناراحتی اعصاب داشتم تا دو روز پیش

الان بجاش دارم کتاب میخوانم (عقاید یک دلقک نویسنده:هاینریش بل ترجمه ی: شریف لنکرانی قیمت :10000 هزار تومن) این کتابو سه ماه پیش خریدم بخوانم مثلا :/

و به بافتن لیف دومم مشغولم اینقدر ناراحتم فقط یه مدل بلدم ببافم هیچ هنری ندارم :( 

به نظرم کیمیا خیلی اغراق آمیز شده دیشب زد تو کار حصیر بافی برا سهم خودش در تامین مخارج زندگی خانوادهش ولی یه تلنگری بود انسان بی هنر ارزش یه ریال نداره 

هر هنری باشه بد نیست بلاخره یجا از سختی های آدم بکار میاد

بعدظهر هم تشریف فرما شدم خیاطی تا دوتا پارچه ی که 4 ماه به نیت سارافون خریده بودم دوخته بشه 

آذر خانم خیاط محله توی 6 یا 7 متر یک قسمت از خونه ی خودش مشغول خیاطی هست

یه خانم خوش اخلاق و با صدای آرام به دل بشینه و قیافه ی دوست داشتنی و همراه و تکیه گاه همسر

آدم های زرنگی رو دیدم یه عالمه پارچه اورده بود برا دوختن با چندرغاز پول 

به منم گفت موقع تحویل ببینم چقدر کار میبره حساب کنم

ازم پرسید چه مدلی دوخت کنم 

من: هر طوری میدونی خوبه 

آذر خانم: یقعه ش انگلیسی باشه فلان و بهمان باشه جیب داشته باشه

من: تو رو روحت سر درنمیارم ساده باشه 

آذر خانم: عززززیززززم الهیییی :)

بعد که از خونه شون اومدیم بیرون به مامانم گفتم هر چی طبق روال خیاطی ها باشه پول بدیم با این لباس نماز میخونم باید حلال باشه

جواب مامان بنده: دوباره رفتی ممبر بزار اول خودش بگه 

_____________________________________

بشدت تو فکر کسب هنرم و اگه بعد ها در آینده شرایط مالی بدی داشتم (که خدانکنه) بتونم باهاش درآمدزایی کنم ... باید آینده نگر بود

حتی مامان سامیار (زنداداش جان : به به چه خواهر شوهر عزیزی هستم :) )  بافتنی و خیاطی و چرم دوزی و خیلی هنرای دیگه در یه حد قابله قبولی بلده 

_______________________________

برای فردا هم باید 25 صفحه از کتابو بخوانم 

لغتای 504 رو شروع کنم 

و بافتنی  :)




۰۲ دی ۹۴ ، ۱۸:۳۷
آنالیز

1: زندگی مجموعه ای از فراز و نشیب هاست دلت میخواهد کار بکنی اما مجبوری کار دیگری انجام بدهی از چیزی ناراحتی اما می دانی که نباید باشی

2: موری پرسید:کسی را پیدا کردی حرف دلت را با او بزنی 

آیا در خدمت جامعه هستی؟ آیا می توانی به حدی که میتوانی یک انسان واقعی باشی؟

3: روزگاری به خودم قول داده بودم برای پول کار نکنم می خواستم به سپاه صلح بپیوندم میخواستم در زیبایی ها زندگی کنم به مکان های الهام بخش بروم

4: دل کندن و منفعل شدن بدین معنا نیست که نگذارید تجربه ای به شما نفوذ کند بر عکس اجازه دهید تا عمیقا تجربه کنید تنها این گونه است که به دل کندن می رسید

5: زندگی پر معنا: خودت را وقف جامعه پیرامونت بکن وقتت را صرف کاری بکن که به زندگیت معنا و هدف می بخشد

6: همه ما و من گمان میکنیم که نوارها و مانند عکس ها و وبدبوها تلاشی نومیدانه برای ربودن چیزی از چمندان مرگ هستند

7: یک آموزگار بر ابدیت اثر میگذارد و هرگز نمی تواند بگوید که نفودش در کجا متوقف می شود

8: کاه آنچه را می بینی باور نمیکنی مجبوری آنچه را احساس میکنی باور کنی و اگر قرار باشد کاری کنی که دیگران به تو اعتماد کنند باید احساس کنی که توهم می توانی به آنها اعتماد کنی حتی وقتی در تاریکی هستی حتی وقتی داری سقوط می کنی

9: خیلی ها زندگیشان بی معناست به نظر نیمه خواب می رسند حتی وقتی کاری را می کنند که به اعتقادشان مهم است انگار در خواب و بیداری هستند به این دلیل است که خواسته اشتباه دارند برای اینکه به زندگی خود معنا بدهید باید دیگران را عاشقانه دئست بدارید خودتان را وقف دنیای چیرامونتان بکنید چیزی خلق کنید به شمت معنا و هدف بدهد

10: واقعیت این است که این روزها اگر خانواده ای در کار نباشد بنیاد و مامنی وجود ندارد که مردم به آن تکیه کنند اگر حمایت و مهر و عشق خانواده را نداشته باشی می شود گفت که چیزی زیادی نداری

11: مسئله تنها عشق نیست اشخاصی که دارای خانواده هستند می دانند کسانی را دارند که از آن ها مراقبت کند این همان چیزی است که وقتی مادرم مرد از آن محرئم شدم چیزی جای خانواده را پر نمی کند نه پول نه شهرت و نه هیچ چیز دیگر

12: درباره ی تنهایی هم همین مطلب صادق است(دست می کشد رها می کنید می گذارید تا اشکتان سرازیر شود.آن را بظور کامل احساس می کنید و سر انجام به شرایطی می رسید که می توانید بگویید:بسیار خوب این لحظات تنهایی من بود. از تنهایی نمی ترسم اما حالا می خواهم این احساس تنهایی را به کنار بگذارم و به این توجه کنم که احساسات دیگری نیز در این دنیا وجود دارد می خواهم آنها را نیز تجربه کنم)

13: میچ: اگر می خواهی برای اشخاصی در رده های بالا تظاهر به دارندگی کنی بهتر است فراموش کنی آنها به هر صورت به تو به دیده حقارت نگاه می کنند.برای افراد واقع در رده های پایین هم تظاهر به بزرگی نکن تنها به حالت غبطه می خورند جاه و مقام تو را به جایی نمی رساند تنها با دلی با دریچه هی گشوذه هم جریان بقیه می شوی

_____________________________

سه شنبه ها با موری برایم رفت در لیست کتاب های که باید مداد در دست بگیرم سطر به سط بخوانم و خط بکشم 

ازاول کتاب یه سوال چند بار تکرارشد و مخمو مشغول کرده بود 

اگر بیاموزی که چگونه بمیری می آموزی که چگونه زندگی کنی؟؟

و در پایان

وقتی همه ی عزیزانش برای لحظه ای اتاق او را ترک کرده بودند تا در آشپزخانه فنجانی قهوه بنوشند موری از تنفس بازایستاد

و او از میان رفته بود 

فکر میکنم او به عمد این گونه مرد معتقدم نمی خواست کسی آخرین تنفسش را شاهد باشد . نمی خواست کسی تحت ناثیر آن صحنه قرار بگیرد.

فکر میکنم می دانست که در رختخواب خودش خوابیده است می دانست که کتاب ها یاد داشت ها و گیاه کوچک با میه اش در نزدیکی اوست می خواست با آرامش بمیرد و این گونه مرد.




۲ نظر ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۱۱
آنالیز