آنالیز

آنالیز

+اینجا برای من یعنی آرامش
+برای دل خودم مینویسم: )
+ در جستجوی خویشتن
+خلاصه لینک برای بلاگفا:
yon.ir/5jhx

۴ مطلب با موضوع «کوهستان» ثبت شده است

جمعه ( عید فطر ) به قصد صعود قله ی نمازگاه رفتیم . نوید بهم اطمینان قلبی داد که راحت نگران نباش . هر چند استرس شیخ علی خان رو داشتم و سعی کردم بیخیال باشم . یعنی شیخ علی خان ببوسم بزارم پیشانی ( حداقل راه رفت و برگشت مشخص ِ  و تکلیفت معلومه ) . 

ساعت چهار صبح طبق معمول رفتم سر ایستگاه تا مینی بوس بیاد . 

البته شب هم عروسی دعوت بودم و به خانوادم قول داده بودم ساعت شیش و نیم غروب خانه هستم . 

گروه هم میخواست به بازی ایران و مراکش برسه و ببینن‌

و خلاصه 

 تا دشت دوزری و رسیدن به چشمه همه چی خوب بود .

 خودم بدون کمک از پنج سنگ، سنگ نوردی کردم و کلی لذت برم از قدرت عضلانیم ‌. 

کنار چشمه یه صحبانه مفصل زدیم با یه گروه تهرانی هم صحبت شدیم به قصد صعود شیخ علی خان آمده بودن . چقدرم سوسول بودن :)) و ادعا داشتن شما به پناهگاه شیخ علی خان نمیرسین و دماوند ما فیلان و بهمان داره ، خب نمیگن تهرانی ها روحانی دارن یه اشاره بده ، کلی امکانات میریزن دماوند در حالی که پناهگاه ها و برقی کشی و حتی نصب تابلو های قله به مدد و هزینه مالی کوهنوردای خودمون بوده .

نکته : چالابه به پرآو معروفه ، بعد توی همین پرآو چندین قله وجود داره که شیخ علی خان بلندترین  قله س ، نمازگاه ، شاودالان ، شنل ... بعد بومی ها خودمون این قله ها رو می شناسیم و بقیه کوهنورد تهرانی ها و شهرهای دیگه فقط شیخ علی خان رو می شناسن که اونم بخاطر غار عمیق توی آسیا معروف هست ، والا شیخ علی خان نسبت به نمازگاه چیزی نبود .

بعد از صبحانه با انرژی مضاعف راه افتادیم سمت صعود و تا رسیدن به قله خبری از ناهار نبود. 

راهنمای گروه هم معین عاشق بود ، ( تازه با یکی از همنوردا دختر گروه نامزد کرده)  فقط معین هم دو بار این قله رو اومده بود و مسیر رو بلد بود ، ( یکی و دو بارم از سر عاشقی حواسش پرت شد و از مسیر بی راهه کشیدیم بالا ) و غر هم میزد تقصیر خودتونه قله نمازگاه صعودش زمستانیه . والا بدون یه قطره برف گروه ما مانده بود با شیب سخت و دست به سنگی که داشت ، چه برسه زمستان همه جا سفید باشه ، مسیر یکنواخت ، روحیه آدم خسته میشه .

ما که همیشه نهایت خیلی طول می کشید ساعت یک رو قله باشیم . ساعت سه ظهر رسیدیم 

یعنی معین برنامه زمان بندیش عالی بود . دقیقا تخمین میزد با سرعت قدم های گروه کی به کجا می رسیم ؟ . 

  200 متر نزدیک به قله بودیم ، من دیگه واقعا توان نداشتم ، به زور داشتم خودمو میکشیدم بالا . وقتی خیلی خسته میشم هیچ کنترلی رو اعصابم نداره ، چند بار با یسرا تو گروه دعوا شد :)) و نوید فقط می خندید ، میگفت تو ارتفاع 3000 متری برو تو گیس هاش :دی 

یسرا همیشه خیلی نگران من هست ، هشت ساعت بی وقف راه رفتم ، توان نداشتم ، یسرا مضطرب بهم نگاه می کرد .

نوید بهم نزدیک شد . گفت : کوله ت رو سبک کنم راحت بیای بالا ، آنچنان جیغی زدم بالای سرش ،  که حق نداری دست به من بزنی :| تا ثانیه های آخر که برگشتم پایین بی محلم کرد :| 

با تمام قوا سومین نفر رو قله بودم :) 💪💪

نکته : توی گروه باید تحمل سختی رو داشته باشی که با اعضا هماهنگ باشی ، توی راه خیلی بهم گفتن لج نکن چند دقیقه بشین و استراحت کن ، اما لج کردنم به جا بود . اگه هشت نفر بخاطر من هر چند قدم توقف داشته باشن ، تا 4 بعدظهرم به قله نمی رسیدیم ، سعی کردم رو خودم فشار بیارم .

ناهار رو در کنار کشفدوزک های بال دار نزدیک قله زدیم بر بدن ، ساعت چهار وقت برگشت بود .

حالا یا خدا ! کی میخواست اون مسیر شن اسکی و شیب بالا و سخت رو برگرده ! اصلا یه درصد هم عاقلانه نبود .‌

معین طبق تجربه ی قبلی ، پیشنهاد داد از خط راس نمازگاه و شودالان  برگشتیم .

یکی از رویاهام این بود قله ی شودالان صعود کنم ، در حالی که یک ساعت تا قله س شودالان فاصله داشتیم .

چقدر چقدر شودالان پر از عظمت و زیبایی بود . خدایا توی ارتفاع3000متری چه کارهای که نمیکنی ،  این عکس قسمت کوچیکی از زیبایی ش بود . ( عکس رو یسرا گرفته ) 

 

یکی دیگه از رویاهام راه رفتن توی مزرعه علف زار بود که هم قد خودم باشه . دو ساعت بی وقف توی علف زار راه رفتیم، مگه این علف های هرز تمام می شد؟! 

همه ی بدنم خارش آمد ، نوید و امین و معین همه ش عطسه زدن 

نوید دیگه خیلی گناه داشت ، من هر چی دستمال کاغذی داشتم بهش داشتم تا این حد حساسیت شدیدی داشت!

مامان زنگ زد که الان ساعت شیش و نیم‌ ، قول دادی زودی برگردی بریم‌ عروسی :)) 

گفتم مامان ، این سودای که من دارم تا 12شب هم نمیرسم پایین شما برین عروسی .

ویدو ساعت شیش 

 


دریافت
مدت زمان: 18 ثانیه 

کم کم هوا تاریک شد ما تو علف زار ماندیم ! 

ویدا ( نامزد معین ) پیشنهاد داد شب آتیش روشن کنیم همین جا بمانیم تا صبح بیدار باشیم .

یسرا بشدت از عقرب می ترسید ، من که آب از سرم گذشت بود هر جا می رسیدم پهن میشدم روی زمین ! پاهام قسمتی از بدنم نبود .

با چراغ قوه ی گوشیم راه می رفتم . یسرا هم چراغ قوه نداشت . به یسرا گفتم تو بیا جلو من راه برو که نور برات بزنم . یسرا میگفت سایه خودم میفته جلو پام رو نمیبینم .

توی همین مکالمه ی چند دقیقه ، بیست قدم از معین جدا شدم ! وای  راه رو گم کردم ! سراسیمه برگشتم سمت لیدر با بغض که گم شدیم ! 

لیدر هم بنده خدا یه نیم دایره کوچیکی بیشتر از جلو راه خودش رو نمی دید ‌.

معین دستش رو آورد بالا گفت من اینجام بیا .

با ذوق بدو بدو رفتم سمتش ! تا این حد وضع خراب بود .

ویدو از آقای نرگسی ( داداش گروه) ، برا آقای نرگس قرار زن بستونم‌ :)

 


دریافت
مدت زمان: 11 ثانیه 

 امین تپلی خوش اخلاق سعی می کرد توی این استرس ها من بخندم :) هر چند خودش با114کیلو وزن با پشتکار کوه اومده بود ، بعد از سه ماه یه صعود سخت بیای بدون آمادگی ! کم کاری نیست ! 

در عوضش یه سهراب توی گروه داشتیم ، جان فدایی من بود :| میدونم خیلی دلسوزم بود . چون کوچکترین عضو گروه بودم ، ولی بیش از حد دیگه مواظب بود، سر درد گرفتم از بس بهش تکرار کرد چشم چشم چشم حواسم هست .

یه لحظه کوچیک سُر میخوردم سریع منو با کوله تو هوا میگرفت ‌. اعصابم خط خطی شد از دست این بنده خدا :|

اینجاست که از سر درد شالمو دور سرم محکم پیچیدم . به قول نوید . ق شبیه هندیا شدم :)

عکس هم از یسرای جان دل که حواسش همیشه به من هست 😍😙❤💚

 

نکته ی مهم : ما ساعت چهار بعدظهر تا 12شب آب نداشتیم ، چشمه سر راهمون نبود . 

من و یسرا پنج قلپ بیشتر آب نداشتیم .

از تشنگی هلاک شدیم ، به حدی که به گوجه فرنگی هم رحم نکردیم  فقط یذره تشنگی رفع بشه! توی کوه حداقل یک و نیم لیتر باید آب بخوری، خیلی عرق میکنی ، من نمک و قند بدنم خیلی کم شده بود . میخواستم بیسکویت هم بخورم تشنه م می شد‌ . در این حد بدبخت بودیم . نمک بدنم رو سهراب با تخمه خوردن تنظیم کرد .

و نکته ی آخر ، رهرو آنست که آهسته و پیوست برود هم شخصا تکذیب میکنم !  بی خود کرده هر کی گفته، والا 

خانم اسماعیلی مشکل زانو داشت خیلی سرعت قدم هاش آرام بود . گروه هم باید شب پشت سرهم حرکت می کردیم . پدر پای ما رو در آورد . دو ساعت آخر راه بقدری کش آمده بود . زیر پام انگار میخ بود راه می رفتم . 

باید سرعت راه رفتن بالا، پایین، متوسط کنی که خسته نشی و زود برسی .

ساعت12:30 شب بعد از19 ساعت و 36کیلومتر پیاده روی ما رسیدیم به منطقه حفاظت شده نگهبانی و سیر آب شدیم :) 

اون لحظه ی که منتظر بودیم مینی بوس بیاد. رو آسفالت دراز کشیدم و آسمان شب بالای سرم پر از ستاره های چشمک زن بود قشنگ ترین لحظه ی زندگی رو بعد از همه ی سختی هام ثبت کرد ، البته با آهنگ شکیلا جان 

 

 


دریافت

و درد بابام روزی هزار بار بالای سرم ، که هر بار بدون استرس بهم زنگ میزد و آرامش منتقل می کرد نگران نباش دخترم من منتظرتم میدان امام .

خانواده ی خوب از نعمت الهی محسوب میشه 🙏

ساعت1/30شب به خانه رسیدم و بدون حمام رفتن مثل یه آدم رو به موت خوابیدم .

خدا رو صد هزار مرتبه شکر گذارم من و همنوردام بار دیگر سلامت به خانه برگشتیم ، خدایا شکرت برای عظمتت و زیبایت و مهربانیت و همه ی همه ی خوبیات 🙏💚

 

خاطرات صعود نمازگاه پرآو با قلم یسرا

۲ نظر ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۵
آنالیز

از غروب کوله را سبک بسته بودم و ده شب هم قصد خوسبیدن داشتم که 5 صبح شاد و پر انرژی بیدار بشوم . نمیدانم چه مرگ شده بود همانند ندید بدید ها از شوق و هیجان خواب به این چشم مان نیامد که نیامد و از طرفی فکرم درگیر یک موضوعی بود و بعد از پنج ساعت فکر و خیال بیهوده آلارم گوشیم زنگ زد . آماده شدم سر ایستگاه ایستادم تا مینی بوس قرمز آقا صابر بیاید .

قله ی که قصد صعود داشتیم دو ساعت با مرکز کرمانشاه فاصله دارد . در یکی از روستاهای شمال شرقی شهرستان صحنه به اسم قاسم آباد ( نام قدیمش بردینه ) 

در مینی بوس هم قصد داشتم بخوابم که از بی خوابی دچار سر درد نشوم و در حد همان قصد ماندم فقط بیست دقیقه ی حالت خواب و بیداری به سر بردم 

بعد از دو ساعت انتطار به روستای بردینه رسیدیم . 

اهالی روستا در خواب صبحگاهی بودند که گروه پرآو ساعت 7/30 شروع به حرکت کردند 

بنابر تصمیمات لیدر گروه سه راه رسیدن به قله بود ..1: دست به سنگ 2:شن اسکی 3:چشمه ها و پرتگاه ها 

لیدر ساده ترین راه را انتخاب کرد (دست به سنگ ) ... والا همچین راحتم نبود ... ولی هیجان انگیز  و آدرنالین را تا سه روز تامین می کرد .

45 دقیقه از دشت سر سبز عبور کردیم تا به این ارتفاع و دشت و دمن رویایی رسیدیم 

این شعر هم به لطف آقا گل 

کوه ها باهم اند و تنهایند

همجو ما باهمان و تنهایان 

و باز هم دو ساعت بی وقفه ادامه مسیر پشت سر راهنما دست به سنگ پیش رفتیم تا به چشمه میدان گاچال رسیدیم 

بعد از صرف صحبانه و شنیدن ملودی آب ( گورانی خوش ئآو ) 

 

 


دریافت
مدت زمان: 15 ثانیه 

به سمت پناهگاه سنگی پیش رفتیم و ساعت 12 رسیدیم ( فاصله پناهگاه و چشمه 40 دقیقه بود )

و ساعت 1 ظهر بر فراز قله ی نمازگاه ( نام قدیمیش امروله ) بودیم 

این هم آناناس و طالبی که در قله زدیم :) البته ماه رمضان و جای شما سبز :) 

 

ساعت 2 دوباره به سمت پناهگاه برگشتیم و ناهارمان را میل نمودیم ( منم طبق معمول چتر شدم با ناهار خورشت کنگر یسرا با دست پخته بسیار بسیار خوشمزه الهه (خواهر یسرا) ) 

 

+ این صعود نسبت به پرآو خیلی راحت تر و باصفاتر بود . از تعداد عکس های بیشمارم مشخص حالم خیلی خوبه و سختی کمتری کشیدم و همه ی این لحظه های خوبم رو مدیون تشویق های یسرام و صبوریه لیدر عزیز 

+ این صعود رو با یه همنورد خوش اخلاق و شاعر و مهربان آشنا شدم ... صد حیف همسن بابامه ولی خب من عاشقش شدم ! :)) یک عالمه برام شعر دلبر خواند :) ( البته همه ی کوهنوردا خوش اخلاقا ریا نباشه مثلا من :دی البته بستگی به روزش داره )

 

۴ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۹
آنالیز

بعد از چند ماه کنسل شدن برنامه ی صعود به قله ی پرآو ، بلخره گروه کوهنوردی به  آرزوشون رسیدن و برنامه‌ برای جمعه 31 فرودین تنظیم شد و تازه خیلی قطعی هم نبود در حد حرف .

چند روز فرصت داشتم که منم وسیله هام رو برای صعود یک روز تکمیل کنم ، دست یسرا رو‌ گرفتم و رفتم تا آخرین ریال پول های عیدم رو به فنا دادم و البته یه آش خوشمزه هم به حساب یسرا چتر شدم  :)) 

این چند روز مدام لیست مینوشتم و خط میزدم که کوله م رو سبک ببندم و در این حین یسرا همه ش تاکید داشت که پرآو جز سخت ترین و بلندترین قله ی کرمانشاهست ، از یه مسیر کم شیب و سبک اول شروع کنم و یکی از پسرای همنورد میگفت ارتفاع زده میشی ، اول از دالاخانی شروع کن خلاصه من تصمیمم گرفته بودم فقط پرآو یا هیچ جا 

شب قبل از صعود از خوشحالی و هیجان مضاعف نخوابیدم و آدرنالین همینطوری ترشح میشد :دی 

ساعت4/30 صبح رفتم محلی که مینی بوس قرار بود سوارم کنه ، اولین نفرم بودم 

تقریبا ساعت5/30 صبح  از مسیر چالابه استارت کوه رو زدیم ، 

چون دولپی گروه هستم خیلی شل قدم بر میدارم ، لیدر گروه عمدا منو گذاشت اولین نفر که قشنگ تو رودربایستی باشم و تند راه برم ، همنوردا پشت سر بنده باشند :)) 

 زمان دوازده ساعت ما تقریبا دو ساعتی تقسیم بندی شده بود 

ساعت هشت صبح دشت دوزری 

ساعت ده صبحانه خسته نباشید یک 

ساعت دوازده ظهر پناهگاه 

ساعت یک‌ ظهر قله 

همه چی تقریبا خوب پیش رفت تا بعد از دو ساعت رسیدیم به دشت دوزری ،نزدیک‌چشمه ،  به شدت خسته بودم و ضعف داشتم، یکی از اشتباهاتم نخوردن سحری بود .

یه استراحت ده دقیقه ای اینجا داشتیم و آب ذخیره برداشتیم تا قله، چون در ببن راه دیگه چشمه و آب وجود نداشت (اسمش به فارسی میشه کوه پر آب ، اما خب برف زیاد داره )

بعد ادامه ی مسیر خرسنگ و شن اسکی 

خسته نباشید یک ، ساعت ده صبحانه خوردیم 

 تقریبا دو سوم مسیر رو با ضعف پیش رفتم و میل به خوردن هیچی نداشتم هر چی که همنوردا شکلات خرما بهم تعارف میکردن پس میزدم ، میگفتن شدیدا لج میکنی و یک دنده ای اما واقعا نمیدونم لج بود یا نه :| فقط دوست داشتم یادبگیرم خودم مراقب خودم باشم و مرکز توجه همه نباشم مثل یسرا که عادی مسیر خودش رو میرفت و بر عکس بنده شدیدا مورد لطف همنوردا بودم، یکی کوله رو سبک میکرد ،یکی آب بطریم رو ریخت کوله م سبک تر بشه ، یکی گیر داده بود کوله ی شما رو تا یه مسیری من بیارم خسته شدی، از شدت این توجه های زیاد اعصابم خورد شده بود ، احساس کردم خیلی بی عرضه م‌‌ :( 

اگه این همه بی عرضه ام پس چرا اومدم وقت یه ملت هم تلف کردم به پای خودم :( 

اما اگه همین مهربانی و محبت بینهایت همنوردام نبود ، یک درصد هم امکان نداشت به قله برسم. 

 ساعت دوازده رسیدیم پناهگاه و هیچ انرژی نداشتم ، دقیقا به این صورت ولو شدم روی زمین

 با بی عقلی به سمت قله توی مسیر برف بدون گتر پیش رفتم 

به زور و جان به جان آفرین تسلیم شدن رسیدم قله ، دوست داشتم یک ساعت بی حرکت همون جا بشینم ولی سرعت باد خیلی بالا بود و از طرفی هم برف بود 

یک‌درصدم از شدت خستگی به عکس فکر نمیکردم 

و یسرا بود همه ش با قیافه ی داغان ازم عکس میگرفت :) 💚❤ 

همه ی این‌ صعود پر پیچ خم و سخت به کنار، وقت برگشت از قله هیچ تعادلی از خودم نداشتم 

و یه پا که میذاشتم روی برف دو سه تا کله ملق میشدم ، از بس خوردم زمین همون جا زدم زیر گریه که نمیتونم پایین بیام 

اینجا تصویر مستندش از یسرا :)) 


هیچ وقت توی عمرم اینقدر دلم به حال خودم نسوخت :( 

بین سه تا از همنوردا بودم که اونا توی برف محکم جا پا میزدن که من با قدم های اونا بیام پایین و دست منو میگرفتن سر نخورم 

تقریبا یک‌ساعت نیم وقت گروه بخاطر برگشت من خراب شد ، از این بابت خیلی ناراحتم :( 

حالا میفهمم خدا نکنه آدم به دیگران محتاج بشه، همه ی همنوردا در حقم لطف داشتن ، شدیدا مورد حمایت بودم ، خودشون میگفتن ما به سلامت رسیدم ، همگی هم به سلامت بر میگردیم 

اون یک ساعت قله جز سخت ترین قسمت زندگیم بود ، خیلی وابسته بود به دیگران.

راستی صعود به قله ی پرآو جز یکی از اهداف سال97 ام بود :) 

خدا میدونه چقدرررر چقدرررر چقدرررر آه و ناله کردم و نق زدم ، یسرا و همنوردام با صبوری بالا تحمل کردن ، خودم دیگه حالت تهوع داشتم از سوال " چقدر دیگه تا قله مونده؟؟" :| 

صعود به پرآو جز یکی از سخت ترین و شیرین ترین لحظه های زندگیم بود:)

هر چند که نذاشتن یادبگیرم مراقب خودم باشم 

اما یاد گرفتم آدم تا چقدر میتونه اراده ش فولادین باشه ، خودم همیشه خیلی زود جا میزنم

یادگرفتم توی اوج خستگی و هلاک بودن که دارم سر بالایی میرم ،تمام انرژیم رو جمع کنم برای یه لبخند زدن توی جمع :) 

یادگرفتم‌ رد بند کوله م‌ روی شانه هام باشه ، پام‌ تاول بزنه اما ضعف نشان ندم و قوی باشم :) 



پست پرآو شناسی با قلم یسرا  

و اولین صعود یسرا 


۹ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۰۰
آنالیز

امروز به زور اینا زنداداشم رو با خودم بردم کوه که یه کم مخش هوا بخوره و قوی عضله بار بیاد و از طرفی تنهاست توی شهر ما یه دوست خوب پیدا کنه .

دقیقا شبیه بار اول خودم وسط راه نفسش دیگه همراهی نکرد 

نصف گروه حال نداشتن قله صعود کنن 

نصف گروه پر انرژی رفتن به سمت صعود 

و منم از اون شخصیتام تا به قله نرسم انگار اصلا کوه نرفتم و چقدر آدم بی هدف و بی خاصیتی هستم  و در نتیجه بین دو راهی بودم یک ثانیه فکر میکردم زنداداشم رو در جمع غریبه رها کنم و یک ثانیه فکر صعود به قله ، درونم در کشمکش بودم که یکی از پیشکسوت های کوهنوردی گفت :" ازت خواهش میکنم زنداداشت رو برای اولین  بار نزار کوه زده بشه ، توی این مسیر صعود  نکن،  به حرفم گوش بده " ؛ اما وجدان اخلاقی یهویی یه نهیب زد "دختر جان کوه فقط قله نیست، احترام به صحبت بزرگ تر رو فراموش نکن ، کوه میدان مسابقه نیست، ایثار و تواضع رو اولویت بزار ، " و صد البته آموزش های که از یسرا و همنوردا دیده بودم که گروه سرعتی هستن و چقدر پا به پای من راه اومدن و آستانه ی صبر ومعرفت و ادب بالای دارن و هیچ دیگه صعود نداشتم و با همون احساس بی خاصیتی برگشتم پایین اما یهویی یکی از رویاهام برآورده شد ^_^ 

همیشه دوست داشتم یبار از کوه پایین میام سریع سوار ماشین نشم،  به دنبالش اونقدر پیاده روی کنم که از خستگی پاهام به چپل چلاقی برسه :))) و آنچنان رسید که ادامه راه رو با ماشین برگشتیم خونه

ایولا زنداداش پایه ^_^ و رفیق وبلاگ نویسی عزیزی که چند ماه ازش اندازه ی یک دنیا نکته های شخصیتی مثبت یادگرفتم و به معنای عقلی بزرگتر شدم 

و عکس یک عدد خود شیفته، آنالیز همچون گل در میان گل ها :) 


 و تازه کوله 45 لیتر جدیدم مبارک *_*

۸ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۳۹
آنالیز